سال پنجم

بيست و هشت آبان 1385

 

 

صفحاتی هميشه‌گی

از روزهای گذشته

طبقات

هم‌راهان

درباره‌ی دوهفته‌نامه

 

 

 

ستار شكری

هم‌راه با او / آثار پيشين

و

shokrisattar

[@] yahoo [.] co [.] uk

 

 

 

نامه‌رسان

info [@] forough [.] net

 

 

© 1381 تا 1385

برداشت مطلب از «فروغ» به شرط ذكر مأخذ، نام صاحب اثر و اعلام نشانی مجله مانعی ندارد.

 

روزگار زيبای جوانی

بخش دوم از داستانی نوشته‌ی هرمان هسه

ترجمه‌ی ستار شكری

 

تقديم ترجمه به نرگس، سارا، سينا و علی‌رضا

 

حوالی ساعت يازده شب، هنگامی كه سرگرم مطالعه‌ی نسخه‌ی ضخيمی از «ژان پل» بودم، چراغ نفتی كوچك‌ام شروع كرد به خاموش شدن.

من با ناراحتی ناسزا می‌گفتم و زير و لب سر و صدا راه انداخته بودم. شعله قرمز شد، شروع كرد به دود كردن و وقتی امتحان‌اش كردم، متوجه شدم كه نفت‌اش تمام شده. از ناتمام ماندن داستان زيبايی كه داشتم می‌خواندم متأسف بودم، اما فايده‌يی نداشت كه داخل خانه كورمال كورمال دنبال نفت بگردم.

پس چراغ در حال دود زدن را خاموش كردم و با كج‌خلقی به رخت‌خواب‌ام رفتم. بيرون باد گرمی وزيدن گرفته بود و داشت به نرمی ميان كاج‌ها و بوته‌های ياس كبود حركت می‌كرد. آن پايين، بين علف های حياط، جيرجيركی می‌خواند. من خواب‌ام نمی‌برد و شروع كردم به فكر كردن در باره‌ی هلن. از اين دختر زيبای صاحب‌كمال خوش‌تربيت بيش از اين توقعی نمی‌توانستم داشته باشم كه با شوقی عبث نگاه‌اش كنم و اين همان‌قدر كه مطبوع بود، دردناك نيز بود. وقتی صورت، صدای پر و غنی، نحوه‌ی راه رفتن، آهنگ محكم و نيرومند گام‌هايش را وقتی كه ام‌شب در كوچه و در مسير بازار ميدان راه رفته بود، مجسم می‌كردم، احساس اشتياق و احساس بی‌چاره‌گی می‌كردم.

بين خط‌های گله به گله‌ی ابر، ماه در حال محاق، با رنگ‌پريده‌گی می‌درخشيد. جيرجيرك خنوز در حياط می‌خواند. چيزی كه آرزويش را داشتمف‌بيرن رفتن و يك يا دو ساعت پياده‌روی بود، اما در اصلی‌مان هميشه ساعت ده قفل می‌شد و باز شدن‌اش پس از اين ساعت هميشه به معنی يك اتفاق بود، چيزی نامعمول، آزاردهنده و ماجراجويانه. تازه جای كليد را هم نمی‌دانستم. به خاطر آوردم سال‌های سپری شده را كه هنگام بلوغ، زنده‌گی درون خانه‌مان را نوعی برده‌گی واقعی قلمداد كرده بودم. چه شب‌هايی كه با وجدانی ناراحت و كله‌شقی ماجراجويانه از خانه بيرون پريده بودم تا ليونای آب‌جو در می‌خانه‌يی كه تا ديروقت باز بود، بنوشم. برای بيرون رفتن از در پشتی كه به باغ باز می‌شد، استفاده كرده بودم، كه تنها با دست‌گيره‌ها بسته می‌شد، بعد پاورچين بالا می‌رفتم و از طريق راه باريك بين باغ‌ها به خيابان می‌رسيدم.

