پرسيدند: "بینيازكنندهترين دارايی چيست؟" گفت: "پاكی منش و
چيرهگی بر آرزوها!"
پرسيدند: "چه شكوهی در فرمانروايان برای فرمانروا بهتر است و
سود آن برای مردم بيشتر؟" گفت: "شكوه دادگری و پاكمنشی و كوتاه
كردن دست بدكاران و بزهكاران!"
پرسيدند: "آيا برای پادشاهان خوشبختی بهتر است يا خرد؟" گفت:
"خوشبختی به خرد پيوسته است و خوشبختی از نشانههای خردمندیست."
پرسيدند: "چه كسی به شهرياری شاياتر است؟" گفت: "آنكه به بهسازی
مردم بيشتر دل بندد و به راه بردن كارها داناتر باشد."
گفتند: "پس از آن كه؟" گفت: "آنكه بر هوای نفس لگام زده و بيشتر
از ديگران بر آن چيره شده است."
گفتند: "فرمانروا از چه راهی پی به خشنودی خداوند از خودش خواهد
برد؟" گفت: "خدا از فرمانروايی خشنود است كه مردم را از تنبلی باز
دارد و دنبال هوسهايش را رها سازد و به بهسازی زندهگانی مردم و
برانداختن ستم از ميان ايشان بكوشد."
پرسيدند: "آن شادی كه شهرياران را خشنود میسازد چيست؟" گفت:
"مايهی شادی برای هر شهريار و ديگران آن چيزیست كه اميدی نيكو و
فرجامی خوب در آن باشد و نزد خردمندان هر چه جز اين باشد،
دورانداختنیست."
پرسيدند: "آيا از مايههای شادی چيزی كه از چنين اميدهايی آزاد
باشد، میتواند لذت بخشيد؟"گفت: "من چيزی كه از چنين اميدی آزاد
باشد و لذت بخشد، سراغ ندارم، جز دل خنك ساختن در يك گونه
كينهتوزی!"
گفتند: "خرسندی و فروتنی در چيست؟" گفت: "خرسندی در خشنودی به
بهرهی خويش است و دلبستن به چيزی كه نبايد به بيش از آن دل بست.
فروتنی پذيرفتن رنج از هر كسیست و نرمی برابر فرودستان خود."
گفتند: "ميوهی خرسندی و فروتنی چيست؟" گفت: "ميوهی خرسندی
دلآسودهگیست و ميوهی فروتنی دوستی."
پرسيدند: "خودبينی و ريا چيست؟" گفت: "خودبينی آن است كه آدمی در
خود چيزی پندارد كه ندارد تا آنجا كه هميشه رأی خود را درست و رأی
ديگران را نادرست پندارد. ريا آن است كه نزد مردم، خويشتن را جز
آنچه هست بنماياند و دارای ويژهگیهايی نشان دهد كه ندارد."
گفتند: "كداميك از اينها برای او زيانمندتر است؟" گفت: "به خودش
خودبينی و برای همنشيناناش ريا. زيرا چون رياكار است،
همنشيناناش از او ايمن نباشند."
گفتند: "آز و بخل چيست و كداميك زيانمندتر است؟" گفت: "آز آن است
كه انسان دنبال چيزی افتد كه حق او نيست. بخل بازداشتن حق مردم از
ايشان است و آز زيانمندترين اينهاست. زيرا آز ريشهی بدیها و
پايهی ستمكاریهاست. بخل از آز برمیخيزد. آزمند را هيچ چيز در
جهان سير نسازد."
گفتند: "تخم نيكیها چيست؟" گفت: "خرد و دانش!"
گفتند: "آيا برتر از خرد و دانش چيزی هست؟" گفت: "رستگاری كه
آنها را میآرايد."
گفتند: "صبر ستودنی چيست؟" گفت: "پافشاری بر هر كار خوب و بازداشتن
هوس از هر كار زشت."
