سال چهارم

ده اردی‌بهشت 1385

 

 

صفحاتی هميشه‌گی

از روزهای گذشته

طبقات

هم‌راهان

درباره‌ی دوهفته‌نامه

 

 

 

الهام طهماسبی

هم‌راه با او / آثار پيشين

و

elham_tahmaseby

[@] yahoo [.] com

و نشانی خانه‌ی اينترنتی‌اش:

dejavuuu.blogspot.com

 

 

 

نامه‌رسان

info [@] forough [.] net

 

 

© 1381 تا 1385

برداشت مطلب از «فروغ» به شرط ذكر مأخذ، نام صاحب اثر و اعلام نشانی مجله مانعی ندارد.

 

در طبقات كتاب‌خانه: كتابی بنفش با عشقی خط‌خطی

نگاهی و مروری بر «حكايت عشقی بی قاف بی شين بی نقطه» اثر جديد مصطفا مستور

بخش دوم

از نگاه الهام طهماسبی

 

اشاره: فروغ گاه به گاه كتاب‌هايی را به انتخاب هم‌كاران‌اش و هم‌راهی ناشران مرور می‌كند. شايد همين چند خط محركی برای علاقه‌مندیِ خواننده‌يی شوند تا آن‌ها را ورقی بزند!

 

پيش‌درآمد: بخش نخست از اين نوشته‌ی انتقادی سه داستان آغازين مجموعه‌ی داستانی مصطفا مستور را از نظر گذراند. در ادامه‌ی مابقی داستان‌ها مرور می‌شوند.

 

داستان چهارم يا «سوفيا»، و به زعم من گلابی، ماجرای مردی منزوی با سکناتی خشن که با شوخی چند پسر و تقليد صدای دخترانه توسط آن‌ها عاشق سوفيايی ساخته‌گی می‌شود تا مرگ ... و سوفيايی که تبديل به زن اثيری او شده پس از اسی که صدايی زنانه را تقليد می‌کرد، در پايان تبديل به شهين طلا می‌شود، زنی بدکاره که با دريافت پول برای لحظاتی نقش سوفيا را برای گلابی بازی می‌کند و وقتی از نزد گلابی برای هميشه می‌رود، مرد از فراق‌اش خودکشی می‌کند.

داستان فضای غريبی دارد، يک شوخی ابلهانه مردی به ظاهر قوی را تا مرگ پيش می‌برد. سوفيا يکی از داستان‌های خوب کتاب است که ساختاری سنجيده دارد، شعار نمی‌دهد، ساده است و ريتم خوبی دارد.

فقط اگر بتوان به آن ايرادی گرفت، اغراقی کودکانه در مرگ گلابی‌ست که در اثر عشقی اين‌چنينی رگ هر دو دست‌اش را با اره می‌برد. شايد اگر بحث سليقه را کنار بگذاريم، می‌شد ساده‌تر ماجرا را تمام کرد، نه با چنين پايانی که به اجبار می‌خواهد تکان‌دهنده باشد و زياده‌روی می‌کند اگر گلابی بدون تشريح نحوه‌ی مرگ‌اش به ساده‌گی تمام، صبح روز بعد مرده پيدا می‌شد و يا ...

داستان بعدی، «چند روايت معتبر در باره‌ی خداوند»، به جرأت به‌ترين داستان مجموعه است. داستان منسجم و آرام پيش می‌رود و روايتی ساده را در ذهن تصوير می‌کند. مردی، هم‌سرش او را ترک کرده است و کودکی باهوش دارد که نقاشی‌های زيبا و به نوعی سمبليک می‌کشد و مادری بيمار و بستری در بيمارستان ...

اين داستان می‌تواند تکه‌يی از زنده‌گی هر کدام از ما باشد. بسيار ملموس است، بدون شعارزده‌گی يا ترفندهای معمول برای ميخ‌کوب کردن مخاطب، ساده و سرراست پيش می‌رود با پايانی که هر کسی می‌تواند برای خود يک جور تمام‌اش کند. تلفنی که زنگ می‌زند می‌تواند مهتاب باشد و نباشد، می‌تواند  خبر مرگ مادر و ...

بعضی جملات متن داستان جذاب‌اند، مثلا جمله‌يی که کودک وقتی باران می‌بارد به مرد می‌گويد: "خدا توی بارون خيس نمی‌شه؟" و يا مونولوگ ذهنی مرد در باره‌ی هم‌سرش مهتاب: "مهتاب صبر می‌کند، صبر می‌کند و صبر می‌کند و باز صبر می‌کند و بعد ناگهان تصميم می‌گيرد. احساس می‌کنم بمبی ساعتی را توی روح‌اش جاسازی کرده بودم. مهتاب سال‌ها با اين بمب زنده‌گی کرد. شش ماه قبل اين بمب منفجر شد و روح‌اش را تکه‌تکه کرد."

داستان پر از تصويرها و حس‌های مختلف است: نقاشی‌های کودک بيضی‌های رنگی که حوض و ماهی‌اند، تصوير پدر در نقاشی‌ها که مثل بابا لنگ‌دراز سرش توی ابرهاست، مثال دانش‌جو در باره‌ی کارخانه‌ی عروسک‌سازی و ...

فضای حاکم بر روابط پدر و پسر در اولين گفت‌وگو ها به سرعت حال و هوای نخستين فيلم از مجموعه‌ی «ده فرمان» کيشلوفسکی (من خدا هستم) را به ياد می‌آورد. داستان که تمام می‌شود، شايد آدم فکر کند خدايی که در آسمان است و پسرک نگران خيس شدن او زير باران است، کاش شماره تلفنی، چيزی داشت!

اما در باره‌ی داستان پايانی مجموعه (که اسم کتاب از روی آن انتخاب شده) اگر بی‌انصافی نباشد، ويژه‌گی کلی داستان را در ديالوگ مهراوه در جواب مرد می‌توان خلاصه کرد: همين جوری! الکی!

ماجرايی بسيار ساده و پيش‌پاافتاده مثل چت که روزانه و شبانه هزاران بار اتفاق می‌افتد، کاملا بی‌دليل زيادی جدی گرفته شده است و بسيار خام‌دستانه و زود به د – د (دوست‌ات دارم) می‌رسد.

 

Ç