شلوارم را به پا كردم – هوا آن‌قدر گرم بود كه به لباس بيش‌تری نياز نبود. كفش‌هايم را به دست گرفتم و پابرهنه و دزدكی از خانه بيرون رفتم. از پرچين‌های باغ بالا رفتم و ره‌سپار گردشی آهسته در ميان شهر خفته شدم. ضد جريان آب به راه افتادم و در امتداد رود كه با نجواهای گنگ جريان داشت و با انعكاس‌های كوچك مه‌تاب بازی می‌كرد. اين كه شبانه از تخت‌خواب و خانه بيرون باشی، آن‌هم زير آسمان ساكت و در كنارت آب آهسته در جريان باشد، هميشه اسرارآميز است و ذهن‌ات را به ژرف‌ترين اعماق‌اش سوق می‌دهد. در چنين اوقاتی به اصل‌مان نزديك‌تريم. ما خويشاوندی‌يی با جانوران و گياهان حس می‌كنيم و خاطرات مبهم حياتی بدوی را به ياد می‌آوريم: خاطراتی مربوط به زمانی كه خانه‌ها و شهرها ساخته نشده بودند، وقتی كه انسان پرسه‌گری بی‌خان‌مان بود و می‌توانست جنگل‌ها و رودخانه‌ها، كوهستان‌ها، گرگ‌ها و شاهين‌ها را همانند خودش بداند و آن‌ها را مثل دوستان‌اش دوست بدارد و يا مثل دشمنان سرسخت از ايشان متنفر باشد. شب هم‌چنان حس زنده‌گی اجتماعی‌مان را برطرف می‌كند. وقتی ديگر چراغی نمی‌سوزد، شخصی كه هنوز بيدار است، احساس مجرد بودن می‌كند و خود را جدا از ديگران و متكی بر منابع شخصی می‌يابد. و بعد ترس‌ناك‌ترين احساسات آدمی، احساس به طرزی گريزناپذير تنها بودن، اجبار تنها زيستن، چشيدن و تحمل اندوه ترس و مرگ در تنهايی، زيربنای تمامی افكارمان را تشكيل می‌دهد. برای شخص جوان و سالم، تنها اشاره‌يی‌ست و برای شخصی ناتوان، ترسی واقعی.

من هم چيزی از اين دست احساس می‌كردم. حداقل طنز مرض‌آلودم از بين رفته بود و جايش را به تفكری آرام داده بود. اين برای‌ام دردناك بود كه هلن زيبای دوست‌داشتنی هرگز با احساساتی كه من نسبت به وی داشتم، راجع به من فكر نمی كرد، اما هم چنين می دانستم كه اندوه عشقی بی‌جواب مانده سبب مرگ‌ام نمی‌شد، هم‌چنين يك حس پيش از وقوع داشتم كه زنده‌گی، زنده‌گی اسرارآميز، گرداب‌هايی تاريك‌تر و افت و خيزهايی بدتر از تعطيلات يك مرد جوان دارد.

با اين وجود، خون پرجريان‌ام گرم ماند و جدا از اراده‌ام و در تخيلات‌ام از نسيم آهسته در جريان، نوازش دست‌ها و موی قهوه‌يی رنگ دختری را تداعی كرد، چنان كه پياده‌روی ديروقت شبانه نه خسته‌ام كرد نه خواب‌آلود. پس بر علف‌های شخم‌خورده‌ی مزارع سپيد در كناره‌های رودخانه قدم نهادم، لباس سبك‌ام را كندم و داخل آب سرد پريدم.

جريان سريع آب فورا مرا وادار به مقاومتی سرسختانه كرد. ضد جريان آب، برای ربع ساعت، شنا كردم. جريان آب نشاط‌آور از من افسرده‌گی و ماليخوليا را جدا ساخت.  در حالی كه سرد سرد و تقريبا خسته شده بودم، دو باره لباس‌هايم را پيدا كردم. در حالی كه هنوز خيس و نم‌ناك بودند، پوشيدم‌شان و در يك موقعيت ذهنی آرام به خانه و تخت‌خواب‌ام برگشتم.

پس از هيجان روزهای اوليه، تدريجا به وضعيت عادی و آرام خانه خو گرفتم. چه‌قدر در دنيای بيرون گردش كرده بودم: از شهر به شهر، در حالی كه انواع مردم را می‌شناختم. گاهی كار می‌كردم، گاهی در خيال بودم، گاهی درس می‌خواندم و بعضی شب‌ها می‌نوشيدم. مدت زمانی را با شير و نان سر می‌كردم، بعد مدتی را با كتاب و سيگار. هر ماه آدم جديدی بودم و اين‌جا همه‌چيز مثل ده يا بيست سال پيش باقی مانده بود. در اين‌جا روزها و هفته‌ها با آهنگی نرم و آرام سپری می‌شد و من كه از همه‌ی اين چيزها بيگانه شده به زنده‌گی بی‌ثبات مملو از تجارب متنوع عادت كرده بودم، دو باره به آن‌ها عادت كردم، انگار كه هرگز از آن‌ها دور نشده بودم. علاقه‌يی به انسان‌ها و چيزهايی كه ساليان دراز فراموش‌شان كرده بودم، پيدا كردم و از آن‌چه هم دنيای بيرون برای‌ام مفهوم داشت، چيزی از دست نمی‌دادم.

