سال چهارم

شش آذر 1384

 

 

صفحاتی هميشه‌گی

از روزهای گذشته

طبقات

هم‌راهان

درباره‌ی دوهفته‌نامه

 

 

 

شهاب مباشری

هم‌راه با او / آثار پيشين

و

shahab

[@] forough [.] net

 

 

 

نامه‌رسان

info [@] forough [.] net

 

 

© 1381 تا 1384

برداشت مطلب از «فروغ» به شرط ذكر مأخذ، نام صاحب اثر و اعلام نشانی مجله مانعی ندارد.

 

هم‌راه با نيكوس كازانتزاكيس

بخش چهارم

شهاب مباشری (گردآوری، انتخاب و ترجمه)

 

1924- كازانتزاكيس با گذران سه ماه در ايتاليا، از پمپئی ديدن می‌كند و آن تبديل به يك از نمادهای تسخيركننده‌اش بدل می‌شود.

آسمان اندكی فرو آويخته بود. علف بهاری آستانه‌ی درها و حياط‌ها را پوشانده بود. خيابان‌ها باب ميل‌ام بودند، متروك. تك و تنها در شهر خالی، سوت‌زنان، می‌گشتم. خانه‌ها، بی‌در، بی‌صاحب، باز بودند. می‌كده‌ها، معابد، تماشاخانه‌ها و حمام‌ها همه متروك! اما رقاصه‌های برهنه، خدايان عشق با نگاه‌های حماقت‌بار، خروسان و سگان و تصوايور فضاحت‌بار در آميختن انسان ها و حيوانات، هنوز به رنگ مات بر ديوارها برجا مانده بودند. ... صندوق‌چه‌های پمپئی پر بود. زنان‌اش برنزی، تازه حمام گرفته و عقيم، مردان‌آش بی‌ايمان، طعنه‌آلود و خسته. تمام خدايانِ منكر خدا آن‌جا موج می‌زدند و به صورت گله‌ای گرد آمده بودند كه در آن خباثت به مساوات تقسيم شده بود. محيلانه لب‌خند می‌زدند و هدايا و آدم‌ها را قسمت می‌كردند. تمام شهر طاق‌باز در پای آتش‌فشان وزوو آرميده بود و از روی لاابالی‌گری قهقهه می‌زد. به يك سربالايی بر شدم و نگاه كردم. اكنون، پس از آن همه سال و آن همه مبارزه، می‌فهميدم. متبرك باد اين شهر گناه‌كار برای آوردن اين پيام به سوی ما كه تمامی دنيا يك پمپئی پيش از وقوع آتش‌فشان است!

به اسيزی سر می‌زند و همان‌جا «بودا» را به آخر می‌رساند و تبيين انديشه و باور سن فرانسيس را تا پايان عمر سر می‌گيرد.

دم‌دمه‌های بهار بود كه به مقدس‌ترين شهر ايتاليا، يعنی اسيزی، رسيدم. باغ‌ها، پشت‌بام‌ها، حياط خانه‌ها، خود هوا، همه مملو از حضور ناپيدای گدای كوچولو و عزيز خدا بود. روز يك‌شنبه بود. ناقوس‌های عظيم كليسای اين گدای خدا به صدا درآمده بودند و ناقوس‌های شيرين‌نوای دير سن كلر از ميدان كوچك روبه‌رو به آن‌ها پاسخ می‌دادند. هر دوشان، سن كلر و سن فرانسيس، كه تقدس و مرگ صداهای جاودانی عطايشان كرده بودند، در هواجدايی‌ناپذير با هم پيوند يافته بودند. _ پدر فرانسيس! پس كی به ديدن ما خواهرهای بی‌چاره در دير می‌آيی؟ هنگامی كه خارها مملو از گل‌های سفيد شوند ... و بنگر! اكنون خارها جاودانه شكوفا می‌شوند و دو كبوتر خدا همواره بر فراز اسيزی بال‌هايشان را بر هم می‌زنند.

كمی بعد از بازگشتن به آتن، هلنی سميوس را می‌بيند. به هراكليون بر می‌گردد و در يك گروهك كمونيستی سردسته‌ی گروهی از آواره‌گان تحقيرشده‌ و سربازان برگشته از جنگ‌های آسيای صغير می‌شود. نوشتن طرح «اديسه» را می‌آغازد. چه بسا «سمپوزيوم» را نيز همان وقت نوشته باشد.

