سال چهارم

شش آذر 1384

 

 

صفحاتی هميشه‌گی

از روزهای گذشته

طبقات

هم‌راهان

درباره‌ی دوهفته‌نامه

 

 

 

وحيد آقاجانی

هم‌راه با او / آثار پيشين

و

vahidagajani

[@] yahoo [.] com

 

 

 

نامه‌رسان

info [@] forough [.] net

 

 

© 1381 تا 1384

برداشت مطلب از «فروغ» به شرط ذكر مأخذ، نام صاحب اثر و اعلام نشانی مجله مانعی ندارد.

 

شباهت عجيب

وحيد آقاجانی

 

حالا كه حواس‌ات را متوجه من كردی، چه خوب است برای‌ات داستانی از سرگذشت خودم تعريف كنم كه احتمالا امكان ندارد باورش كنی _ داستانی چنان غيرعادی كه بعيد نيست تصور كنی من دارم سربه‌سرت می‌گذارم. در واقع مثل اين است كه يك روز رفته باشی سالن غذاخوری باكلاسی در شمال شهر، مثل رستوران شاطر عباس، و نشسته باشی سر ميزت و مشغول خوردن غذای سنتی سفارشی‌ات باشی كه دفعتا چشم‌ات بيفتد به ميز روبه‌رويت و به جای آن‌كه چشم‌ات به يك زوج ترگل و ورگل روشن شود، ببينی كه پشت آن ميز گاوی نشسته و غذای روی ميزش عينا مثل غذای سفارشی تو باشد! می‌دانی لج‌ات چه موقعی بيش‌تر درمی‌آيد؟ اين كه متوجه شوی اين هم‌سايه‌ی نويافته‌ات با دست‌اش كه مثل دست آدم‌ها پنج انگشت دارد در كمال خون‌سردی پا روی پا انداخته و بطری نوشابه را برداشته و دارد سر می‌كشد، با اين كه قبلا روی ميزش نی هم گذاشته باشند.

 

ما همه ترتيب مقدمات مراسم مفصلی برای برپايی يك ازدواج پرسروصدا و متفاوت را فراهم كرده بوديم و قرار گذاشته بوديم كه فلان روز فلان كس برود فلان عاقد مشهور شهر را بياورد منزل رؤيا اين‌ها و مجموعا و مفصلا مراسم عقد و ازدواج باشكوهی را برپا كنيم و به قول پدرم قال قضيه را بكنيم. ما همه يعنی از زن و مرد و كوچك و بزرگ خانواده‌ی من و خانواده‌ی رؤيا.

