سال پنجم

بيست و هشت آبان 1385

 

 

صفحاتی هميشه‌گی

از روزهای گذشته

طبقات

هم‌راهان

درباره‌ی دوهفته‌نامه

 

 

 

محمود كوير

هم‌راه با او / آثار پيشين

و

mahmoodkavir

[@] hotmail [.] com

و نشانی خانه‌ی اينترنتی‌اش:

www.mahmoodkavir.com

 

 

 

نامه‌رسان

info [@] forough [.] net

 

 

© 1381 تا 1385

برداشت مطلب از «فروغ» به شرط ذكر مأخذ، نام صاحب اثر و اعلام نشانی مجله مانعی ندارد.

 

جهان پر سماع است و مستی و شور

محمود كوير

 

سخن از شاعری دارم که انسانی سرخوش و شاد و شيدای زنده‌گی بود.

نمی‌دانم چرا سده‌ها کوشيديم تا اين چهره‌ی شادمانه و سرمست زنده‌گی را در غباری از اندوه و ملالت و آهن‌دلی بپوشانيم. گويی سده‌هاست که فرهنگ خنده و شادی و عشق و شور از ميان ما رخت بربسته است و موی کندن و مويه کردن همه جا را پر کرده است.

بياييم در آستانه‌ی رستاخيز بزرگ فرهنگی در جهان، ما نيز جان و جهان تازه کنيم. خانه‌تکانی کنيم.

هنر و فرهنگ نازنين و ارزش‌مندمان را از سردابه‌های خوف و فراموشی به در آوريم. غبار از چهره‌ی جان‌شان برگيريم. بگذاريم تا در اين ميانه دوباره حافظ و سعدی و مولانا و نظامی، آن چنان که بودند، خندان و رقصان و شادان به کوچه‌های شهر ما گام بگذارند.

اين رداهای پوسيده و سياه را از تن اين شاعران به در آوريم تا مست و برهنه بر باغ جان‌مان به رقص درآيند. مگر رنسانس و رستاخيز فرهنگی همين نيست؟

اينک که سده‌هاست دشمنان و دوستان نادان از اين انديشه‌ورزان و شاعران ما، انسان‌هايی سخت‌گير و خام و سر در گريبان، قضا و قدری، گوشه‌گير و تارک دنيا، ترس‌زده و بی‌درد و مداح و منقبت‌خوان و نوحه‌سرا برساخته و به ما نشان داده‌اند، بياييد تا بار ديگر گوهر و جان شعر و انديشه‌ی آنان را باز يابيم.

مولانا و حافظ و خيام و فردوسی و نظامی چرا شاعران سده‌ها و هزاره‌هايند؟ آنان با بانگ بلند و در تاريک‌ترين روزگار ستم و سياهی، بانگ پرشور اميد و زنده‌گی، زيبايی و عشق سر دادند. آنان چراغ جان‌شان را در سياهی شب برافروختند. آنان با زنده‌گی و عشق و شادی پيمان بسته بودند. آنان دلير و دانا بودند. ما نيز دلير و دانا باشيم.

يکی از اين شاعران شيدای زنده‌گی، استاد سخن و شوريده‌ی زنده‌گی، سعدی‌ست. هم‌نشين عاشقان و پهلوانان و مدعيان و شيوخ و صوفيان و رندان و قلندران جهان، جهان‌گردی بی‌قرار و دلير و گستاخ، مسافر درون و برون. شاعری که از او ملايی تنگ‌انديش برساخته‌اند.

در دوران تازش مغولان به ايران، سعدی ميراث فرهنگی ايرانيان را گرد آورد و شاه‌کارهای کم‌مانندی آفريد و اين همان کاری بود که فردوسی در دوره‌يی از تاريخ در زمينه‌ی ادبيات و زبان انجام داد. سعدی خداوندگار طنزی روشن و تاب‌ناک در تاريخ ادبيات ماست و نيک در باره‌ی ادبيات درخشان خويش آورده است: "حد همين است سخن‌دانی و زيبايی را."