 

1925- درگيری‌های سياسی‌اش منجر به بازداشت بيست و چهار ساعتی‌‌اش می‌شود. بندهای اول تا ششم اديسه را می‌نگارد. روابط‌اش با هلنی سميوس عمق می‌يابد. و در ماه اكتبر به عنوان خبرنگار يك روزنامه‌ی آتنی عازم روسيه می‌شود. او در مقالات بلندش برای اين روزنامه احساسات‌اش را نشر می‌دهد.

 

1926- او و گالاته‌آ از هم جدا می‌شوند، اما گالاته‌آ به نشر آثارش با امضای «گالاته‌آ كازانتزاكی» حتا پس از ازدواج مجددش، ادامه می‌دهد. خود او باز به عنوان خبرنگار به قبرس و فلسطين سفر می‌كند. در ماه آگوست برای گفت‌وگو با ديكتاتور اسپانيا، پريمو دو ريورا، عازم آن كشور می‌شود. در ماه اكتبر خودش را در رم و در حال گفت‌وگو با موسولينی می‌بيند.

در ماه نوامبر هم با پاندليس پرولاكيس آشنا می‌شود. او در آينده به تبليغ آرای كازانتزاكيس می‌پردازد و نماينده‌ی ادبی، محرم رازش و همين‌طور زنده‌گی‌نامه‌نويس‌اش می‌شود.

 

1927- او از مصر و صحرای سينا ديدن می‌كند و هم‌چنان با شغل روزنامه‌نگاری. در ماه مه، برای كامل كردن اديسه انزوا بر می‌گزيند. بعد از آن با سرعت مشغول نوشتن بخشی از مقالات يك دانش‌نامه می‌شود تا خرج زنده‌گی‌اش را در‌آورد. سپس مقالات سفرهايش را در اولين جلد «سفرها» گرد می‌آورد. نشريه‌ی ادواری «رنسانس»، به مديريت ديميتريوس گلينوس، «اسكيتيكی» را منتشر می‌كند.

«طعمه»، «منصور» و «عوا» سر رسيدند. شترران بودند. جلباب رنگارنگ بر تن، دستار موی شتر بر سر، قداره بر كمر داشتند. اعراب بدوی بوند، با چشمان عقابی و پاهای باريك می‌آمدند تا هم‌راه سفر سه روز و سه شبه‌ی من به صومعه باشند و در صورت خطر از من دفاع كنند. ... با گذاشتن دست به سينه، دهان و پيشانی به ما سلام دادند. پشت سر آنان، در حياط سه شتر بود كه بار سفر بر آن‌ها گذاشته شده بود: غذای مايحتاج، پتو و يك چادر ... جركت موزون و مطمئن شتر، بدن‌ات را پيش می‌برد، خون‌ات آهنگ اين حركت را می‌گيرد و هم‌راه با خون‌ات، روح‌ات نيز. زمان خود را از تقسيمات هندسی كه ذهن هش‌يار و شفاف غرب در درون آن فرو كرده، رهايی می‌بخشد. ... راهی را در پيش گرفتيم كه قوم بنی‌اسرائيل سه‌هزار سال پيش به هنگام فرار از سرزمين پربركت فرعون در پيش گرفته بودند. اين برهوت كارگاهی بود كه ايشان در آن گرسنه‌گی و تشنه‌گی كشيده و آب‌ديده شده بودند. با چشمانی سيری‌ناپذير يكايك تخته‌‌سنگ‌ها را می‌نگريستم، وارد دره‌های تنگ و پيچاپيچ، كه ستيغ تاب‌ناك كوه را در ذهن‌ام نقش می‌كرد، می‌شدم. ... اين دره‌ی بی‌حاصل، بی‌درخت و غيرانسانی، كه از آن می‌گذشتيم، نيام ترس‌ناك يهوه بوده است. غرش‌كنان از اين‌جا گذشته بود. چه‌گونه می‌توان بدون عبور از اين بيابان مهيب و بدون تجربه كردن آن، پی به احوال قوم بنی‌اسرائيل برد؟ ما سه روز متوالی، سوار بر شتر، از اين بيابان عبور می‌كرديم. گلويت از تشنه‌گی می‌سوزد، سرت به دوار می‌افتد، و ذهن‌ات، هم‌چنان‌كه راه دره‌ی مارپيچ و صيقلی را پيش می‌گيری، مثل فرفره می‌چرخد. ... آن روز ظهر عاقبت در كار رسيدن به صومعه‌ی سينا بوديم. ... شب قبل را در گورستان مسلمانان گذرانده و جلو گور شيخ قبيله خيمه برپا كرده بوديم. سپيده‌دم بيدار شديم. سرما گزنده بود، برف روی خيمه را پوشانده بود. تمام جلگه به سفيدی الماس پيش روی ما گسترده بود. چوب سقف كلبه خرابه آی را در گورستان بيرون كشيديم، آتشی علم كرديم. شعله زبانه كشيد. هر چهار نفر دور آتش مچاله شديم تا گرم شويم. ... عرق خرما خورديم و چای درست كرديم. آن‌گاه بدوی‌ها حصيری روی برف انداختند و در حالی كه صورت‌های باريك ‌و آف‌تاب‌سوخته‌شان را به جانب قبله نموده بودند، مشغول نماز شدند. غرق در جذبه بودند و چهره‌شان برق می‌زد. با احترامی بزرگ به آن سه بدن سختی‌كشيده و گرسنه كه آن‌چنان سير شده بودند، می‌نگريستم. منصور، طعمه و عوا دست به معراج زده بودند. در بهشت گشوده شده و ايشان وارد گشته بودند. بهشت مخصوص خودشان بود ... نماز تمام شد. در بهشت بسته شد، بدوی‌ها از معراج به فلات مدين بازگشتند و بی آن كه سخنی بگويند، به آتش نزديك شدند و با شور و شوق وظيفه‌ی محقر زمينی خود را از سر گرفتند. مگر دوام اين زنده‌گی چه اندازه بود؟ ... دست به سوی طعمه، كه سمت راست من نشسته بود، دراز كردم و گفتم: "الله اكبر، اشهد ان لا اله الا الله، اشهد ان محمدا رسول الله!" از روی شگفتی يكه خورد، گويی رازش را برملا كرده بودم. با چهره‌ای سرشار از شادی به من نگريست و دست‌ را فشرد.

