|
|
|
|
||||||||||||||
|
اجاق خيمهی صحرای زندهگی نگاهی به فيلم «چنگيز خان» و بارخوانی نقش مادرانهی زن كاوه احمدی علیآبادی
از برای آنچه خواهاناش هستيم، بايد گام پيش نهيم، برای خوردن بايد شكار كرد، برای چراندن میبايد به پيش راند و برای همسر گزيدن بايد تصاحب كرد و برای آرزوها بايد جنگيد! اين اولين پيام دنيای واقعی به انسان است، همانطور كه در فيلم «چنگيزخان» مستتر است. پس «احساس مالكيت» پديد آمد تا «خودخواهی» انسان، او را در اين گير و دار ياری دهد و زندهگی تداوم يابد. آيا درندهخويی كار ناپسندیست؟ مرگ فرزندان در جلو چشمانتان چهطور؟ ولی بايد يكی را انتخاب كرد. اگر موجودی را برای شكمهای گرسنهی فرزندانتان ندريد، در صحرا جلو ديدهگانتان خواهند مرد! آن هنگام است كه درندهخويی چهرهی ديگری خواهد يافت! جنگيدن كار ناپسندیست؟ مرگ نزديكانتان بر اثر شعار صلحطلبیتان چهطور، هنگامی كه در صحرا با كسانی مواجه هستی كه از آنها هيچ نمیدانی و حتا اگر اطلاعی نيز داشته باشی، هيچ كمكی به تو نخواهد كرد؟ و اگر پس از آنكه به روی تو شمشير كشيدند، درنگ كنی تا دريابی، آنقدر زنده نخواهی ماند، تا دليلاش را نيز دريابی! اما جنگيدن در صحرا به مبارزه با انسانها و قبايل ديگر محدود نمیشود، بلكه مبارزه با گرسنهگی، سرما، ترس، نااميدی و مهمتر از همه، مبارزه با احساسات درونی متناقضیست كه تنها با پيروزی بر آنها قادر به حيات خواهی بود. «او» كه در انسان بود، چون در شاهراه گزينش اين جهان قرار گرفت، شك كرد و از آن روی، دو راه كاملا متفاوت را برگزيد. بخشی از «او» كه ديد برای ماندن در اين جهان بايد به اعمالی دست زند كه به دور از اوست و «در آميختن در هستی»، به معنای «آلوده شدن به بسياری از پستیها و پلشتیهاست» و ماندن در «دور باطل دردها و غمها» را در پی دارد، از تولدش در هستی پشيمان شد و با دوری جستن از تمامی آرزوها و واقعيتهای اين جهان، «گذاشت و گذشت و از هستی به نيستی بازگشت». اما آن بخش از «او» كه رنجها و غمها را به جان خريد، در انسان مصمم شد تا «با پذيرش تاوانهای ماندن در هستی»، بشود آنچه كه تا كنون نبوده است. انسان بود كه با هر چيزی جنگيد تا به چنگ آورد، هرچه را كه طلب كرده است، پيش از همه، با نااميدی. اما به چه سبب برای مبارزه با نااميدی بايد جنگيد؟ آيا در كوير چيزی بهجز اميد و آرزو يافت میشود تا بتواند بقا و مبارزه برای آن را ممكن سازد؟ بیاميد و آرزو، مرگ بهترين گزينش برای خلاصی يافتن از تمامی آن مشقتهاست! همانگونه كه اميد و آرزو بود كه مادر چنگيز را به مبارزه فرا خواند. هنگامی كه تموچين (نام اصلی چنگيز) به قبيلهی خود رسيد، مادرش تقريبا يخ زده بود. استعارهيی كه حكايت از آن داشت كه مادرش برای ادامه دادن، نياز به يك اميد داشت، اميدی كه تنها میتوانست در فرزندش تحقق يابد و انگيزهيی برای مبارزه شود! و يخ وجود او را گرما بخشيده و آب سازد. آنگاه «او»، «اميد» را به انسان هديه كرد تا نيرو و انگيزشی شود برای زيستن در «صحرای زندهگی». آرزوهای انسانهای