|
|
|
|
||||||||||||||
|
چهار شعر: دلخوشی، آينه و ... هنگام
دلخوشی پابهپای هم پيمان شکستهايم در آغوش هم گرم، خواب خفته را بر هم زده ناشکيب گسستهايم
دريا رود دور شده هر سو که رفتهايم از رو نرفته باز پل بستهايم
هزار پارهی روزگار آن نيمه ايم که در پس هبوط يافتهايم هم در گير و دار بیبارهگی ناباورانه بی دل و دماغ وابستهايم به هم دل بستهايم خوش ايم به هرچه هست و نيست گرچه، در مسير باد برگهای از درخت رستهايم.
آينه کجای اين آينه را باور کنم با کولهباری از وحشت آشنايی پرندهها عريان کردهاند ترانه را از مسير جنگل خبری نيست بايد داد از ديوار جست وقتی که دوست نمیشناسدت لحظهها شيرينی زمانه را میجوند تا صدای شليک سکوت به نشانهی قلبات.
طرح خطوط التهاب واژههامان پيچيده در بقچهی کتمان تب نکرده مردهايم!
نامهی حال و احوال دلآرا جان! سلام!
گاهیست اگر خيال پنجره بگذارد و خواب گرزنه حالام خيلی خوب است
از هوا خبری نيست با اين همه هيچ چه فرق میکند پس يا پيش
چشمهايم را که میشويم از خطوط سفيد عرض سکوت من عبور میکنی بی هيچ اشارهيی
دور میشوی نازنين؟ دور تا دور جزيرهام بطریهايیست خسته از «ما»
نبودنات را خطخطی میکنم بی هيچ بهانهيی
به قول خواهرم هزار لامپ صد وات فدای رخ ماه تو کجای من شبيه خر است؟ گوشهايم را از بسياری شنيدن پنهان کردهام کمی هم از لبهی نردههای پارک و جویهای خيابان میروم به هوای فراموشی
پشت صحنهی تخيلام صدای باد میآيد انگار کسی در را باز گذاشته صبوری سرما میخورد
خوب، بگذاريم گلايه هم نفسی بکشد.
قربانات
|
|