سال چهارم

سيزده فروردين 1385

 

 

صفحاتی هميشه‌گی

از روزهای گذشته

طبقات

هم‌راهان

درباره‌ی دوهفته‌نامه

 

 

 

محمود كوير

هم‌راه با او / آثار پيشين

و

mahmoodkavir

[@] hotmail [.] com

و نشانی خانه‌ی اينترنتی‌اش:

www.mahmoodkavir.com

 

 

 

نامه‌رسان

info [@] forough [.] net

 

 

© 1381 تا 1384

برداشت مطلب از «فروغ» به شرط ذكر مأخذ، نام صاحب اثر و اعلام نشانی مجله مانعی ندارد.

 

سه بازی از شاه‌نامه: آيين قدرت و رسم مدارا

محمود كوير

 

در سرزمين ما قدرت هماره با زبان تازيانه و شمشير با مردمان سخن رانده است و به افسون و افسانه در خواب‌شان کرده است تا پايه‌های تخت ستم بر جهل و ترس استوار بماند.

مردمان از دليری در بازتاباندن انديشه و ايده‌های خويش بازمانده‌اند و متوليان بر اريکه‌ی قدرت تخم ترس و تنبلی را در ميان مردم پراکنده‌اند.

راستی آيا قدرت نيز می‌تواند با مهر و مدارا با مردمان سخن گويد؟

 

سه بازی از شاهنامه

 

بازی اول:

فريدون بر آن است تا جهان را بين سه فرزند خود بخش کند، مانند سه تا گردو يا توپ. در بازی ما تغييری ايجاد نمی‌کند.

پس ايران را که بزرگ‌تر و رنگين‌تر است به ايرج وامی‌گذارد.

برادران ديگر می‌رنجند و بر آن می‌شوند تا اين قانون بازی را بر هم زنند.

راه چيست؟ از ميان برداشتن برادر! چرا ما هميشه بازی را زياد جدی می‌گيريم؟ دشوارترين و پيچيده‌ترين راه را انتخاب می‌کنيم.

ايرج نماد آن نيمه‌ی کشته‌شده‌ی ما است. ايرج آن پاره‌ی عاشق ما است. ايرج آن چهره‌ی عرفانی ماست. ايرج نماد مهر و مدارا است. ايرج نماد آشتی و آرامش است.

اما بازی قانون خودش را دارد. بازی قدرت است. و در اين ميانه، ما با اين نماد، با ايرج، بيگانه! ما اين نقش را نمی‌شناسيم. ما تنها گاهی. ماسک يا صورتک آن را بر چهره می‌زنيم. ما با خودمان نيز در مهر و مدارا نيستسم. ما خودزنی و خودآزاری را می‌ستاييم.

ايرج اما نقش بازی نمی‌کند. باورش شده است. روی صحنه‌ی اين تماشاخانه می‌گردد و آواز می‌خواند. تماشاييان را نمی‌بيند اين خوش‌باور؟ هورا می‌کشيم. نعره می‌زنيم. اشک می‌ريزد. قه‌قهه می‌زنيم. رو به برادران می‌کند و مانند فرشته‌يی که از آسمان آمده باشد، خرمن ياس کلمات را بر آن‌ها می‌بارد:

 

نه تاج کئی خواهم اکنون نه گاه

نه نام بزرگی نه ايران سپاه

من ايران نخواهم نه خاور نه چين

نه شاهی نه گسترده روی زمين

 

چه می‌گويد اين جوان! مگر قانون بازی را نمی‌داند اين خام؟ پس تکليف بازی چه می‌شود؟

 

بزرگی که فرجام او تيره‌گی‌ست

بدان برتری بر ببايد گريست

مرا تخت ايران اگر بود زير

کنون گشتم از تخت و از تاج سير

سپردم شما را کلاه و نگين

مداريد با من شما هيچ کين

مرا با شما نيست جنگ و نبرد

نبايد به من هيچ دل رنجه کرد

 

و آن‌گاه در حالی که صحنه را ترک می‌کند، می‌خواند:

 

جز از که‌تری نيست آيين من

نباشد به‌جز مردمی دين من

 

شگفتا! باورکردنی نيست! از ما نيست! جادوست! مگر می‌شود؟ پس ...