مختلف، گاه بر هم منطبق میشوند و گاه متفاوت با يكديگر جلوه میكنند و از اين رو، هنگام تحقق يافتن با يكديگر برخورد و ستيز پيدا میكنند. آنگاه تحقق پذيرفتن آرزوی يكی، به قيمت پایمال شدن آرزوی ديگری به وقوع خواهد پيوست! «اتحاد» امكان آن را میدهد كه آرزوها را با همراهی ديگران به واقعيت بدل سازيم، و «مبارزه» سبب میشود تا با كنار زدن آرزوهای آن كس كه با ما در ستيز است، آرزوهای خود را جامهی عمل بپوشانيم. اين روح نهفته در پس علت جنگها و دوستیها در صحرا و هر عرصهی ديگری در هستیست. همانطور كه در صحرا، استفاده از آب و علف توسط قبيلهيی، قبايل ديگر آن منطقه را از آنها محروم میكند و تصاحب زنی به همسری، ديگر خواستگاران را نااميد میسازد، پيروزی و برتری بر قبايل ديگر، آرزوهای قبايل شكستخورده را پایمال میكند. به اين ترتيب، «اتحاد» و «جنگ» پديد آمدند تا ابزاری باشند كه از دو سو، آرزوها و اميدها را به چنگ آورند. دزديدن زن از قبيلهيی ديگر، در نگاه كسی كه از بيرون به آن رسم نگاه میكند، نوعی وحشیگریست. در حالی كه در صحرا موجب میشود تا قبايلی كه با يكديگر در جنگ اند، به سبب آنكه اكنون از اعضا و فرزندانی مشترك برخوردارند، يكديگر را تحمل كرده و برای آيندهی يكديگر سرنوشت مشتركی را در نظر گيرند. پس «او» در انسانها دريافت كه «جنگ»، «وحشیگری» و «ربودن» را حقيقتیست كه موجب آفرينش آنها میشود و بايسته است تا شناخته شود. با مرگ پدر تموچين، اتحاد قبيله از هم میپاشد. اتحاد كاركردیست كه از طريق نقش «پدرانهی مرد» تحقق میيابد، و آن در شخصيت رئيس قبيله نمود میيابد. به همين سبب است كه پس از مرگ پدر تموچين، قبيله از هم گسيخته میگردد، اما برای پایداری در صحرا، نقش «مادرانهی زن» است كه خيمه را برپا میدارد، همانسان كه تموچين و برادراناش را نجات داد. او نه همچو كوه يا صخره در مقابل گردباد، كه همچو مادر در مواجه با ناملايمات ايستادهگی میكند تا كوه و صخره از او درس گيرند و سر فرود آورند. زن و مرد تنها با نقشهای مادرانه و پدرانهی خود میتوانند ادامهی زندهگی را در سلاخخانهی صحرا مقدور سازند. زن در صحرا، هنگام ازدواج با هديه ساختن خويش، آرامش را به قبايل ديگر ارزانی میدارد، هنگام فرزندآوری، پيوند بين قبايل را تداوم میبخشد و حتا با گرو گذاشتن خويش، حفظ صلح و اتحاد را تضمين میكند. مرد در صحرا با رياست قبيله، نمادی برای «همبستهگی» افراد قبيله و تجلی قدرت قبيله میگردد و با درايت خويش، اتحاد قبايل را مقرر و با بستن عهد، آن را عملی میسازد. اما برای زيستن در صحرا، نه تنها به كمك پدر و مادر و برادران، بلكه رقبا و حتا دشمنان نياز است و در بقای زندهگی، آنان نيز سهيماند! همانطور كه رئيس قبيلهی تاتارها، كه دشمن خونی قبيلهی چنگيز خان بود، قابلهيی در تولد چنگيز شد كه حتا زودتر از پدرش او را دريافت! چون به آنجا رسيد، «مسؤوليت» را به انسان سپرد تا به كمكاش از عهدهی نقشهای زندهگی برآيد. زندهگی پس از مرگ پدر بسيار دشوار خواهد بود، گرسنهگی و ناله، كوچكترين تاوان آن