|
|
|
|
|||||||||||||
|
رنگ كلمه: هشت شعر و هشت شاعر شعرهايی از نرگس بابايی / شادی بيان / فيروزه خرمشاهی / الهام طهماسبی / فرزانه فراهانی / زيبا كاوهای
نرگس بابايی
چرا هميشه پاشنهی آشيل من باشم؟ چرا هميشه چشم اسفنديار من باشم؟ چرا هميشه برگ خزانی که نالههاش بلند است من باشم؟ چرا زلال نباشم؟ چرا ستاره نباشم؟ چرا به فکر عشق و يار و ترانه نباشم؟ چرا چنين باشم؟ چرا چنين نباشم؟ چرا هميشه باشم؟ چرا هميشه ... نباشم؟
شادی بيان تقديم به همهی آن چيزهايی که گويا از يادمان خواهند رفت!
سراغ ِ مرا میگيرند هِی خاطراتِ درهم ِ شبهای ويرانی وقتی شما سخن از آفتاب میگوييد
من: کرم ِ کوچکِ ابريشم شما: پيله
من: پيله شما: کرم ِ کوچکِ ابريشم
ما يکدگر را شبانه وداع گفتيم اينک کدام ميعاد؟ وقتی سپيده دميدهست ...
فيروزه خرمشاهی
وقتی که پر از هياهو شهر سايهسار تباهیست وقتی مرز صحبت و دشنه جنگ است. مرثيهی حيرانی منتظران سکوت از منظر آرامش انگار طنين پرظنين فتنه است. و سايش چرخهای زندهگی بر سراشيبی بودن موجب سرنگونی روندهگان است. پردهی پنجرهی رو به غروب تنهاترين خانهها از بارش آتش خشم میسوزد و حالا وقتیست که بايد برسی. يک دستات سرزنش يک دستات مهربانی و بگشايی گرهها را که سرودههای هستی در اين هياهو بال بال میزنند.
الهام طهماسبی
دستانام و چه بازیگوشانه انگشتانام دايره در دايره چرخ میخورند سرخ در سرخ و نفس میکشند هوا را چه آزاد چه روشن و آه ... چه سبک انگشتانام و سرشار از درک عميق لذت
* زندهگی جای ديگریست
فرزانه فراهانی
ماههاست آبستن اين حجم بودهام چنگالهای خونيناش لابهلای رگهايم گير افتادهاند شيرهی جانام را میمکد دلهره ترس يأس بس است رهايم کن! ... در بارانی از سنگفرش و برگ سبز میشوم خيسی مهميزها در گلآلودی شنها پخش سوسوی چراغی در تاريکی کوچه مکرر شب تازه شده است و من انتظار سقط جنينام را به ثانيههای طولانی درد میکشم ماههاست آبستن اين حجم بودهام!
زيبا كاوهای*
سقوط كه میكنم هر بار از لبهی تاريك حرفهايی كه سمت و سويی ندارند اميد بهبودیام نمیرود خلاص نشدهام از خوابكدهی دربهدریهای مزمن اين لحظه جادهها مثل مار میپيچند روی تلاشهايم و دستان سرد گزيدهام توی جيب ديوار دارد بالا میآورد چرا مضطربام از احساس نامهای كه نخواندهای يا شايد سكوت كردهام از بیصبری لبهای لرزان باد كه ذره ذره جويده روزهايم را از طعم گسی كه دهان ترانههايم را میبندد شجاعترين مادر اين حوالی در چارچوب خانهام تاب میخورد آفتاب لای لباش خاشاك میجود و كندترين رؤيای شبانهی همهی ما با كابوسهای قديمی همخوابهگی میكند میدانی، زوال بشر از همان نقطهی محتوم شايد نمیدانم
* بحث اين بار كارگاه شعر بيشتر به بررسی كاری از زيبا كاوهای اختصاص دارد.
محمد معزی
نيمی از دلام زمين و گور نيمهی دگر آسمان و ابر مرده است نيمهی زمين نيمهی آسمان گرفته است تو گويی كه ممكن است؟ نيمهی ابر ببارد و آسمان شود نگاهی پر جلا نيمهی گور را بشويد و زمين شود همه صفا وا شود عقده از آسمان دل به يمن آفتاب زنده گردد مردهی زمين دل به همت بهار
قاسم نصر (هنگام)
پرم از دوری و تنهايی آن قدر تنها و دور كه انگار تمام جهان منام
پرم از هيچی و پوچی آن قدر هيچ و پوچ كه انگار انتهای بودنام
پرم از سياهی و شب آن قدر شب و سياه كه انگار همهی رنگ منام
|
|