كازانتزاكيس و ايستراتی، پايين معبد بزرگ پانته‌اُن

در اواخر اكتبر يك بار ديگر كازانتزاكيس به روسيه سفر می‌كند و اين بار به عنوان مهمان دولت روسيه در مراسم دهمين سال‌گرد انقلاب. با هانری باربوسه مواجه می‌شود. يك سخن‌رانی تند و تيز در گردهم‌آيی صلح ارائه می‌كند. در ماه نوامبر، پانائيت ايستراتی، نويسنده‌ی يونانی رومانيايی را كه بعدها در فرانسه به شهرت رسيد، ديد و به هم‌راه ديگران قفقاز را سياحت كردند. اين دو دوست با هم قرار می‌گذارند كه روند مشترك سياسی و  اقدامات روشن‌فكرانه‌ی هم‌آهنگی در روسيه در پيش گيرند. در ماه دسامبر ايستراتی را به آتن برد و او را با نوشتن يك مقاله به عمم معرفی كرد.

[پانائيت] درآمد كه: "سخن‌رانی‌ات را كه چند روز پيش در كنگره ايراد كرده بودی، خواندم. از آن خوش‌ام آمد. خوب حساب‌شان را كف دست شان گذاشتی، حق‌شان بود! آن غربی‌های ابله! فكر می‌كنند با جاقلمی كوچك و صلح‌جويانه‌شان جلو جنگ را می‌گيرند ... آری، خوب حساب‌شان را كف دست‌شان گذاشتی. چه بخواهيم چه نخواهيم، جنگ ديگری رخ خواهد داد، پس به‌تر است كه آماده باشيم." مستقيم به چشمان‌ام نگريست، دست استخوانی‌اش را دراز كرد و زانويم را فشرد و خنده‌كنان گفت: "شنيده‌ام كه مثلا تو عارفی. اما می‌بينم كه بی‌گدار به آب نمی‌زنی و شكم‌ات فقط با هوای تازه سير نمی‌شود. پس معنای عرفان همين است؟ ..." هر دو خنده‌گنان دست يك‌ديگر را فشرديم. با يك جست از رخت‌خواب بيرون پريد. حركات سريع و چابك، چشمان آزمند و افسون وحشی اين مرد به گربه‌ی وحشی می‌مانست.

... يونان از اندرونه‌اش سر بر می‌داشت. پسر عياش اينك شوق بازگشت به سرزمين پدران‌آش را داشت. ناگهان، سرشار از هيجان، تصميم خود را گرفت: "می‌خواهم به يونان برگردم!" خسته شده بود.