من در لباس شق و رق دامادی (كت و شلوار و پيراهن و كراوات و كفش چرمی ورنی، البته كفش‌ام را درآورده بودم و فك و فاميل من _ يعنی آقاداماد _ قايم‌اش كرده بودند تا طبق رسم محلی نمی‌دانم چرا معهود، فك و فاميل رؤيا _ يعنی عروس‌خانم _ ندزدند) و رؤيا هم در لباس متداول عروسی (پيراهن بلند و سفيد چين‌دار با سرشانه‌های توری و تنه‌ی چسبان و يك تاج گل كه با تور به هم بافته شده و يك جفت كفش سفيد، كه حتما كفش او را هم فك و فاميل محترم‌اش قايم كرده بودند تا طبق همان رسم معهود فك و فاميل من ندزدند) كنار هم سر سفره‌ی رنگين عقد با تمام مخلفات‌اش كه به گفته‌ی مادرم يكی از بزرگ‌ترين سفره‌های شهر و به دست مشهورترين تزيين‌كننده‌ی سفره‌های عقد چيده شده بود، نشسته بوديم. موهای سرم را افراد مسؤول برگزيده‌ی دو خانواده با ژل و انواع ديگر مواد مخصوص حالتی كه می‌خواستند، داده بودند و صورت‌ام را از بس از جهات مختلف اصلاح كرده بودند سرخ شده بود و به دليل استفاده از after shave می‌سوخت. انواع مواد آرايش رنگارنگ موجود در بساط مشهورترين آرايش‌گر شهر را هم به اسم آرايش ماليده بودند به صورت رؤيا و اگرچه من ديگر نمی‌شناختم‌اش، اما احتمالا خيلی قشنگ شده بود. با اين كه هنوز جناب عاقد نيامده بود، بالای سرمان پارچه‌ی سفيدی را روی هوا پهن كرده بودند كه از بالای آن صدای به هم ساييدن كله‌قندها می‌آمد. پشت سرمان را هم چند جفت ساق چاق و لاغر و سفيد و سبزه كه همه‌گی به موازات هم توی دامن‌های تنگ و گشاد گم می‌شدند، ديواره‌ای نيم‌دايره‌ای ساخته بودند و گاهی كه دزدكی نگاهی به بالای سرم می‌كردم شبح نيم‌تنه‌ی زنانی را كه دور تا دور پارچه را گرفته بودند، می‌ديدم. رؤيا عين عروس‌ها سرش را پايين انداخته بود و گاه‌گداری هم عين دخترها بالا می‌گرفت. بعضی وقت‌ها هم عين عروس و دامادها به هم نگاه می‌كرديم و يعنی آب شدن قند توی دل‌مان را از راه چشم نشان می‌داديم و از نرم‌خنده‌هايی كه يك لحظه بر لب‌ها ظاهر می‌شد و بعد هم محو، تظاهر می‌كرديم كه هنوز از هم شرم می‌كنيم و از اين منظره شور و شادمانی را به دل و روح مهمانان هديه می‌كرديم.

پچ‌پچ‌مان گرفته بود و هر چه و هر كه از دور و برمان می‌گذشت زيرچشمی می‌پاييديم و با آرنج طوری كه كسی متوجه نشود به هم‌ديگر خبر می‌داديم و در ذهن‌مان كلی خيال‌پردازی می‌كرديم و از راه چشم‌ها خيالات و تصورات‌مان را به هم‌ديگر انتقال می‌داديم. بعضی وقت‌ها هم به خاطر بعضی از آن خيالات و تصورات مجبور می‌شديم جلوی پغ‌مان را بگيريم. مادرم كه متوجه رفتارهای به‌نظر او سبك و جلف ما شده بود، تا چشم‌ام به چشم‌اش افتاد چشم‌غره‌ای رفت و با قر پيرزنانه گردن كه به نظرم بيش‌تر شبيه چندش آمد، برگشت به سمت خواهرم كه كنارش ايستاده بود با همان قر فوق‌الذكر و با چشم‌های نيم‌بازش روی هوا به طرف ما فلش كشيد و از گوشه‌ی لب‌های نيم‌بسته‌اش چيزی گفت و حرص خورد و دندان‌های مصنوعی‌اش را روی هم فشرد و چادر گل‌گلی‌اش را دور خودش محكم‌تر كرد. لابد گفته بود: "باز لوده‌گی‌اش گل كرده!" و در پيشانی خواهرم گره خنده و گله را با هم ديدم. خواهرم هميشه ظاهر گله‌مند را فقط به خاطر دل‌خوشی مادرم می‌گرفت. او معمولا از اين كارها بيش‌تر خوش‌اش می‌آيد، آخر چون روش خبر دادن با آرنج را بی‌آن‌كه كسی متوجه شود از او ياد گرفتم.

