|
|
|
|
|||||||||||||
|
هشت بهشت در بهار عشق ايليا ديانوش "بهار فصل عشق است." فروغ فرخزاد
دوست داشتن گونههايت را دوست دارم از اين گونه نرم و بیاستخوان
و دستهايت را از اين دست همواره مهربان
و رويَت را از اين رو كه زيباست و سوی من دارد
و نظرت را از اين نظر كه گيراست و از من بر نمیدارد
همهی اينها را لحاظ كن از اين لحاظ كه بيش از اينها دوستات دارم
اشارت ميان بازوان تو بهشت است و بهاران است بگو با من بگو با من كه راز اين اشارت چيست؟
بگو با من از اين معنی پيامی، پاسخی، پندی بگو با من كه من تنها نه اعطايی و بس از تو كه خواهم اعتنايی بیكران از تو كه از من بر نگيریاش
كه من عهد بهاران و بهشتاش را مداوم بسته میخواهم و میدانم كه هر عهدی به جهدی بسته میماند
تسميه (يا خودم را با تو دوست دارم) پيش از آن كه شعری، كتابی، دهليزی در نُهتوی قلبام را با نام تو ياد كنم خودم را با تو ديده، شنيده، انديشيدهام خودم را با تو ناميدهام خودی كه بیتو بیخود بود و خوشباور خودی كه با تو خداست و خودباور
شاعر خودش را با تو نام میگذارد شاعر خودش را ـ خود خودش را ـ با تو دوست میدارد
شعشعه دامنافشان و دلافروز به نازی و به نوش به راهی و به رقص
ساحر ديدهی من؛ زلفِ تو در پرواز و تنِ لرزانات
پایكوبانِ تو چون رقص بر آب ـ دو سه گام ثابت ـ دستْافشانِ تو چون چرخ زمان ـ دو نشانِ توأمان در پی هم ـ
ناز پاهای و شعشعهی دستانات بوسه بر چهر تو و زلف تو و اندامات
در ميان ميدان بار ديگر دامنافشان و دلافروز به رقصی برخيز كه من اينبار دگر با تو خواهم رقصيد وين نيازیست كه از آن نتوانم پرهيز
مكتوب به شمار شبهای تنهايیام به تو دست يازيدهام اما تو همچنان همان نابسودهی دلكشی و هر شبی كه در معيت تو میگذرد نيز همچنان بهين بامداد را در پی دارد
تو اين زالِ زخمخورده را مرگ محنتی كه بارانوار سفير سپهری بهسوی زمين
تو باغ بشارت را باغبانی بیقراری كه باغ با تو روشن و رنگين و رخشان است
با تو اين زمستان ديررو ـ سلاخ گرمترين نفسهايم ـ خزانی زودگذر است ...
شمارش حُسن تو نه صواب است كه تو نه به حساب میبخشی و نه به ازا
معجزهای تو كه مجرای معصيت را مسدود میكنی ای شبيه شب! ای نجوای نجيبانهی سبزهراهها!
اين محبتِ مكتوب را ـ حديث حياتام را ـ از من بپذير
محوِ گل گلهای كوهی عشق تو وجب به وجب تا قلهی تنهايی من
چهگونه وسعت بیتمام تنهايیام را به يك لحظه با يك نگاه، هزاران هزار بذر عشق فشاندی چنان و نشاندی چنين كه كوهی سراسر كنون محو گل گشته است؟
در اين بوران شبات را اينجا اينجا بيتوته كن اينجا كه مهتاب رخساری مزين به شوراب شرم را نقرهفام كرده است بمان تا بعد نگويمات: «حيف! نبودی كه ببوسی.»
خاطرت خرم و خوش! برخورد ابرها تندر تقدير را رقم زده يا تندر تقدير برخورد ابرها را چه منافات و منكریست؟ تو اينجايی و من شبچرهيی نيز ـ هرچند شتابان ـ تدارك ديدهام
* امشب از آن شبهاست كه حكومت حوصله پابرجاست پس اينجا بيتوته كن و بوران كه قدری آرام گرفت دريچه را بگشا و بند از گيسوانات نيز تا رها مثل موهای تو به هيأتی همگون سر به هم اندر آوريم و مهتاب را نماز بريم و لمس كنيم تنهای تنهايمان را
عريانی چه فرش فراخیست برای غلتيدن و چه آب آشنايیست برای غرقه شدن
ببين چه میكند با من فراخنای آشنای روح عريانات
مرا با عريانی تو سر سيری نيست مرا با عريانی تو سر سيری نمیتواند باشد
تنها و تنها به تماشای تو فسردهگیم فروكش میكند تنها و تنها به تماشای تو جنون را جاذبهام نيست تنها و تنها به تماشای تو من دگر نه آنام كه گمان گزندی را گنبد به گنبد از گدارههای ولايت وهن بگريزم
هيچام و همهام كه هرچه دارم از تماشای توست ...
* من خواستم و تو عريان شدی تو خواستی و من عريانات كردم وينك من تا هميشه عريانات میخواهم و تو بگو با من آيا میخواهی نپوشانمات؟
|
|