است، ولی بیحضور مادر، هرگز. برای زنده ماندن خود و قبيله، نه تنها بايد بیرحم و خشن بود، بلكه میبايد فراسوی درندهگی رفت، همانطور كه مادر چنگيز، گرگی را برای شكمهای گرسنهی فرزنداناش دريد، اما برای «پيروزی حقيقی»، خونريزی هرگز راهگشا نيست. پيروزی حقيقی چيزی را انتظار میكشد كه در مخيلهی كسی نيست. تدبير پدر چنگيز در تحقق صلح، با سپردن تموچين به قبيلهيی كه عروسشان به عقد تموچين درآيد، ارزش همان سنتی را نزد مغولان به نمايش میگذارد كه میگويد: عروس را از قبيلهيی ناآشنا و دور بايد جست. به اين ترتيب، «سنت»ها آفريده شدند تا هر نسل از ميوهی نقشهای نسل قبل بهره برد. تقدير نزد زنان و مردان صحرا، به انتظار نشستن و تماشا كردن حوادث نيست، بلكه در آغوش كشيدن وقايع و همسو شدن با حقيقت آنهاست، و آنچه از آسمان نازل خواهد شد، تنها امكان تحقق آن همراهیست! اما پس از تعقيب آرزوها و انجام آنچه از عهدهی انسان ساخته است، بايد انتظار كشيد تا وقايع گيتی نيز با آن سازگار افتد، همچون صبری كه مادر چنگيز به خرج میدهد تا فرزند خود را دوباره بيابد. پس «صبر» را آفريد تا مرهمی باشد بر زخمهای اميدها و آرزوهای دستنيافته در زندهگی. فيلم چنگيزخان به تصوير میكشد، درندهگی در صحرا برای بقا ضروریست و انسان برای زنده ماندن خود و قبيلهاش ناگزير به درندهخويیست. ولی برای وسعت بخشيدن به قبيله تنها «بخشش» است كه كارگر میافتد، بخشايشی كه وسعت قلبی همچو علفزار ببخشد. همانطور كه علفزار به هر كسی كه نيازمند باشد، اجازهی استفاده از خود را داده و در اين بخشش استثنايی به خرج نمیدهد و به همين سبب است كه از چنان وسعتی برخوردار است. انسان نيز در صحرا بايد وجود خود را تا به همان حد گسترش دهد كه حتا پذيرای ننگ به جای مانده از دشمن نيز باشد. آنچه زمانی ننگ قبيله بهشمار میرود، چه بسا زمانی مايهی افتخار قبيله گردد، همانگونه كه چنگيز خان گشت. همسر چنگيز هنگامی كه تموچين و خانوادهاش، تنها و فراموش شده بودند، بهسوی آنها آمد و مادر چنگيز او را به عنوان عروس خود، خير مقدم گفت. هنگامی كه او را ربودند، تموچين بسيار تلاش كرد تا دوباره او را به چنگ آورد، ولی پس از كشتن دشمناش، وقتی كه همسرش را يافت، بخشی از وجود دشمناش را حامله بود. آنگاه «او» «ننگ» را آفريد كه داغی شد بر وجود انسان. همانطور كه فرزند همسر چنگيز برای چنگيز ننگ به شمار میرفت، او با دو احساس متضاد در دروناش روبهرو بود كه بر حسب چيرهگی هر يك ازآنها میبايست انتخاب كند. او همسرش را دوست داشت، ولی از دشمناش و هر آنچه از او بود، متنفر بود! مادر چنگيز به او آموخت كه بهترين راه آن است تا وجود خود را آنقدر وسعت بخشد كه حتا ننگ دشمن را نيز در دروناش پرورش دهد. چرا كه چنگيزخان نيز خود يكی از همان پرورشيافتهگان بود. تموچين كه زمانی ننگی بود برای قبيلهی مادرش، پس از آنكه در نبردهايی بزرگ به پيروزیهايی دست يافت، لقب چنگيز خان گرفت و مايهی افتخار قبيله گشت، كه سالها پس از او، بسياری از مغولان سعی میكردند تا نسب خود را به