سال پنجم

بيست و هشت آبان 1385

 

 

صفحاتی هميشه‌گی

از روزهای گذشته

طبقات

هم‌راهان

درباره‌ی دوهفته‌نامه

 

 

 

شادی بيان

هم‌راه با او / آثار پيشين

و

shadi.bayan

[@] gmail [.] com

 

 

 

نامه‌رسان

info [@] forough [.] net

 

 

© 1381 تا 1385

برداشت مطلب از «فروغ» به شرط ذكر مأخذ، نام صاحب اثر و اعلام نشانی مجله مانعی ندارد.

 

آن‌گاه كه عشق لرزان و شرم‌زده می‌ايستد!

شادی بيان

هر قلبی در تمنای قلبی ديگر است که در پيوند با او از مواهب و آرامش زنده‌گی برخوردار شود و رنج و درد زنده‌گی را به فراموشی بسپارد.

جبران خليل جبران

در لابه‌لای بعضی از آثار جبران خليل جبران (+)، به تصوير دستی ظريف و زنانه بر می‌خوريم که آتشی در کف دارد و از آن شعله‌يی زبانه می‌کشد. اصل اين تابلو بر ديوار يکی از غرفه‌های موزه‌ی جبران (که خود او در يکی از اتاق‌های تحتانی آن به خواب رفته) آويخته است. راه‌نمای موزه می‌گويد منظور از اين شعله، نور حيات جبران است در دست «می» که عشق وی الهام‌بخش آن بوده است. «می» که بود؟

 

«می زياده» زنی بود هم‌نام مريم عذرا، که به مخفف او را «ماری» و «می» نيز می‌ناميدند. او در سال 1885 در ناصره‌ی فلسطين از پدر و مادری لبنانی متولد شد و يگانه فرزند خانواده بود. در سال 1904 به هم‌راه والدين‌اش به مصر سفر کرد، زيرا پدرش به عضويت هيأت تحريريه‌ی روزنامه‌ی «المحروسه» در آمده و از نويسنده‌گان اين روزنامه شده بود. بعدها می نيز در اين روزنامه مقاله نوشت.

می زياده زنی بود پی‌رو سنت‌های شرقی و البته متفکری آزاده و در عين حال خويشتن‌دار. در آن زمان هوش سرشار و فکر پويايش، او را برای بسياری الاهه‌ی ادب و الهام‌بخش ساخته بود و توجه چهره‌های برجسته‌يی را به خود جلب کرده بود. او به زبان‌های عربی، انگليسی، فرانسه، آلمانی و اسپانيايی مسلط بود و هم‌کاری منظمی با روزنامه‌ها و مجلات زمان‌اش داشت. خانه‌اش در قاهره به «تالار ادبی» پای‌تخت مصر بدل شده بود و به جهت حسن معاشرت‌اش در اجتماعات، از احترام زيادی برخوردار بود، اما دست‌آورد حقيقی او هنر مقاله‌نويسی بود. هر چند که سبک او کمی از لحاظ احساسی غلوآميز به نظر می‌رسيد، اما زمانی که اندك زنی اهل قلم بود، صداقت و قدرت او برای بيان هيجان عميق هم‌نسلان و هم‌جنسان‌اش ستودنی بود. زنده‌گی ناآرام او، تمايل‌اش به کسب تجربه و عصيان او عليه قراردادهای اجتماعی در متن و روزگار خود بارز بودند.

 

جبران، من موهايم را کوتاه کردم. از چند ماه پيش تصميم گرفته بودم که خود را از دام گيسوانی که می‌گويند "بلندی آن‌ها دليل کوتاهی عقل زن است" رها سازم.

