|
|
|
|
||||||||||||||
|
شاهكشی در اسطوره و تاريخ ايران بخش دوم محمود كوير
اشاره: در ادامهی بخش نخست اين روايت، بعد از آن كه در تاريخ و ادبيات مقداری پيش رفتيم، هنوز گفتنی و خواندنی فراوان است.
به نوشتهی راحت الصدور، بدتر از همه و زشتتر از کار اين قراغلامان آشناکش، خيانت ائمهی دين و عمال شرع مبين بود که با اين ديوسيرتان همراهی کرده و در کار آنان راهنمايیها و گرهگشايیها میكردند و کار عراق از دستِ «ائمهی بد دين و ظالمان ترکان بدين رسيد که بيرون از آنک اعمال ديوانی را رعايت نمیکردند، امور شرعی و قضا و تدريس و توليت و نظر و اوقاف هم به اقطاع کردند و در هر شهری چنين بیديانتان مستولی کردند». حکومت غلامان همواره بر دامنهی سختگيریهای دينی و نژادی افزوده است. چنان که در سدهی چهارم به نوشتهی ذبيحالله صفا: «دخالتهای بیوجه غلامان امارتيافتهی ترک در امور مملکت شدت عجيب يافته، چنان که عزل و نصب خلفا در دست آنان افتاد و حبس و مصادرهی رجال و صاحبثروتان به وسيلهی آن قوم امری معمول و معتاد گشت». در تاريخ تمدن اسلام آمده است که «غلامان ترک خليفه المعتز را به بدترين وضعی کشتند، به اين قسم که ناگهان بر وی هجوم آورده او را بر پای بر زمين کشيده و چماقکوباش کردند ... هم اينان المستکفی خليفه را دستگير ساخته چشماناش را ميل کشيدند و او را در زندان افکندند و همانجا در زندان جان سپرد». برخی از اين غلامان در اين ميان بنيان سلسله و حکومتی را مینهاده و دمار از روزگار مردمان برمیآوردهاند. بنا به نوشتهی تاريخ دولت آل سلجوق «بعضی از اين مملوکان در روزگار خوشبختی خود سراپرده و سپاه داشتند و ای بسا که همين بندهگان که به زشتخويی عادت يافته بودند، بعدها به امارت میرسيدند و بساط سلطنت میچيدند و بر گردن مردم سوار میشدند و بیدادها بر آنان روا میداشتند. بسياری از علما و دانشمندان مورد تحقير اين ملعبههای غلامبارهگان ترک بودند و از آنان خفتها و خواریها میديدند».
بخش بزرگی از ديوان نامدارترين شاعران سرزمين ما ستايش همين خونخواران و ستمپيشهگان است. چرا؟ سياست شمشير و جهل آنجا به پيش میرود که خرد و تدبير را راهی نباشد. اين همه جادو و نفرين و ناسزا و تعارف و غيبت و تنگانديشی و دروغ و چاپلوسی که در بين ما گسترده است، از چيست؟ آنجا که پزشک و قابله باشد، ديگر چه نيازی به ساحره و رمال است؟ آنجا که قانون برقرار باشد، برای چه مردم برای رسيدن به حق خود بايد به جادوگر و دعانويس و باجبگير و دخيل و نذر و نياز متوسل شوند؟ در ميان مردمی که مهر و مدارا و گفتوگو و احترام و اعتماد برقرار باشد، ديگر چه جای ستيزه و ناسزا و غيبت و دروغ و تهمت است؟ در دياری که به فکر و دين و انديشهی ديگران احترام گذاشته شود و برای انسان ارزش و ارجی روا داشته شود، اين همه کتاب سوزان و قتل و سرکوب برای چيست؟ غزالی در نصيحت الملوک آورده است: "اگر مردم نادان نبودند، سياستمداران هلاک میشدند." سياستمدارانی که تاريخ اين سرزمين را با خون نوشتهاند و به سرودهی سيفالدين فرغانی:
سياستمدار و امير و حاکم و شاه که بايد در کار داد و مهر و مدارا باشد و به آراستن شهر و کشور برخيزد، شمشيرکش و تازيانهبهدستیست که تنها به همين چيزها فکر نمیکند. و بنا به نوشتهی وصاف الحضره:
در سرزمينی که کتاب قانوناش، سياستنامه و قابوسنامه و نصيحت الملوکیست، که برای تفريح و خوشآمد شاه و وزير نوشته میشود، ديگر چه انتظاری میتوان داشت؟ تنها به اين پند و اندرزهای قابوسنامه نگاه کنيم: در خدمت شاه، "سخن جز بر مراد خداوند مگوی و با وی لجاج مکن که هر که با خداوند خويش لجاج کند پيش از اجل بميرد." يعنی که خوناش ريخته خواهد شد و زبان سرخ سر سبزش را بر باد خواهد داد. "هميشه از خشم پادشاه ترسان باش!" و مینويسد که کاتب نيز بايد همچنين باشد و: "بزرگترين هنر کاتب را زبان نگه داشتن است و سر ولینعمت پيدا ناکردن و فضولی نابودن!" و اگر وزير شدی نيز همين راه را برو: "اگر بخوری به دو انگشت خور تا در گلو بنماند ... و هميشه از پادشاه ترسان باش!" و مینويسد که فرق بزرگ ميان مردم و پادشاه آن است که: "او فرمان ده است و اين فرمانبردار." البته که اطرافيان و دبيران و مستوفيان و السلطنهها و الدولهها و والدينها و روحانيان و ديگر کارگزاران اين دستگاه جهنمی هر يک به سهم خويش آتشبيار اين معرکه بوده و هستند. بنگريد که در کتاب گلستان سعدی که مشهورترين کتاب اخلاقی ماست، اينان چه میکنند. همان میکنند که امروز يکی از مواد قانون اساسی کشور ماست و پيش از اين نيز بوده است: "يکی از پسران هارون الرشيد پيش پدر آمد که فلان سرهنگزاده مرا دشنام داد. هارون ارکان دولت را گفت: «جزای چنين کسی چه باشد؟» يکی اشاره به کشتن کرد و ديگری به زبان بريدن و ديگری به مصادره و نفی!" بيش از اين به تکرار اين ماجرا نمی پردازم و به يادآوری نکتههای برجسته و روايت سر گردنههای تاريخ بسنده میکنم.
سلسلهی صفويه در اين داستان و در به فساد کشانيدن ايران و به راه انداختن دستگاههای جهل و ستم و فساد، دست پيشينيان را از پشت میبندد و کاشف راههای جديدی برای شکنجه، کشتن و نابودی انسان و انسانيت میشود. در روزگار آنها، که عصر اکتشافات جغرافيايی و کشف آمريکا و اختراع چاپ و رنسانس در جهان است، اينان نيز به کشف انواع جديد ترياک و افيون و آدمخواری مشغولاند. از جمله در زمان انان، به نشانهی دوازده امام، بر گرز خشخاش برای تهيهی ترياک دوازده تيغ بايد کشيد. همچنين همواره در دربار خويش، دوازده جلاد آدمیخوار داشتند که مجرمان را زنده زنده میخوردند. بنيانگذار اين سلسله، شاه اسماعيل، در همان ابتدای کار تکليف خود را با مردم روشن میکند و میگويد: "خدای عالم و حضرات ائمه معصومين همراه مناند و من از هيچکس باک ندارم. به توفيق الله تعالی، اگر رعيت حرفی بگويد، شمشير میکشم و يک کس زنده نمیگذارم." و البته حرف مرد يکیست و جناب سلطان برای گسترش آيين تشيع، چون تبريز را میگيرد، به نوشتهی سفرنامهی ونيزيان در ايران «با آن که تبريزيان مقاومتی نکردند، بسياری از مردم شهر را قتل عام کردند. حتا سربازاناش زنان آبستن را با جنينهايی که در شکم داشتند، کشتند ... سيصد تن از زنان روسپی را به صف آوردند و هر يک را دو نيمه کردند ... حتا همهی سگان تبريز را کشتند و مرتکب بسياری فجايع ديگر شدند». در اين يورش بيستهزار نفر از مردم تبريز قتل عام شدند. "سپس اسماعيل مادر خود را فرا خواند ... چون معلوم شد که به عقد يکی از اميران حاضر در نبرد دربند درآمده بوده است، پس از طعن و لعن و نفرين