 

نيامدش گفتار ايرج پسند

نه آن آشتی نزد او ارج‌مند

 

پس مانند اسپند بر آتش، چنان که افتد و دانی. بر او برمی‌آشوبد، زيرا به گفت‌وگو و سخن و مهر باور ندارد:

 

ز کرسی به خشم اندر آورد پای

همی‌گفت و برجست هزمان ز جای

 

و با همان کرسی که بر آن نشسته بوده است:

 

بزد بر سر خسرو تاج دار

از او خواست خسرو به جان زينهار

 

می‌بينيد! بی‌چاره ايرج! همه چيز را می‌بخشد، اما برادران بر او نمی‌بخشند!

پس، بوداوار بر آن می‌شود که اين قدرت جهنمی را واگذارد و ترک خان و مان گويد:

 

بسنده کنم زين جهان گوشه‌يی

به کوشش فراز آورم توشه‌يی

 

اما بازی ادامه دارد. ديگ آز به جوش آمده است. آن نيمه‌ی قدرت‌طلب و سلطه‌جو به طغيان آمده است. جهنم درون شعله می‌کشد. من کينه‌خواه و کينه‌ورز به تکاپو در آمده است. همان نيمه‌ی ما که بارها در تاريخ سر برآورده است و زمين و زمان را به آشوب کشيده است. پس با دل پرخشم و سر پر ز باد:

 

يکی خنجر از موزه بيرون کشيد

سراپای او چادر خون کشيد

 

بکوبيد بر طبل. کوس و نقاره بزنيد. داستان به اوج رسيد. بازی به چکاد خود برآمد. اژدهای درون من طعمه‌ی خويش را بلعيد.

و طبل آخر. آخرين گوشه‌ی پنهان بازی!

 

سر تاجور از تن پيل‌وار

به خنجر جدا کرد و برگشت کار

 

فرود. آتش خاموشی گرفت. پرده می‌افتد. پوزه از خون ببايد شست! پس:

 

بياکند مغزش به مشک و عبير

فرستاد نزد جهان‌بخش پير

 

و نخستين بودای خندان ما در اين بازی، چنين به خون می‌نشيند! قدرتی که می‌خواهد با مهر و مدارا سخن گويد به دست برادران خويش به خاک و خون کشيده می‌شود. قدرت‌مداران ما زبان مهر را در نمی‌يابند. قدرت در ميان ما با مهر و مدارا بيگانه و دشمن است.

 

بازی دوم:

رستم که در  بازی آز و قدرت، پهلوی پهلوان خويش را از هم دريده و سهراب خود را به خاک و خون کشيده است، هنوز صورتک نمايش پيشين را از چهره برنگرفته و لباس از سوک پسر نيلی دارد که بازی ديگری آغاز می‌شود.

او پرورش و آموزش سياوش را بر عهده می‌گيرد. سياوش در دامان پر از مهر رستم، چونان درختی می‌رويد و شاخ و برگ برمی‌آورد.

شاه خودکامه، کاووس، پدر سياوش، که از مهربانی و زيبايی و توانايی و خرد سياوش به هراس افتاده است، او را روانه‌ی جنگ با دشمن می‌کند.

سياوش، فرزند كاوس، كه در دامان رستم پرورش يافته، از پهلوانان عارفی‌ست كه از اساطير به داستان و تاريخ آمده و نماينده‌ی روح آرامش‌طلب و صلح‌جو و وفادار ايرانی‌ست. سياوش نيمه‌ی گم‌شده‌ی ايرانی‌ست.

هم‌سر جوان و زيبای پدر، به اين شاه‌زاده‌ی جوان و دل‌آور دل می‌بازد (يوسف و زليخا و ...) و چون او تمكين نمی‌كند، وی را اتهام گناه می‌نهند و سياوش برای اثبات بی‌گناهی، از كوه آتش به سلامت می‌گذرد (ابراهيم خليل).