کار او به عنوان يک منتقد کارهای ادبی نوين، باعث آشنايی‌اش با جبران شد. می همه‌ی آن‌چه را که از شخصيت ادبی، فکری و هنری جبران به دست می‌آورد، مورد نقد قرار داده آن‌ها را در مقالات خويش در جرايد مصر انتشار می‌داد. مکاتبه‌ی بين جبران و می از حدود 1911 آغاز و تا سال 1931 يعنی تا زمان مرگ جبران ادامه يافت. در ابتدا نامه‌های آن‌ها به شکل مکاتبات ادبی بود. تبادل ديدگاه‌ها، ستايش يا انتقادهايی که ممکن است بين دو چهره‌ی ادبيات عرب در اوايل قرن بيستم صورت گيرد. آن‌ها در باره‌ی نوشته‌های يک‌ديگر با هم گفت‌وگو می‌کردند. در باره‌ی کتاب‌های جبران، در باره‌ی ميکل آنژ، داوينچی، دوشاوان، مانتيگنا و هر چيز ديگری که دغدغه‌ی فکری و هنری‌شان در آن زمان بود، اما به تدريج و البته بعد از مکاتبات بسيار، ارتباط بين اين دو نامه‌نگار، از يک تحسين دو جانبه به يک دوستی پای‌دار و عميق بدل شد.

عزيزم، دوشيزه می! من اولين کپی از کتاب «المواکب» را هم‌راه اين نامه برای‌ات می‌فرستم. در آن رؤيايی خواهی يافت، نيمی مه‌آلود و نيمی ملموس. اگر در آن چيزی را دوست داشتی، تأييد تو آن را تبديل به يک واقعيت زيبا می‌کند و اگر نه، کل آن به مه باز می‌گردد.

 

می! هر وقت که از شهر بوستون ديدن می‌کنم، در ديدار از موزه‌ی آن‌جا يک‌سره به غرفه‌ی يونان می‌روم و ساعتی را برابر اين مجسمه‌های زيبا به تماشا می‌نشينم. سپس بی آن که به اطراف خود نگاه کنم، از موزه خارج می‌شوم تا اين زيبايی آسمانی را با زيبايی ديگری در نياميزم.

 

چه‌گونه به سؤال تو در باره‌ی کتاب «پيام‌بر» پاسخ دهم؟ اين کتاب جز اندک مقداری از مطالب فراوانی که هر روز در سيمای مردم مشاهده می‌کنم، چيز زيادی نيست. مردمی که مهر سکوت بر لب دارند، اما روح آنان تشنه‌ی گفتار است.

 

ماری! من از شاه‌کارهای داوينچی اثری نديدم مگر اين که با ديدن آن احساس می‌کردم که نيرويی سحرآميز در وجودم به حرکت درآمده است. جزئی از روح او در روح من رسوخ می‌کند.

جبران به عنوان يک لبنانی مهاجر در آمريکا، در می عظمت رازگونه‌ی شرق را می‌يابد. او در می تجسم چيزی را می‌يابد، که روح‌اش بدان مشتاق بود. می رشته‌ی پيوند ميان او و ديارش مشرق زمين بود و جبران قلبا و از ژرفای وجود، اين زن تيزهوش و هم‌مسلک خود را که خون عربی در رگ‌هايش جريان داشت، دوست می‌داشت. آن‌چه که بيش از هر چيز، انگيزه‌ی اين دوستی به شمار می‌رفت، روشن‌فکری و انديشه‌ی تاب‌ناکی بود که در نوشته‌های می جلوه می‌کرد.

می! تو در ميان هنرمندان به گل سرخی شباهت داری که در ميان گل‌هايش شکفته باشد. مطالبی را که در روزنامه‌ی «محروسه» راجع به نقاشی‌های کتاب «مجنون» نگاشته‌ای، خود بزرگ‌ترين دليل بر اطلاعات عميق هنری و نازک‌انديشی و کمال بصيرت توست که جز در ميان گروه انگشت‌شماری از طبقات مردم ديده نمی‌شود و اگر بگويم که در مشرق زمين تو تنها دختری هستی که در جنگل «نه خواهران» سرافراز و گشاده‌روی همچنان‌که در خانه‌ی پدری خويش قدم برمی‌داری، پيش می‌روی، سخنی به گزاف نگفته‌ام ... مرا آگاه کن که روح تو پيش از آمدن‌اش به لبنان در چه زمانی می‌زيسته است؟