گفتند: "ديگر چه؟" گفت: "آنچه فراخی زندهگیات را ديگرگونه نكند
و تو را از نيكی به بدی درنيندازد."
گفتند: "ديگر چه؟" گفت: آنكه هوس خود را هنگام جنبش لگام كند و
چيره شدن بر خشم زمانی كه كينه جوشيدن گرفت."
گفتند: "ديگر چه؟" گفت: "برداشتن بار ستمها از دوش مردم، كوشش در
راه فراهم آوردن نيكیها! پافشاری در چهار چيز: ايستادهگی،
خويشتنداری، رنجبرداری و كوشايی! ايستادهگی بر نيكیيها،
خودداری از ناسزاها و زشتیها، رنجپذيری در راهی كه برای بهدست
آوردن والايی و بزرگواری به آن نياز باشد و كوشايی در كارهای بزرگ
كه رستگاری آدميان در آنهاست."
پرسيدند: "رهبری چيست؟" گفت: "چيزی كه بهبود جهان در آن است."
پرسيدند: "بهبود جهان در چيست؟" گفت: "شناختن بيماریها و درمان
آنها در هر چيزی."
گفتند: "آيا آرمانی بالاتر از اين آرمان در رهبری هست؟" گفت:
"آری!"
گفتند: "آن چيست؟" گفت: "آگاهی و دستيابی به ريزهكاریهايی كه
بتوان آنها را از هر چيزی بازشناخت."
پرسيدند: "نشان خوشبختی چيست؟" گفت: "خشنودی به دادهی خدا از
پسند و ناپسند. خرسندی به چيزی كه در اين جهان كه بهدست آمده و به
ياد خدا دل پرداختن و بيرون راندن هوسها از آن. اينها نشانهی
خوشبختیست."
گفتند: "گوهر جوانمردی چيست؟" گفت: "پابندی بر پيمانها!"
گفتند: "گوهر پستی چيست؟" گفت: "بزهكاری كه مانندهی آن گرگیست
كه چون برهی يكساله را خواست بدرد، به او گفت: «تو دو سال پيش
مرا دشنام دادهای.»"
گفتند: "فرهيخت سودبخش چيست؟" گفت: "تلاش در نيرومند كردن خرد."
گفتند: "شنيدهايم میگفتيد: «چهار چيز است كه خردمند در هيچ حال
نبايد آنها را فراموش كند.» دوست میداريم بدانيم آن چهار چيز
چيست؟" گفت: "آری، آنها را برایتان باز میگويم و از آنها غافل
مشويد: گذشت زمان، پندگيری از آن، نگرش در ديگرگونیهای جهان،
آسيبهايی كه چارهپذير نيست."
گفتند: "شنيدهايم میگفتيد: «هر كس توانست خود را از چهار چيز نگه
دارد، شايسته است كه بدی نبيند و خود بزهكار خويشتن نباشد.» دوست
داريم اين چهار چيز را بشناسيم." گفت: "شتابكاری، خودبينی،
ستيزهكاری، تنبلی! زيرا ميوهی شتابكاری پشيمانیست و ميوهی
خودبينی دشمنی. و ميوهی ستيزهكاری سرگردانی و تباهی و ميوهی
تنبلی بینوايی و تنگدستی."
پرسيدند: "آيا آدمی در هر حالی بر كار خير تواناست؟" گفت: "آری!
زيرا هيچ نيكی نمیتواند همسنگ انديشهی خوب در سپاسگزاری از
خداوند و دل پاكيزه داشتن از بدیها باشد."
گفتند: "آيا خير كسی میتواند به همهی مردم برسد؟" گفت: "با
بسياری مال نه، اما اگر كسی هميشه برای همهی مردم نيكی آرزو كند،
نيكی او به همه رسيده است."