سياوش برای نگه داشتن پيمان صلحی كه با دشمن دارد، تخت و تاج را رها كرده و نخستين پناهنده‌ی ايرانی به كشور ديگری می‌شود. او در نبرد با تورانيان، هنگامی که آنان خواستار آشتی می‌شوند و برای گواه خويش، گروگان‌هايی به نزد او می‌فرستند، پيمان آشتی می‌بندد. اما پدر خودکامه و قدرت‌طلب او را سرزنش کرده و به جنگ و شکستن پيمان و کشتن گروگان‌ها تشويق می‌کند. سياوش اما تن نمی‌دهد. از تخت و تاج و قدرت در می‌گذرد و از ايران به توران می‌رود تا پيمان خويش نشکند. بودای دوم!

سياوش می‌كوشد تا آن بهشت گم‌شده‌ی ايران را، كه همه در آسمان‌ها در پی آن می‌گشتند، بر زمين بنا نهد. او باغ بهشت يا شهر عرفانی آرزوها را بنا می‌كند. اين سيمای شگفت گنگ‌دژ يا شهر سياوش است:

 

كزين بگذری شهر بينی فراخ

همه گلشن و باغ و ايوان و کاخ

همه شهر گرمابه و رود و جوی

به هر برزنی رامش و رنگ و بوی

همه کوه نخجير و آهو به دشت

بهشت اين چو بينی نخواهی گذشت

تذروان و تاوس و کبک دری

بيابی چو بر کوه ها بگذری

نه گرماش گرم و نه سرماش سرد

همه جای شادی و آرام و خورد

نبينی در آن شهر بيمار کس

يکی بوستان از بهشت است و بس

همه آب ها روشن و خوش‌گوار

هميشه بر و بوم او چون بهار ...

بسازيد جايی چنان چون بهشت

گل و سنبل و نرگس و  لاله کشت

 

گنگ يا بهشت سياوش بر زمين، سپس در سراسر جهان برپا داشته می‌شود. به شکل گنگ در چين و هند. به شکل کند در تاشکند و کندوان و سمرقند يا سمرکند به شکل‌های کمب و گمبه و گنبه و گنبد در سراسر ايران و حتا اروپا.

اين بهشت گم‌شده نه تنها در عرفان ايرانی. بلکه در ادبيات جهان نمونه‌های بسيار می‌يابد و در ايران نيز نمونه‌های ديگری در بيستون يا بغستان و تاق بستان يا تاق بغستان و جاهای ديگر بنياد نهاده می‌شود. که بغ همان خدا است و باغ از آن آمده است و در بغداد نيز به يادگار مانده است.

اما بازی چيز ديگری‌ست. داستان سمت و سويی ديگر دارد.

پاک‌باخته‌گی و مهر و مدارا را در اين بازی راه نيست.

پس ميزبان خنجر می کشد و با فريب و ريا، بودای خندان ايران را بر تشت خون می‌نشاند.

بازی بار ديگر با خون به پايان شوم خود می‌رسد.

پرده می افتد.

کف زدن تماشاييان!

گل!

صورتک‌ها هنوز بر چهره هاست!

سياوش به نمونه‌ی انسان پاک‌باخته و ستم‌کشيده در فرهنگ ايران تبديل می‌شود و افسانه‌ی کربلا و عاشورا بر اساس مرگ جان‌گداز اين شاه‌زاده‌ی عارف برساخته می‌شود. به هنگام مرگ نيز، از خون او گياهی بر می‌دمد که درمان همه‌ی دردهاست. پرسياوشان به نماد ايستاده‌گی و استقامت مردمان در برابر ستم تبديل می‌شود. صدها سال پس از آن، مردم ايران با برپايی آيين‌های نمايشی، ياد و راه اين انسان آزاده را زير نام سوگ سياوش گرامی داشتند. بازی ادامه دارد. هزارها سال است که اين بازی در تکراری هول‌آور بر صحنه است.

 

بازی سوم:

با کی‌خسرو بازی خدايان و شاهان و پهلوانان در هم می‌آميزد و به اوج می‌رسد.

کی به معنی شاه است و خسرو نيز همين معنی را دارد، چنان که سپس به شکل‌های کسرا، کايزر، تزار، سزار، قيصر و خضر به زبان‌های ديگر راه می‌يابد. پس کی‌خسرو يعنی شاه شاهان يا شاهنشاه و او نخستين پهلوانی‌ست که چنين لقبی دريافت داشته است و فراموش نکنيم که در آن هنگام و تا مدت‌ها بعد، شاه را برای درويشان و عارفان به کار می‌بردند و شاه و خدا نيز معنايی يگانه داشتند.

