|
|
|
|
|||||||||||||
|
رنگ كلمه: ده شعر و طرح و هشت شاعر شعرهايی از نرگس بابايی / شادی بيان / مصطفا حاجیزاده / فيروزه خرمشاهی / رضا رشيدپور شاهرخ ستوده فومنی / مجتبا ويسی / هنگام
نرگس بابايی
چرا همیشه پاشنهی آشیل من باشم؟ چرا همیشه چشم اسفندیار من باشم؟ چرا همیشه برگ خزانی که نالههاش بلند است من باشم؟ چرا زلال نباشم؟ چرا ستاره نباشم؟ چرا به فکر عشق و یار و ترانه نباشم؟ چرا چنین باشم؟ چرا چنین نباشم؟ چرا همیشه باشم؟ چرا همیشه ... نباشم؟
شادی بيان
1 میخواستم به دور از تكلف واژهها شعری برای تو بنويسم اما از دل اين واژههای حقير مهرم را سپاسام را چهگونه خواهی دانست؟
2 میپرسد: "سردت است؟" آری! سردم است، اما چه جای گلايه، اگر سرمای تن به سوز ِ سرزنشی نياميزد.
3 ما محبوس اتاقهای بیپنجرهايم. مرگ، پيوسته بر درها میكوبد.
مصطفا حاجیزاده
خانه با او میخوابد و بيدار میشود اما آن رگ هميشه بيدارش بخشی از تن من است. زنی که گشتن را به خون ياد داد خودش را جاودانه کرد، خودش را در مرکز تمام رنگهای طبيعی. لبهای مردم کلمههای او را میگويد و حرفها در مسيرشان تا من همه چيز را شبيه او میکنند.
فيروزه خرمشاهی
واژههای شعرم اين دوستانِ سپيدی پل زدهاند بين من تا آسمان شهر. و خود را به هوس رهايی اوج میدهند. تا از پنجرهی نيمهباز اتاق پرواز كنند به سمت كوچههای شلوغ. وای اگر گم شوند! و من سراغ آنها را از چه كسی خواهم گرفت؟
رضا رشيدپور
با کاروان سوخته از لابهلای نعش هزاران قناری عاشق گذشتم
آمدم
علفهای هرز پشتبام بادبادکهای کودکیام را میچيدی
بوی عشق میدادی
سنجاق کردم تو را به گوشهی تنهايیام
شاهرخ ستوده فومنی
در پيراهنات تأخير داری. پيراهنات چوب لباسهايت را در آغوش میفشرد و فراموشی قتل تو ...
عکس تو را در جيب، عطر تو را در خانه گم میکنم وقتی که لبخند و دستهايت را برای عابران روی پل پرتاب میکردی. اين عکسها اين روزنههای کور سياه و سفيد فتح قلب تو و تدفين مرا لوث کردند.
گاه میبينم مجموعهها هذيان کلماتات تقديمی نيست ولی من رنگ لبخند تو تکههای قلب تو را لخته لخته چاپ کردم.
آخ! بوی خون و اعتراف در ايوان خانه ويرانی تحويل سال تنگ مرگ قرمز ماهی سفيد ... آری، تو نيستی . . . تمام!
مجتبا ويسی
نگاه که نمیکنی کوچهها شايد میشود بانگ برمیدارد بايد،
تو چرای منی چهگونهام.
صدا که نمیزنی جادهها لابد میشود و کجا در رفتنها،
تو زيرای منی با وجودم.
پنهان که میمانی شهر آيا میشود و بيابان حتا،
تو بنابراين منی بدين صورتام.
هنگام
در صبحی بدون شب با پردههای كشيده شعلههای خاموش دو دو تا كرد نازنين پدرم بیحساب و كتاب
و مادرم پایمرد عرصهی قسمت شيرينتر از قند چارپاره گفت با تناش
و من پيش پای هفت سين وز پيش هفتِ واپسين آمدم
انگار با طعم گس بوسههای حسرت و هوس فراق شدم كه پاهايم هرگز نمیرسند
تو ای يگانهی من هر دمات آمدن و شدن در ازدحام اين خلوت بارور كن بودنام
|
|