ساعت‌ها و روزها به آسانی ابرهای تابستانی برای‌ام می‌گذشتند، بدون آن كه نشانه‌يی از خود بر جا بگذارند. هر كدام نقاشی‌يی بود و هر يك احساسی شناور كه در بطنی از موسيقی بالا می‌آمد، به جلو صدا می كرد و به شكلی خيال‌انگيز محو می‌شد. باغ‌چه را آب می‌دادم. با لوته آواز می‌خواندم. با فريتز ترقه‌بازی می‌كردم. با مادر در باره‌ی مكان‌های خارج از كشور گپ می‌زدم و با پدر در باره‌ی وقايع اخير در دنيا. از گوته و زان‌پی‌ير ژاكوبسن می‌خواندم و وهر چيز با ديگری به خوبی جفت و جور می‌شد و هيچ يك اهميتی جدی نداشت.

در آن زمان چيزی كه برای‌ام اهميتی جدی داشت، هلن كرز و احساسات‌ام نسبت به وی بود. ولی آن هم مثل هر چيز ديگری وجود داشت، گاهی انگيزه‌ی حركت‌ام برای چندين ساعت بود، بعد دو باره برای ساعت‌ها ناپديد می‌شد. تنهايی دائم نبض و احساس شادی‌آور زنده بودن بود، احساس شناگری كه در آبی گرم و نرم جلو می‌رود، بدون عجله و هدف، بدون تلاش و نگرانی.

در چنگا‌ها زاغ‌های كبود جيغ می‌زدند و توت‌ها می‌رسيدند. در باغ گل‌های سرخ در اوج جوانی و شكوفايی بودند و گل‌های لادن شعله‌ور. من در همه‌ی اين‌ها شركت داشتم، جهان را پرشكوه می‌ديدم و می‌خواستم بدانم وقتی مردی واقعی، مسن و عقل‌رس می‌شدم، زنده‌گی چه‌گونه می‌شد.

يك روز بعد از ظهر، يك كلك بزرگ شناور وارد شهر شد. من سوارش شدم،روی يك كپه تخته خوابيدم و چند ساعتی سوی مصب رودخانه شناور بودم. از مزارع، ده‌كده‌ها و از زير پل گذشتم، در حالی كه بالای سرم هوا جريان داشت و ابرهای دم‌كرده با غرش‌های ظريف متلاطم بودند و زير پايم، آّ سر رودخانه، تازه و كف‌دار، سيلی می‌زد و می‌خنديد. من او را ربوده بودم و ما دست در دست هم نشسته بوديم و ظرافت‌های جهان را به يك‌ديگر نشان می‌داديم: از آن‌جا، در جهت جريان آب، تا هلند!

هنگامی كه پايين دره از كلك خارج شدم، پرش كوتاهی كرده تا سينه در آب فرود آمدم، اما در پياده‌روی به سوی خانه، آن هم در هوای گرم، لباس‌های من كه آب‌اش در حال بخار شدن بود، بر بدن‌ام خشك شد و وقتی دو باره به اولين خانه‌های شهر رسيدم، با گرد راه و خسته، پس از پرسه‌ی طولانی‌ام، به هلن كرز كه يك بلوز قرمز پوشيده بود، برخوردم. من كلاه‌ام را برداشتم و او سر تكان داد و دو باره به ياد رؤيای نيم‌روزم افتادم: سفر با او در رودخانه، دست در دست، در حالی كه به عنوان رفقايی صميمی با يك‌ديگر صحبت می‌كرديم. آن وقت در ادامه‌ی روز، همه چيز به نظر ناراحت‌كننده آمد و من خودم را خيال‌بافی احمق می‌خواندم. با اين وجود، پيش از خوابيدن، پيپ زيبايم را كه دو آهوی زيبا بر تنوره‌ی چينی آن نقش بسته بود و رويش نوشته شده بود «ويلهلم مايستر»، چاق كرده تا ساعت يازده كشيدم.

