سال چهارم

بيست و نه مرداد 1385

 

 

صفحاتی هميشه‌گی

از روزهای گذشته

طبقات

هم‌راهان

درباره‌ی دوهفته‌نامه

 

 

 

غلام‌عباس مؤذن

هم‌راه با او / آثار پيشين

و

ga_moazzen

[@] yahoo [.] com

 

 

 

نامه‌رسان

info [@] forough [.] net

 

 

© 1381 تا 1385

برداشت مطلب از «فروغ» به شرط ذكر مأخذ، نام صاحب اثر و اعلام نشانی مجله مانعی ندارد.

 

برداشت كوتاه

غلام‌عباس مؤذن

 

خورشيد كپه‌ی مرگ‌اش را گذاشته بود تا مصطفا بتواند چشمان‌اش را باز كند و پی رزق و روزی كه خداوند نصيب‌اش كرده بود، برود. شوخی كه نبود، اصلا روزگار نه با او كه با هيچ‌كس ديگر شوخی نمی‌كند مگر اين‌كه دمار از روزگارش در آورد. وای به حال كسی كه بخواهد با چرخ گردون سرِ بازی بگذارد آن وقت است كه پوست‌اش كنده می‌شود و كك به تنبان! زمين و زمان را يكی می‌كند و به هم می‌دوزد. يعنی شوخی‌های روزگار اين‌گونه است.

كوكب تَندوی او را بسته بود. تندو همان بقچه است. ساعت يازده شب بايد پست‌اش را تحويل می‌گرفت. به همين خاطر هميشه نيم ساعت زودتر از خواب بيدار می‌شد، اما آن شب احساس خسته‌گی می‌كرد، خسته‌تر از شب‌های پيش. می‌خواست كمی بيش‌تر بخوابد. ظهر وقتی كه می‌خواست بخوابد، كوكب به او گفت: "هيچ خوابی مثِ خواب شب نمی‌شه."

پتو را روی خودش كشيده و گفته بود: "بايد عادت كرد."

بعد كوكب گفت: "اگه می‌شد شيفت روز می‌گرفتی ..."

زير پتو خميازه‌يی كشيد و گفت: "شب خلوت‌تره."

 

كوكب گفت: "ديرت می‌شه، پا شو!"

غلتی زده و گفته بود: "فقط يه كم، يه خورده ديگه! پنج دقه بعد بيدارم كن. عوض‌اش، می‌رم سر كارم شام می‌خورم."

كوكب حرفی نزد و به ساعت سيكو چسبيده روی ديوار نگاهی كرد. سيكو را بلد نبود بخواند، چون سواد نداشت. بالای سر شويش نشست و زانويش را در بغل گرفت، ولی حواس‌اش جمع بود تا خواب‌اش نگيرد و بتواند وقتی كه عقربه‌ی بزرگِ آمد و روی هفت ايستاد، او را  دوباره بيدار كند.