عبدالعلی دستغيب، محقق و نويسنده، بر اين باور است که (به نقل از تارنمای ميراث فرهنگی، سال 1383):

«شعر سعدی اگرچه ادامه‌ی شعرای پيش از خود بود، اما تحولی در ادبيات ما به وجود آورد. بيش‌تر شعرای ايران از دوره‌ی بعد از رودکی، در همان فرم قالب‌هايی که از دوره‌ی ساسانی باقی مانده بود، اشعار خود را سرودند. اين قالب‌ها عبارت بودند از چکامه‌ها، چامه‌ها و سرودها. اين قالب‌ها که توسط موسيقی‌دانان دوره‌ی ساسانی مثل باربد و نکيسا ابداع شده حاوی اشعاری بود که هم‌راه با موسيقی خوانده می‌شد. چکامه قالبی بود که بعد از گذشت دويست سالی که مراحل انتقال قدرت از ساسانيان به حکومت اسلامی بود، تبديل به قصيده شد. چکامه‌ها سرودهای رزمی بودند و سرود که در اواخر تصنيف گفته می‌شد، قالبی بود که به شکل غزل تبديل شد.»

«سعدی در زمانی می‌زيست كه شهرهای بزرگ در حال شكل‌گيری بود، طبقه‌ی بازرگان و مرفه و جامعه‌ی شهری نيز طالب موسيقی و تصنيف بودند، به همين دليل غزل از قرن پنجم و ششم مطرح شد و ما شاعران غزل‌سرای زيادی چون خاقانی و سنايی داريم كه غزل فارسی را به وجود آوردند، اما هيچ كدام حتا حافظ نتوانست، چون سعدی غزل را اين طور عاشقانه مطرح كند. در غزل سعدی بعد معنوی هم جلوه دارد، اما غالب جنبه‌ی روان‌شناسی غزل سعدی‌ست.»
«اروپا ادبيات فارسی را با شعر سعدی شناخت. تا كم‌تر از صد سال پيش اشعار سعدی به دليل سهولت‌اش در خواندن به صورت تصنيف بيش‌تر طرف‌دار داشت.»
«بعد از آغاز دوره‌ی رنسانس اروپايی‌ها به شعر سعدی توجه كردند و آثار او به زبان‌های اروپايی ترجمه شد. كسانی چون لافونتن جنبه‌های داستانی آثار او را در كارهای خود تأثير دادند و كسانی چون مونتسكيو، لامارتين و حتا ويكتور هوگو به جنبه‌هايی از شعر سعدی توجه كردند. گلستان سعدی زمانی كه به فرانسه ترجمه شد، نهضت رمانتيسم فرانسه و بعد اروپا را تحت تأثير قرار داد.»

اين منتقد ادبی معتقد است:

«اروپايی‌ها شعر سعدی را به‌تر از حافظ می‌شناسند، چراكه شعر حافظ بر خلاف شعر سعدی ترجمه‌پذير نيست. به نظر من بزرگ ترين شاعر ايرانی كه بعد از خيام در اروپا مطرح است و شعرايی مانند پوشكين و امرسون در روسيه و آمريكا از وی تأثير گرفته‌اند، سعدی‌ست.»

مسعود خيام، پژوهش‌گر، اعتقاد دارد (به نقل از تارنمای ميراث فرهنگی، سال 1383):

«شعر سعدی اگر چه نمونه‌ی بالای غزل فارسی‌ست و حتا می‌توان گفت شعر حافظ زاده‌ی شعر سعدی‌ست. سعدی در ادبيات فارسی تحول شگرفی ايجاد کرد، يعنی کلام سعدی باعث شد گونه‌يی جديد از صنايع بزرگ ادبی پديد آيد.»

بياييد دوباره به سراغ سعدی برويم. در اين نوشتار بر آن‌ام تا نگاه سعدی به عشق را بازنگريم.

گلستان و بوستان باب‌هايی در عشق و جوانی دارند و غزل‌های وی نيز همه از عشق است. عشقی زمينی و رو به زنده‌گی، سراسر شادمانه و شوخ. سخن از زيبايی تن است و جان. سخن از دوست داشتن و عشق‌بازی‌ست و عشق ورزيدن. از بلندای بام سخن، خدای عشق خرامان فرود می‌آيد تا پا بر زمين بگذارد. جادوی شعرش در هم آميزی زيباترين دقايق شعر با زبانی ساده و شگفت است، شعری فاخر اما فروتن. کوتاهی سخن تا بدان‌جا که گويی پيکر زيبايی‌ست که برداشتن حتا يک واژه آن را  در هم می‌شکند و نابودش می‌کند:

حكايت: هندويی نفط‌اندازی همی‌آموخت. حكيمی گفت: "تو را كه خانه نئين است، بازی نه اين است."