از بلاتكليفی و از فشار نگاه‌های اين همه چشم خيره در دور و اطراف‌مان حوصله‌ام سر رفت و آرنج‌ام خورد به رؤيا. اوف بی‌صدا و كشيده عروس‌خانم نشان می‌داد كه او هم در وضعيت من گير كرده است. احساس شديد گرسنه‌گی و سر و صدای شكم‌ام تحريك‌ام كرده بود كه بی‌توجه به ذره‌بين‌های خرده‌بين مجلس نيم‌خيز شوم و از وسط سفره‌ی رنگين عقد چند تكه شيرينی تر كه حالا ديگر حتما تازه‌گی‌اش را از دست داده بود، بردارم كه ناگهان صدای سلام و صلوات جماعت با صدای عهديه و كف‌زدن‌ها و مداحی پيرمردها و هلهله‌ی مؤنث‌ها و سوت زدن مذكرها چنان فضای سالن را پر كرد كه انگار من و رؤيا به جهت كار ديگری اين‌جا حضور پيدا كرده بوديم. در اين وضعيت پيش‌آمده فرصت پيدا كردم تا از رؤيا بپرسم كه به نظرش ساعت چند است. او هم شروع كرد روی ديوارها و مچ دست اين و آن به دنبال ساعت گشتن كه با آرنج‌ام به ياد عروس بودن‌اش انداختم و او هم سرش را انداخت پايين و شروع كرد به شرم كردن. صدايی كه از دم در سالن به گوش رسيد و از همه بلندتر بود خبر آمدن آقای عاقد و هم‌راه‌اش را به داخل سالن داد. ناگهان چنان سكوتی حاكم شد كه انگار در بخش CCU بيمارستان هستيم. بعد انگار كه در جماعت ولوله افتاده باشد، بعضی از مؤنث‌ها چادرهای گل‌گلی‌شان را بالا و پايين كردند و دوباره در همان شكل قبلی دور كمر و روی يك دست‌شان قرار دادند، بعضی ديگرشان روسری‌هاشان را تا وسط پيشانی آوردند جلو و بعد در همان شكل قبلی در انتهايی‌ترين قسمت فرق سرشان قرار دادند، بعضی‌شان هم دست‌ها را در هوا كمی سرگردان كردند و به طرف موها بردند و يقه‌های گل‌گشاد و بازشان را عقب‌جلو كردند و دامن‌های تنگ و كوتاه‌شان را به ظاهر مرتب كردند و بعد آرام‌آرام دست‌ها به حال خودشان رها شدند.

پدر رؤيا _ به عبارتی، پدرزن چند دقيقه بعد من _ انگار كه مرتكب عمل شنيعی شده باشد گره كراواتش را شل و سفت كرد و عاقد و هم‌راه‌اش را به طرف انتهای سالن، آن طرف سفره‌ی عقد، زير يك تابلوی بزرگ رنگ و روغن، درست روبه‌روی ما، روی مبلی شبيه مبلی كه من و رؤيا روی آن نشسته بوديم راه‌نمايی كرد، البته با تعارفات متعارف. عاقد به هم‌راه‌اش دستور داد كه لوازم‌اش را روی ميز مقابل مبل بگذارد. هم‌راه هم ميوه و شيرينی و ساير مخلفات روی ميز را كمی جابه‌جا كرد تا دستور رئيس‌اش را اجرا كند. بعد عاقد و هم‌راه‌اش كه روی مبل قرار گرفتند، آن‌هايی كه بلند شده بودند، دوباره نشستند. مؤنث‌هايی كه پچ‌پچه‌ی بعد از سكوت را سرگرفته بودند، دوباره به هلهله و دست زدن افتادند، پيرمردها صلوات فرستادند و صدای ضبط را كه كم كرده بودند، يكی چنان زياد كرد كه جيغ عهديه و دارامب و درومب ساز و تمبك دار و دسته‌اش پرده ی بلندگوی ضبط را به رقص درآورد.

