|
|
|
|
||||||||||||||
|
ماجرای يك كتابخوانی: ضحاك ماردوش هنگام
فرودگاه که بودم، يادم آمد کتابام را همراه نياوردهام. (به ما هم دوست میگويند؟) با اعلام سه ساعت تأخير در پرواز به دنبال کتابی گشتم. کتابهای سعيدی سيرجانی توجهام را جلب کرد. کتاب «ضحاک ماردوش» را خريدم. کتاب دارای نثر روانیست و به شکلی جذاب به داستان جمشيد، ضحاک و فريدون پرداخته است. از طرفی قلمی گزنده دارد، به طوری که انگار سيرجانی قصد دارد داستان را به حال حاضر ربط دهد و به اين ترتيب بد و بیراه بار کسانی كند. کتاب با اشارهيی به گوشهيی از تاريخ پردرد ايران (خلافت بنی اميه و تجاوز ترکان عثمانی) شروع میشود تا بنماياند که فردوسی، زاده و بزرگشدهی چه دورانیست، و شاهنامهاش محصول چه عصری. اما سيرجانی نيز مانند بسياری از ما ايرانیها، که حتا برای حرفهای متضاد خود دلايل مثبت قانعکننده داريم، مبرا از اين حال نيست. در جايی برای اثبات نقش آزادی بيان و انديشه در انگيزش متفکران و انديشهمندان به خلق آثار ارزشمند، دورهی امير نصر سامانی را به مثال میکشد و میگويد: "از پرتو تلاش ايراندوستانهی همين شاهان است که دربار محمود غزنوی با وجود چهارصد شاعر بر دستگاه رقيبان تفاخر میفروشد." و در جای ديگر برای اين که اثبات کند اثر فردوسی يک واکنش اجتماعی هنرمندانه و يک مبارزهی منفی کنايی عليه استبداد و ظلم دوران است، اظهار میدارد: "ظاهرا همهی رشد کيفی و عمقی ادبيات فارسی در هزار و صد سال اخير از برکت فساد عصيانآفرين حکومتهای سرکوبگر بوده است." دوست همکاری داشتم که جملهيی عربی حفظ کرده بود و چون در جلسات دولتی امروز به کار بردن چنين عباراتی نشانهی فضل است و مايهی ترقی، به هر شکل که شده موضوعی را پيش میکشيد تا بتواند اين عبارت عربی را برای اثبات مدعای خود بيان كند. و آن جمله اين بود: "الجمعُ مهما امکن افضلُ من الطرح." يعنی تا جايی که امکان دارد دو چيز را با هم جمع کنيم بهتر از آن است که يکی را بپذيريم و يکی را کنار بگذاريم. حالا ما هم همان کار را میکنيم و میپذيريم که ايرانیها چه در دوران آزادانديشی و آزادی بيان چه در دوران حکومت استبداد و اختناق، هنرآفرينان شگفتی هستند. چنانکه خود سيرجانی در جای ديگری در وصف حال نويسندهگان، در هر دوره و زمانهيی، میگويد: "به خاطر داشته باشيد که شاعر و نويسندهی واقعی قبل از هر چيز اهل فکر و بصيرت است و مشتاق انتقال فکر و عرضهی پياماش ... بشکند قلمی که بیاحساس مسؤوليت در مقابل وجدان و تاريخ و نسلهای آينده بر صفحهی کاغذ لغزد و بخشکد دستی که از حرکتاش نفعی عايد اذهان بيدار و دلهای مشتاق نگردد." اما يکی از نکات آموزندهی اين کتاب که برگرفته از شاهنامهی فردوسیست، بخش مربوط به گزينش ضحاک به جای جمشيد توسط ايرانيان است. مسألهيی که میتوان در مورد استقبال بعضی از روشنفکران و غير روشنفکران ايرانی برای حملهی آمريکا به ايران، به آن استناد كرد و به اين نکته توجه داشت که «آقاطلبی» خاص اجداد بزرگوار ما نبوده است! يکايک بيامد از ايران سپاه سوی تازيان برگرفتند راه شنيدند کانجا يکی مهتر است پر از هول شاه اژدها پيکر است سواران ايران همه شاه جوی نهادند يکسر به ضحاک روی سيرجانی میگويد: "میدانم قبول اين مصراع (پر از هول شاه اژدها پيکر است) به صورت حاضر يعنی تسليم در مقابل اين عقيده که اجداد بزرگوار ما ذاتا «آقاطلب» بودهاند و دلدادهی اربابی که از هول و هيبتاش مو بر اندامشان راست گردد. فرمانروايی را لايق ستايش میشمردهاند که نقش پرچماش تصوير اژدها باشد و به جای دل در سينهی نازنيناش سنگ خارا، تا بتوانند از برکات قدرت وحشتآفرين او مملکت را تبديل به قبرستان خاموشان کنند و خود به چپاول و غارت بپردازند، و سرانجام به حکم لطيفهی «من اعان ظالما»، خود روزگاری به آتش همين معبود بسوزند. چه کنم که فردوسی چنين گفته است." از طرف ديگر سيرجانی نشان میدهد که از بيماری مزمن افراط و تفريط ما ايرانیها نيز در امان نمانده است و در تمجيد از شاهنامهی فردوسی، اين کتاب را تا سر حد اعجاز بالا میبرد - تا جواب دندانشکنی باشد برای تفريط ارائه شده در مقالهی صفحهی آخر روزنامهی اطلاعات مورخ 22 دی ماه 58. آنجا که نويسندهی مقاله میگويد: "فردوسی از رستم خيالی و پادشاهان تعريف کرده، در حالی که در کتاب خود يک کلمه هم از انسان و انسانيت و يا خراسانی رنج ديده نامی نبرده است. شاهنامهی فردوسی شاهنامهی نيرنگ و دروغ و سرگرمکنندهی مردم بدبخت ماست." به نظرم فقط بايد گفت: شاهنامهی فردوسی اثر باارزشیست، دارای نکات و تنبهات خواندنی و درسآموز و مايهی افتخار ما ايرانيان.
|
|