1928- در يازدهم ژانويه، كازانتزاكيس و ايستراتی در تآتر آلامبرا برای گرامی‌داشت تجربه‌ی شوروی سر و صدا بلند كردند. اين كار منتهی به تجمعاتی در خيابان‌ها شد. مقامات كازانتزاكيس و ديميتريوس گلينوس، كه سازمان‌دهی تجمعات را عهده‌دار بود، تهديد و ايستراتی را اخراج كردند. در ماه آوريل باز كازانتزاكيس به هم‌ؤاه ايستراتی در روسيه بودند. در كيف، كازانتزاكيس فيلم‌نامه‌ای در باره ی انقلاب روسيه نوشت. در ماه ژوئن در مسكو، آن دو به ديدار گورگی رفتند. كازانتزاكيس پايان اسكيتيكی را تغيير داد و «سكوت» را به آن افزود. در «پراودا» مقالاتی در باره ی اوضاع اجتماعی يونان منتشر كرد و نوشتن فيلم‌نامه‌ی ديگری را در باره‌ی زنده‌گی لنين آغاز كرد. وی در سفری به مقصد مونمارسك، به هم‌راه ايستراتی، در گذر از لنين‌گراد با ويكتور سرژ ديدار كرد. در ژوئيه، نشريه‌ی ادواری «موند (جهان)»، به مديريت باربوسه، مطلبی از ايستراتی در باره ی كازانتزاكيس منتشر می‌كند. اين نخستين باری‌ست كه نام كازانتزاكيس به خواننده‌گان اروپايی معرفی می‌شود. در انتهای آگوست، كازانتزاكيس و ايستراتی به هلنی سميوس می‌پيوندند. دوست نزديك پانائيت، بيليلی باد-بووی، مقدمات سفر آن‌ها را به جنوب روسيه می‌چيند تا به صورت گروهی مجموعه مقالاتی را با عنوان «پی‌روی از ستاره‌ی سرخ» تأليف كنند. اما مناسبات دو دوست به شدت به هم می‌ريزد. اختلاف آن‌ها در باره‌ی مقوله‌ی «روساكف» (مجازات ويكتور سرژ و روساكف، پدرزن‌اش، به عنوان تروتسكيست) در ماه دسامبر به اوج خود می‌رسد. در آتن ناشری مقالات كازانتزاكيس را در دو مجلد به چاپ رساند.

 

1929- كازانتزاكيس، اين بار به تنهايی، سفر دور و درازش را بر پهنه‌ی روسيه ادامه می‌دهد. در ماه آوريل، برای سخن‌رانی در باره‌ی اتحاد جماهير شوروی و انتشار مقالات‌اش راهی برلين می‌شود.

در ماه مه در خانه‌ای روستايی در منطقه‌ای دوردست در چكسلواكی اقامت می‌گزيند تا داستانی را به فرانسوی به نام «تودا – رابا» بنويسد. وی در اين داستان به تشريح تحولات نظری‌اش را نسبت به روسيه بروز داد، و خيلی كم به پنهان‌كاری دست زد. داستان ديگری را به فرانسوی به نام «كاپيتان اليا» نوشت. اين هم يكی از اسلاف «كاپيتان ميهاليس» در رمان بزرگ «آزادی يا مرگ» است.

اين‌ها تلاش‌هايش برای دست و پا كردن كار در اروپای غربی بودند. در همان اوقات، به بازبينی «اديسه» مشغول شد تا تغييرات ديدگاه‌اش را نسبت به اتحاد جماهير شوروی» اعمال كند.

 

1930- برای پول درآوردن، «تاريخ ادبيات روسيه» را در دو جلد تنظيم و در آتن منتشر كرد. مقامات يونانی او را به اتهام بی‌خدايی و نگارش «اسكيتيكی» تهديد به محاكمه كردند. كازانتزاكيس به ناچار اقامت در خارج را ادامه داد، نخست در پاريس، بعد در نيس، جايی كه به ترجمه‌ی كتب كودكان از فرانسه به يونانی مشغول شد.

 

ادامه دارد ...

* بر گرفته از مقدمه‌ی كتاب «كازانتزاكيس، سياست روح» به قلم پيتر بين (انتشارات دانش گاه پرينستون، 1989)

** بندهای ميانی گاه‌شمار برگرفته از كتاب «گزارش به خاك يونان» هستند كه با قلم صالح حسينی ترجمه و توسط انتشارات نيلوفر منتشر شده است.

Ç