|
|
|
|
||||||||||||||
|
روزگار زيبای جوانی بخش نخست از داستانی نوشتهی هرمان هسه ترجمهی ستار شكری
تقديم ترجمه به نرگس، سارا، سينا و علیرضا
حتا دايی «ماتئوس» من هم به سبك خودش از ديدن مجدد من خوشحال بود. وقتی مرد جوانی پس از سالها امرار معاش در كشورهای خارجی به خانه برمیگردد و به نظر میرسد كه در واقع برای خودش خوب كار كرده است، آن وقت حتا خونسردترين نزديكاناش به او لبخند خواهند زند و دستاش را خواهند فشرد. كيف دستی كوچك قهوهيی رنگام كه در آن وسايل شخصیام را میگذاشتم، كاملا نو مانده بود، قفل سالمی داشت و بندهايش هنوز برق میزد. توی كيف دو پيراهن تميز بود، چندين لباس زير، يك جفت چكمهی نو، چند كتاب، عكس و دو پيپ خوشتراش و تبانچهيی كوچك. علاوه بر اين كيف با خودم يك جعبه ويولون، يك كولهپشتی پر از خرت و پرت، دو كلاه، عصا، چتر، بالاپوشی سبك و يك جفت گالش همراه داشتم. همهی اين چيزها محكم و بادوام بودند. ضمنا بيش از دويست مارك پسانداز همراه با توصيهنامهيی كه در فصل پاييز شغل مناسبی در خارج از كشور برایام تضمين میكرد، به جيب كتام دوخته شده بود. همهی اين چيزها ظاهر موقر و شايستهيی به من میداد و حالا با سالها تجربهی كارگری فنی، همراه با تمام اين وسايل، به خانه برمیگشتم. همان خانهيی كه وقتی بچهيی لوس و پرمسأله بودم آن را ترك كرده بودم. قطار با احتياط فراوان و با پيچهای طولانی سرازيری كوه را پشت سر میگذاشت و با هر پيچی خانهها، كوچهها، رودخانهها و باغهای شهر پايين دره نزديكتر میآمدند و مشخصتر میشدند. به زودی توانستم شيروانیها را تشخيص داده، [شيروانی] خانههای آشنا را تميز دهم، توانستم پنجرهی خانهها را بشمارم و خانهی لكلكها را بشناسم. در حالی كه خاطرات دوران كودكی و نوجوانی و هزاران خاطرهی ارزشمند ديگر از خانهمان به قلبام پر میكشيد، حس پيروزی نخوتآميز بازگشت به خانه فروكش میكرد. اشتياق به تأثيرگذاری بر هم شهریها جای خود را به تعجبی شادمانه داد. دلتنگی كه در طول سالهها از عذاب من دست برداشته بود، در طول اين يك ربع ساعت با قدرت تسخيرم كرده بود. هر خوشهی گل پرطاووسی، نزديك سكوهای ايستگاهها و هر پرچين باغ آشنايی به طرز عجيبی گرانبها به نظر میآمد و از هر يك درخواست میكردم مرا به خاطر اين كه توانسته بودم فراموششان كنم، ببخشند و همين طور به خاطر اين كه توانسته بودم اين همه مدت در غيبتشان سر كنم. وقتی قطار از بالای باغمان گذشت، شخصی را ديدم كه بر ايوان بالاترين پنجرهی خانهی قديمی ايستاده بود و دستمالی را تكان میداد. احتمالا پدرم بود و بر آستانهی در، مادرم و خدمتكار ايستاده بودند و دست تكان میدادند و از دودكش بالايی خانه دود آبی رنگی از آتش يا قهوه به سمت بالا میرفت و هوای گرم بر فراز شهرك جريان داشت. تمام اينها به من تعلق داشت، كه حالا داشتند به من خوشآمد میگفتند. در ايستگاه مأمور پير ريشدار ايستگاه با همان نشاط هميشهگیاش به اين سو و آن سو میدويد، در حالی كه مردم را از راهها پراكنده میكرد و در ميان جمعيت، خواهر و برادر جوانترم را ديدم كه مشتاقانه انتظار مرا میكشيدند. برای حمل اثاثيهام برادرم چرخ دستی سريعالسير مرا _ كه باعث افتخار و شادمانی دوران كودكیمان بود _ با خود آورده بود. روی آن كولهپشتیام را گذاشته بوديم. «فريتز» آن را میكشيد و من و خواهرم به دنبال آن راه میرفتيم. خواهرم مرا به خاطر آن كه موهايم را آنقدر كوتاه كرده بودم، سرزنش میكرد، اما از سبيلام خوشاش میآمد و كيف دستیام را ظريف میانگاشت. ما میخنديديم و به چشمان يكديگر نگاه میكرديم. هر زمان دست در دست يكديگر داشتيم و يا با سر به فريتز اشاره میكرديم كه با چرخ جلو میرفت، مرتب برمیگشت و به من نگاه میكرد. او به بلندقدی خودم بودم و به شكل دلپذيری رشد كرده بود و يك باره به ياد آوردم كه در زمان پسربچهگی گهگاه در حين نزاعها كتكاش زده بودم. دوباره صورت زمان كودكی و ديدهگان رنجيدهی غمگين آش جلو چشمانام میآمد و چيزی از نوع همان تحمل دردناكی كه پس از فرو خوابيدن خشمام داشتم، احساس میكردم. حالا فريتز گامهای بلند برمیداشت، با همان قد بلند و كشيده و با موهای طلايی دور و بر چانهاش. ما از خيابانی كه مملو از درختان گيلاس و سماق كوهی بود، پايين رفتيم و از پل پيادهرو بالايی سر مغازهی جديد و تعداد بیشماری خانهی قديمی تغييرنيافته گذشتيم. بعد به گوشهی كناری پل رسيديم كه در آنجا مطابق معمول خانهی پدریام با پنجرههای باز كه از آنها میشد صدای آواز طوطیمان را شنيد، واقع شده بود. دلام برای