او برسانند! پس «او» داغ ننگ را با جادوی تغيير، به نماد افتخار بدل ساخت. تموچين در نخستين نبرد خود مغلوب میشود، درسی كه دير يا زود هركسی میبايد فرا بگيرد. برای يك آغازگر، پيروزی حياتی به نظر میرسد. اما اين نخستين «اشتباه» هر آغازگریست! اين پيروزی نيست كه حياتیست، بلكه تداوم بقا و پایداری پس از شكست است كه مانع از نابودی انسان میشود و درس بعدی پس از درس نخست: «آموختن از شكست». پس «او» اجازه داد كه انسان «اشتباه» كند تا شايد بياموزد آنچه را كه نمیداند. خونريزی و برادركشی، رفتاری متداول در بيابانهای مغولستان بود و آن ثمرهيیست كه همواره در صحرا بوده، هست و خواهد بود كه برای برگزيدهگاناش، چيزی جز شكست، مرگ و اضمحلال، به ارمغان نياورد، و گزينشی نبود كه منجر به موفقيت و پيروزی در صحرا شود. آنچه پس از تداوم زندهگی، سبب كاميابی در صحرا میگردد، درست نقطهی مقابل درندهخويی، يعنی فرا گرفتن «گذشت» است، حتا هنگامی كه خود را محق میپندارد و در پيش گرفتن بخشش، با وجود خيانت دوستان است. آنها تنها شمشيرهايی هستند كه اتحاد و موفقيت همهگانی را به ارمغان خواهند آورد. تموچين به خاطر آنكه برادر كوچكترش، اندوختههای اندك غذای آنها را میدزدد، ابتدا او را سرزنش كرده و سپس میكشد! مادر چنگيز با ناله و اشك، مرگ فرزندش را سوگواری میكند و با سرزنش تموچين، او را منقلب میسازد، به طوری كه چنين تجربهيی توسط چنگيز بر وی تأثيری ماندگار به جای میگذارد و موجب میشود كه حتا هنگام خيانت دوستان يا برادراناش، كشتن را واكنش موجه آن نپندارد. پس «آموختن از اشتباه» آفريده شد تا «ديه»يی بر اشتباهات گردد. فيلم چنگيزخان مصر است كه چنگيز، همچو ساير اعضای قبيله، برادركشی میكند، ولی آن چيزی نيست كه موجب پيروزیاش شود، بلكه دقيقا برعكس، همچنان كه خود به جاموتان، برادر ناتنیاش میگويد، اگر از كشتن برادرش درس نگرفته بود، خيانت او را با قتلاش پاسخ میداد. جنگجوی صحرا، سرزمين خود را، نه با جنگ، كه با گذشت است كه میتواند، وسعت بخشد، همانسان كه مادر چنگيز به او آموخت، با وسعت قلبی مثل علفزار. اما نكتهيی از منظر فيلم دور مانده است: چنگيز تنها هنگامی میتوانست اين وجود خويش را چون علفزار وسعت دهد كه آن را همچون علفزار از طريق بخشش وسعت بخشد و گرنه او تنها «كوير وجود خويش» را پهناور خواهد ساخت. رازی كه معلوم نيست آيا چنگيز از مادرش به درستی فرا گرفته باشد يا خير. اما معياری درخور برای او و تمامی وسعتسازان هست كه تنها با رجوع به واقعيات و نه گزينش يك فيلم روشن میگردد. اگر چنگيز يا هر شخصی ديگر در تاريخ، نه با مهر، بلكه با قهر، سرزمينشان را گسترش دادند، پس آنان از جباران خواهند بود و اگر با محوريت مهر، قلبها را گشودند، پس از دادگران خواهند بود كه راز مادران را دريافتهاند. پس «او» برای كسب پيروزی، دو راه متضاد «قهر» و «مهر» را آفريد كه يكی سهلتر و ديگری سختتر بود و از اين طريق انسانها را آزمود. پيروزیهای چنگيز، همچون بسياری از پيروزیهای ديگر، نه فقط با بخشش، بل با