|
|
|
|
||||||||||||||||
|
همراه با نيكوس كازانتزاكيس بخش هفتم شهاب مباشری (ترجمه)
1949- نوشتن داستان تازهای را میآغازد. «برادركشی» در بارهی جنگ داخلی و خشونتیست كه پس از آن يونان را فرا میگيرد. بعد از آن، دو نمايش نامهی «كورس» و «كريستف كلمب» را مینگارد. باز ابتلا به بيماری پوستی میشود. به همين خاطر به ويشی میرود در چشمههای آب معدنی آنجا به درمان مشغول شود. در ماه دسامبر مشغول نوشتن «كاپيتان ميهاليس» میشود.
1950- رمانی كه در دست گرفته تا ماه ژوئن تمام وقتاش را میگيرد. در ماه نوامبر باز مشغول «آخرين وسوسهی مسيح» میشود. ضمن آن است كه رمانهای «زوربا» و «مسيح بازمصلوب» در سوئد به انتشار میرسند.
1951- اولين نسخهی «آخرين وسوسهی مسيح» را كامل میكند. يك دور هم آن را بازبينی میكند. در همين اثنا، «ميبح بازمصلوب» در آلمان و نروژ هم چاپ میشوند.
1952- موفقيت دردسرهای خودش را هم دارد! كازانتزاكيس خود را ناگزير از سر و كله زدن با مترجمان و ناشران متعددی از كشورهای مختلف میبيند. بيماری پوستیاش نيز همچنان او را میآزارد. او تابستان را به همراه النی در ايتاليا میگذراند، همانجا كه عشق او به سن فرانسيس اسيزی زبانه میكشد. يك عفونت شديد چشمی سبب میشود تا در هلند كارش به بيمارستان بكشد. حين بستری بودن و طی دوران نقاهت، در بارهی سن فرانسيس مشغول مطالعه میشود. انتشار داستانهايش همينطور در انگلستان، نروژ، سوئد، دانمارك، فنلاند و آلمان تداوم دارد، اما هيچ خبری از چاپ آنها در يونان نيست.
1953- باز در بيمارستان ناگزير به مراجعه به بيمارستان میشود، به خاطر همان ناراحتی چشمی و بالاخره چشم راستاش را از دست میدهد. طی آزمايشهايی مشخص میَود كه يك اختلال لنفاوی سبب ناراحتی پوستی مزمن وی طی سالها بوده است. به آنتيب باز میگردد و يك ماهی را با پروفسور كاكريديس میگذارند تا ترجمهشان از «ايلياد» را كامل كنند. داستان «سن فرانسيس» را مینويسد. در يونان، كليسای ارتدوكس خواهان مجازات وی به خاطر توهين به مقدسات در برگهايی از «كاپيتان ميهاليس» و تمام «آخرين وسوسهی مسيح» میشود. ناگفته نماند كه كتاب اخير تا آن وقت، هنوز در يونان منتشر نشده است. «زوربای يونانی» در نيويورك به چاپ میرسد.
1954- پاپ وقت «آخرين وسوسهی مسيح» را در فهرست كتابهای ممنوع كليسای كاتوليك رم قرار میدهد. كازانتزاكيس به واتيكان تلگراف میزند و در آن نقل قولی از ترتوليان، تواب مسيحی، میآورد: "خداوندا! دادخواستام را به آستان تو میسپارم!"** خطاب به كليسای ارتدوكس يونان نيز بيان مشابهی مطرح میكند و میافزايد: "پدران مقدس! شما به من ناروا گفتيد، من برایتان آمرزش میطلبم. باشد كه قوهی تشخيص خوب و بد در شما به وضوح و صراحت من باد، و باشد كه پایبندیتان به اخلاق و ديانت همچون من باد!" در تابستان، كازانتزاكيس كار مشتركی را به همراه كيمون فريار كه قصد ترجمهی «اديسه» را به انگليسی دارد، شروع میكند. در ماه دسامبر، در افتتاحيهی «سدوم و عمره» در مانهايم آلمان شركت میكند. بعد از آن به فرايبورگ میرود تا در بيمارستانی برای درمان بستری شود. ناراحتی او را سرطان خون لنفاوی تشخيص دادهاند. يانيس گودليس، ناشر جوان، تقبل میكند تا مجموعهی آثار كازانتزاكيس را در يونان منتشر كند.