با اين همه آن‌ها هرگز يک‌ديگر را جز در عالم خيال ملاقات نکردند و می تا پايان برای جبران، رؤيا و حقيقت باقی ماند. هر چند که می در فاصله‌ی سال‌های 1920 و 1930 چندين بار به اروپا مسافرت کرد و جبران را نيز از اين سفرها مطلع کرده بود و حتا يک بار در نامه‌يی از جبران خواسته بود که به مصر سفر کند و به دامان مشرق زمين بازگردد، اما اين رابطه هرگز به سرانجامی که انتظار آن برای خواننده‌ی اين سطور می‌رود، نرسيد. شايد به جهت آن که جبران در آغاز جوانی بخشی از سلامت خود را از دست داده بود و به قول خود هر لحظه در فکر رفتن بود و شايد هم هر هنرمندی اين گونه می‌انديشد که نياز به آزادی کامل دارد.

می! من مه و ابرم. آری، بخار مهی هستم که همه چيز را فرا می‌گيرد، اما با آن‌ها در نمی‌آميزد. من مهی هستم که بارانی به هم‌راه ندارد و در اين مه، همه‌ی وحشت و تنهايی، بی‌کسی، گرسنه‌گی، تشنه‌گی و تيره‌بختی‌ام وجود دارد. اين مه حقيقت وجود من است و مرا در فضا به ديدار مهی ديگر می‌برد و مشتاق شنيدن سخنی‌ست که به من بگويد: "تو تنها نيستی! ما دو نفريم. من تو را خوب می‌شناسم." دوست من! باخبرم کن! آری، باخبرم کن که آيا در جهان کسی پيدا می‌شود که به من بگويد: "ای مه! من هم مهی ديگر! بيا با هم بر بالای صخره‌های بلند به پرواز درآييم."

می دست رد بر سينه‌ی همه‌ی خواست‌گاران خود زده بود و به هيچ مردی جز جبران توجه نداشت، اما بر خلاف شدت علاقه‌اش به زنده‌گی خانواده‌گی و پرورش فرزندان که غريزه‌ی ذاتی هر زنی‌ست، تا آخر عمر تنها ماند. چرا که در اظهار احساسات و عواطف خويش، مانند هر زن شرقی، محتاط و دچار ترديد بود و گرچه به آزادی و شخصيت زنان احترام می‌گذاشت، اما با اين همه نمی‌توانست به رشته‌های ابريشمينی که او را به جامعه‌اش گره زده بود، بی‌اعتنا باشد.

جبران! خدا را شکر که اين چيزها را می‌نويسم و بر زبان نمی‌آورم، زيرا اگر در اين‌جا حضور مادی داشتی، من از خجالت آب می‌شدم و برای زمان طولانی ناپديد می‌گرديدم ... کلمات مردان بزرگ شرق را به ياد می‌آورم که می‌گويند: "برای يک زن جوان به‌تر است که نه بخواند و نه بنويسد." ... چه درست چه غلط، قلب‌ام راه‌اش را به سوی تو يافته است. چه به‌تر که در اطراف‌ات برای حمايت و محبت چرخ بزند و حافظ و آرام جان‌ات باشد ... دوست‌ات دارم! اندکی، بسيار، با تمام وجود، عاشقانه، ديوانه‌وار، نه اصلا دوست‌ات ندارم!

جبران روزی را که نامه‌ی مهرآميزی از می دريافت می‌کند، «سحرگاه يک روز نو» می‌نامد، اما وقتی به خود جرأت می‌دهد که از می تقاضای عکس کند، می چونان مجسمه‌ی ابوالهول خاموشی گزيده و به سردی می‌گرايد. می از کلمات لطيف يا ابراز احساسات قلبی‌اش احساس پشيمانی می‌کرده است. او در محيطی مذهبی و محافظه‌کار پرورش يافته بود و بسياری از سوء تفاهمات ميان آن‌ها از کم‌رويی می ناشی می‌شد که در پی آن، می مکاتبات خود را برای مدت زمانی قطع می‌کرد.