همهی آن خاطرهها میتپيد. من جادهی سرد، تاريك و سنگفرششدهی دروازه را پيمودم، از پيادهرو سنگی پايين و با عجله از پلهكان بالا رفتم. پدرم در حالی كه از آن پايين میامد، ازم ن استقبال كرد. مرا بوسيد، لبخند زد و دستی به پشتام زد. بعد مرا در سكوت و با دست به سوی در بالای هشتی راهنمايی كرد. جايی كه مادرم در انتظارم بود و مرا در آغوش كشيد. بعد خدمتكارمان «كريستين» به دو آمد و با من دست داد. من به اتاق پذيرايی رفتم كه در آن قهوه آمادهی صرف بود و با طوطیمان «پالی» احوالپرسی كردم. او فورا مرا شناخت، از لبهی سقف قفساش بالا رفت و روی انگشتام پريد، سر زيبای خاكستریاش را خم كرد تا نوازشاش كنم. اتاق به تازهگی كاغذ ديواری شده بود، اما از لحاظ چيزهای ديگر، همانطور دستنخورده باقی مانده بود. از تصاوير پدربزرگ و مادربزرگ و كمد لباس چينی گرفته تا ساعت ديواری بلند با ياسهای سنتیآش، فنجانها روی ميز قرار داشتند و در فنجان من يك دستهی كوچك گل ميخك بود كه بيرون آوردم و به يقه چسباندم. مادرم مقابل من نشسته بود، مرا مینگريست و داخل بشقابام پيراشكیهای ترد میگذاشت. نصيحتام میكرد به اين كه آنقدر حرف نزنم كه مانع غذا خوردنام شود. آن وقت خودش مرتب از من سؤالهای مختلف میكرد كه بايد جواب میدادم. پدرم در سكوت گوش میكرد، با ريشاش كه خاكستری شده بود ور میرفت و از پشت عينكاش با نوعی كنجكاوی دلنشين نگاهام میكرد و همانطور كه من تجاربام، فعاليتها و مو فقيتهايم را گزارش میكردم _ بدون آن كه بيش از حد بیادعا و محجوب جلوه كنم _ اين احساس را داشتم كه بايد از اين دو جاودانه متشكر باشم. روز اول چيزی جز خانهی عزيز قديمیام را نمیخواستم ببينم. فردا و روزهای بعد، وقت كافی برای همه چيز بود. بنا بر اين پس از صرف قهوه، داخل همهگی اتاقها، آشپزخانهها، راهروها، اتاق خوابها گشت و گذار كرديم و تقريبا همه چيز مثل گذشته بود. تغييرات اندكی كه كشف كردم به قدر كافی قديمی و بديهی به نظر میآمد و ديگران با هم بحث میكردند كه آيا اين تغييرات وقتی من هنوز در خانه بودم اتفاق افتاده يا نه. در باغ كوچكی كه در سرازيری تپه بين ديوارهای عشقهپوش قرار داشت، آفتاب عصر بر كورهراههای منظم و آراسته و كنارههای از جنس سنگ آهك بر روی بشكههای نيمه پرآب و روشن میتابيد، چنانكه همه چيز لبخند بر لب به نظر میرسيد.ما روی صندلی های راحتی در ايوان نشستيم. نور آفتاب میدرخشيد، خاموش، گرم و سبز و كمرنگ و از خلال برگهای سبز و شفاف ياس درختی، تعدادی زنبور كه راهشان را گم كرده بودند، سنگين و مست وزوز میكردند. پدر به پاس بازگشت من كلاه از سر برداشت و به خواندن دعای ربانی پرداخت. ما با دستهای جمعشده يكجا ايستاديم و دعا را خوانديم و اگرچه جديت غير معمول اندكی روحيات مرا تيره و تار كرده بود، با اين وجود به كلمات قديمی و مقدس با وجد گوش فرا میدادم و حقشناسانه آمين را ادا كردم. بعد پدرم به اتاق مطالعهاش رفت. برادر و خواهرم رفتند و خانه ساكت شد. من و مادرم تنها سر ميز نشستيم. اين لحظهيی بود كه من مدتها در انتظار آن بودم و از آن بيمناك. چون اگرچه مورد خوشآمدگويی قرار گرفته بودم، زندهگی من در روزگاران گذشته كاملا پاك و معصومانه نبود. حالا مادرم با چشمان زيبا و گرماش نگاهام میكرد و حالت صورتام را درمیيافت. شايد داشت به اين فكر میكرد كه چه بگويد و چه بپرسد. من در سكوت نشسته بودم و با انگشتانام بازی میكردم. آمادهی يك امتحان بودم كه در مجموع نمیتوانست بیشكوه باشد، اما در جزئيات ممكن بود مرا شرمنده كند. برای مدتی در سكوت به چشمانام نگريست، بعد دستام را در دستان ظريف و زيبايش گرفت. او به نرمی پرسيد: " آيا هنوز گاهگداری نماز میخوانی؟" اجبارا جواب دادم: "اين اواخر ديگر نمیخوانم." و او نگاه ملامتباری به من انداخت و گفت: "بهتر است زودتر ياد بگيری چهطور شروع كنی." و من گفتم: "شايد!" بعد او برای مدتی ساكت بود و دست آخر پرسيد: "اما تو واقعا میخواهی شخص با حسن نيتی باشی، نمیخواهی؟" به اين سؤال میتوانستم پاسخ مثبت بدهم. حالا او به جای پرسيدن سؤالات نامناسب دستام را نوازش كرد و سرش را به حالتی تكان میداد كه گفتی به من اطمينان داشت. اگرچه من هيچ مقر نمیآمدم. بعد او از لباسها و خشكشويی پرسيد، چه در دو سال گذشته خودم كارهای شخصیام را انجام داده بودم و ديگر وسايل شخصیام را برای خشكشويی و تعمير به خانه نفرستاده بودم. او پس از شنيدن صحبتهايم گفت: " فردا همه چيز را بررسی خواهيم كرد." و به اين ترتيب سؤال و جواب به پايان رسيد. در اندك زمانی خواهرم به تراس آمد و از من خواست تا با او به خانه بروم. در اتاق پذيرايی، او پشت پيانو نشست و نت موسيقیيی را كه مدتها قبل تمرين میكرديم و من هنوز آن را از ياد نبرده بودم، در آورد. ما آوازهايی از شوبرت و شومان خوانديم و بعد مشغول خواندن آوازهای سنتی آلمانی و ديگر ملل شديم. بعد وقت صرف شام شد. خواهرم ميز شام را چيد و من با طوطی مشغول صحبت بودم كه بهرغم اسماش، پالی، مذكر بود.