پرسيدند: "مرد چهگونه میتواند ايمن زيد؟" گفت: "زمانی كه از گناه
بيمناك باشد و از سرنوشتی كه به ناچار روی خواهد آورد، اندوهگين
نشود."
پرسيدند: "انديشهی راست در زندهگی چيست؟" گفت: "برای كسی كه
بخواهد شادان زيد، قناعت كردن. برای كسی كه خواهان نام است كوشيدن
در نيكوكاری و به همه خير رسانيدن. كسی كه خواهان فراخی و
افزونداریست خود را برای گناهكاری و اندهخواری و رنج كشيدن
آماده كرده است."
گفتند: "برای بهدست آوردن نام نيك كدام كوشش سازگارتر است و كدام
كوشش برای بهزيستی و كدام كوشش برای ايمنی؟" گفت: "سازمندتر از هر
تلاش كوشش در نيكنامیست. و دادن داد از خويشتن است و دوری كردن
از ستم و يارمندترين كوششها برای ايمنی پرهيزيدن از گناه كردن است
و برای بهزيستی كوشيدن در راه حق و پرهيز از ستمكاری و آزمندی."
گفتند: "كدام مردمان خردمندند و كدام هوشمند و كدام گربز؟" گفت:
"خردمند آنكه هر چه را برای جهان ديگرش نياز دارد، میشناسد و
ارادهاش را با بينايی به كار میاندازد. هوشمند آنكه هر چه را
در كار اين جهان ناگزير پيش خواهد آمد، میشناسد. گربز آنكه در
رفتارش با مردم هر چيزی را به آسانی خواهد شناخت و با ژرفكاری
خواهد نگريست."
گفتند: "آيا خوشگذرانی را نيز زيانیست؟" گفت: "اگر باشد نبايد از
زيانهايی باشد كه آدمی را از كارهای آن جهانی و نيك كردن زندهگی
اين جهان بازدارد."
گفتند: "كدام شادمانی گوارندهتر است؟" گفت: "به آن شادمانی كه پس
از انجام دادن كارهای بايسته به آن پردازند."
گفتند: "شادی كدام مردمان گواراتر است؟" گفت: "در اين جهان كسی كه
نيازی به ياری ديگران ندارد و گردناش در بند ديگری نيست. در آن
جهان آنكه كارهای نيكويش بيشتر است."
گفتند: "كی آرامدلتر است؟" گفت: "آنكه به نابودی ديگری شتابی
ندارد و ديگری به نابودی او."
گفتند: "كدام دانش برای فرمانروا سودمندتر است؟" گفت: "آنكه
بداند بستن دهان مردم از باز گفتن بدیها و زشتیهايش در توانايی
او نيست. در چنين حالی هرگز نخواهد كوشيد مردم را با بيم دادن
خاموش سازد و بر آن شود كه به جز از راه زدودن زشتیيهای خودش،
مردم را از باز گفتن آن زشتیها بازدارد."
پرسيدند: "بار خردمندی چيست؟" گفت: "بارهای ارجدار و والای آن
بسيار است. من آنچه را كه هم اكنون به يادم میآيد برایتان
میشمارم. از آنهاست كه: آدمی بر آن باشد هميشه به پاداش دادن
نيكیها دل بندد و تا آنجا كه تواند چنين كند. ديگر آنكه
پرهيزيدن از گناهان را سبك نگيرد. ديگر آنكه در هيچ حالی از زمانه
ايمن نگردد و به خوشیهای آن دل نبندد. ديگر آنكه به هيچ گونه بدی
دست نيازد. ديگر آنكه نيكانديشی را از دشمن خود نيز باز نگيرد.