آن هنگام که سخن از عشق می‌رود، چنان با تو نزديک است و چنان زلال سخن می‌گويد که خويش را با او يکی می‌بينی و شور عشق در تو زبانه می‌زند:

در عنفوان جوانی، چنان که افتد و دانی، با شاهد پسری سر و سری داشتم.

سخن آشکار و پاک و زيباست.

ياد دارم که در ايام جوانی گذر داشتم به کويی و نظر با رويی.

گويی دانه دانه باران عشق است که می‌چکد. گويی از زبان تو، نهان‌ترين گوشه‌های جان را چنان باز می‌گويد که يعنی نهان مدار اين راز را!

در شهر سخن سعدی، عشق نياز و بازی همه‌گان است:

قاضی همدان را حکايت کنند که با نعل‌بند پسری سرخوش بود و نعل دل در آتش!

و در جايی ديگر:

طبيبی پری‌چهره در مرو بود / که در باغ دل قامت‌اش سرو بود

و باز در جايی ديگر:

شکر لب جوانی نی آموختی / که دل‌ها در آتش چو نی سوختی

سعدی اما فرزند زمانه‌ی خويش نيز هست. بی‌پروا از عشق پسران سخن سر می‌کند و آن‌چنان از عشق آن زيبا کاکلان سخن می‌سرايد که هم‌تراز با زيباترين اشعار عاشقانه‌ی جهان و سرشار از زيبايی‌ست. من از همين آغاز می‌گويم که سعدی به آشکار مانند هزاران شاعر و انسان ديگر از عشق خويش به پسران و هم‌جنسان خويش سخن سر می‌کند. به درستی و نادرستی آن کار ندارم، اما آشکار بگويم که حکايت را بی‌پرده و آشکار، به گونه‌يی انسانی و زيبا و سرشار از تصاوير تازه و بکر بيان می‌دارد. دروغ و ريا در کارش راه ندارد. در عشق دلير و داناست. شوريده و سرمست زنده‌گی‌ست و اين‌ها را بهايی بسيار است. به بيت‌هايی از اين غزل‌ها نگاه کنيد:

ای پسر دل‌ربا، وی قمر دل‌پذير

از همه باشد گريز، وز تو نباشد گزير

تا تو مصور شدی در دل يک‌تای من

جای تصور نماند ديگرم اندر ضمير

و بازهم:

خواب خوش من ای پسر دست‌خوش خيال شد

نقد اميد عمر من در طلب وصال شد

و در غزل ديگر:

آف‌تاب است آن پری‌رخ، يا ملائک، يا بشر

قامت است آن، يا قيامت، يا الف، يا نی شکر

گل‌بن است آن، يا تن نازک ميان‌ش، يا حرير

آهن است آن، يا دل نامهربان‌ش، يا حجر

تا جايی که می‌رسد:

دختران طبع را يعنی سخن با اين جمال

آب‌رويی نيست پيش آن زيبا پسر

و باز:

روز برآمد بلند، ای پسر هوش‌مند

گرم ببود آف‌تاب، خيمه به رويش ببند

هر که پسند آمدش چون تو يکی در نظر

بس که بخواهد شنيد، سرزنش ناپسند

دكتر سيروس شميسا، در كار پژوهشی و باارزش «شاهدبازی در ادبيات فارسی» با تكيه بر ادبيات فارسی، به ويژه شعر، می‌كوشد جريان شاهدبازی و علاقه به هم‌جنس را كه از ديرباز در ايران سابقه داشته است بررسی كند. نويسنده در جست‌وجوی سابقه‌ی تاريخی اين رفتار متوجه فرهنگ يونان و فلاسفه‌يی نظير سقراط می‌شود كه به آشکار به اين امر و درگيری با آن اعتراف داشته‌اند. نويسنده از سوی ديگر فرهنگ تركان را نيز آميخته با رفتار هم‌جنس‌گرايانه تعريف می‌كند. در نتيجه ايران در جريان تاريخ، از سويی از ناحيه‌ی غرب و از ديگر سو از ناحيه‌ی شرق مورد هجوم مردمانی بوده است كه گرايش به هم‌جنس داشته‌اند.