می! تو در باره‌ی کسی که صبح‌گاهان از خواب بيدار می‌شود و ناگهان در کنار بسترش نامه‌ی محبوب دل‌بند خويش را يافته و با صدای بلندی فرياد می‌زند: "صبح به خير! خوش آمدی، صفا آوردی!" نظرت چيست؟ آن گاه با شتابی هر چه تمام‌تر چنان‌که تشنه‌يی برای به‌دست آوردن آب می‌کوشد، نامه را می‌گشايد، اما چه می‌يابد؟ قصيده‌يی در باره‌ی جغرافيا از «شوقی‌بيگ» و ديگر هيچ! اشکالی ندارد! من هم يک قصيده‌ی طولانی و متکلف و مصنوع از «حليم افندی دموس» برای‌ات خواهم فرستاد ... می! نامه‌ام کجاست؟ چرا آن را برای‌ام نمی‌فرستی؟ من آن را می‌خواهم با تمام کليات و جزئيات‌اش ...

اما جبران به خاطر علاقه‌ی شديدی که به او و نامه‌هايش داشت، گفت‌وگو را از سر گرفته، اما شيوه‌ی گفتار خود را تغيير داده و چونان پدری علاقه‌مند که با دختر نازپرور خويش سخن می‌گويد، از عباراتی چون «کوچولوی نيک‌اخترم» يا «محبوب نازپرورم» بهره می‌جويد. می نيز از اين شيوه‌ی گفتار خشنود شده احساس آرامش می‌کند و به خود جرأت می‌دهد که در گفت‌وگو با جبران به شوخی پرداخته و از عواطف و احساسات و مسائل شخصی خويش سخن به ميان آورد.

کوچولوی نيک‌اخترم که هر روز در نيايش خود مرا ياد می‌کند، چه دوست‌داشتنی‌ست و دل و روح‌اش چه بزرگ و زيباست! اما سکوت کوچولوی نيک‌اخترم شگفت‌انگيزتر است. وه که تا چه اندازه اين سکوت شگفت‌انگيز است! سکوتی طولانی که به ژرفای ابديت و آرزوی خدايان می‌ماند و با هيچ زبان بشری نمی‌توان آن را بيان کرد. آيا به خاطر داری که وقت نامه‌نگاری‌ات فرا رسيده، اما هنوز نامه‌يی ننوشته‌ای؟ مگر فراموش کرده‌ای که با هم عهد بسته بوديم که پيش از آن‌که شب زمين را در آغوش گيرد، ما با صلح و آشتی در کنار يک‌ديگر باشيم؟ ... اگر اختلاف نظری در ميان ما رخ دهد، نبايد پس از هر مشاجره‌يی از هم گسيخته و با هم قهر کنيم، بلکه بايد به‌رغم هر مشاجره، در کنار هم بمانيم تا آن را به بازی گرفته، به ستوه آوريم. تا او سرانجام به ستوه آيد، و شکست خورده و شرمسار راه گريز در پيش گيرد.

عشقی که اين دو نويسنده‌ی لبنانی را در دو گوشه‌ی دنيا به هم پيوند داد، بر عکس ارتباطی که جبران با ماری هسکل داشت، يک ارتباط عميق روشن‌فکرانه نبود و جبران در خلال اين ارتباط احساس يک حمايت‌شده‌ی مالی و اخلاقی را نمی‌کرد، و با تعلق خاطری که جبران نسبت به «ميشيلين»، معلم زيبای فرانسوی خود در مدرسه‌ی ماری هسکل در بوستون، داشت، نيز فرق می‌کرد. جبران با شوقی عارفانه به می پيوند خورده بود و هر دو به سمت خداگونه‌گی تلاش می‌کردند. گويی که روح هر يک، آيينه‌يی بود که سيمای ديگری را منعکس می‌کرد. اين محبتِ تا سر حد کمال، هر يک را واداشته بود که خدای را در دل ديگری بجويد. خصوصا جبران که به زنده‌گی صوفيانه گرايش داشت.