كشمكش نيز دستيافتنی و با زور نيز مقدور بود، ولی آن تنها پيروزی فردی او خواهد بود. پيروزی حقيقی تنها با كاميابی همهگانی رقم خواهد خورد كه آن تنها با بخشايش و گذشت محقق میگردد. پس از آن، «او» «گذشت» را فضيلتی ساخت برای برتری يابندهگان. از سويی، اگر كسی با گسترش خودخواهی خويش، به ويرانی زيست و زندهگی ديگران روی آورد و با قدرت و جبر خود، آن را به واقعيتی بدل سازد، آيا بهتر آن نبود كه هرگز متولد نمیشد؟ آيا اين فرياد از گلوی بسياری از مقهوران به دست او، بر نمیخاست: "ای كاش او هرگز زاده نمیشد!" پس آن هنگام حقيقتا حرامزاده و ننگی به دنيا آمده است! اما آيا برای او بختی از برای زيستن هست؟ برای زيستن هست، چه بسا بيش از بسياری از حلالزادهگان، ولی با همتی افزونتر. اما برای رهايی از آن، مهمتر از برچسب خود، بل هويت شر كنونی خود ـ كه به سان قهر و جبری برای ديگران است ـ تنها با جادوی تغيير خويش به بخشش است كه حقيقتا مايهی افتخار خواهد شد، چرا كه از برای او نيز هنوز اقبالی هست، تا هنگامی كه برایاش فرصتی هست. باری، برای آنكه اتحادها پا برجا بمانند، ضروریست كه عهدهايی بسته شوند تا وفاداریها به ثبوت برسند و در سايهی آنها، آرزوهای طرفين تعقيب گردند. بنا بر اين «عهد و پيمان» آفريد شد و «او» انسان را به «وفای به عهد» توصيه كرد، نه فقط برای هنگامی كه ضعيفتر از رقيب است، بلكه حتا زمانی كه بر او تفوق دارد. برای تضمين «وفاداریها»، «وديعههايی» مورد نياز است تا چنان اعتباری را تضمين كنند. هنگامی كه مادر چنگيز به شكل گروگانی نزد قبيلهی متحد با چنگيز میماند، چنگيز نيست كه چنين انتخابی را صورت داده باشد، بلكه مادر چنگيز است كه خود را برای تضمين عهد قبيله و موفقيت آن، وديعهيی میسازد، نقشی ديگر از زن كه برای بقای قبيله حياتیست. چنگيزخان تنها نماد آن پيروزیست كه در حافظهی تاريخ به جای مانده است، همچون همان نشانی كه در دستان پدرش بود و او آن را دوباره به دست گرفت، در حالی كه روح آن پایداری كه شعلهی پيروزی را روشن نگاه داشته، وسعت وجود مادر چنگيز است. پيروزیهای چنگيز به نام چنگيز است، ولی ثمرهی تنها او نيست، بلكه حاصل كار گروهی قبيله است. چنگيز و برادراناش، پس از پيروزی در نبردها نيز به مادر خود رجعت میكنند و اوست كه مايهی دلگرمی و تداوم پيروزیها میشود، همانطور كه موجب تداوم زندهگیشان نيز شد. «او» زندهگی انسان را در نخستين تماساش با دنيای واقعی ديد و دريافت كه آن، نه زنسالارانه و مادرسالارانه نه مردسالارانه و پدرسالارانه است. پس از مرگ پدر، تنها نشانی از او باقی ماند، چنانكه با لگدمال شدن مزار پدر چنگيز، اثری از او در كوير نماند، مگر ياد و نشان وی در مخيلهی قبيله، كه به او موجوديت میبخشد. اما در آن هنگام تنها حضور مادرانهی زن است كه هستی در صحرای زندهگی را بقا میبخشد، حضوری با ظهور ناله، ولی تجلی روح از جان گذشتهگی. با حضور سايهی پدر، برق شمشير زندهگی به چشم خواهد خورد، اما تنها «مادر» است كه «اجاق آن خيمه» را روشن نگاه میدارد.
|
|