1955- كازانتزاكيس و النی يك ماه را در آسايشگاهی در لوگان میگذرانند. همانجاست كه وی نوشتن زندهگینامهی معنویاش را میآغازد: «گزارش به خاك يونان». در ماه آگوست، به ديدار آلبرت شوايتزر در گونشباخ میروند. بعد به آنتيب بر میگردد، و به ژول داسن برای نگارش فيلمنامهی «مسيح بازمصلوب» مشورت میدهد. كازانتزاكيس و كاكريديس ترجمهی مشتركشان از «ايلياد» را از يونان خارج میكنند. هيچ ناشری چاپ آن را نمیپذيرد. نسخهی بازبينی شدهای از «اديسه» در آتن با نظارت امانوئل كاسداگليس آماده میگردد. وی همچنين به ويرايش نخستين جلد از مجموعهی نمايشنامههای كازانتزاكيس مشغول میشود. و بالاخره «آخرين وسوسهی مسيح» در يونان بعد از اين كه يك مقام عالی در دولت از كازانتزاكيس جانبداری میكند، به چاپ میرسد.
1956- در ماه ژوئن، كازانتزاكيس در وين جايزهی صلح را دريافت میكند. همكاریاش با كيمون فريار را ادامه میدهد و در آخرين لحظات جايزهی نوبل را به خوان رامون خيمنز میبازد. داسن فيلم «مسيح بازمصلوب» را به نام «او، كسی كه بايد بميرد» میسازد. كار آمادهسازی مجموعه آثار او، شامل دو جلد ديگر از نمايشنامهها و چند جلد از نوشتههای حين سفر، ادامه میيابد. در همين راستا، «تودا رابا» و «سن فرانسيس» از فرانسوی به يونانی ترجمه میشوند.
1957- كازانتزاكيس همچنان با فريار درگير همكاریست. مصاحبهی مفصلی از او با پیير سيپروا از راديو پاريس پخش میشود و برای ديدار نمايش فيلم «او، كسی كه بايد بميرد» در جشنوارهی سينمايی كن به آنجا میرود. پلون، ناشر پاريسی، با او به توافق میرسد تا گزيدهای از آثارش را به زبان فرانسوی منتشر كند. كازانتزاكيس و النی به عنوان مهمان دولت چين، عازم شرق دور میشوند. به خاطر اين كه مسير پرواز بازگشت وی از ژاپن میگذرد، ناچار به واكسن زدن در كانتون میشود. واكسيناسيون به او نمیسازد و بازوش دچار قانقاريا میشود. باز به همان بيمارستانی كه در فرايبورگ برای درمان سرطان خوناش رفته بود، میرود. از بحران سر به سلامت در میبرد. آلبرت شوايتزر به ديدناش میآيد تا به او تبريك بگويد،اما او كه بدناش بیرمق و ضعيف شده است، دچار نوعی سرماخوردهگی آسيايی میشود. در 26 اكتبر، در سن هفتاد و چهار سالهگی میميرد. پيكرش را به آتن میبرند. كليسای ارتدوكس يونان مانع بهخاكسپاریاش میشود. پس بدناش را به كرت میبرند و در گورستان كليسای هراكليون دفن میكنند. در تدفيناش، سيل زائران و دوستداراناش پيكر وی را بدرقه میكنند. بعدها بر سنگ مزارش اين جمله را حكاكی میكنند: "من اميدوار به چيزی نيستم، من هراسان از هيچ هم نيستم. من آزادم!"***
|
|