وی، فرمان داد تا او را در برابرش سر بريدند. گمان نمیکنم از زمان نرون تا کنون چنين ستمکارهی خونآشامی به جهان آمده باشد." و بنا بر نوشتهی روضه الصفا، با مردم فيروزکوه نيز چنان کرد که با ساير مردمان: "بر احدی ابقا نکردند ... حسب الامر تمام اهل قلعه رو به وادی عدم نهادند و در آتش قهر قهرمانان دهر، ماده و نر و خشک و تر و نادان و دانا و پير و برنا بسوختند." به نوشتهی تاريخ ايران از دوران باستان تا سدهی هجدهم: "شاه عباس اول سلطانی مستبد، هوسباز، بدگمان و بیرحم بود. وی امر داد تا صفی ميرزا، فرزند ارشد خود را که جوانی لايق و مستعد بود، بکشند ... مدتی بعد، دو پسر خويش را کور کرد." غلامان دربار نيز کمر به ميان بسته و در اين کشتار و خونآشامی از شاه عقب نماندند. بسياری از شاهان دينمدار و صوفيان صفوی که خود را کلب آستان علی میخواندند و در گستردن آيين شيعه و وارد کردن هزاران فقيه از هر جای دنيا از جمله لبنان کوشا بودند، بر اثر دسيسهی غلامان و زنان و فرزندان خويش و در مستی کشته شدند. برخی نيز بر اثر نوشيدن بیاندازهی الکل و مصرف انواع مواد مخدر جان عزيز به جانآفرين خويش تسليم کردند.
پس از آنها، نادر که خود غلامی و ناماش نذرقلی بود، نيز سرانجام پس از کشتارها و جهانگشايیها به دست غلامان خويش از پای درآمد. نادر فرمان داد تا تنی چند از غلامان و دشمناناش را از پای درآورند، اما آنها پيشدستی کرده و شبانگاه و در حال خواب و در چادرش سر از بدناش جدا کرده و اردو و تاج و تختاش را به تاراج بردند. دولت نادر يک شبه چنان از ميان برخاست که گويی هرگز نبوده است:
يکی از اعضای سفارت روس در بارهی رفتار نادر در کرمان مینويسد: "از کلهها منارهيی درست شد. به اندازهی چهار آجر از اين مناره از کلههای سالخوردهگان تشکيل میگردد. چنان ضجه و فريادی از مرد و زن بلند میشود که شنيدن آن انسان را به رقت میآورد." گويند که به حساب جمل، تاريخ تاجگذاری نادر را «الخير فی ما وقع» ثبت کردند. شاعری نکتهبين با اين ماده تاريخ، يک بيت زيبا و پرمعنا ساخت:
پس از تاراج آنچه نادر با خونريزیها گرد آورده بود، جانشينان و غلامان و مدعيان، تيغ بر يکديگر کشيدند و شرم و انسانيت از اين ديار گريخت. به نوشتهی کتاب نادرشاه از لکهارت: "محمد حسين خان با نهايت قساوت داخل حرم شد و با طنابی که همراه آورده بود، پادشاه تيرهبخت صفوی را خفه کرد. پسر شاه تهماسب که بيش از هشت سال نداشت، دهشتزده به جنازهی پدر چسبيد و شروع به گريه و زاری كرد، ليکن محمد حسين خان او را نيز با بیرحمی تمام به هلاکت رسانيد و اسماعيل ميرزا پسر کوچکتر شاه نگونبخت صفوی را هم به چاه انداخت و ... سپس با قساوت بینظيری سر آن کودک را از تن جدا کرد." آنگاه عادلشاه تيغ بر شاهزادهگان نادری يا خويشان خويش میکشد و به نوشتهی کتاب کريم خان زند، از نوايی، «از اولاد نادر، رضاقلی ميرزا، بيست و نه ساله. نصرالله ميرزا، بيست و سه ساله. امامقلی ميرزا، هجده ساله. چنگيزخان، سه ساله. جهدالله خان، شيرخواره. اولدوز خان، هفت ساله. تيمور خان، پنج ساله. سهراب سلطان، چهار ساله. مصطفا خان، پنج ساله. مرتضا خان، سه ساله، اسدالله خان، سه ساله. اوغوز خان، سه ساله. اوکتای خان، شيرخواره و ...» در يک يورش قتل عام شدند.