او میتوانست حرفهای زيادی بزند. او صدای خندهی ما را تقليد میكرد و هر يك از ما اجازهی دقيقا طبقهبندیشدهيی برای دوستی با او داشتيم. او بيشتر از همه با پدرم صميمی بود، چون میتوانست با او هر كار میخواست انجام دهد. بعد برادرم بود، بعد مادر و بعد خودم و آخر از همه خواهرم كه نسبت به وی اندكی محتاط بود. پالی تنها حيوان خانهگی داخل منزلمان بود. او كه بيست سال در خانه مانده بود، درست مثل يكی از اعضای خانواده به شمار میآمد. او عاشق صحبت كردن، خنده و موسيقی بود، اما نه با اطرافياناش. وقتی او تنها بود و صدای گفتوگوی پرنشاط ديگران را میشنيد، به جمع ملحق میشد و با خلق و خوی پرشور هميشهگیاش و روجيهيی طنزآميز سرگرم گفتوگو و خنده میشد. گاهی اوقات بی آن كه ديده شود، به تنهايی روی نرد بام مینشست و وقتی همه جا ساكت بود و خورشيد با حرارت در اتاق میتابيد، او به گرمی شروع به آواز خواندن و ستايش زندهگی و پروردگار میكرد. صدايش همچون صدای فلوت به گوش میآمد، آرام، گرم و از ته دل، مثل آواز كودك در حال بازی و خودفراموشی. پس از شام، نيم ساعت مشغول آب دادن به باغچه شدم. وقتی دوباره داخل آمدم، خيس و خسته، از پيادهرو صدای نيمهآشنای دختری را شنيدم كه در خانهمان صحبت میكرد. به سرعت دستانام را به دستمال كاغذی ماليدم و وارد شدم. آنجا دختری ناز و بلندبالا در لباسی به رنگ اسطوخودوس و يك كلاه حصيری نشسته بود. وقتی از جا برخاست، به من نگاه كرد و دستاش را به آهستهگی به سويم دراز كرد. تازه متوجه شدم كه وی «هلن كرز» بوده است، يكی از دوستان خواهرم كه زمانی عاشقاش بودم. من با خودپسندی از او پرسيدم: "پس شما هنوز منو يادتون هست؟"او به گرمی پاسخ داد: "«لوته» به من گفت به خانه میاييد." صدالبته اگر پاسخ میداد «بله»، من بيشتر میپسنديدم. او قدكشيده و زيبا شده بود. من به سخن ديگری نمیتوانستم بينديشم، پس سراغ گلهای كنار پنجره رفتم و او مشغول گپ زدن با مادر و لوته شد. چشمانام به كوچه دوخته شده بود و انگشتانام با برگ گل شمعدانی بازی میكرد، اما افكارم جای ديگری بود. شامگاه زمستانی بسيار سردی میديدم. داشتم روی رودخانه بين بوتههای بلند توسه سر میخوردم و در دواير كوچك و ابتدايی حركات مارپيچی میكردم، در حالی كه در فواصلی قامت دختری را كه به خوبی اسكيت نمیدانست و به وسيلهی دختر ديگری هدايت میشد، دنبال میكردم. صدايش كه به مراتب پرتر و عميقتر از گذشته شده بود، حالا آشنا به نظر میرسيد و با اين حال برای من ناشناخته بود.او بانوی جوانی شده و من به هيچ وجه خود را در سن و موقعيت برابر با وی نمیديدم. انگار بيش تر پانزده ساله بودم. هنگام رفتناش دوباره با او دست دادم، اما تعظيم كوچكی كردم و گفتم: "شب به خير دوشيزه كرز!" من بعدا [از خواهرم] پرسيدم: "پس او دوباره خانه آمده؟" لوته جواب داد: "چه جای ديگری بايد میبود؟" و من ترجيح دادم موضوع را عوض كنم. سر ساعت ده در خانه قفل میشد و والدينام به رختخواب میرفتند. پدرم رما بوسيد، شب به خير گفت و در حالی كه دست به دور شانههايم انداخت، گفت: "خوبه كه دوباره به خونه برگشتی! آيا خودت هم خورسند هستی؟" همه به رختخواب رفتند. خدمتكار هم مدتی قبل شب به خير گفته بود و پس از آن كه درها چند دفعهيی باز و بسته شد، يك سكوت عميق شبانه بر تمامی خانه حكمفرما شد. قبلا يك ليوان آّجو برای خودم تدارك ديده خنك كرده بودم. آن را روی ميز كارم گذاشته بودم و از آنجا كه سيگار كشيدن در خانهی ما قدغن بود، پيپی روشن كردم. دو پنجرهی اتاقام رو به فضای تاريك و ساكت باغ داشتكه از آن پلههای سنگی از تپهيی به سوی بالای باغ میرفت. آن بالا درختان كاج را ديدم كه در تضاد با آسمان مشكی به نظر میآمدند و بالای سرشان ستارهگان چشمك میزند. من بيش از يك ساعت بيدار ماندم، در حالی كه به نظارهی شاپركها كه دور چراغام میگشتند، مشغول بودم و به نرمی ابر دود پيپام را سوی پنجرههای باز فوت میكردم. تصاويری ساكت و ممتد در ذهنام جريان يافته بود: خاطرات بیشمار خانه و روزهای پسربچهگی، جمعی متعدد و ساكت كه مثل امواج روی