ديگر آنكه از نادانان پیروی نكند و به دنبال سودهای بزرگ اين
جهان نيفتد، زيرا سودهای آن جهانیست كه نادان از آنها بهرهيی
ندارد. ديگر آنكه به هيچ كاری دست نيازد مگر پس از جستوجو كردن و
درنگيدن و آهستهگی. ديگر آنكه هرگز فراخ دستی او را خودپرست
نسازد و تنگدستی نابردبار نكند. ديگر آنكه كردارش با دشمن نيز
چنان باشد كه از رأی هيچ داوری بيمی به خود راه ندهد و ميانهی او
و دوستاناش كار چنان رود كه هرگز به گلهگزاری نيازی نيفتد. ديگر
آنكه هيچ كس را از فروتنی كه در برابر او كرده كوچك نشمارد و از
ارج ناداران در برابر دارايان نكاهد، مگر آنكه دارا مردی دانشی
باشد و نادار مردی نادان. ديگر آنكه ناتوانی نشان ندهد و از كوشش
باز نايستد. ديگر آنكه از گناهی كه كرده و از بادافره آن ايمن
مانده است، گستاخ نشود كه بار ديگر آن گناه را كند. ديگر آنكه در
هيچ حالی بردباری و گرانسنگی خود را از دست ندهد. و نيز از ستايش
ستايشگران به چيزی كه در او نيست، هرگز شادمان نشود. ديگر آنكه
اگر كسی او را به رفتار زشتی كه خود در خويشتن آن را میشناسد
نكوهيد، كينهيی از او به دل نگيرد. ديگر آنكه به كاری دست نزند
كه بيم دارد سرانجام آن كار پشيمانیست. ديگر آنكه برداشتن رنج
نيكوكاری و دست نيازيدن به هوسها و لذتگيریهايی كه آميخته به
گناه است."
پرسيدند: "بر گردن شهرياران در برابر مردم چه چيزی افتاده و بر
گردن مردم در برابر شهرياران چه چيز؟" گفت: "بر شهرياران است كه با
مردم به داد رفتار كنند و داد ايشان بدهند و خانهی ايشان ايمن نگه
دارند و مرزهايشان را استوار سازند و مردم نيز نيكخواه شهريار
باشند و سپاسگزار او."
پرسيدند: "شادی در چيست؟" گفت: "شادی در چيزیست كه روز پسين نيز
شادی آورد و جز آن بازیچه است."
گفتند: "چاپلوسی و خودبينی چيست؟" گفت: "چاپلوسی آن است كه كسی را
بستاييد به چيزی كه در او نيست. چاپلوس از پذيرفت چيزهای اندك و
دست يازيدن به آنها ننگی ندارد. خودبين ستايش از كسی نمیپذيرد،
زيرا دارندهی خودبينی، خويش را تا آنجا برتر از ستودنها میگيرد
كه پاسخ گفتن به درود فرودستان را نيز به خود نمیپسندد."
گفتند: "ريا چيست و ظاهرسازی چه؟" گفت: "ريا آن است كه كسی بد باشد
و نيكی كند و خوبی نشان دهد. ظاهرسازی آن است كه خويش را به
گونهيی نمايد كه نه در سرشت اوست."
پرسيدند: "از اين دو تا كدام بدتر است؟" گفت: "نزد خود ظاهرسازی،
در كارها رياكاری!"
گفتند: "شنيدهايم میگفتيد: «تباهی شاهان در اين جهان و جهان ديگر
در چيزیست كه بودن آن هيچ نيكی سودی ندارد.» ما دوست میداريم آن
را چنانكه شايسته است بشناسيم." گفت: "كوچك داشتن دانشمندان و
نيكان!"
گفتند: "شنيدهايم میگفتيد: «آنكه رسوايی را به خود نمیپسندد از
پنج چيز دوری میگزيند.» آن پنج چيز كدام است؟" گفت: "آری! آز،
بخل،خوار گرفتن ديگران، پیروی از هوس، به دير انداختن نويدها!"
پرسيدند: "بالاترين ننگ نزد شما چيست؟ آيا ننگی بدتر از آنچه
برشمرديد، هست؟" گفت: "آری! خطاهای بزرگ!"