اما من بر اين گمان‌ام که اين ماجرا در بسياری از سرزمين‌های دور و نزديک جهان رواج داشته است. تنها در زمانه‌های جنگ‌سالاری و غلبه‌ی مردسالاری و خشک‌انديشی‌های دينی و آيينی و انبوه شدن حرم‌سراها و کم شدن ارزش زن در جامعه و زياد شدن غلامان و کنيزان، اين امر رونق و گسترش يافته است. آن همه ابروی يار که کمان است و مژگان که تير و خدنگ است و گيسو که کمند است و ترک غارت‌گر و ره‌زن دين و دل که در ادب فارسی‌ست و معشوق را در حد يک سرباز جنگ‌جو تصوير می‌کند، يادگار اين دوران‌هاست. بخوانيد:

سرو بالای کمان ابرو اگر تير زند

عاشق آن است که بر ديده نهد پيکان را

و

تو خود به جوشن و برگستوان نه محتاجی

که روز معرکه بر خود زره کنی مو را

و باز:

کوس غارت زد فراقت گرد شهرستان دل

شحنه‌ی عشق‌ات سرای عقل در طبطاب داشت

يا

هر دم کمند زلف‌ات صيدی دگر بگيرد

پيکان غمزه در دل ز ابروی چون کمان‌ات

و نمونه‌يی ديگر:

روی تاجيکانه‌ات بنمای تا داغ حبش

آسمان بر چهره‌ی ترکان يغمايی کشد

شاهدبازی و نظربازی در بين مردمان ايران رواج بسيار داشته است. سلسله‌ی صفوی که در رواج آيين شيعه بسی کوشيد و شاهان‌اش خود را سگ آستان علی می‌ناميدند، به نشانه‌ی دوازده امام، دوازده جلاد آدمی‌خوار در دربار خويش نگه می‌داشتند تا دگرانديشان را زنده بخورند. ايشان يک‌جا هزاران فقيه از لبنان وارد ايران کرده بودند و همينان را نادر چون خواست از سلطنت برکنار کند، بزرگان را بر آستان سرای شاه خواند تا ديدند که چه‌گونه بر زيبا پسران افتاده بود و سر از پا نمی‌شناخت. سرانجام نيز از همين سلسله بود که شاه خم‌شکن که پياده به مشهد می‌رفت بر اثر خوردن شراب و ترياک با هم درگذشت.

نگاهی کوتاه بر شعر اين شاعران نام‌دار بيندازيد و ببينيد که چه زيبا سروده‌اند!

اوحدی مراغه‌يی: وقت گل است ای غلام، روز می است ای پسر / شيشه بيار و قدح، پسته بريز و شکر

و باز دارد:

زلف مشکين‌ات چو دام است ای پسر

عارض‌ات ماه تمام است ای پسر

زان دهان تنگ شيرين‌ام بده

بوسه‌يی گر خود به دام است ای پسر

عراقی، عارف شوريده، سروده كه: سر به سر از لطف جانی ای پسر / به‌تر از جان چيست؟ آنی ای پسر

و

رو که شيرين دل‌ستانی ای پسر / کز صفا آب روانی ای پسر

سنايی غزلياتی بس دل‌نشين، تازه و گستاخانه در اين زمينه دارد: ماه مجلس خوانم‌ات يا سرو بستان ای پسر

و

چون سخن گويی از آن لب لطف باری ای پسر

و محتشم نيز دارد: دانم اگر از دل‌بری قانع به جانی ای پسر / داد سبک دستی دهم در سر فشانی ای پسر

و

خاست غوغايی و زيبا پسری آمد و رفت

به گمان من به سر رسيده است روزگاری که اين گونه باورها را به سرزنش بگيريم و حضورش در شعر و زنده‌گی را مايه‌ی بدنامی بدانيم، که به سروده‌ی سعدی:

هزار جهد بکردم که سر عشق بپوشم / نبود بر سر آتش ميسرم که نجوشم

شاهد و شاهدبازی در کارهای سعدی و نظربازی در غزليات حافظ، نگاهی رندانه و قلندرانه است به اين پديده. به هر روی، عشق آن‌چنان زيباست که گاه در دمی و آنی چهره می‌نمايد و همه‌ی شادمانی جهان در آن دم است. در داستانی چنين می‌آورد که:

در تموزی که حرورش دهان بخوشانيد و سموم‌اش مغز استخوان بجوشانيدی و ... ناگاه از ظلمت دهليز خانه‌يی، چنان که در شب تاری صبح بر آيد، يا آب حيات از ظلمت به در آيد، يار قدحی برف‌آب بر دست و شکر در آن ريخته و به عرق برآميخته، ندانم به گل‌آب‌اش مطيب کرده بود يا قطره‌يی چند از گل رويش در آن چکيده ...

و با نوشيدن اين قدح است که عاشق گويی از جام  وصل سيراب می‌شود. عشق در آنی چهره می‌نمايد و جهان‌اش را رخشان می‌کند.

اينک نگاهی داشته باشيم به غزل‌هايش.

در غزلی که خواهيم خواند، زيباترين جلوه‌های تن و عشق‌بازی با زبانی زيبا و هنرمندانه بيان می‌شود. در سرزمين تحريم‌ها و ممنوعه‌ها، گستاخی و دانايی و شور هنری می‌خواهد تا بتوانی چنين داد سخن دهی:

ام‌شب مگر به وقت نمی‌خواند اين خروس

عاشق بس نکرده هنوز از کنار و بوس

پستان يار در خم گيسوی تاب‌دار

چون گوی عاج در خم چوگان آبنوس

در اين غزل نيز زيبايی‌های عشقی تن به تن با هنرمندی بيان شده است:

چه لطيف است قبا بر تن چون سرو روان‌ات

آه اگر چون کمرم دست رسيدی به ميان‌ات

در دل‌ام هيچ نيايد، مگر انديشه‌ی وصل‌ات

تو نه آنی که دگر کس بنشيند به مکان‌ات

در انديشه ببستم، قلم وهم شکستم

که تو زيباتر از آنی که کنم وصف و بيان‌ات

آن‌جا که سخن از عشق‌بازی و هم‌آغوشی‌ست، هيچ چيز ديگر در ميان نباشد، ناز و نياز است و هياهوی تن و جان:

نه آن شب است که کس در ميان ما گنجد

به خاک پايت اگر ذره در هوا گنجد

کلاه ناز و تکبر بنه، کمر بگشای!

که چون تو سرو نديدم که در قبا گنجد

و قيامت و رستاخيز شاعر در آغوش يار است. شور و شراب و مستی جان در آن دم است:

قيامت باشد آن قامت در آغوش

شراب سلسبيل از چشمه‌ی نوش

غلام کيست آن لعبت که ما را

غلام خويش کرد و حلقه در گوش

و چون در آغوش دل‌دار، بی‌تاب و بی‌قرار می‌شود:

يک ام‌شبی که در آغوش شاهد شکرم

گرم چو عود بر آتش نهند، غم نخورم

و در همين غزل از آن دم گل‌پوش در آميختن تن و تن چنين می‌گويد:

ميان ما به جز اين پيرهن نخواهد بود

و گر حجاب شود تا به دامن‌اش بدرم

در وصف معشوق نيز نگاه وی به زمين و به کوچه باغ‌های شيراز است. با من و تو و بر همين زمين به عشق‌بازی و ديدار يار می‌رود. ساده و دوست‌داشتنی. کوچه باغ شيراز است و سرو ناز و آهوانه نگاه کردن سياه‌چشمان شيرازی:

آن سرو ناز بين که چه خوش می‌رود به راه

وان چشم آهوانه که چون می‌کند نگاه

تو سرو ديده‌ای که کمر بست بر ميان

يا ماه چارده که به سر برنهد کلاه

و از همين کوچه‌های بهار نارنج و ليموست که شاعر سری به شراب‌خانه می‌زند و با همان ساده‌گی و به زبان زمانه‌ی خويش، آن‌چنان که گويی بر کنار ميدان مشک‌فروشان شيراز با ره‌گذری سخن می‌گويد، می‌سرايد:

سرمست بتی لطيف ساده

در دست گرفته جام باده

در مجلس بزم باده‌نوشان

بسته کمر و قبا گشاده ...