سطح يك درياچه میدرخشيدند و خاموش میشدند. صبح روز بعد بهترين لباسام را به نشانهی احترام به موطنام و آشنايان قديمی به تن كردم و همچنين برای روشن كردن اين مهم كه دست خالی به خانه بازنگشته بودم. بالای درهی تنگ شهرمان، آسمان تابستانی به رنگ آبی درخشانی بود. ابری از گرد و غبار از خيابانهای سفيد برمیخاست. جلو دفتر پستی محله، كالسكههای پستی دهكدههای جنگلی ايستاده بودند و در كوچه، بچههای كوچك با سنگ مرمر و توپهای نرم بازی میكردند. در اولين گردش سراغ قديمیترين بنای شهرستان، يعنی پل سنگی قديمیمان، رفتم. بعد قصد نمازخانهی گوتيك روی پل را كردم كه در ساليان دور صدها بار از كنار آن گذشته بودم.بعد به پناهگاه سنگی روی پل تكيه كردم و به رودخانه كه به چابكی در پايين جريان داشت، نگريستم. آسياب قديمی دنج و چرخ سفيد در انتهای پنجرهاش ناپديد شده بود و به جايش ساختمان آجری بزرگ و جديدی قرار داشت. غير از اينها چيز ديگری عوض نشده بود، مثلا تعداد زيادی غازهای پير و اردكها روی آب به اطراف شنا میكردند و در كنارههای رودخانه اردكوار راه میرفتند. در سمت ديگر پل، به اولين آشنايم برخوردم: همكلاسیيی كه سراغ حرفهی دباغی رفته بود. او يك پيش بند چرمی نارنجی روشن پوشيده بود. او نگاهی ناآشنا و غيرمطمئن به من انداخت و كاملا مرا نشناخت. من كه راضی بودم، سری تكان داده جلو رفتم. در حالی كه او برمیگشت، نگاهام كرد و سعی كرد مرا به خاطر بياورد. بعد با مسگر كه با آن ريش سفيد پرپشتاش جلو ويترين مغازهاش ايستاده بود، سلام و عليك كردم. آنگاه سری به خراط زدم كه گذاشت چرخ خراطیاش به وزوز بيفتد و يك مشت انفيه داد كه در يك وهله از بينی بالا كشيدم. آن وقت به بازار وسط ميدان رسيدم با آن فوارهی بلند و تاق خارقالعادهی سالن شهرش. مغازهی كتابفروش آنجا بود و اگرچه پيرمرد مدتها قبل به خاطر سفارش دادن آثار «هاينه» مرا شخص نااهلی جلوه داده بود، داخل رفتم و يك مداد و يك كارت پستال خريدم. مثل هميشه از اينجا تا ساختمانهای مدرسه راه زيادی نبود، پس من همانطور كه میگذشتم، نگاهی به پادگانها انداختم.بر در دروازهها بوی آشنا و عصبی كلاسهای مدرسه را شنيدم. نفس راحتی كشيدم و به سوی كليسا و اتاق كشيش آهسته دويدم. وقتی كمی بيشتر در خيابانهای باريك اطراف گشت زدم و در آرايشگاه صورتام را اصلاح كردم، ساعت ده شده بود، زمان سر زدن به دايی ماتئوس. از راه آن حياط قشنگ به خانهی زيبايش رفتم، شلوارم را در راهروهای سرد تكاندم و [كوبهی] در قسمت مسكونی را نواختم. در داخل زندايی و دو دخترش مشغول خياطی بودند. دايیام سر كارش در دفتر بود. همه چيز در اين خانه روح پاكيزهگی و بوی صنايع دستی داشت. اندكی سختگيرانه و خصوصا منفعتگرايانه و در عين حال آرام و قابل اطمينان. خانهاش هميشه در حال خانهتكانی، شستوشو، خياطی، دوزندهگی و نخريسی بود و با اين حال دخترها هميشه وقت برای موسيقی نواختن داشتند و آن را به بهترين وجه انجام میدادند. و اگر با موسيقی نوين غريبه بودند، با هندل، باخ، هايدن و موزارت به خوبی آشنايی داشتند. زندايی برخاست و با من سلام و احوالپرسی كرد، دخترهايش ابتدا دوخت و دوزشان را به پايان رساندند و بعد با من دست دادند. با تعجب ديدم كه با من مثل يك مهمان افتخاری رفتار میشد، حتا مرا به اتاق مهمان بردند. تازه زندايی «برتا» مصرانه به من يك جام باده و يك سری نان شيرينیهای كنار هم رديفشده تعارف كرد. بعد مقابل من روی يكی از صندلیراحتیها نشست. دخترهايش در اتاق ديگر مشغول به كار ماندند. اين بار من در معرض امتحانی كه مادر مهربانام دیروز از آن معافام كرده بود، قرار گرفتم، اما اينجا هم ملزم نبودم در صحبتهايم يك اظهار وضعيت نارضايتمندانه و ظاهرسازیشده ارائه كنم. زندايیام شديدا به شخصيت واعظان مشهور خاصی علاقهمند بود و مدتی طولانی از من در بارهی كليساها و كشيشها در شهرستانهايی كه در آنها زندهگی كرده بود، سؤال كرد. چند اشكال پيش آمد، اما بخت يار بود. از آنها اجمالا گذشتيم و دوباره در سوگواری فقدان اسقف اعظمی شريك و همنظر شديم كه اگر ده سال پيش رخت از جهان برنبسته بود، میتوانستم موعظعهايش را در اشتوتگارت بشنوم. بعد موضوع گفتوگو شد اقبال، تجارب و ديدگاههای من و به اين نتيجه رسيديم كه من بخت بلندی داشتم و خوب شروع كرده بودم. او (زندايی) گفت: "كی شش سال پيش فكرشو میكرد؟" من از دهانام پريد كه: "اونوقت، اين قدر وضعام بد بود؟" "نه، منظورم دقيقا اين نبود. اون موقع پدر و مادرت خيلی نگرانات بودن." خواستم جواب بدهم: "من هم همينطور،" اما در مجموع حق با او بود و نمیخواستم آتش بحث و جدلهای قديمی را دوباره روشن كنم، پس در كمال اعتدال سری تكان دادم و گفتم: "بله! فكر میكنم اين موضوع صحت داره." - گمون كنم چند تايی شغل امتحان كرده باشی؟ - بله، صددرصد، زندايی! از هيچكدوم هم پشيمون نيستم. واسه همين هم شغلی رو كه الآن دارم، نمیخوام برا هميشه نگه دارم. - اين حرفو نزن! واقعا اينو میگی؟ اون هم وقتی در موقعيت به اين خوبی قرار داری؟ نزديك دويست مارك در ماه! چرا؟ اين برا يه مرد جوون عاليه! - شما میدونين اين شغل تا كی برا من محفوظه؟ - چه دليلی داره میآره! خوب، اگه خوب حفظاش كنی، خوب محفوظ میمونه. - خوب، خدا كنه! ولی حالا بايد بالا برم تا «خاله ليديا» رو ببينم. بعدش هم يه سری به دايی میزنم. فعلا خداحافظ زندايی برتا! - بله، خدانگهدار! خيلی خوشوقت شدم. سعی كن حتما دوباره از اين طرفها بيای. - صددرصد! از دخترها داخل اتاق نشيمن خداحافظی كردم و از درگاه بار ديگر با زندايی خداحافظی كردم. بعد از پلهكان روشن و عريض بالا رفتم و اگر تا آنوقت اين احساس را داشتم كه هوای يك خانهی قديمی را تنفس میكنم، حالا وارد اتاقی شده بودم كه به شكل مثبتی عتيقه بود. در دو اتاق باريك طبقهی بالا يك خالهبزرگ هشتاد نود ساله زندهگی میكرد كه مرا با عطوفت و ظرافت روزهای قديم پذيرا شد. در آنجا نقاشیهای آبرنگ اجداد اعظم، پارچههای پوشش مبل، كيف پولهای زنانه، دستههای گل، منظرههايی كه به صورت پيوسته رويشان دوخت و دوز شده بود، قاب عكسهای بيضی و رايحهی چوب صندل و ادوكلنهای لطيف قديمی بود. خاله ليديا لباسی ارغوانی پوشيده بود كه به شكل سادهيی دوخته شده بود. به جر مسألهی نزديكبينی و لرزش مختصر سرش، او به طور اعجابانگيزی خوب و سرحال بود. او مرا روی نيمكت باريكی نشاند و به جای صحبت در بارهی گذشتههای دور، در بارهی زندهگی و عقايدم سؤال كرد. او نسبت به هر چيزی كه من میگفتم علاقهمند بود. او يكی از بستهگان دور سالمند بود و بهرغم اين كه اتاقهايش ظاهری قديمی داشت تا دو سال پيش دائما در سفر بود. او تصوری شفاف از دنيای معاصر داشت كه به هيچ وجه [مثل نظر همسن و سالان خودش] نامطبوع نبود، كه البته خودش اين موضوع را كاملا تصديق نمیكرد و تمايل داشت بينشاش را نسبت به دنيای معاصر تازه كرده گسترش دهد. در همين حال وی ذكاوتی درخور تحسين و با طرافت در مباحثه داشت. وقتی كه كنارش مینشستيد، صحبت بدون مكث جريان میيافت و هميشه جالب توجه و دلپذير بود. وقتی او ترك میگفتم، مرا بوسيد و با ظاهری سعادتخواهانه كه هرگز در شخص ديگری سراغ ندارم، به من اجازهی مرخصی داد. سراغ دايی ماتئوس در دخترش رفتم، جايی كه روی روزنامهها و كاتالوگهايش خم شده سرگرم مطالعه بود. من مصمم شده بودم كه مدتی بنشينم و زود هم بروم و دايی كار را برای من آسان كرد. - پس دوباره به خانه بازگشتی؟ - بله، دوباره اومدم. خيلی وقت بود همديگه رو نديده بوديم. - شنيدم حالا بهات خوش میگذره. - همينطوره. متشكرم! - الآن میری به خونه خبر بدی كه اومدی؟ - قبلا رفتم. - اه، رفتی! پسر خوب! خوب، پس عاليه! در اينجا نگاهاش را دوباره معطوف به كاتالوگ كرد و دستاش را به سويم دراز كرد. از آنجا كه انتخاب صحيحی كرده بود، سريع دست دادم و با احساس رضايت بيرون رفتم. حالا ملاقاتهای رسمی انجام شده بود و رفتم خانه تا شام بخورم. به نشان احترام به من، پلو و گوشت كبابشدهی گوساله در سفره بود. پس از شام برادرم فريتز مرا به كناری كشيد و به اتاقاش راهنمايی كرد، جايی كه مجموعهی پروانههايم بر ديوار نصب بود. خواهرم میخواست با ما گپ بزند و گوشش را به در گذاشت، اما فريتز با اشارهی دست دورش كرد و گفت: "نه! صحبتمون خصوصيه." بعد صورتام را وارسی كرد و وقتی ديد كه قيافهام به حد كافی كنجكاو بود، جعبهيی را از زير تخت بيرون كشيد. در جعبه با رويهيی از قلع پوشيده شده بود و تعداد زيادی سنگهای خوشتركيب بر آن شنگينی میكرد. صدايی موقر و متين پرسيد: "حدس بزن توش چيه." من به ياد سرگرمیها و تجربههای قديممان افتادم و حدس زدم: - مارمولك؟ - نه! - مار زنگی؟ - نه! - كرم درختی؟ - نه، اصلا زنده نيست. - نيست؟ پس چرا در جعبه رو اينقدر سفت بستی؟ - از كرم درختی خيلی خطرناكتره. - خطرناك؟ باروته؟ به جای جواب دادن در جعبه را باز كرد و من داخل جعبه يك زرادخانهی كوچك ديدم. بستههای پودر با كيفيتهای مختلف، زغال، فتيله، فيوز، سولفور، شوره و برادهی آهن. "خوب، چی میگی؟" میدانستم كه اگر پدرم میفهميد چنين موادی در اتاق اين پسر ذخيره شدهاند، چشم روی هم نمیتوانست بگذارد. اما فريتز آنچنان از فرط شادی و اين كه توانسته بود مرا غافلگير كند، به جنب و جوش افتاده بود كه من اين فكر را با اشارهی مختصری بيان كردم و بلافاصله دلگرمیهايش را قبول كردم. چون من خودم هم مسؤوليت مخصوصی برای همهی اينها داشتم و به اندازهيی كه يك شاگرد مدرسه چشمانتظار زنگ تعطيل است، من هم چشم اميد به يك آتشبازی داشتم. فرتز پرسيد: "با من میآی؟" - البته! میتونيم شبونه دور و اطراف باغ كارشون بذاريم. ها، موافقی؟ - حتما میتونيم. تازهگیها يه نارنجك رو با نيم پوند باروت بيرون شهر منفجر كردم. اندازهی زلزله صدا داد، ولی حالا پول ندارم. در عين حال به همه جور مواد هم احتياج داريم. - من سه مارك اضافه میكنم. - خوبه! پس موشك و ترقههای بزرگ میخريم. - ولی مواظب كه هستی، ها؟ - مواظب؟ برای من كه هيچ وقت اتفاقی نيفتاده. اين جمله در واقع اشارهيی داشت به حادثهی بدی كه در سن چهارده سالهگی در آتشبازی برایام اتفاق افتاده بود. به اندازهی يك تاره مو با از دست دادن بينايی و زندهگیام فاصله داشتم. حالا او ذخاير و تكههای مختلفی را كه شروع كرده بود، نشان ام داد و مرا با عجايب بعضی از اختراعات جديدش آشنا كرد و كنجكاویام را در خصوص بقيهشان كه قصد داشت نشان ام دهد، برانگيخت. داشت يك راز عجيب را به عنوان هديه نگه میداشت. اين تمام ظهرش را گرفت و بعد بايد به سر كارش برمیگشت. او رفت و من اين جعبهی منحوس را تازه جمع كرده زير تخت جاسازی كرده بودم كه لوته داخل شد و ازم خواست تا برای پيادهروی با او و پدر، به شان ملحق شوم. پدر پرسيد: "خوب، با فريتز چهطوری؟ حسابی بزرگ شده، نه؟" - اه، بله! - و خيلی هم جدیتر شده. اينطور فكر نمیكنی؟ عاقبت داره از جفتكاندازیهای بچهگانهاش دست برمیداره. حالا ديگه همهیبچههام بزرگ شدهن. به اينجا كه رسيد، من اندكی خجالت كشيدم. با اين وجود، بعد از ظهر قشنگی بود. خشخاشها داخل گندمزار میدرخشيدند. گلكاسهای سرخرنگ ذرت لبخند زده بودند. ما قدم میزديم و در خصوص چيزی جز موضوعات دلپذير صحبت نمیكرديم. راهها و باغهای ميوه، كنارههای آشنای جنگلها به چشمام میخوردند و به من اشاره میكردند. زمانهای سپریشده بار ديگر زنده شدند، شيرين و درخشان، گفتی همه چيز در آنروزها[يِ گذشته] خوب و عالی بود. لوته گفت: "بايد سؤالی ازت بپرسم. چند هفتهيیست كه به دعوت دوستام به اينجا فكر می كنم." - جدی؟ از كجا؟ - از اُلم. دو سال از من بزرگتره. نظرت چيه؟ حالا كه تو اينجا هستی، اين مسأله اصليه. تو هم اگه ملاقاتاش اذيت ات می:نه، بايد رك و پوستكنده بگی. - دوستات چهجوريه؟ - او در امتحان تربيت معلم شركت كرده ... - اه، خدای بزرگ! - نه بابا! خيلی مهربونه و ادعای فضلاش هم نمیشه. حقيقتاش رو بخوای اصلا برا تدريس نرفته. - چرا نرفته؟ - اينو بايد از خودش بپرسی. - پس میآد؟ - خنگ خدا! اين ديگه به تو بستهگی داره. اگه دوست داری جمعمون خونوادهگی باشه، میتونه يه وقت ديگه بياد. واسه همين دارم ازت سؤال میكنم. - شير يا خط میكنيم. - اگه اينجوريه، قبول كن بياد ديگه! - خيلی خوب، بياد! - خوبه! پس من امروز بهاش نامه مینويسم. - سلام منو هم بهاش برسون! - فكر نمیكنم چندان خوشاش بياد. - همينجوری میپرسم، اسماش چيه؟ - «آنا آمبرگ»! - آمبرگ قشنگه. آنا هم كه اسم يك قديس بوده، ولی يه قديس كندذهن. حتا اگه تنها دليلاش اين باشه كه نمیتونی يه اسم مخفف ازش بسازی. - از «آناستازيا» بيشتر خوشات میآد؟ - بله! اونو میتونی مخففاش كنی: «استازی» يا «استازل»! در اين حين ما به نوك تپه رسيده بوديم كه از يك زمين صاف تا بعدی، تقريبا بالای سرمان به نظر میرسيد، اما در واقع پايين رفته بود. حالا از روی يك صخره به پايين به عرض زمينهای بسيار شيبدار، اما به طرزی عجيب كوتاهنما، مینگريستيم به زمينهايی كه از آنها بالا آمده بوديم، به شهر كه بسيار پايين در دره كوچك بود. پشت سرمان در پستی و بلندی های زمين، جنگل كاج سياده كيلومترها امتداد داشت. اينجا و آنجا بريدهگیهايی داشت كه چمنزارهای كوچك يا يك نوار غلهزار بود كه در تضادی تند رنگ تيرهی جنگل میدرخشيد. در نزديكی آن مكان ناحيهيی جنگلی وجود داشت كه در زمان پسربچهگی در آنجا سينهسرخ میگرفتم و اندكی دورتر بايد بقايای يك قلعهی سنگی میبود كه ما بچهها زمانی ساخته بوديم. ولی پدر خسته بود و پس از استراحت مختصری برگشتيم و از راه ديگری از تپه پايين آمديم. آرزو داشتم كمی بيش تر در بارهی هلن كرز میدانستم، ولی از ترس اين كه خودم را در معرض