هنوز گيج بود، اما ديگر نمی‌توانست خودش را بسپارد به خوابی كه به مخ‌اش فشار می‌آورد. اين آدم‌ها، اين‌ها را نمی‌شناخت. چند روزی می‌شد مردان و زنانی به خواب‌اش می‌آمدند و می‌رفتند كه تا حالا هيچ‌وقت آن‌ها را نديده بود. همه‌گی برای‌اش تازه‌گی داشتند. به‌خصوص اين يكی كه با اسب وارد اتاق شده و كوكب را ترسانده بود. پيرمردی با كت و شلوار كه خوب بلد بود اسب را هی كند. روی اسبی سياه نشسته بود كه بر پهلوی او، درست در جايی كه پيرمرد پاشنه‌اش را به آن‌جا می‌زد تا بيش‌تر خيز بردارد، به اندازه‌ی كف دستی زرد شده بود. يعنی زردِ زرد هم نبود، بيش‌تر به نارنجی می‌زد. نه كه باعث‌اش ضربه‌های نوك ركاب باشد، بلكه رنگ پوست آن اسب مادرزادی به اين شكل بود. پشت سر او لشكری از مردان با پای پياده وارد اتاق شدند. چند تايی از آن‌ها لباس مردمان آسيای ميانه را داشتند و بعضی ديگر هم لباس قزاق‌های دن آرام و برخی ديگر كلاه مصدقی سرشان بود. پشت آن‌ها يك نفر با چوب‌دستی دنبال‌شان كرده بود. مصطفا، خواب آلود و دست‌پاچه، پتو را كنار زد و به خاطر اين‌كه زير دست و پا له نشود خودش را انداخت روی زانوی هم‌سرش. كوكب مات‌اش برده بود كه چه اتفاقی افتاده است! پيرمردی كه روی كول اسب نشسته بود، بدون آن‌كه به آن‌ها توجه كند از پنجره‌ی اتاق به بيرون تاخت و مردم هم به دنبال‌اش دويدند. طوری كه نزديك بود چارچوب پنجره از جا كنده شود، ولی فقط تكانی خورد و بعد آرام گرفت. هم‌سايه‌ها يكی يكی پنجره‌ها را باز كردند و توی حياط را نگاه كردند و مصطفا را تف لعنت كردند. او فريادی كشيد. كوكب گفت: "نترس، نترس! داری خواب می‌بينی."

نترسيده بود، داشت با مردی كه دنبال مردم كرده بود، صحبت می‌كرد. اول نشتاخت‌اش، ولی وقتی كه وارد اتاق شد و داشت از زير نور چراغ رد می‌شد، او را به ياد آورده بود. آن مرد مارلون براندو بود در فيلم «شكارچی گوزن»! مصطفا داشت به مارلون براندو می‌گفت: "تو جای كسی ديگر وارد اتاق من شده‌ای، چون رابرت دنيرو در شكارچی گوزن بازی كرده نه تو! حتما فيلم «در بارانداز» را با شكارچی گوزن اشتباه گرفتی، اين‌طور نيست؟"

كوكب گفت: "فرقی نمی‌كنه چون اتاق ما نه ارتباطی با شكارچی گوزن داره نه ربطی به بارانداز. اتاق ما يك جايی‌ست در تهران، پشت راه‌آهن، نزديكی كشتارگاه. شايد چون قبلا اين‌جا گاو و گوسفند ذبح می‌كردند، حالا اين‌ها به فكر افتاده‌اند تا دوباره برگردند، والا حالا كه كه فرهنگ‌سرا ساخته‌اند و اتوبان كشيده‌اند و ... چه ربطی دارد!"

مارلون براندو همان‌طوری كه با تفنگ شكاری رابرت دنيرو، سياه‌لشكری را كه از ويت‌كونگ‌ها جا مانده بود، دنبال می‌كرد، گفت: "اين حروم‌زاده‌ها باعث شده‌ان تا به رفيق چندين و چند ساله‌ام خيانت كنم و حالا كه با حقه‌بازی از پشت بام پرت‌اش كرده‌اند پايين، می‌خوان خواهرشو از من بگيرن!" بعد مچ دست‌اش را كه در فيلم «سربازان يك‌چشم» باندپيچی شده بود، نشان داد و همان‌طوری كه از پنجره خارج می‌شد، داد زد: "باس مادرشونو به عزاشون بشونم."

مصطفا تو خواب داشت به جان فورد التماس می‌كرد كه يك نقش هم به او بدهد تا بتواند دنبال آن‌ها راه بيفتد، ولی متوجه شده بود اصلا جان فورد ربطی به اين فيلم‌ها ندارد، كه كوكب فكر كرده بود مصطفا كابوس ديده و حالا دارد توی خواب فرياد می‌كشد! وقتی بيدار شد دمق بود و روی تشك‌اش نشسته بود. به كوكب گفت: "چه خواب خوبی می‌ديدم! شلوغ‌پلوغ بود، ولی احساس خوبی داشتم." كوكب حرفی نزد. به خواب‌های مصطفا عادت كرده بود.