سر شب بعد، حوالی ساعت هشت و نيم، با برادرم فريتز به «پيناكل» رفتم. ما بسته‌يی سنگين با خود داشتيم كه به نوبت حمل‌اش می‌كرديم. داخل‌اش ترقه‌های بسيار بزرگ، شش فشفشه‌ی موشكی، سه نارنجك بزرگ و مجموعه‌يی از چيزهای كوچك بود. هوا نيمه گرم بود و آبی رنگ و پر از تكه‌های ابر در حال حركت، كه آهسته بالای كليسا و نوك تپه‌ها حركت می‌كردند و متناوبا اولين ستاره‌های رنگ‌پريده‌ی شام‌گاهی را می‌پوشاندند. در پيناكل ابتدا برای مدت كوتاهی استراحت كرديم و من به پايين دره، به رودخانه‌ی باريك‌مان كه در رنگ‌های شفقی كم‌رنگ‌اش آرميده بود، نگريستم. همان‌طور كه به شهر و ده بعدی نگاه می‌كردم، به پل‌ها و سد آسياب و رودخانه‌ی با كناره‌های بوته‌پوش‌اش، حالت شفق و آن دختر زيبا از من پيش‌دستی می‌كردند. ترجيح می‌دادم آن‌جا تنها خيال‌پردازی می‌كردم، اما اين ممكن نبود، چرا كه برادرم وسايل‌اش را جمع كرده با انفجار دو ترقه پشت سرم، غافل‌گيرم كرده بود. آن‌ها را با يك زنجير به هم متصل كرده به يك ديرك بسته بود و نزديك گوش‌هايم گرفته بود.

من اندكی ناراحت شدم، اما فريتز با چنان صدای بلندی می‌خنديد و چنان از كارش خوش‌اش آمده بود كه من به سرعت تحت تأثير قرار گرفتم و به او ملحق شدم. بلافاصله سه نارنجك بسيار قوی منفجر كرديم و به صدای وحشت‌ناك‌اش كه در بالا و پايين دره پيچيد و با انعكاس‌های ممتد و چرخنده خاموش شد، گوش كرديم. بعد نوبت ترقه‌ها و فشفشه‌های ديگر بود و يك چرخ آتش بزرگ، و برای تمام كردن‌اش به آهسته‌گی يكی ديگر از موشك‌های هوايی عالی‌مان را روشن كرديم كه تا آسمان شبان‌گاهی كه ديگر سياه شده بود، بالا رفت.

برادرم كه گه‌گاه دوست داشت سخنان كنايه‌آميز به زبان بياورد، گفت: "می‌دونين، يه موشك مثِ اون، تقريبا مثِ ستايش پروردگاره يا مثِ خوندن يه آواز قشنگ. اين طور فكر نمی‌كنين؟ خيلی جديه!"

در راه بازگشت به خانه آخرين ترقه‌هايمان را به حياط آهن‌گر انداختيم، به سمت سگ بدجنس باغ كه يك ربع ساعت خشم‌گينانه به دنبال‌مان پارس كرد. ما با روحيه‌يی قوی و با انگشتان كبود، مثل دو موجود خبيث كه همه جور بامبولی زده باشند، به خانه برگشتيم، اما مثل بلبل برای پدر و مادرمان ستايش پياده‌روی زيبای شبانه‌مان و منظره‌ی دره و آسمان ستاره‌باران را خوانديم.

يك روز صبح در حالی كه من كنار پنجره بودم و پيپ‌ام را تميز می‌كردم، لوته دوان دوان آمد و گفت: "خوب! دوست‌ام ام‌روز ساخت يازده می‌رسه."

-          آنا آمبرگ؟

-          بله، هم‌راه‌ام می‌آی بيينی‌ش؟ خوب؟

-          باشه!

من شخصا از پيش‌بينی اين مهمان كه در باره‌اش تصوری نداشتم، راضی نبودم، اما نمی‌شد در باره‌اش كاری كرد، پس حوالی ساعت يازده با خواهرم به ايست‌گاه راه‌آهن رفتم. ما زودتر از موعد مقرر رسيديم و شروع كرديم در جلو ايست‌گاه بالا و پايين رفتن.

لوته گفت: "شايد درجه دو سوار شده باشه ..." من با ديرباوری نگاه‌اش كردم.

"... احتمال داره، خانواده‌ی درست و حسابی‌يی داره، اما غرور نداره." شانه بالا انداختم. سعی كردم يك خانم شيك‌پوش با ادا و اطوار را با يك كپه چمدان مجسم كنم كه از واگن پياده می‌شد و خانه‌ی راحت پدرم را مكانی ترحم‌انگيز می‌انگاشت و خودم را ناقابل.