خطر قرار دهم، جرأت نمیكردم اسماش را بر زبان بياورم. در ميان آرامش و بیكاریِ خانه بودن و با چشمانداز هفتههای كسالتآور تعطيلات كه پيش رويم بود، قلب مملو از شور جوانیام شروع كرده بود به تپش سراسر اشتياق برای نقشههای عشقی. تنها چيزی كه مورد نياز بود يك بهانهی كوچك بود، اما اين همان چيزی بود كه من نداشتم و هر چه بيش تر خيال آن زن جوان زيبا به ذهنام باز میگشت، برایام سختتر میشد كه بدون دلنگرانی در بارهی او و وضعيتاش سؤال كنم. همانطور كه آهسته به سمت خانه حركت میكرديم، از كنارهی مزارع دستههای بزرگ گل جمع میكرديم. اين برای خودش يك هنر بود و من برای زمان طولانی آن را تمرين نكرده بودم. در خانهمان مادر نگهداری گلهای گلدانی و گلهای تازه را بر روی تمامی ميزها و كشوها مرسوم كرده بود. در طول ساليان متمادی تعداد زيادی گلدان ساده، شيشه و كوزه جمع شده بود و ما بچهها ندرتا بدون به خانه آوردن گل، سرخس يا شاخههای ظريف درخت و بوته از پيادهروی باز میگشتيم. به نظرم میرسيد كه سالها بود حتا نيمنگاهی به گلهای وحشی نينداخته بودم. چراكه وقتی در حال گذر با حالی هنرمندانه و به عنوان جزايری رنگين در جهانی سبزرنگ به آنها توجه میكنيد، بسيار متفاوت به نظر میآيند تا وقتی پاشان زانو میزنيد يا خم میشويد و يك به يك وارسیشان میكنيد تا زيباترينشان را دست چين كنيد. من غنچههای ظريف پنهانی را يافتم كه مرا به ياد روزهای فرار از مدرسه و گردش بيرون شهر میانداخت و بقيهشان كه خصوصا مادرم دوستشان داشت و اسامی مخصوص و خصوصی بهشان داده بود. خود اين گلها هنوز يافتنی بودند و هر يك از آنها خاطرهيی را به ياد میآوردند. از هر كاسهی آبی يا زرد گل، كودكیام شادمانه به من مینگريست، به چشمانام مینگريست، با عشق و صميميتی نامعمول. در محلی كه ما آن را سالن پذيرايی خطاب میكرديم، تعداد زيادی گلدان كاج ساده بود و داخلشان در كپههای نامنظم و قاتی مجموعهيی كتاب بود كه تاريخشان برمیگشت به چندين نسل پيش. هيچ گونه نظمی بر آنها حاكم نبود و در واقع بيشتر فراموش شده بودند. وقتی پسربچه بودم، در اينجا «رابينسون كروزوئه» و «سفرهای گاليور» را كه نسخههای زردشده و جلدهای چوبی منقوش داشتند، خوانده بودم. بعدها به داستانهای كهن دريانوردان و كاشفان گرايش پيدا كرده بودم و آنگاه به تعداد زيادی آثار ادبی بهتر از قبيل «سيگوارت»، «داستان يك صومعه»، «آماديس جديد»، «غمهای وردر»، «استيلينگ»، نوالتر اسكات»، «پليتن»، «بالزاك» و «ويكتور هوگو»، همچنين نسخهی كوچك سيماشناسی «لاواتر» و مجموعههای زيادی از سالنمای كوچك و زيبا، كتابچههای جيبی، تقويمهای معمولی كه قديمیترهايشان با حكاكیهای مسی «چودوويكی» تصوير شده بودند، و جديدترها به وسيلهی «لودويگ ريچتر» و كارهای سوئيسی با جلدهای چوبی «ديستلی». حالا در شامگاهانی كه برنامهی موسيقی خانوادهگی در كار نبود يا وقتی من سرگرم توليد ترقه با فريتز نبودم، میتوانستم از اين گنجينه كتابهايی را به اتاق خودم ببرم و دود پيپام را به صفحات زردشدهيی كه اجدادم بر آنها آه كشيده بودند، بفرستم. برادرم برای آتشبازیاش يك جلد از «تايتان» اثر «ژان پل» را مضمحل و استفاده كرده بود. وقتی من دو جلد اول را خواندم و با اشتياق در جستوجوی سومی بودم، برادرم به جرماش اعتراف كرد، اما گفت كه جلد سوم به هر حال در وضعيت بدی بود. اين بعد از ظهرها مطبوع و جالب بود. ما آواز میخوانديم، لوته پيانو و فريتز ويولون میزد. مادر قصههای كودكیمان را میخواند. پولی در قفساش با آواز خواندن وقت میگذراند و نمیخواست بخوابد. پدرم يا در حال چرت زدن كنار پنجره بود يا با چسباندن قطعات عكس و روزنامه در كتابچههای خواهرزادههايش وقت میگذراند. اما من اين را نشانهی آزاردهندهيی قلمداد نكردم كه بعد از ظهری هلن كرز دوباره برای گپی نيمساعته سری به ما زد. همينطور با احساسی از تعجب نگاهاش میكردم، از اين كه چه زيبا و كامل شده بود. هنگامی كه سر رسيد، شمعهای روی پيانو تقريبا آب شده بودند و او ما را در يك دوخوانی همراهی كرد. اما من آهسته آواز میخواندم تا هر نت صدای غنیاش را بشنوم. پشت سرش ايستادم و در نور شمع كه طلايی میدرخشيد، به موهای قهوهيیرنگاش خيره شدم و شانههايش را كه حين آواز به آرامی تكان میخوردند، میديدم و به اين فكر میكردم كه چه میشد اگر میتوانستم دستام را برای اندكی هم كه شده روی موهايش بكشم. بدون منطق خاصی، اين حس را داشتم كه توسط خاطرات ويژهيی از روزگاران گذشته به هم وصل بوديم، چون در زمان سكونتام عاشقاش شده بودم. حالا