|
در طبقات كتابخانه: كتابی بنفش با عشقی خطخطی
نگاهی و مروری بر
«حكايت عشقی بی قاف بی شين بی نقطه» اثر جديد مصطفا مستور
بخش نخست
از نگاه الهام
طهماسبی
اشاره: فروغ گاه به گاه
كتابهايی را به انتخاب همكاراناش و همراهی ناشران مرور میكند.
شايد همين چند خط محركی برای علاقهمندیِ خوانندهيی شوند تا آنها را
ورقی بزند!
قصدم نقد ادبی
نيست که تنها میخواهم به سادهگی تمام کلامی کوتاه در بارهی کتاب
جديد آقای مستور بنويسم، انگار گفتوگويی در خلوت خود. همين و همين!
اين کتاب _ آن
را به تازهگی نشر چشمه به بهای هفتصد تومان منتشر كرده است _ شامل شش
داستان کوتاه است. در ابتدای کتاب جناب مستور آن را به «خانمها» تقديم
کردهاند و همين اين ذهنيت را پيش میآورد که قرار است داستانها به
نوعی به ذائقهی زنانه خوش بيايند.
داستان اول:
«مردی که تا پيشانی در اندوه فرو رفت»، وقتی خواندماش حس کردم که
آشناست چنانکه شبيهاش را در جايی، واگويهيی پيشترها خواندهام.
داستان مونولوگی به غايت شخصیست. انگار نقل قولی از دفترچهی
يادداشتهای خصوصی آدمی ... و شباهت عجيبی داشت به گفتوگوهای تنهايی
منسوب به شريعتی که اين را وقتی میخواندم ناخودآگاه ياد آن کتاب قطور
سياه و حال و هوايش میافتادم. اما تکرار اين مونولوگ شخصی در داستان
نخست، همان نتيجهی داستان آخر يا داستان اصلی کتاب با نام «حکايت عشقی
بی ...» است. و هر دو شرح حال همان شخصيت داستان «روی ماه خداوند را
ببوس»اند. همان استاد دانشگاهی که وقتی دل در گرو مهر شاگرد بست، از
شدت عظمت عشق چنان بیتاب شد که خود را با پرتاب از ارتفاعی بلند به
کشتن داد. اين قهرمان مشترک در اينجا همان است، ولی خودکشی صوری
نمیکند، بلکه شايد بشود نام هراس شديد او را که منجر به گريز از معشوق
میشود، «خودکشی معنوی» گذاشت. هر چه هست، وسعت عشق چنان گردآبی میشود
که بی اينکه پشت سر خود را نگاه کند، میگريزد.
اما
داستان دوم: «چند روايت معتبر در بارهی اندوه» كه روايت ناتمام و تلخ
و تکراری زن و شوهری به پايان رسيده است. ماجرا کسالتآور است، اما
فضاسازی زيبايی دارد، جوری که در وقت خواندن تصاوير داستان در ذهن جان
میگيرند: گوشهی دنج کافهيی، نور بیرمق سرخ از پنجره و لاک سرخ زن
(که در تمام مدت گفتوگو به نرمی و کندی ناخنهايش را با لاکی سرخ رنگ
میزند) و مغازلهی مرد و زن ديگری در چند صندلی آنطرفتر همه حکايت
از فضايی عاشقانه (يا پيشپاافتادهتر، حتا اروتيک) دارند، اما تمام
اينها با رفتن زن و دل کندن او از مرد (مثل کندن همان موی زايد روی
خالاش با موچين) تمام میشود.
و
ديگر زن نيست، کالسکه نيست، بچه نيست، لاک سرخ، نور سرخی که چهرهی زن
را زيبا کند و ... نيست.
بهرغم فضاسازی دلچسب داستان، حکمت جملات انگليسی را نفهميدم که کمی
فاصلهگذاری با متن ايجاد میکرد و اندکی بوی تازهبهدورانرسيدهگی
شخصيتها را داشت و کاش خود آقای مستور در باب آن کلامی بگويند!
و
داستان سوم: «چند روايت معتبر در بارهی کشتن»، راویاش مرا به ياد مرد
بهلولوار داستان «استخوان خوک و دستهای جذامی» میاندازد و با حال و
هوا و مونولوگهايی کمابيش شبيه. بنمايهی داستان اعتراضیست صريح به
وقايع و حوادث هر روزهيی که در اطراف رخ میدهند (يا حتا میشود گفت
استعارهيی از حوادث دنيا) که اخبارشان به کرات در روزنامهها چاپ
میشود و ما چندان اهميتی نمیدهيم.
اما
حادثهی کتاب، کشتن فرزندان توسط پدر به دليل فقر، نه که کماهميت باشد
بلکه بهرغم مهم بودن از کثرت تکرار به نوعی مستعمل و شعاریست. داستان
خوب است، اما تکرار شعارها و نصايحیست بیعمل و شخصيت راوی شديدا
دلنازک! نمیگويم دلسنگ باشيم، اما راه حل هر ماجرايی صرفا موعظه يا
گريه و غصه نيست. يا از سويی پرچم انساندوستی در هوا چرخاندن و چشم تر
کردن و بعد فراموشی که چه بسيارند جوانهای امروزی، و دختر و پسرهای
متفرعن انساندوستی که سوار بر ماشين از کودک گلفروش سر چهارراه گل
میخرند و شب را راحت میخوابند که بشريتی را نجات دادهاند!
گفتم داستان خوبیست، هست ولی شعارزده است! حادثهيی اتفاق افتاده، اما
يقهی صاحب روزنامه را بابت چاپ آن نمیشود گرفت، همان طور که جلو هيچ
اتفاقی را اين طور نمیشود گرفت.
حيف
که ما جماعت ايرانی قبل از ريشهيابی و درمان هر دردی، اگر «آدم خوبه»
باشيم، قمه بر میداريم و توی سر خود میزنيم و اگر «آدم بده»ی ماجرا
که فبها! الياس برای تهيهی خبر از اين اتفاق با شنيدن حرفهای مرد از
شدت تأثر در پاسگاه رگاش را میزند. بايد بگويم (با عرض معذرت از
جماعت روشنفکر و حساس) آدمی اين قدر دلنازک و حساس که جايش اينجا و
در اين دنيا نيست! پس همان بهتر که رگ بزند و بميرد!
ادامه دارد ...
Ç
|