تندويش را زير بغل گرفت و از درِ اتاق يواشكی بيرون رفت. كوكب سی‌دی فيلم‌هايی را كه او اجاره كرده بود، گذاشت توی جيب كت‌اش و گفت: "اينا يادت نره."

به ياد آورد كه زن خوب داشتن يعنی چه! هميشه حواس‌اش جمعِ، چون اگر فراموش می‌كرد، آن‌وقت بايد اجاره‌ی دو شبانه‌روز را اضافی به كلوپ پرداخت كند. و بعد از اتاق بيرون رفت و طوری كه هم‌سايه‌ها بيدار نشوند آرام درِ حياط را باز كرد و توی تاريكی كوچه ناپديد شد.

تندويش را زير كتف چپ‌اش گذاشت. توی خيابان هيچ‌كس نبود. يعنی بود، تك و توكی داشتند به خانه‌هاشان می‌رفتند و گاهی هم ماشينی از روبه‌رو می‌گذشت و يا اين‌كه از پشت سرش می‌آمد و روبه‌رويش ته خيابان ناپديد می‌شد. به آسمان نگاه كرد: "از شب بيش‌تر از روز خوش‌ام می‌آد. چرا مردم به شب خوابيدن عادت كردن؟ اگه می‌شد همه‌ی آدما روز بخوابن و شب‌ها بيان بيرون به كار و كاسبی‌شون برسن ... ولی نه، اگه اين‌طوری می‌شد، اون‌وقت من باس روزها می‌رفتم سر كار. همين طوری به‌تره! ماه، مثل فيلم «مرد بارانی»، اما نه، فكر می‌كنم توی فيلم مرد بارانی شب بود، ولی ماه رو آسمان نبود. آرتيستِ اون فيلم توی چاله‌ی آب می‌افتاد و شايد هم ... اين ماه مثل شروع فيلم «چه كسی از ويرجينيا ولف می‌ترسه» می‌مونه! آن‌جايی كه ريچارد برتون و اليزابت تيلور از ميهمانی به خانه برمی‌گردند. يا، آهان، مثل وسطای همون فيلم، اون‌جايی كه ريچارد برتون از پنجره‌ی اتاق خواب سايه‌ی زن‌اش را می‌بينه كه با آن مرد جوان توی اتاق خواب‌شان عشق‌بازی می‌كنند، و می‌ره تا واسه‌ش از باغ پدر زن‌اش يه دسته گل ميمون بچينه. فقط اين‌جا خيابونه و اون‌جا بيش‌تر به يه مزرعه می‌مونه. كاش می‌شد برای يك‌بار هم كه شده توی يك فيلم بازی می‌كردم! ای خدا ... كوكب هم اگر می‌تونست مثِ اليزابت تيلور همه‌ش مشروب بخوره و مست كنه و يا مثل اون دختری كه كفشای كتونی پاش كرده بود ..."

خنده‌اش گرفت: "انگاری خل شدم! دارم چی رو با چی مقايسه می‌كنم؟ به اين چيزا نيس كه. تو همه‌ش همين فكرا رو می‌كنی كه زنده‌گی‌ت شده مثل سگ. شب‌ها بيداری و روزا چرت می‌زنی. ولی خوب، من خودم اين‌جوری دوس دارم. نعمت شب‌بيداری رو هركسی نمی‌دونه. مثلا كی می‌دونه شب‌ها تو خيابونای اين شهر، نازی‌ها دنبال «فهرست شيندلر» می‌گردن؟ يا اگه به كوكب بگم كه دی‌شب بوريس ويليس رو ديدم كه ازم آدرس يه محله تو «شهر گناه» رو می‌پرسيد تا بتونه بره و يه تيغ ترياك بخره، به‌ام چی می‌گه؟ ببين، ببين، اين خانوم ممكنه از آدمای دكتر فاستوسه فرار كرده باشه تا گير ابليس نيفته! بی‌چاره نمی‌دونه، چه فرار بكنه چه نكنه، گرفتار شده، چون كارگردان اين‌جوری خواسته، چون نقش‌اش تو سناريو اين‌جوری نوشته شده. شايد من‌ هم يه روزی صاحب چند دختر بشم و مثل اون پيرمرد يهودی توی فيلم «ويلون‌زن پشت بام» چند تا داماد خوب گيرم بياد! كسی چه می‌دونه! مهم اينه كه با دنيا سر جنگ ندارم. اما نه، اين دنياس كه با آدما سر جنگ داره، حتا اگه اگه تمام عمر يه ويلون‌زن دنبال‌شون باشه!"