می! خدای را سپاس‌گزارم که در دورانی زنده‌گی می‌کنم که با تو هم‌عصرم. و چون به فکرم خطور می‌کند که ممکن بود هم‌عصر من نبودی و در زمانی گذشته يا آينده وجود می‌داشتی، ناخودآگاه دست‌ام را چنان در هوا به حرکت در می‌آورم که گويی توده‌ی دود غليظی را از مقابل خود دور می‌کنم ...  می! در اين ساعت تو با منی. آری، اين‌جايی. در همين جا و من به زبانی بالاتر از حد توانايی کلمات با تو سخن می‌گويم. با ضمير والای تو صحبت می‌کنم و يقين دارم که تو صدايم را می‌شنوی. ام‌شب به عرش الاهی نزديک‌تر از هر وقت ديگر در زمان گذشته‌ايم ... به‌تر آن است که در همين جا بمانيم. آری، همين‌جا! در اين آرامش دل‌پذير می‌توانيم از شوق به پرواز درآييم تا اين شوق ما را به درگاه خدا نزديک گرداند ... می! خداوند، تو و پيشانی و چشمان و سرانگشتان‌ات را سلامت بدارد!

 

ماری! من بر آن‌ام که به‌دست آوردنِ هر نتيجه، مرهون خواستن است. در اين صورت اگر خواست ما يکی از سايه‌های خداوند باشد، بدون شک به نوری از الطاف الاهی خواهيم رسيد. دوست صميمی من! از عشق مترس! آری، از عشق مترس! ما بايد با همه‌ی رنج و لطف و بيم و سرگردانی و ابهامی که در عشق وجود دارد، به آن تسليم شويم.

می شخصا علاقه‌ی شديدی به پنهان كردن رابطه‌ی خود با جبران داشت و آن را چون گنجينه‌يی پربها در دل خويش پوشيده نگاه داشت، تا روزی که مرگ جبران او را سوگ‌وار کرد. يک ماه پس از درگذشت جبران، می مقاله‌يی تحت عنوان «وصف جبران خليل جبران به قلم خودش» را منتشر می‌کند و در نزد خواننده‌گان اعتراف می‌کند که مکاتباتی طولانی با وی داشته است و تأثر خود را از تنهايی خود و او با عباراتی دردآلود بيان می‌کند: "خوب کردی که رفتی! و اگر حرفی برای گفتن باقی گذاشته‌ای، به‌تر است آن را آراسته و پيراسته نگاه داری! چه بسا در جهانی به‌تر از جهانِ ما به کار آيد." می در پايان اين مقاله کمال آرزوی خود را پيوستن به دوست در سرای جاودان بيان می‌کند، اما تقدير چنين بود که او ده سال و اندی پس از مرگ جبران به زنده‌گی ادامه دهد.

اما مرگ جبران که در سال 1931 رخ داد، جسم و جان او را که در 1929 پدرش و در 1930 مادرش را از دست داده بود، فرسود. هيچ چيز حتا مسافرت‌ها و مطالعات و نگارش‌ها او را تسکين نداد. تا آن‌جا که سلامت خويش را از دست داد و از مردم دوری گزيد و در بيمارستان روانی بستری گشت. هر چند که در اواخر عمر خود، به مدد دوستان‌اش به‌بودی يافت و در 22 مارس 1938 با يک سخن‌رانی تحت عنوان «پيامی از نويسنده به دنيای عرب» ثابت کرد که کاملا معالجه شده است. با آن‌که او به لبنان عشق می‌ورزيد، اما بدون جبران، لبنان طراوات و زيبايی خويش را در نظرش از دست داده بود. به همين خاطر در اوايل سال 1939 به قاهره بازگشت و در آن‌جا نيز دو سال و اندی بيمار بود و جز دوستان صميمی‌اش کسی را به نزد خويش نمی‌پذيرفت. سرانجام در اکتبر 1941 در حالی که از همه چيز نوميد شده بود، در تنهايی و بدون دوست، به جز چند تنی از تحسين‌کننده‌گان وفادارش، در بيمارستان معادی چشم از جهان فرو بست.