خورشيد که شاه آسمان است

در عرصه‌ی حسن او پياده

و اعجاز کلام در همين آميخته‌گی ساده‌گی و زبان روان و زلال با زيبايی‌ست. و در آخر شاعر از شرم خويش در نزديکی به يار و ساده‌گی او سخن می‌گويد: سعدی نرسد به يار هرگز / کو شرم‌گن است و يار ساده

و با همين ساده‌گی‌ست که تصويری تازه و نو، ديدنی و اين‌زمانی از يار می‌دهد:

در وصف نيايد که چه شيرين دهن است آن

اين است که دور از لب و دندان من است آن

عارض نتوان گفت که دور قمر است اين

بالا نتوان خواند که سرو چمن است آن

در سرو رسيد است و ليکن به حقيقت

از سرو گذشت است که سيمين بدن است آن

و در جايی ديگر سخن از اندام و پيکر اوست:

قامت‌ات گويم که دل‌بند است و خوب

يا سخن، يا آمدن، يا رفتن‌ات؟

شرم‌اش از روی تو بايد آف‌تاب

کاندر آيد بامداد از روزن‌ات

حسن اندام‌ات نمی‌گويم به شرح

خود حکايت می‌کند پيراهن‌ات

و در جايی ديگر:

لعل است يا لبان‌ات؟ قند است يا دهان‌ات؟

تا در برت نگيرم، نيک‌ام يقين نباشد

و در همان شيراز و سرزمين پارس است که دل‌بسته می‌شود و می‌سرايد:

فتنه در پارس بر نمی‌خيزد

مگر از چشم‌های فتان‌ات

بلبلان‌ايم يک نفس بگذار

تا بناليم در گلستان‌ات

و در جايی سخن از ياری‌ست که با ديگران بوده است و بس بی‌پرده از اين در سخن می‌رود:

ای لعبت خندان لب لعل‌ات كه گزيده است
وی بـاغ لطــافت بـه رويت كه مـزيـده است

در برخی از داستان‌ها نيز عشق و مسائل تن از آن روح زيبايی تهی می‌شود. گاه چون داستان زير به يک‌باره و بی‌پرده سخن از مسأله‌يی سر می‌کند که در روزگار وی و حتا امروز مسأله‌يی جدی‌ست: ازدواج و عشق بين دو انسان با تفاوت سنی خيلی زياد. در آن روزگار البته که اين امر با زور و تهديد و تجاوز هم‌راه بوده است و از همين رو سعدی چونان انسانی ام‌روزين با آن به جدال بر می‌خيزد. در گلستان پس از بيان داستانی در همين زمينه می‌گويد: «زن جوان را اگر تيری در پهلو نشيند به که پيری.»

و در داستانی در پايان باب ششم آورده است که:

شنيده‌ام که درين روزها، کهن پيری

خيال بست به پيرانه‌سر که گيرد جفت

و پس از ازدواج، پير می‌خواهد تا با دختر جوان هم‌بستر شود، اما:

ولی به حمله‌ی اول عصای شيخ بخفت

کمان کشيد و نزد بر هدف که نتوان دوخت

مگر به خامه‌ی فولاد جامه‌ی هنگفت

و چون کار زن و شوهر از ناتوانی مرد به قاضی می‌کشد، سعدی وی را می‌گويد: «تو را که دست بلرزد، گهر چه دانی سفت.»

استاد جلال خالقی مطلق در باره‌ی اهميت نيروی جنسی در زنده‌گی زناشويی از ديد سعدی، در پنجمين سال فصل‌نامه‌ی ايران‌شناسی، می‌نويسد:

 

از ديد سعدی يکی از مهم‌ترين رشته‌های پيوند زنده‌گی زناشويی، وظيفه‌ی شوهر در رفع نياز جنسی زن است:

منجمی به خانه درآمد. مردی بيگانه ديد با زن او به‌هم نشسته. دشنام داد و سقط گفت و درهم افتادند و فتنه و آشوب برخاست. صاحب‌دلی بر آن واقف شد، گفت:

تو بر اوج فلک چه دانی چيست / که ندانی که در سرای تو کيست!