"اگه درجه دو سوار می شه، خوب به‌تره راحت از همين‌جا برگرده!"

لوته ناراحت شد و نزديك بود به تندی جواب‌ام را بدهد، اما قطار سر رسيد و ايستاد، بعد لوته با سرعت به سويش دويد. من با سرعتی عادی به دنبال‌اش رفتم و دوست‌اش را ديدم كه مجهز به يك چتر ابريشم از واگن خاكستری درجه سه پياده شد، با يك قالی‌چه‌ی سفری و يك كيف دستی ساده!

"آنا! اين برادرمه!"

من سلام گفتم و چون به‌رغم درجه سه بودن نمی‌دانستم از گرفتن كيف دستی‌اش چه احساسی ممكن بود به‌اش دست بدهد، به باربر اشاره‌يی كردم و كيف را به دست‌اش سپردم.

بعد پشت سر دو دختر در خيابان‌های شهر راه افتادم، در حالی كه با خودم فكر می‌كردم اين دو نفر چه‌قدر حرف برای گفتن داشتند. با اين وجود به دوشيزه آمبرگ علاقه‌مند شدم. البته كمی ناراحت بودم كه او واقعا زيبا نبود، اما در عوض چيزی مطبوع در صورت و صدايش بود كه كيفيتی آرامش‌بخش داشت و اعتماد به نفس می‌بخشيد. هنوز به وضوح نحوه‌ی به استقبال رفتن مادرم را در سردر شيشه‌يی به ياد می‌آورم. مادرم لم خاصی در خواندن صورت افراد و قيافه‌شناسی داشت و هر كس كه با نگاه اول به او لب‌خند می‌زد، می‌توانست مهيای اوقات خوشی در خانه‌اش باشد. هنوز می‌توانم به خاطر بياورم چه‌طور به چشمان آنا آمبرگ نگاه كرد، بعد دست‌اش را روی قلب‌اش گذاشت و بدون كلمه‌يی او را به خانه برد.

ظن من مبنی بر اين كه اين غريبه ممكن بود مزاحم باشد، سريعا از بين رفت، چون عشق و دوستی تقديم‌شده را با صميميت و سكوت پذيرا و از همان ساعت اول بخشی از خانواده‌مان شد.

با فراست روزگار جوانی‌ام همان روز اول به اين نتيجه رسيدم كه اين دختر مطبوع صفايی طبيعی و معصومانه داشت. ممكن بود از زنده‌گی چيز زيادی نداند، اما دوست به‌دردبخوری بود. من ظنی ضعيف به وجود نوعی آرامش برتر و مفيدتر داشتم كه در نتيجه‌ی رياضت و مشقت به دست بيايد و ممكن بود خيلی‌ها نتوانند، اما من اين را از روی تجربه نمی‌دانستم. برای مدت زمانی بی‌خبر بودم از اين كه دوست‌مان واجد اين نوع نادر از شادی آرامش‌بخش بود.

آن روزها دخترهايی كه آدم بتواند با ايشان دوستی و در باره‌ی زنده‌گی و ادبيات صحبت كند، در حيطه‌ی زنده‌گی من يافت نمی‌شد. تا آن زمان دوستان خواهرم را با اهدافی برای عاشق شدن به حساب می‌آوردم يا موجوداتی بدون هر گونه اهميت. هم‌راهی با خانمی جوان بدون هر گونه اضطرار و قادر به گپ زدن بودن با او در خصوص هر چيزی – انگار كه يكی از دوستان خودم باشد – امری نو و لذت‌بخش برای‌ام بود. اگرچه من و او رابطه‌يی مساوی با يك‌ديگر داشتيم، با اين وجود در صدا، زبان و نحوه‌ی تفكرش لحنی زنانه می‌يافتم و اين برای‌ام خشنودكننده بود.

به نحوی تقريبا تصادفی شرمنده شده بودم از توجه به اين موضوع كه آنا خودش را آهسته آهسته و ماهرانه و بدون هيچ مشكلی با زنده‌گی ما تطبيق داد و به راه و روش‌مان عادت كرد، چون همه‌ی دوستانی كه تا به حال به عنوان مهمان‌های تعطيلات به خانه آورده بودم، هميشه كمی «بكن نكن» داشتند و جوی بيگانه لا خودشان به ارمغان می‌آوردند، حتا من خودم هم پس از رسيدن به خانه اندكی صدايم بلندتر و اهميت شخصی‌ام بيش تر از حد لازم بود.