به ساعت بالای سرش نگاه كرد. هنوز تا صبح دو ساعت مانده بود. از پشت ميزی كه جلو در شيشه‌يی اداره قرار داشت، بلند شد. استكان و قوری را شست و آمد جلو در ايستاد و به خيابان نگاه كرد. لامپ‌های رنگارنگ ميدان روبه‌رويش روشن بودند و نم‌نم باران روی آن‌ها می‌خورد. ماشين گشت پليس از شمال خيابان ظاهر شد، آهسته ميدان را دور زد و مسيرش را به طرف پايين همان خيابان ادامه داد.

"دل‌خوشی من ديدن فيلمه، اينا دل‌شون به چی خوشه؟ مردمی كه همين الان دارن رؤياهايی رو كه می‌آن، خواب می‌بينن، چه می‌دونن يكی مثل من حالا داره اين‌جا، پشت اين شيشه‌ی ده سانتی، گذر شب رو نگاه می‌كنه. حتما كوكب داره خواب می‌بينه كه دور و برش پر از بچه‌های قد و نيم قده. خوب، دست خداس، دست من كه نيس، اون باس بخواد! دكترش می‌گفت تازه‌گی‌ها يه روشی اومده كه به طور مصنوعی، چه می‌دونم، مثل گاوداری‌ها، می‌تونن بچه‌دارش كنن. من دل‌ام راضی نشد. يعنی شرعا حروم هم هس. خودش هم راضی نشد. كوكب می‌گه اگه اون بالاييه نخواد، كارساز نمی‌افته.  شايد به خاطر اينه كه قبل از اين كه بخوام آدم بشم يه فرشته بوده‌ام! كوكب هم يه فرشته بوده، اما يه فرشته‌ی ماده! اينو اون مردی به‌مون گفت كه تو «زير آسمان برلين» بازی می‌كرد. خوب كه فكر می‌كنم می‌بينم اين فرشته‌هان كه نمی‌تونن بچه‌دار بشن. فرشته‌ها رو فقط خدا می‌تونه درست كنه. يعنی اين كه از شكم يكی مثل خودشون بيرون نمی‌آن. ولی نمی‌دونم چه‌طور می‌ميرن! به قول كوكب، من هم گاهی وقتا به مردن فكر می‌كنم، اما خوب، اون بيش‌تر از من فكر می‌كنه. ممكنه به خاطر اين باشه كه دوست داره دوباره برگرده به همون شكلی كه قبل از آدم شدن‌اش بوده. زبون‌بسته ديدنِ هر بچه‌يی اشك‌شو در می‌آره. يه روز، گربه پلنگيه توله‌هاشو آورده بود تو حياط و نشونده بود كنار در اتاق ما، نصف كاسه آب‌گوشت خودشو داد گربهِ خورد. می‌گفت: «اين بنده خدا باس غذا بخوره تا بتونه به اين بچه‌هاش شير بده.» ..."

سگ شب‌گردی كنار او توی پياده‌رو می‌رفت. تندويش را كه همان بقچه است، زير بغل‌اش گرفته بود و داشت به خانه برمی‌گشت. خميازه‌يی كشيد: "شايد اين سگ می‌ره كه روی قله‌ی پر از برف‌های كليمانجارو بميره، كسی چه می‌دونه!"

 

Ç