|
|
|
|
|||||||||||||
|
كارگاه شعر بخش دوم از نشست اول
گفتيم كه در همنشينیها با «شمس آقاجانی» قرار گذاشتهايم تا به بهانهی باور و روايتِ او از «شعريت نوشتار» و «شاعرانهگی يك متن»، كارهايی را كه در دوهفتهنامهی فروغ منتشر شدهاند، بخوانيم و مرور كنيم.
بعد از ارائهی نخستين گزارش از اين نشستها، اينك بحث را پی میگيريم و لازم به گفتن است كه با توجه به رویكرد مد نظر در اين برنامه، «فروغ» از هر گونه همراهی، همفكری و نقد و نظر برای بال و پر گرفتن بحث استقبال میكند.*
***
در ادامهی بحث اولين نشست كارگاه شعر فروغ به خوانش و بررسی اثری از زيبا كاوهای به نام «به علت ديوانهگیام» رسيديم. متن اين شعر چنين است:
شاعر میتوانست بدون نوشتن «من مینويسم» و «تو امضا كن» حرفاش را بزند. يعنی بگويد: «عشق / آينه همواره پروانه میماند / مُردم از صراحتِ ...» و الخ. كدام كار بهتر است؟ در روشی كه شاعر در پيش گرفته، حرف خود را كش میدهد. در واقع دارد موضوع را كاتالوگ و تقسيم میكند به ده تا بند. همانطور كه در بررسی كار شاعر شعر «چهرهی آبی» اشاره شد، با وجود اطناب، اين گونه وارد قلمرو زبان و هنر میشويم. اما جوانب مختلف تكنيك در اين كار چهگونه است؟ نگارنده با تكرار «تو امضا كن» ساختی را ايجاد میكند. يك راوی كه عاقل است و عقلاش سر جاش هست و مناسبتها را میفهمد، دارد ماجرا را پيش میبرد تا اين كه میرسيم به آنجا كه «تو امضا ...». گويی يادش میرود كه جمله را تمام كند. اين گونه يك فضای ديگر شروع میشود. چرا اين كار انجام شده؟ چه ضرورتی دارد و چه ضعفی دارد؟ ضرورتاش قطع كردن همان مسير عاقلانه است. بايد اين نظم نحوی كه نشان عقل است، جايی قطع شود، برای قطع كردن آن روند، شاعر فقط يك كلمه را حذف كرده است. اتفاق خوب اين است كه قطع و شكستن فضا در عمل و به صورت عينی نشان داده شده است. به اين ترتيب، شاعر فضای اول را كه يك فضای عاقلانهی غيرشعریست و كليشه شده، قطعاش میكند. آيا واقعا شاعر به همين دليل قطع را انجام داده؟ اگر چنين باشد، نكتهی مثبتیست. خيلی وقتها چنين قطعهايی به قرينهی لفظی و معنوی قابل تشخيصاند. قطع و حذفی ارزشمند و تكنيكیست كه نتوان جای خالی آن را پر كرد. اگر حذفی انجام شود كه خواننده بیدرنگ آن را جایگزين كند، هنری نيست. حذف بايد غافلگيرانه باشد. در اين كار، شاعر متوجه ضرورت شكستن فضا شده، اما سادهترين راه را برگزيده و با حذف يك كلمه، فقط خودش را از شر آن فضا خلاص كرده است. از طرفی، در اين اثر با تكرار بسيار همان بند «تو امضا كن» مواجه هستيم. در يك كار كوتاه، جرأت بسيار زياد و تكنيك بالايی بايد در بين باشد تا بتوان تكرار «تو امضا كن» را توجيه كرد. در يك شعر كوتاه آوردن چنين اضافات و حشوی خيلی خطرناك است. كافی نيست با ترفند «تو امضا ...»، آن همه تعابير بخش اول را بگذاری و از شرشان خلاص شوی. آن همه انرژی و بهايی كه در بندهای آغازين نهفته، چه میشود؟ اين انقطاع آن خروجی و دستآورد دندانگير را ندارد. بعد از اين قطع و در قسمت دوم اثر كه ديوانهگی رخ داده، تنها در صورتی شعر نجات پيدا میكرد كه ديوانهگی عينی نشان داده میشد. مثلا بيان هذيانآلود میشد. وقتی گفته میشود: "مُردم از صراحت سنگين دوست داشتن،" راوی آدمیست فوقالعاده منسجم و خودآگاه. تنها يك ضربهی عظيم میتواند شيرازهی انسجام راوی را در يك قدم مانده تا ديوانهگی از هم بپاشد. با اين روند، «تو ماندهای / و زلالی آينه / و من؟ / ديوانهها به حساب زندهگی نمیآيند» و ...، نفی غرض است. يك راوی ديوانه چهطور میتواند منسجمتر از قبل حرف بزند؟ به اين ترتيب، قطع و فصلبندی انجام شده، به صورت تكنيكی توجيه نمیشود. راوی با نهايت انسجام و بدون انكسار میگويد ديوانه است، اما قسم حضرت عباساش يك چيز است، دم خروساش چيز ديگری! ديوانه نمیتواند بفهمد كه آينه زلال است يا نه، و بدتر از آن: «ديوانهها به حساب زندهگی نمیآيند». كدام ديوانه آنقدر شعور دارد كه چنين حرفی بزند؟ با اين بيان منسجمتر از قبل، راوی نمیتواند ديوانه بشود. دستكم اگر راوی در اين بخش تغيير میكرد، مشكل تا اين حد حاد نمیشد. شاعر در اين قسمت خودش را لو میدهد. راویِ او عاقل است و ديوانه نشده و آن قطع هم روی حساب نبوده است. تكهی آخر كار به جديت يك قطعنامهی سازمان ملل است! آدم در نهايتِ تفكر فلسفی میتواند اينچنين حرفی بزند. در اين قسمت اصلا نشانی از تراوش نيست. آن سخن فلسفیای در شعر اجازهی ورود دارد كه نه در اثر فلسفيدن حاصل شده باشد، بلكه در اثر حسی شدن به قليان بيايد، مثل ابيات فلسفی مولانا كه در بیفكری زاييده شدهاند. اگر فكر كنی و خودآگاه جملهی سنگينی بنويسی، در فلسفهای نه در شعر. اگر بدون فكر كردن جملهی سنگينی از تو بتراود، شعر گفتهای. به اين ترتيب، ساخت اين شعر، وجود خودش را نقض میكند.
در لحظات انتهايی اولين نشست، شمس آقاجانی باز به شعر «چهرهی آبی» (كه نقد و بررسی آن را در شمارهی پيش خوانديم) گريزی زد و به بهانهی آن موضوعی را به اختصار مطرح كرد:
شعر يا هنر الگوبرداری نيست. اگر از عشق صحبت میكنی، اين همان عشقی نيست كه مثلا حافظ گفته يا به هر نحوی با آن آشناييم. در هنر بايد چنان باشد كه گويی برای اولين بار است كه حرفی از يك موضوع آشنا به ميان میآيد. تنوع بيان است كه بقای هنر را مقدور میكند. بايد از هر كلمهای، هر چهقدر هم آشنا، كليشهزدايی كرد. در شعر «چهرهی آبی»، شعريت متن در اين است كه اين چهره فقط در آن شعر و به وسيلهی آن شعر آبی شده باشد، نه اين كه از قبل آبی بودن آن را بدانيم. گاه رندی در آن است كه بتوانی ناتوانیات را در رسيدن به هنر بيان كنی! بيان ناتوانی خودش هنر است. اگر عنوان شعر میشد «چهرهای كه از قبل آبی بود»، شايد كار میتوانست نجات يابد. شاعر میتوانست بين چهره و آبی يك عنصر كليشهزدا بگذارد. وقوف شاعر به كليشه میتواند خودش شعر بشود. با اين كار آبی بودن طنز میشد، هجو میشد. و اين هنر است.
|
|