کی خسرو سومين بازی‌گری‌ست که چون ابراهيم ادهم، شاه‌زاده‌ی افسانه‌يی و بنيان‌گذار عرفان ايرانی در بلخ، از سلطنت کناره می‌گيرد و مانند بودا به عارفی پاک‌باخته بدل می‌گردد.

کی‌خسرو در بستر مرگ نيز از دست‌گيری بی‌نوايان و آبادانی شهرها باز نمی‌ايستد و حتا جامه‌های خود را به رستم می‌بخشد و برهنه به سوی آخر جهان به راه می‌افتد و نمی‌ميرد، بلکه ناپديد می‌شود و به صف جاودانه‌گان می‌پيوندد.

کی‌خسرو فرزند سياوش است. به رؤيايی زاده می‌شود و مانند کورش و موسا و فريدون، چوپانان و جانوران او را پرورش می‌دهند. او که اصل نيکی‌ست در روز نوروز زاده می‌شود:

 

که روز نو آيين و جشن نوست

شب زادن شاه کی‌خسروست

 

در سرزمين بيگانه و در دامان شر پرورش می‌يابد و برای آغاز کار به شهر سياوش می‌رود.

مانند بسياری از ماجراهای عرفانی، در اين داستان نيز رؤيا و سروش پيام‌آور يا همان هاتف غيبی نقش مهمی دارند. در رؤيای گودرز می‌آيد که ابر پرآبی (نماد سيمرغ) که سروش خجسته بر آن می‌پرد، از ايران برمی‌آيد:

 

چنان ديد گودرز يک شب به خواب

که ابری برآمد از ايران پرآب

بر ان ابر پران خجسته سروش

به گودرز گفتی که بگشای گوش

به توران يکی شهرياری نوست

کجا نام او شاه کی‌خسروست

ز پشت سياوش يکی شهريار

هنرمند و از گوهر نام‌دار

 

پس گيو به مدت هفت سال، زمين و زمان را در جست‌وجوی اين شهريار درمی‌نوردد:

 

به توران همی تفت چون بی‌هشان

مگر يابد از شاه جايی نشان

چنين تا برآمد بر اين هفت سال

ميان سوده از تيغ و بند و دوال

 

کی‌خسرو برای به راه افتادن و رستاخيز خويش اسبی می‌خواهد راه‌وار و در اين‌جا نيز بر اسب سياوش می‌نشيند که:

 

سياوش چو گشت از جهان نااميد

برو تيره شد روی روز سپيد

چنين گفت شبرنگ بهزاد را:

که فرمان مبر زين سپس باد را

همی‌باش در کوه و در مرغزار

چو کی‌خسرو آيد ترا خواستار

ورا باره‌گی باش و گيتی بکوب

ز دشمن زمين را به نعل‌ات بکوب

 

کی‌خسرو بنيان آتش‌کده‌ی آذر گشسب يا کانون نور جاودان را می‌نهد و ديوان را از پای درمی‌آورد. چون بر تخت می‌نشيند، آن می‌کند که از چنان جهان‌پهلوانی اميد می‌رود:

 

بگسترد گرد جهان داد را

بکند از زمين بيخ بی‌داد را

به هر جای ويرانی آباد کرد

دل غم‌گنان از غم آزاد کرد

 

در نتيجه‌ی کارهای او:

 

زمين چون بهشتی شد آراسته

ز داد و ز بخشش پر از خواسته

جهان شد پر از خوبی و ايمنی

ز بد بسته شد دست اهريمنی

 

پس چون کارها به سامان می‌رسد:

از قدرت و تاج و تخت چشم می‌پوشد.

سرداران را پندهای ارج‌مندی می‌دهد.

رباط‌های ويران را آباد می‌کند.

به سرپرستی و حمايت از پيران و يتيمان و بيوه‌گان و بيماران فرمان می‌دهد.

هر چه را که دارد به ديگران می‌بخشد.