گاهی اوقات متعجب می‌شدم از اين كه چه كم به توجه (البته مخصوص) نياز داشت. در صحبت، حتا گاهی اوقات بی‌ادب می‌شدم، بدون نشانه‌يی از ناراحت شدن وی، برعكس هلن كرز! چه‌قدر متفاوت بود! در برابرش حتا در مهيج‌ترين گفت‌وگوها جرأت نداشتم به غير از محترمانه‌ترين و محتاطانه‌ترين عبارات حرفی به زبان بياورم.

هلن كرز طی اين مدت به دفعات به ديدن‌مان آمد و به نظر شيفته‌ی دوست‌مان می‌آمد. يك روز همه‌گی‌مان به مهمانی‌يی در باغ دايی ماتئوس دعوت بوديم. قهوه و كيك صرف شد و بعدا باده‌ی انگور فرنگی. در فواصل مهمانی، ما بازی‌های ساده‌ی بچه‌گانه می‌كرديم يا به شكلی پاكيزه در طول پياده‌روهای باغ، كه خود تميزی و ظرافت‌شان رفتار شايسته را به آدم القا می‌كرد، گردش می‌كرديم.

برای‌ام غير عادی بود كه هلن و آنا را با هم ببينم و در آن واحد با هر دو صحبت كنم. با هلن كرز كه مطابق معمول اعجاب‌انگيز بود تنها در خصوص مسائل سطحی می‌توانستم صحبت كنم، اما اين كار را با لحن بسيار دقيقی انجام می‌دادم. در حالی كه با آنا حتا در باره‌ی جالب‌ترين موضوعات می‌توانستم گپ بزنم بدون جوش زدن يا حس فشار. و جينی كه نسبت به او سپاس‌گزار بودم و صحبت با وی را سبب تمدد اعصاب و باعث قوت قلب می‌يافتم، مرتب از يكی به ديگری نگاه می‌كردم. نگاه‌های دختر بس زيباتر مرا می‌فريفت و با اين همه ناراضی‌ام می‌گذاشت.

برادرم فريتز خسته بود. پس از اين كه تا جايی كه توانسته بود كيك خورده بود، بازی‌های سخت ديگری را پيش‌نهاد كرد. وارد بعضی از آن‌ها نمی‌شديم و بعضی از آن‌ها را سريع تمام می‌كرديم. وسط كار مرا كنار كشيد و شكايت كرد كه بعد از ظهر شديدا بی‌مزه بود. وقتی شانه‌يی بالا انداختم، او اذعان كرد كه در جيب‌اش ترقه‌يی داشت كه قصد داشت هنگامی دخترها طبق معمول می‌خواستند خداحافظی كنند، منفجرش كند. مجبور شدم شديدا با او بحث كنم تا منصرف شود. بعد او خودش را سوی دورترين گوشه‌ی باغ بزرگ دور كرد و زير بوته‌های انگور فرنگی دراز كشيد.

اما من با خنديدن هم‌راه ديگران به اخلاق بد و بچه‌گانه‌اش لوش دادم. با اين‌حال برای‌اش متأسف بودم و احساسات‌اش را به خوبی درك می‌كردم. كنار آمدن با دو دختر دايی‌ام (دخترهای زن‌دايی برتا) تقريبا آسان بود. آن‌ها اصلا لوس نبودند و با اشتياق فراوان به لطيفه‌هايی كه ديگر كهنه شده بودند، گوش می‌كردند. دايی پس از قهوه كاملا كنار كشيده بود. زن‌دايی برتا بيش‌تر با لوته بود. او راغب بود پس از آن كه در باره‌ی هنر چيدن انگور فرنگی با وی صحبت كردم – كه باعث خشنودی‌اش شده بود – از دست‌ام خلاص شود. پس من دور و بر دو دختر می‌پلكيدم و در مكث‌های بين مكالمه‌مان به اين فكر می‌كردم كه چرا اين‌قدر سخت است كه آدم با دختری كه عاشق‌اش هست، صحبت كند. دوست داشتم به نحوی مقابل هلن اظهار بنده‌گی كنمف ولی نمی‌دانستم چه‌طور. عاقبت از بين گل‌های سرخ بسياری كه در باغ بود دو تا چيدم، يكی را به هلن دادم و ديگری را به آنا آمبرگ.