سلسلهی زنديه نيز با خيانت و تسليم شاهزادهی دلآور زند، لطفعلی خان، به آقامحمد خان قاجار پايان گرفت و وی با وحشيانهترين شکنجهها او را کور کرده و کشت. اما آقامحمد خان که در سنگدلی و بیرحمی در تاريخ جهان کمتر مانندی دارد، خود نيز از تيغ و شمشير غلاماناش در امان نماند. به نوشتهی سفرنامه ی فرد ريچاردز: "در همان ايامی که دانشمندان در کشورهای مترقی مغربزمين سرگرم تعقيب رشتههای هنری مسالمتآميز بودند و به سوی ترقی و تعالی گام برمیداشتند، در ايران جمجمهها بر روی هم انباشته میشد و بر حسب دستور آقامحمد خان از چشمان نابينايان تپههای کوچکی تشکيل میدادند." آقامحمد خان به بهانهيی اندک بر غلامان خويش خشم گرفت و آنان را به مرگ در بامداد روز ديگر تهديد کرد. آنان نيز که از کينه و خشونت او آگاه بودند، وی را در خواب کشتند. اجرای جديد اين نمايشنامه با شليک تير از تپانچهی ميرزا رضا کرمانی به سينهی سلطان صاحبقران آغاز شد.
گويی آنجا که آزادی، دانش و خرد و مهر و مدارا رخت بربندد و مردمان دشنه و دشنام به دندان داشته باشند و اميران جز با شمشير و تازيانه حکم نرانند، سرنوشتی بهتر از اين را نمیتوان چشم به راه نشست. آنجا که خورشيد آزادی، قانون و خرد و داد، بر جامعه نتابد، بايد همواره به انتظاره قدارهکشی نشست که از راه بيايد و شمشيرکش پيشين را از ميان بردارد. آنجاست که مردمان همه قضا و قدری، غرق در خرافه و جهل، پايههای تخت ستم را بر شانه میکشند.
بنگريم که جوينی چهگونه به تماشای کوچههای آتش گرفته و سرزمين آرزوهای خاکستر شدهی خود نشسته و مینويسد: "هر مزدوری، دستوری. هر مزوری، وزيری. هر مدبری، دبيری. هر مستوفی، مستوفیيیی. هر مسرفی، مشرفی. هر شيطانی، نايب ديوانی. هر کون خری، سر صدری. هر شاگرد پایگاهی، خداوند حرمت و جاهی. هر فراشی، صاحب دورباشی. هر جافی، کافی. هر خسی، کسی. هر خسيسی، رئيس. هر غادری، قادری. هر دستاربندی، بزرگوار دانشمندی ... هر آزادی، بیزادی. هر رادی، مردودی ..."