عاقد، و هم‌چنين به تقليد از او هم‌راه‌اش كه دست‌يارش بود لابد، از سمت راست سالن، معلوم نبود با كی، شروع كرد به سلام و تعارف كردن تا رسيد به سمت چپ سالن، قبل از دست‌يارش. بعد از اين كه هريك از بزرگان جمع چند بار به آن دو تازه‌وارد چای و شيرينی و ميوه تعارف كردند و آن‌ها هم حسابی از خودشان پذيرايی كردند، دست‌يار با اشاره‌ی چشم آقای رئيس دفتر جلدمشكی بزرگ را برای ايشان روی ميز مقابل خودش باز كرد و عاقد هم از جيب بغل كت‌اش خودنويسی درآورد و خواهش كرد كه صدای موسيقی را كم كنند و هم‌چنين از خانم‌ها خواست كه يك مقدار بيش‌تر حجاب را رعايت فرمايند و بعد كه دفتر را به سمت خودش كشيد تا موقع نوشتن تسلط بيش‌تری داشته باشد، از پدر رؤيا و پدر من به عنوان بزرگان دو خانواده اجازه خواست و بعد، معلوم نبود از كی، از چند نفر سمت راست و از چند نفر سمت چپ، با جنباندن سر و دهان يعنی اجازه خواست.

عاقد بيش از يك دقيقه چيزهايی به زبان عربی زير لب زمزمه كرد و بعد با نيم‌نگاهی به پدرها و جماعت بسيار جدی شروع كرد به گفتن اين جمله كه: «دوشيزه خانم رؤيا ...» و مابقی قضايا. تا سه بار كه زمزمه كردن چيزهای عربی و نيم‌نگاه و گفتن جمله را تكرار كرد، رؤيا سرش را بلند كرد كه بگويد «بله»، ولی نگفت. آرنج‌ام محكم خورد به بغل‌اش، طوری كه چند نفری متوجه شده بودند، اما باز هم نگفت. ناگهان از لابه‌لای دست زدن‌ها و هلهله كردن‌های مؤنث‌ها، يكی وقت‌شناسانه داد زد: "عروس رفته گل بچينه، عروس رفته گل بچينه!" جناب عاقد هم، دست‌پاچه از تأخير عروس در گل چيدن، به ناچار از سر گرفت.

من دندان‌هايم را، تا كسی متوجه غر زدن‌ام نشود، روی هم گذاشتم و با چهره‌ای به زور متبسم از گوشه‌ی لب‌های نيمه‌بسته‌ام نجوا كردم: "خودتو لوس نكن ديگه رؤيا! بله رو بگو، تموم شه بره ديگه." و با آرنج محكم زدم به بغل‌اش. رؤيا هم آرنج‌اش را زد به بغل‌ام و با همان حالت من، معترضانه، گفت: "خودتو لوس نكن چيه؟ روبه‌روتو نگا كن!" به روبه‌رو كه نگاه كردم، نزديك بود بلند بگويم: "چه شباهت عجيبي!" كه آرنج رؤيا نفس‌ام را بريد. بعد از لابه‌لای دندان‌ها، بريده بريده گفتم: "چه – شبا – هتِ –عجی - بی!" عاقد گفت: "وكيل‌ام؟" رؤيا سريع گفت: "بله!" و با لب‌های نيم‌بسته‌اش جويده جويده گفت: "چی چی چه شباهت عجيبی؟ اصلا امكان نداره. حتما از خسته‌گی مراسمه، من كه باور نمی‌كنم." اصرار كردم: "باور كن! من خودم يه بار ديگه‌م ديدم." رؤيا كه فكر می‌كرد بی‌موقع شوخی‌ام گرفته با بغض گلويش و با همان لب‌های نيم‌بسته‌‌اش چپ‌چپ نگاه‌ام می‌كرد و به من چشم‌غره می‌رفت و هی انكار می‌كرد. خودم را كمی به سمت‌اش كج كردم و نجواكنان گفتم: "باور كن! چند سال پيش يه بار رفته بودم پارك‌وی، رستوران شاطر عباس، با اين دو تا چشم‌های خودم ديدم كه پشت ميز روبه‌روی من يه گاو نشسته كه هيكل‌اش اين هوا، و عين غذای سفارشی منو داره می‌خوره. آخه، چرا باور نمی‌كنی رؤيا؟ تازه، نوشابه‌اش‌ هم داشت بدون نی می‌خورد!"

 

Ç