اين آخرين روز كاملا آسوده در تعطيلات‌ام بود. روز بعد از يك آشنا شنيدم كه هلن كرز اخيرا با خانواده‌يی خاص ملاقات داشته و اين كه به زودی نام‌زدی‌اش اعلان می‌شد. او اين را تصادفا بين بسياری خبرهای ديگر به زبان آورد و من دقت كردم كه به رو نياورم كه اين برای‌ام معنی خاصی داشت. با وجود اين كه اين فقط در حد يك شايعه بود، چندان توقعی هم از هلن نداشتم و متقاعد بودم كه كاملا دور از دست‌رس‌ام هست. من كاملا از هم پاشيده به خانه بازگشتم.

در آن شرايط و با خاصيت برگشت‌پذيری جوانی‌ام، نمی‌توانستم برای مدت زيادی غم‌گين باشم، اما برای روزهای متمادی من از همه‌ی سرگرمی‌ها كناره گرفتم. به تنهايی در جنگل‌ها پياده‌روی می‌كردم، پياده‌روی‌های طولانی، در حالی كه احساس تنهايی، ناراحتی و خلاء داشتم و شب‌ها را پشت پنجره‌های بسته تمرين بداهه‌نوازی ويولن می‌كردم.

پدرم در حالی كه دستی بر شانه‌ام می‌گذاشت، گفت: "چيزی شده پسرم؟"

گفتم: "خوب نخوابيدم" و راست هم گفتم. نتوانستم چيز بيش‌تری به او بگويم، اما آن وقت او چيزی گفت كه تا به حال بارها به ياد آورده‌ام.

"يك شب بی‌خوابی ... هميشه چيز بديه، اما اگه افكار خوبی داشته باشيم، قابل تحمله. وقتی بی‌حركن دراز می‌كشيم، ولی نمی‌خوابيم، به آسونی اذيت می‌شيم و ذهن‌مون رو به چيزهای عذاب‌آور می‌كشونيم. اما از طرفی می‌تونيم از اراده‌مون استفاده كنيم و فكرهای خوب داشته باشيم."

پرسيدم: "می‌تونيم؟"

چون در ساليان اخير اصولا به وجود اختيار شك كرده بودم. پدر با تأكيد گفت: "بله! می‌تونيم."

هنوز با وضوح می‌توانم ساعتی را به خاطر بياورم كه بعد از روزها افسرده و ترش‌رو بودن به خودم آمدم، ناراحتی‌ام را فراموش و زنده‌گی خوش با ديگران را دوباره شروع كردم. همه‌گی‌مان در اتاق نشيمن نشسته مشغول صرف قهوه در بعد از ظهر بوديم. تنها فريتز آن‌جا نبود. بقيه شاد و پرحرف بودند، ولی من ساكت بوده شركت نمی‌كردم، اگرچه ته دل‌ام دو باره نيازی به گپ زدن و سرزنده بودن احساس می‌كردم. مثل جوان‌ها با لجاجتی جسورانه و سكوت ديواری به دور غم كشيده بودم.

طبق رسم ملاحظه‌گری خانواده، بقيه مرا تنها گذاشته به روحيه‌ی معمولی‌ام احترام گذاشته بودند و من نمی‌توانستم آن قدر جرأت پيدا كنم كه دياورم را خراب كنم. اندكی قبل احساسات‌ام برای‌ام موثق و لازم بود، اما حالا داشتم تظاهر به داشتن‌اش می‌كردم. خودم را با آن خسته می‌كردم. تازه خجالت‌زده هم بودم، چون دوره‌ی آرامش‌ام برای مدت كمی دوام يافته بود.

ناگهان آرامش مجلس قهوه‌خوری بعد از ظهرمان با سر و صدای شادی‌آفرين و فانفار شيپورها به هم خورد. اجزاء برجسته و رقابت‌آميز پرده‌هايی سريع كه باعث شد از جا برخيزيم.

خواهرم هش‌دار داد: "آتش!"

"اين بايد زنگ خطر خنده‌داری باشه!"

در اين حين، سوی پنجره‌ها يورش برده بوديم.

