|
|
|
|
||||||||||||||
|
از تخم چشم شيشهيی ايليا ديانوش اين مرثيه را بر قبری گريستم كه منوچهر آتشی در آن نشد.
جايی ميان زمين و آسمان طنابی بستهاند و تو پسپسكی بر آن قدم مینهی اين است تصوير ورود تو به سرای سرايش در اين ازدحامِ بیاتحاد
هزار چشمِ شيشهيی كه تخم ديدنشان نيست به كمترين خلجان تو بر طنابِ بیتاب ـ حتا پريدن پلكات ـ براق میشوند
انگار نه انگار كه بين پای تو و طناب هيچ سريشمی نيست
نيست كه نيست تا به آخر همينیست كه هست
فراموشی و فروشی هم در كار نيست
بهتر كه به چشم نيايی
سرود «پاكی» را زيستن يا زيستن را به «پاكی» سرودن عملياتیست محيرالعقول ـ مفصل و مطول ـ و حتا پلاسی هم خلعت آن نمیدهند
و اين در حال كه چشماندازِ زير پايت از يكسو درهيیست كه با ضرطهيی در آن فرو میافتی و مغزِ زيادی گندهات بر سنگلاخاش میپخشد تا تو قهرمان شوی و ما از تو به عنوانِ ثاقبِ تاريخی قلبِ تاريكی ياد كنيم
و از سوی ديگر توشك نرمیست در فاصلهيی اندك از طناب اغواگری كه هر لحظه خارخارت میكند تا تو او را لاطائلی بسرايی و او بیآرامیات را پايان دهد و كنج سپنجی پناهات
اما چشمانِ گشودهبهخوابرفتهی تماشاچيان ـ كه به خلجانی هشيوارت میشوند ـ حتا اگر به سكتهيی از اين سو فرو افتی تصوير سقوط تو را با جلافتی هرچه تمامتر قاب میبندند تا تو دَياری ديگر شوی در ميان همديران و هزار اسائهی آنان بر تو تلانبار و چشمان دريدهشان با تو به سخن آيد كه اسطقسدار نبودی، ـ خودمانايم ـ میتوانستی تاب بياوری و نياوردی!
|
|