|
|
|
|
||||||||||||||
|
به حرف چخوف كه عمل كنی، همه چيز درست میشود وحيد آقاجانی
داشتم جملهای از چخوف میخواندم كه زنگ در چند بار پشت سر هم به صدا درآمد و تمركزم را به هم زد. سرم را از توی كتاب درآوردم و با عصبانيت خيره شدم به ديوار روبهرو. با صدای زنگ بعدی، از روی صندلی بلند كه میشدم، با خودم غر زدم: "اين خروس بیمحل ديگه كيه كه همينطور بدون همآهنگی میآد سر وقت آدم!" خودكارم را اعتراضآميز پرت كردم وسط كتاب و آن را محكم به هم زدم و انداختماش روی ميز و رفتم گوشی آيفون را برداشتم و رنجيدهخاطر گفتم: "كيه؟" - سلام، آقا وحيد! ببخشيد، میشه درو باز كنين؟ كليد همرام نيست. پسر همسايهی طبقهپايينی بود طبق معمول. من هم بدون گفتن كلمهای دكمهی دربازكن را زدم و صدای باز شدن در را كه شنيدم، گوشی را با بیحوصلهگی گذاشتم سرجايش و برای اينكه از حال و هوای خواندن زياد فاصله نگيرم، سريع رفتم سراغ چخوف دوباره. چخوف معتقد بود كه اگر يك جايی در ابتدای داستان گفتيد تفنگی به ديوار آويخته است، همينطوری عاطل و باطل ولاش نكنيد به حال خودش كه برويد سراغ چيزهای ديگر و فضای داستان را پر كنيد از زلمزيمبو. يادتان باشد كه در طول داستان، تير تفنگ به طريقی حتما بايد خالی شود. يك ساعتی گذشته بود و من غرق در كتاب، هنوز داشتم چخوف میخواندم كه دوباره صدای زنگ پيچيد توی سرم. نفسی از روی حرص رها كردم و دقيقا همان رفتار پاراگراف اول را منتها اينبار كمی عصبیتر از حالت اول تكرار كردم و رفتم سراغ آيفون. - كيه؟ - ببخشيد، آقا وحيد! اومدم بيرون، در يهو بسته شد. میشه يه بار ديگه درو باز كنين؟ دكمهی آيفون زير فشار انگشتام تا ته فرو رفت و صدای جيغ دربازكن را از توی گوشی شنيدم، طوری كه پسر همسايه با صدای ترسان و لرزان داد زد: "بازشد، باز شد! دست شما درد نكنه، آقا وحيد!" من هم با عصبانيت گوشی را محكم گذاشتم سرجايش و رفتم نشستم پشت ميز مطالعهام. كتاب را باز كردم كه بخوانم، اما ذهن مغشوشام متمركز نمیشد. سرم را ميان دو دستام گرفتم و كمی به فكر فرو رفتم تا شايد آرام بگيرم. آرام كه شدم، افكارم روی داستان متمركز شد و پيش خودم گفتم: "من هم شدم ادا و اطواري؟ آخه، اصلا پسر همسايه رو برا چی آوردم وسط داستانام. حالا بايد به حرف چخوف عمل كنم و يه كاریش بكنم. نمیتونم همينجوری به حال خودش رهاش كنم كه. اونوقت جماعت اهل فن از داستان من از نظر تكنيكی ايراد میگيرن." بعد تصميم گرفتم بروم كاری برای پسرك بتراشم. مثلا به او پيشنهاد بدهم كه برود كليدسازی و يك كليد برای خودش بسازد تا دمبهساعت تمركزم را به هم نزند. من كه دربازكن ساختمان نيستم. روی همين تصميم، بساطام را همانجا ولو كردم و رفتم طبقهی پايين، زنگ آپارتمانشان را زدم. توی چشمی در آپارتمان، يك چشم نزديك شد و قلمبه شد و دور شد. بعد خوشبختانه خود پسر همسايه را لای در ديدم. - سلام، سلمان! چهطوري؟ - اِ، سلام، آقا وحيد! شمايين؟ بفرمايين تو! - مرسی، عزيزم! فقط اومدم بهات بگم كه اگه احيانا كليد نداری، میخوای مال خودمو بهات بدم يه چند ساعتی دستات باشه كه بری كليدسازی، يكی از روش بزني؟ - نه، خيلی ممنون! مامانام داره، ازشون میگيرم، يكی از روش میسازم. - هر طور ميلاته. فقط گفتم يه وقت معذب نباشی، هی راهبهراه زنگ در همسايهها رو میزنی، ازشون میخوای درو برات باز كنن. - بله، درسته! ببخشين كه مزاحم شدم. - نه بابا! اختيار دارين. اين چه حرفيه؟ حالا مگه يه در بازكردن چقدر كار میبره كه مزاحمتی داشته باشه؟ به خاطر خودت میگم. - بله، میدونم كه به خاطر من میگين. خيلی ممنون كه به فكر مناين. چشم. حتما همين امروز كليد مامانامو ازشون میگيرم، میرم واسه خودم يكی تهيه میكنم. برگشتنی برخورد كردم به مادر سلمان كه داشت از بالا میآمد و لابد طبق معمول خودش را يكیدوساعتی با خنزرپنزرهايشان كه همهی پشت بام را گرفته سرگرم كرده بود. خوش و بش مفصلی با هم كرديم و او از كار و بار من پرسيد و من هم هر بار جواب سرسری میدادم. تا چانهاش گرم نشده از او خداحافظی كردم و تقريبا تا دم در آپارتمانام فرار كردم. داخل شدم و رفتم دوباره نشستم پشت ميزم و چخوف خواندن را از سر گرفتم. در حين مطالعه، فكری مثل جرقه از ذهنام گذر كرد، اما پيش از آن كه محو شود كتابام را بستم تا راجع به آن بيشتر فكر كنم. تا اينجای داستان را كه چند بار مرور كردم، متوجه شدم كه بالاخره توانستم برای سلمان نقشی بتراشم. حالا مادرش چرا يك دفعه آمد توی داستان؟ به نظر من، اگرچه خيلی طبيعیست كه يك پسر بچه يك مادر هم داشته باشد، آن هم در فضايی كه انتخاب كردم: آپارتمان (حالا اگر زمين فوتبال بود، میشد كاری كرد)، اما بههر حال، اگر قرار باشد لای در را بازكنم و به همين راحتی بگذارم هی يك شخصيت جديد وارد داستان شود و هی مجبور شوم برای توجيه حضورش نقشی هم به او بدهم كه همين طور تا كی بايد داستان ادامه پيدا كند. مگر يك داستان كوتاه زپرتی را تا كجا میتوان كش داد و هی شخصيت و ماجرا و نقش چپاند به آن. بعد برای اين كه خيالام از اين بابت راحت شود كه هم پسرك نقشی گرفت هم نقش مادر حذف شد، و هم به حرف چخوف عمل شد، ضمن آن كه داستان من هم برای خودش فرمی پيدا كرد و به عبارتی يك اثر باتكنيك و در عين حال تأويلپذير شد، تصميم گرفتم درست از ابتدای پاراگراف «بعد تصميم گرفتم بروم كاری برای پسرك بتراشم ...» تا آخر جملهی «خواندن را از سر گرفتم» را از داستان حذف كنم و آن را طور ديگری ادامه دهم. بعد خيالام كه از بابت فرم و ساختمان داستانام راحت شد، به خودم گفتم: "بذار، اين بچه مزلف يه دفعه ديگه زنگ بزنه، من میدونم و اون." تقريبا به انتهای كتاب رسيده بودم كه ناگهان صدای ممتد زنگ در مجددا سكوتام را شكست و رعشه بر اندامام انداخت. نفسام را در سينه حبس كردم تا بتوانم خونسردیام را حفظ كنم. بعد خيلی جدی و مصمم، كتابام را در كمال خونسردی بستم و از روی صندلی بلند شدم و برای اين كه مطمئن شوم، از لای پنجرهی رو به كوچهی اتاقام نگاهی به پايين انداختم: خودش بود. ديگر معطل نكردم. با سرعت تفنگ را از روی ديوار برداشتم و شتابان دمپايی را پوشيدم و در را باز كردم و پلهها را سهتا يكی كردم تا رسيدم به در ساختمان. نفس عميقی كشيدم و با يك جهش در را بازكردم و پيش از آن كه فرصت عكسالعملی پيدا كند، همزمان كه تفنگ را مسلح میكردم، آن را به سمتاش نشانه گرفتم و ـ نه، نه! تصور اشتباه نكنيد! من كه آدمكش نيستم ـ لولهی تفنگ را گذاشتم بيخ گوشاش و دو بار پشت سر هم به سمت درخت روبهرو شليك كردم.
|
|