سال چهارم

چهار تير 1385

 

 

صفحاتی هميشه‌گی

از روزهای گذشته

طبقات

هم‌راهان

درباره‌ی دوهفته‌نامه

 

 

 

سيدمحمدمهدی شهيدی

هم‌راه با او / آثار پيشين

و

info [@] forough [.] net

 

 

 

نامه‌رسان

info [@] forough [.] net

 

 

© 1381 تا 1385

برداشت مطلب از «فروغ» به شرط ذكر مأخذ، نام صاحب اثر و اعلام نشانی مجله مانعی ندارد.

 

شقشقيه

سيدمحمدمهدی شهيدی

 

برای اسماعيل جمشيدی

 

حالا غروب جايی غريب، دل‌ات گرفته لابد يا قدم می‌زنی دست‌ها در پشت: دست‌ها. ام‌روز دست‌هايت را چندبار شسته‌ای، سه‌بار، يك‌بار، اصلا؟

هميشه ديدن تو كه طی روز چندين بار دست و رو تازه كرده به تحريريه برمی‌گشتی نشاطی داشت.

حالا غروب را كه روی ديوار روبه‌رو ديدم دل‌ام گرفت. از صبح گرفته، كه خبر رسيد: جوری گنگ، سرگيجه‌يی از خشم و انزوا، از تسليم تا خودسوزی.

رفته‌ای خود را معرفی كرده‌ای و چنان ساده كه هيچ‌كس گمان نكرد. نه مزدك، نه زن‌ات، نه زرتشت، نه مانی، نه من، كه مجتبا گفته بود می‌خواهی بروی، نه بهزاد كه گفته بود گرفتار دندان‌هايت هستی: حالا با دندان‌هايت چه می‌كنی؟ لثه‌های شصت‌وهفت‌ساله‌گی‌ات را جلو كدام آينه مسواك می‌زنی با آن صراحت نظافتی كه تو بودی؟

حالا پريده‌رنگی آفتاب سی‌ويك خرداد هشتادوپنج روی ديوار همسايه بالا رفته قدِّ پنجره‌يی كه پرده‌هايش در نوای فرهاد می‌لرزد:

«غروب سه‌شنبه خاكستری بود، همه انگار نوك كوه رفته بودند. به خودم هی زدم از اين‌جا برو» و با شناس‌نامه رفته بودی و سه‌شنبه بود سی خرداد.

حالا می‌فهمم چرا ام‌روز پيپ ترك‌خورده‌ات دود نمی‌كرد هيچ، حالاكه پشت ميز تحريريه نشسته‌ای با پيپ سه‌تكه‌شده، دست‌مال كاغذی، سيخ و قاشقك و البته زيرسيگاری تميز.

دست‌ها از آرنج روی ميز تكيه زده و رنگ روشن پيراهن آستين‌كوتاه‌ات از سرخی خنده‌يی كه تمام صورت‌ات را می‌‌گيرد، روشن‌تر می‌نمايد.

حالا كلاغی از دور می‌خواند. اين‌جا زير برج ميلاد با صدای گنجشك‌های عصر، جيرجير پرده كه در جريان باد از لای در به حياط سر می‌كشد و برمی‌گردد. اين همه حالا كه تو آن‌جايی معنايی سرراست ندارد.

آف‌تاب پريده پريده‌تر می‌شود، غروب سايه می‌گسترد در غارغار كلاغی كه روزهای قبل صدايش را نشنيده بودم و حالا يك‌بند می‌خواند از بلندای درختی لابد در هم‌سايه‌گی:

«دل‌ام گرفته است

دل‌ام گرفته است

به ايوان می‌روم و انگشتان‌ام را بر پوست كشيده‌ی شب می‌كشم.»

حالا نشسته‌ای لب تخت و پيش رويت زنده‌گی با خسته‌گی رژه می‌رود، روزها، ماه‌ها، سال‌ها به ضرب جرقه‌يی زنده می‌شوند، آتش‌شان درمی‌گيرد و بعد می‌روند از پس جرقه‌يی ديگر كه شعله می‌كشد در خاطر.

بی‌كتاب، بی‌قلم، بی‌پيپ، بی‌آب، بی‌دست‌مال هميشه در جيب‌ات و عينكی كه برای خواندن می‌زنی.

حالا عصر است، مثل تمام عصرهای ديگر و فكر آدم از رمق می‌افتد وقتی روزها روزها روزها آف‌تاب بخواهد از ديوارهای مجهول جايی غريب خود را بالا بكشد تا زير حفاظ بلغزد سمت غرب و غروب كند.

حالا دل‌ات گرفته، اما تابلوی رنه ماگريت كه يادت هست: «اين يك پيپ نيست!»

 

Ç