اين حکايت مثل مردی‌ست که آن‌چنان به کار خود سرگرم است که ديگر وقتی برای زن خود ندارد و در نتيجه زن او آن‌چه را که از شوهر نمی‌يابد، در مردی ديگر می‌جويد. البته اين حکايت را بدين‌گونه نيز می‌توان تعبير کرد که آن‌چه زن از شوهر خود نمی‌يابد، الزاما عمل جنسی نيست، بلکه چشم‌داشت هم‌نشينی و مهربانی‌ست، چنان‌که در حکايتی از «بوستان» آمده است:

شکايت کند نـوعروسی جوان

به پيری ز داماد نامهربان

که «مپسند چندين که با اين پسر

به تلخی رود روزگارم به‌سر

کسانی که با ما در اين منزل‌اند

نبينم که چون من پريشان دل‌اند

زن و مرد با هم چنان دوست‌اند

که گويی دو مغز و يکی پوست‌اند
نديدم در اين مدت از شوی من

که باری بخنديد در روی من»

شنيد اين سخن پير فرخنده‌فال

- سخن‌دان بود مرد ديرينه‌سال –

يکی پاسخ‌اش داد شيرين و خَوش

که «گر خوب‌روی است بارش بکش

دريغ است روی از کسی تافتن

که ديگر نشايد چنو يافتن
چرا سرکشی زان که گر سرکشد

به حرفِ وجودت قلم درکشد!
يکم روز بر بنده‌يی دل بسوخت

که می‌گفت و ‌فرمان‌ده‌اش می‌‌فروخت:
تو را بنده از من به افتد بسی

مرا چون تو ديگر نيفتد کسی

 

در پايان کليات سعدی رساله‌های هزليات و خبيثات و مجالس الهزل نيز هست. کتاب‌هايی که در آن پنهان‌ترين گوشه‌های تن با زبانی بی‌پرده و عريان آمده است. گويی بيش‌تر شاعران و عارفان در تنهايی و خلوت، در سرزمينی که همه چيز تابو و حرام و ممنوع است، يک‌باره زبان گشوده و راز‌های مگو را در ميان آورده‌اند. اين نوشته‌ها گرچه بسياری از تابو ها را می‌شکند، اما ارزش ادبی چندانی ندارد و از روح زيبايی تهی‌ست. بيش‌تر گونه‌يی تجاوز جنسی به پسران و امردان را بيان می‌دارد.

اين که آيا ممکن است کسانی اين سخنان را نوشته و برای آن که بماند به نام سعدی کرده‌اند يا نه، تفاوت چندانی ندارد. اين‌ها که در مثنوی و کارهای عبيد زاکانی و ايرج ميرزا و بسيارانی ديگر آمده است و بخش قابل توجهی از لطيفه‌ها و شوخی‌های بين مردم را تشکيل می‌دهد، بخشی از پنهان‌ترين گوشه‌های اخلاق و فرهنگ و نگاه ما به زنده‌گی‌ست. بايد با آن‌ها روبه‌رو شد و نهان‌اش نکرد. در پستوهای ترس و راز و رمز جز سياهی و نادانی نهان نيست.

برای رسيدن به قله‌های نياز تن و شناخت زيبايی‌های تن، برای رسيدن به شور جنسی و شادمانی تنانه‌گی، آن‌جا که تن و جان به رقص در می‌آيد و در هم می‌پيچد و گره از هزار بند وا می‌کند، برای دريافت آن همه زيبايی و شادمانه‌گی و پروازی که می‌تواند در عشق‌بازی و هم‌آغوشی باشد، ما راه درازی در پيش داريم.

سعدی اما شاعر اين زمين و اين زمان است و از ميان همين مردمان، که ما باشيم، برخاسته است. قلندری مست و سرخوش و بر اين باور که:

تا دست‌ها کمر نکنم بر ميان دوست

بوسی به کام دل ندهم بر دهان دوست

با خويشتن همی برم اين شوق تا به خاک

وز خاک سر برآرم و پرسم نشان دوست

 

Ç