و آيا اين روزگار ستم و سياهی در درازای تاريخ تا کجا چنگ در جان ما افکنده و اخلاق و منشهای ما را به تباهی کشيده است؟ از سيفالدين فرغانی بشنويم:
و همين فرياد دردبار حضرت حافظ است:
و:
و:
و مولانا فرياد برمیدارد که:
خودکامهگی، چون اژدهايی، در پناه قدرت بیرحم تمرکزطلب و به ياری دينمداران، در فرهنگ ما جان گرفت و از گودال جهل زهرآبه نوشيد. آنگاه شمشير و تازيانه برداشت و بر پشت و جان ما فرود آورد تا بماند، تا بر تخت قدرت بماند. خودکامهگی، جهل و قدرت، همپشت يکديگرند. بنگريم که تنها در گوشهيی از شاهنامه اين پيوند نامبارک چه میکند: زرتشت به شاه ايران اندرز میدهد که:
شاه نيز دين بهی را پذيرا شده و میگويد:
چرا میخواهد بدان را به دين خدا آورد؟ اين چه کمکی به شاه میکند که شمشير بردارد و بهی بگسترد؟ زيرا که:
البته هدف از پادشاهی همان قدرت است و چنين میشود که شاه و موبد، دست در دست هم مینهند تا بنيان آزادی را بر کنند.
کشيدند شمشير و گفتند اگر کسی باشد اندر جهان سربهسر که نپسندد او را به پيغمبری سر اندر نيارد به فرمانبری به شمشير جان از برش بر کنيم سرش را به دار برين بر زنيم
ناصر خسرو، دانشمند آوارهی ايران، چنان از اين شاهان به جان میآيد که از بيم مور در دهان اژدها میرود. بخوانيم:
به راستی چه خوش سروده است شاعر که:
زمانی در اين سرزمين، سياست هنر شهرآرايی و کشورارايی و جهانآرايی بود. اساطير و افسانههای ما فرهيختهگان و انسانهايی چونان کیخسرو، جاماسب، بزرگمهر، بهرام گور، سياوش، سهراب و رستم در دامان خود پرورانده است. آيا تا چه ميزان با انديشههای آنان آشناييم؟ آيا شاهنامه را از منظر دانش و فلسفه نگريستهايم؟ آيا شعر شاعران بزرگ را تنها زينتبخش ديوارها میکنيم يا اين که میخوانيم و به کار میبنديم. بنگريم که فردوسی چه میگويد:
و آيا هم او نيست که برخلاف رسم زمان و زبان، شاهنامهی خويش را به نام خرد و عشق میآغازد؟ "به نام خداوند جان و خرد!"
فيلسوف و رياضیدان و شاعر بزرگ ايران، خيام، در مقدمهی شگفتانگيزی بر کتاب جبر خويش گويی با ما سخن میگويد: "دچار زمانهيی شدهايم که اهل دانش از کار افتاده و جز اندکی که از مرگ جان بهدر بردهاند، کسی نمانده که از فرصت برای بحث و پژوهشهای علمی استفاده کند. برعکس، حکيمنمايان دورهی ما، همه دست اندر کارند که حق را با باطل بياميزند. جز ريا و تدليس کاری ندارند. اگر دانش و معرفتی هم دارند، صرف غرضهای پست جسمی میکنند. اگر با انسانی روبهرو شوند که در جستوجوی حقيقت راسخ و صادق باشد و روی از باطل و زور بگرداند و به ريا و مردمفريبی گرايشی نداشته باشد، او را ريشخند میکنند و کوچک میشمارند ..." از همين روست که فرياد برمیدارد:
و هم او، از اين زمانه به خروش آمده و گلبانگی شورآفرين در جهان میافکند که:
و اين حضرت حافظ است که همآوا با خيام میخواند:
آيا زمان آن نرسيده است تا ارزشها و گوهرهای خويش را، آن ارزشهای لگدمالشده، گمشده، خوار و خفيفشده را بازيابيم، بازشناسيم و باز آفرينيم؟ از ميان گرد و غبار روزگار برداريمشان و خاک از چهرهی مهربانشان برگيريم و بر تارک تاريخ و فردا بنشانيمشان؟ آن مرواريدهای غلتان صدآفرين: خرد و داد و مهر! آزادی، خرد و مهر، هرم شوم خودکامهگی و قدرت را فرو میريزد. آينده را مردمان آزاد، خردمند و عاشق میسازند. و با هم بخوانيم اين دادنامهی روزگار را، از دفتر سيف فرغانی:
ادامه دارد ...
|
|