دوستانهگی معمولی برایام عذاب بود، چون به ذهنام خطور نمیكرد كه اين رابطه تنها برای من وجود داشت و او در بارهاش هيچ چيز نمیدانست. اندكی ديرتر وقتی مرخص میشد، كلاهام را برداشتم و تا در شيشهيی مشايعتاش كردم. "شب به خير!" اين را او گفت، اما به جای دست دادن با او، گفتم: "تا خانه همراهتان میآيم." او خنديد. "اه! احتياجی به اين نيست. متشكرم! میدونين، اينجا رسم نيست." «نيست؟» گذاشتم رد شود. آن وقت خواهرم كلاه حصيری روبان آبیاش را برداشت و گفت: "من هم همراهتون میآم." و هر سه از پلهكان پايين رفتيم. مشتاقانه دروازهی سنگين جلويی را باز كردم و به هوای گرگ و ميش گرم گام گذاشتيم و به آهستهگی شروع به قدم زدن در شهر كرديم. از پل و ميدان بازار كه گذشتيم و از تپهی سراشيب دوردستی كه والدين هلن آنجا زندهگی میكردند، بالا رفتيم. دخترها وقت را با خنده و پچپچ میگذراندند. من گوش میدادم و از بودن با آنها و عضو اين گروه سه نفره بودن، خوشوقت بودم. گاهی من آهستهتر حركت میكردم. وانمود میكردم كه به دنبال نشانههای وضع هوا به آسمان مینگرم و قدمهايم را هب كندی برمیداشتم تا بتوانم ببينم كه چه راستقامت و آزادانه سر تيرهاش را جلو میبرد و چه استوار و خوشخرامانه بدن چابكاش به جلو گام برمیداشت. در آستانهی در هلن با ما دست داد و داخل رفت و پيش از آن كه در بسته شود، لحظهيی كلاهاش را ديدم كه در راهرو تاريك درخشيد. لوته گفت: "بله، واقعا دختر زيبايیست، نه؟ يه حالت شيرينی خاصی داره." - مطمئنا همينطوره! از دوستات چه خبر؟ به همين زودی میآد، نه؟ - دیروز واسهش نامه نوشتم. - هوم! از همون راه برگرديم خونه؟ - اه! حالا كه اينطوره از راه باغستانها میتونيم بريم. ما از حاشيهی چين پرچينهای باغها پايين رفتيم. هوا هم حالا تاريك بود و میبايد مواظب بوديم كجا میرويم، چون چاله و گودالهايی در راه بود و بعضی از چوبهای پرچينها بيرون زده بود. ما تقريبا به باغمان رسيده بوديم و میتوانستيم نور چراغ اتاق نشيمن را ببينيم. ناگهان صدای ضعيفی به گوش میرسيد كه میگفت: "سسـ ... سسـ ..." و خواهر مترسيد. اما اين برادرم فريتز بود كه داخل باغ به انتظار ما قايم شده بود. او به ما گفت: "آروم وايستين و تماشا كنين!" بعد يك فتيله را با كبريت سولفور روشن كرد و آمد كنار ما. لوته سرزنشاش كرد: "باز هم آتيشبازی؟" فريتز اطميناناش داد كه: "چندان صدايی نداره. فقط تماشا كنين! اختراع خودمه." ما صبر كرديم تا فتيله خاموش شد. بعد شروع به ترقه زدن و جرقههای كوچك ناقص كرد، مثل باروت نمكشيده. فريتز از فرط لذت شرخ شده بود. "حالا شروع میشه. يك ثانيهی اول آتيش سفيد، بعد يه صدای كوچولو و يه شعلهی قرمز، بعد هم يه شعلهی كوچولوی آبی." اما آن طور كه او انتظار داشت، نشد. بعد از چند بار تكان خوردن و شليك جرقه، اختراع پرارزش او با صدايی مهيب، موج انفجار و ابر سفيدی از دود به هوا رفت. لوته میخنديد و فريتز ناراحت بود. همانطور كه من سعی میكردم دلداریاش بدهم، دود غليظ با نوعی سنجش و تعمد بر فراز باغستانهای تاريك رفت. فريتز اين گونه شروع كرد: "كمی از جرقههای آبی رو داشتيم." من تصديقاش كردم و بعد تقريبا با اشكريزی و با شرح جزئيات شروع كردبه توضيح نحوهی برقرار كردن جشن آتشبازیاش و اين كه چهگونه بايد تمام میشد. گفتم: "دوباره سعی میكنيم." - فردا! - نه فريتز! بيا هفتهی ديگه راهاش بيندازيم. به همان راحتی كه اين را گفتم میتوانستم بگويم فردا، اما ذهنام مملو از افكار مختلف در بارهی هلن كرز بود و در رؤيای شعفِ اعجابانگيزی كه چه بسا فردا برای من شروع میشد، فرو رفته بودم. شايد دوباره در بعد از ظهر ملاقاتام میكرد يا ناگهان به من علاقهمند میشد. خلاصه مشغول چيزهايی بودم كه برایام بيش از تمام آتشبازیهای دنيا هيجانانگيز و مهم به نظر میرسيد. ما عرض باغ را به سوی خانه طی كرديم و خانواده را در حال تخته نرد بازی در اتاق پذيرايی ديديم. همهی اين چيزها چهقدر ساده و طبيعی مینمود، انگار هيچ چيز غير از اين نمیتوانست باشد. و با اين همه، همه چيز آن قدر متفاوت از آب در آمده است كه امروز بی نهايتدور به نظرم میآيد. چراكه امروز ديگر برای من خانهی قديمی وجود ندارد. خانهی قديمی، باغ، سردری اتاقهای آشنا، مجموعهی راحتی ها، تصاوير، طوطی در قفس بزرگاش، شهر عزيز قديمی و مجموعا تمام دره برایام بيگانه شدهاند و ديگر به من متعلق نيستند. مادر و پدرم مردهاند و خانهی كودكی هايم چيزی جز خاطرات و غم غربت نيست. ديگر هيچ راهی مرا به آنجا نمیبرد.
ادامه دارد ...
|
|