 

که داند به گيتی که او را چه بود

چه گويم که گوش آن نيارد شنود

 

کی‌خسرو صاحب جام جهان‌نماست. اين جام سپس به سبب محبوبيت جمشيد به او نسبت داده می‌شود و به جام جم شهرت می‌يابد. همان جام جم که نماد جان و روان آدمی‌ست، نماد گوهر و نهاد پاك انسان و هستی:

 

سال‌ها دل طلب جام جم از ما می‌كرد

وان‌چه خود داشت ز بيگانه تمنا می‌کرد (حافظ)

 

يا

 

آب حيوان چون به تاريکی در است

جام جم در دست جان خواهم نهاد (عطار)

 

اما در داستان بيژن و منيژه، فردوسی از جام گيتی‌نمای کی‌خسرو ياد می‌کند:

 

پس آن جام در کف نهاد و بديد

درو هفت کشور همی‌بنگريد

ز کار و نشان سپهر بلند

همه کرد پيدا چه و چون و چند

 

اين جام در عرفان به آينه‌ی دل عارفان و عاشقان بدل می‌شود. با جام جم است که می معرفت و عشق به عرفان سرريز شده و خرابات يا خورآباد را که مرکز سيمرغ و خورشيد و جم است به جای ويران کردن و خراب کردن ديوارهای کينه و آز بدل می‌سازد. خرابات مغان، همان نيايش‌گاه و دبستان عرفان کهن ايرانی‌ست که تا زمان صفويان پاس‌دار فرهنگ کهن ايرانی بوده است و پير مغان همان استاد و راه‌نما و خرد تاب‌ناک ايرانی‌ست:

 

در خرابات مغان نور خدا می‌بينم

وه چه نوری ز کجا می‌بينم

 

با کی‌خسرو بازی حماسه نيز پايان می‌گيرد و بازی تاريخ می‌آغازد. کی‌خسرو آخرين نماينده‌ی دانش پهلوانی و نخستين نماينده‌ی دانش خسروانی‌ست. دانش پهلوانی، يزدانی و خسروانی کهن‌ترين اندوخته‌ی عرفان ايرانی‌ست و همه‌ی بنيان‌های زيبا و انسانی اين آيين در آن زمان‌ها و در اين سرزمين شکل گرفته است.

اين دانش يک دست‌گاه کامل جهان‌بينی داشته است و فلسفه‌ی ژرف و جهانی‌‌يی را نماينده‌گی می‌کرده که سهروردی و ديگر فلاسفه از آن برداشت‌ها کرده و تلاش نمودند تا آن را از نو زنده سازند و از اين کار خود نيز ياد کرده‌اند، اما به سبب شرايط روزگار، نام کتاب‌ها و نويسنده‌گان آن را نياورده‌اند.

اما پايان بازی چيست؟ اين درام يا بازی سه گانه چگونه پايان می گيرد؟

کسی نمی‌داند!

بازی پايان ندارد. بازی‌ست و بازی!

در آخر اين بازی. کی‌خسرو به هم‌راه بسياری از پهلوانان ايرانی، چون توس و بيژن و فريبرز و گيو در ميان امواج برف ناپديد می‌شوند. سومين بودای خندان ايران به صف بی‌مرگان و جاودانان می‌پيوندد. آن‌گاه لهراسب و گشتاسب و اسفنديار می‌آيند تا دين بگسترند و شاهی خويش بنا نهند و خاندان رستم را نابود کنند.

بازی پهلوانی در ايران با زايش شگفت زال می‌آغازد و با پيوستن گروهی از پهلوانان و کی‌خسرو به صف جاودانه‌گان پايان می‌گيرد و تنها رستم می‌ماند تا اين نبرد را به پايان رساند و در چاه نابرادر از پای درآيد و تومار پهلوانی در هم پيچيده شود.

بازی کی‌خسرو، فرجام از پای درآمدن دست‌گاه پهلوانی (خرد، داد و عشق) در برابر توفان سهم‌ناک دست‌گاه «دين-شاهی‌»ست. فردوسی به ما می‌آموزد که در اين سرزمين، قدرت با مهر و مدارا بيگانه است. قدرت بايد که با مهر و مدارا خو گيرد تا با خرد و داد حکم براند.

بازی‌گر اصلی در ميان مه و توفان ناپديد می‌شود، اما بازی ادامه دارد.

 

Ç