سال چهارم

نه مهر 1385

 

 

صفحاتی هميشه‌گی

از روزهای گذشته

طبقات

هم‌راهان

درباره‌ی دوهفته‌نامه

 

 

 

سيدمحمدمهدی شهيدی

هم‌راه با او / آثار پيشين

و

mehdish884

[@] yahoo [.] com

و نشانی خانه‌ی اينترنتی‌اش:

kargadanha.blogfa.com

 

 

 

نامه‌رسان

info [@] forough [.] net

 

 

© 1381 تا 1385

برداشت مطلب از «فروغ» به شرط ذكر مأخذ، نام صاحب اثر و اعلام نشانی مجله مانعی ندارد.

 

شطح‌های دشت عباس

بخش‌هايی از يك رمان متكثر

سيد محمدمهدی شهيدی

 

...

"مرضيه، مرضيه، مرضيه ..." صدا گم می‌شود زير شنی تانك‌ها كه سمت چپ، كانال را دور زده‌اند و حالا لوله‌هاشان مثل ده نقطه‌ی تاريك، در صفحه‌يی از آسمانِ صبحِ دوشنبه يازدهم تيرماه شصت و چهار، بالای شن‌های دشت عباس، به چشم می‌نشيند.

نقطه‌ها كه می‌‌تركند، مرضيه، مرضيه، صدا بالا می‌گيرد به نعره: مرضيه ه ه ه ه ه.

اسم رمز را به خاطر ندارد: فرمان عقب‌نشينی تا كانال يك را، كه حد فاصل آن را گلوله‌های توپ‌خانه‌ی خودی با كانال دو پوشش می‌داد.

حالا درگير در شنودی ابدی، دو پاس دوازده ساعته، روی برگه‌هايی از بريده‌ی لبه‌ی روزنامه، می‌نويسد: مرضيه مرضيه مرضيه مرضيه مرضيه مرضيه مرضيه مرضيه مرضيه  مرضيه مرضيه مرضيه مرضيه مرضيه مر

 

...

سكوت كه می‌كند تيربارِ روبه‌رو، شب، قشنگ ـ تخت ـ و باز خط را در می‌گيرد.

حالا می‌شود ساعتی بی سوت خمپاره و گزش گلوله بيخ گوش، به خانه فكر كرد، به مرضيه:

مرضيه رخت و لباس بچه را شسته پهن كرده روی بند و حالا غروب سر كه رسيده، زن‌ها در كارِ نان پختن‌اند كنار تنورها. گرم و گفت‌شان كه بالا می‌گيرد، گونه‌ی بچه را می‌بوسد مرضيه فتيله را پايين می‌كشد، و می‌خوابد در شب:

قشنگ، تخت و باز، شب، از روستای جوين تا دشت عباس.

 

...
روزها تا دم غروب می‌نشستی جلوی ورودی سنگر و روستا را در پايين دره چشم‌ می‌چراندی با دوربين. حالا ديگر از پسِ زمستانِ يخ‌زده، بهار روی ارتفاعات مالميران گل كرده و آمد و شد روستايی‌ها در آن پايين ديدنی بود.

بعد، فرمان آمده بود برگرديم. تو فرياد می‌زدی پشت بی‌سيم «منطقه درکمین دشمن است»، بی آن‌که بدانی يك سال از آتش‌بس می‌گذرد.

متمرد نبودی، اما اسلحه دست كه می‌گرفتی، ديگر كسی جلودارت نبود.

حالا هم زده بودی سيم آخر پشت بی‌سيم فرمان‌دهی: "اون پايين دوازده خانوار روستايی، چهار پير مرد، دوازده زن، شانزده دختر و هجده پسربچه دارند صيفی می‌كارند، سمت شرق كه چشم بچرخانی دوازده مرد روی تپه‌يی در باد مرده‌اند، حالا قربان می‌خواهيد من برگردم پايين؟"

از دی ماه تا حالا كه اول خرداد بود، دوازده تابوت بر دوش زنان روستا تا بالای تپه رفته بود و دوازده مرد را با دقت ×1000دوربین آلمانی‌ات شناخته بودی: سبيل‌ها، ابروان گره كرده و شال كردی بر كمر. از پشت دوربين قرناسه می‌خنديدند يا حرف می‌زنند، يكی‌شان سيگار می‌كشيد، دو تا هم در خواب تيررس كمين تو شدند و حالا پشت دوربين چشمی تك‌تك مرده بودند، در تابوت‌هايی كه همواره يكی بود روی شانه‌ی زنان، و سوراخ‌های ده ميلی‌متری بر پيشانی يا سينه‌ی چپ: "دره زير پای من است قربان، و من در بالا گير افتاده‌ام."

قرناسه که می‌چكد، سرب خط انداخت، دالانی ده ميلی‌متری كه حلق تا پس سر را به هم پيوست.

تابوت سيزدهم تو بودی در هل‌هله و جشن، كه بالا تپه جای گرفت، روی شانه‌ی دوازده مرد، با ابروان گره كرده، سبيل مشكی و شال كردی بر كمر.

 

Ç