از مهم‌ترين کتاب‌های او می توان به باحثــه الباديه، سوانح فتات، کلمات و اشارات، ظلمات و اشعه، المساوات و الصحائف اشاره كرد.

بر اساس تحقيقاتی که دکتر طه حسين و استاد عباس محمود قائد در باره‌ی سرشت و روش زنده‌گی می زياده به عمل آوردند، علل بروز اختلالات عصبی وی در اواخر عمرش را سرکوب کردن احساسات‌اش در آغاز جوانی بيان کردند. می خود را در حصاری محکم مقيد کرده بود، چه روزی که به عنوان نخستين دوشيزه‌ی عرب در دانش‌گاه مصر درخشيد چه وقتی که به اوج شهرت رسيد و در خانه‌اش انجمن ادبی تشکيل داد.

می! به دختر کوچک هفت ساله‌يی شباهت داری که در نور خورشيد می‌خندد و به دنبال پروانه می‌دود، گل‌ها را می‌چيند و آن‌ها را پرپر کرده، در امواج رودخانه فرو می‌ريزد ... برای‌ام هيچ چيز شيرين‌تر و لذت‌بخش‌تر از دويدن به دنبال اين دخترک نازپرور و به‌دست آوردن‌اش نيست تا او را بر دوش و شانه‌ی خود بنشانم و با او به خانه بازگردم. آن‌گاه برای‌اش قصه‌های شيرين و شگفت‌انگيز بگويم تا خواب بر پلک‌هايش سرمه کشيده و به آسوده‌گی خوش بيارامد ... اينک يک بوسه بر دست راست و بوسه‌ی ديگری بر دست چپ‌ات می‌زنم و از خداوند می‌خواهم که تو را حفظ کرده و فرخنده طالع‌ات گرداند.

آن‌چه خوانديد مطالبی منتخب و گردآوری‌شده از کتاب «شعله‌ی کبود، رسائل خطی جبران خليل جبران به می زياده» ترجمه‌ی دکتر مهين‌دخت معتمدی (انتشارات وحيد، با نگاهی گذرا به نسخه‌ی ديگری از همين کتاب با نام «سيبستان» ترجمه‌ی فرحناز آيت‌اللهی / انتشارات نسيم دانش) بود.

باخبرم که دو نسخه‌ی ديگر هم از اين کتاب، يکی با نام «رؤيايی در مه» ترجمه‌ی فرزين هومان‌فر (انتشارات معيار) و ديگری نيز با نام «شعله‌ی کبود» ترجمه‌ی حيدر شجاعی (انتشارات دادار)، در سال‌های اخير به چاپ رسيده است و از آن‌جا که اين روزها بازار ترجمه بدجوری داغ است، به احتمال قريب به يقين، همين روزهاست که نسخه‌های ديگری نيز با نام‌هايی ديگر به قفسه‌های کتاب‌فروشی‌ها راه پيدا کنند، اما شک ندارم که اگر جبران و می زنده بودند، تصديق می‌کردند، روح کلام‌شان، در دل سطور «شعله‌ی کبود، رسائل خطی جبران خليل جبران به می زياده» بيش از هر کتاب ديگری به روشنی متجلی‌ست.

همان‌طور که از نام کامل کتاب بر می‌آيد، همه‌ی آن‌چه تا اين لحظه از اين عشق دانستيم، اغلب از خلال نامه‌های جبران به می به‌دست آمده است، چرا که خانواده‌ی می مايل نيستند بخش اعظمی از مکاتبات وی با جبران را در معرض ديد عموم قرار دهند. اميد که روزی با دست‌رسی به نامه‌های می، تصويری کامل از اين نمونه‌ی کم‌نظير و نادر از عشقی مجرد از هر گونه آلايش مادی و سطحی و زمينی داشته باشيم!

 

Ç