در كوچه درست جلو خانه‌مان دسته يی از بچه‌ها را ديديم كه در وسط جمع‌شان يك شيپورچی ملبس به ردای سرخ كه جامه و شيپورش در نور آف‌تاب با جلال و شكوهی خاص می‌درخشيد، ايستاده بود. اين شخص ممتاز وقتی كه شيپور می‌زد، به تمام پنجره‌ها (به سمت بالا) نگاه می‌كرد. او صورتی آف‌تاب‌سوخته و يك سبيل بزرگ مجاری داشت. او به نواختن ديوانه‌وار شيپورش ادامه داد، در حالی كه آهنگ‌هايش را با انواع بداهه‌نوازی‌های اتفاقی هم‌راه كرده بود تا آن كه تمام پنجره‌های محله از تماشاچيان پر شد.

بعد او سازش را بر زمين و دست چپ‌اش را روی كمر گذاشت، به سبيل‌اش دستی كشيد و در حالی كه با دست راست دهانه‌ی اسب آرام را گرفته بود، يك سخن‌رانی ايراد كرد. آن‌طور كه گفت از آن‌جا رد می‌شد و تنها برای همين يك روز بود كه گروه‌اش با شهرت جهانی خاص خود در شهر توقف داشت. او بنا به درخواست مشتاقانه‌ی شهروندان بعد از ظهر آن روز يك برنامه‌ی جشن در چمن‌زار نزديك باتلاق اجرا می‌كرد. «اسب‌های تعليم‌ديده، حركات تعدلی ظريف و گراند پانتوميم جزء برنامه بود». ورودی بزرگ‌سالان بيست فنيگ بود و برای بچه‌ها ده فنيگ.

پس از اتمام اعلان و اطمينان از اين كه همه متوجه شده بودند، او يك سرود بسيار عالی ديگر با شيپورش زد و سواره دور شد كه البته توسط جمع بچه‌ها و ابر غليظی از غبار تعقيب شد.

خنده و هم‌كاری شادمانه‌يی كه ظاهر سوار سيرك بين‌مان به جريان انداخته بود، كمك بزرگی برای‌ام بود. من از فرصت استفاده كردم تا خلق و خوی كدرم را خنثا كرده در شادی و هيجانی ديگر شريك شوم. سريعا دو دختر را به برنامه‌ی شبان‌گاهی دعوت كردم. پس از كمی اعتراض، پدر به ما اجازه داد و هر سه تامان گردش‌كنان به چمن‌زار رفتيم تا نگاهی به برنامه بيندازيم.

دو مرد را مشغول درست كردن يك حصار گرد و طناب كشيدن دور ميدان ديديم. بعد آن‌ها شروع كردند به ساخت يك داربست بزرگ. در همان نزديكی روی پله‌های يك گاری سبز يك پيرزن چاق مشغول بافتن بود. يك سگ سفيد عروسكی كنار پايش دراز كشيده بود. همان‌طور كه نگاه می‌كرديم، سوار از شهر برگشت. اسب سفيد را پشت گاری بست، لباس‌های قرمز براق‌اش را كند و تنها با يك پيراهن كمك كرد تا داربست را صاف كنند.

آنا آمبرگ گفت: "طفلكی‌ها!" اما من گفتم كه چيز قابل ترحمی در خصوص‌شان نمی‌بينم. من به دفاع از سيرك‌بازها پرداختم و زنده‌گی آزاد و شاد كولی‌وارشان را بسيار تحسين كردم. گفتم هيچ چيز را بيش‌تر از اين نمی‌خواستم كه با آن‌‌ها بروم، بندبازی كنم و بعد از برنامه كاسه را دور بچرخانم. انا شادمانه خنديد: "خيلی دوست دارم اين صحنه رو ببينم!"

در اين وقت كلاه‌ام را به جای كاسه گرفتم و اداهای يك مرد در حال جمع‌آوری پول را در آوردم و با فروتنی اندك‌مبلغی برای كوتوله درخواست كردم. آنا دست‌اش را در جيب كرد، كمی گشت و بعد يك فنيگ در كلاه‌ام گذاشت. من تشكر كرده آن را داخل جيب جليقه‌ام انداختم.

بشاشيتی كه نگاه داشته بودم با نيرويی گيج‌كننده از سينه‌ام بيرون رفت. تمام آن روز مثل يك كودك با روحيه شده بودم. شايد آگاه بودن از بی‌ثباتی خودم دليل‌اش بود.

بعد از ظهر فريتز را با خودمان به برنامه برديم. حتا پيش از اين كه به آن‌جا برسيم، از شادی و لذت برانگيخته شده بوديم. در چمن‌زار جمعی بی‌هدف اين سو و آن سو می‌جنبيدند. بچه‌ها ساكت و شادمان گوشه‌يی ايستاده بودند، چشمان‌شان با اميدواری بزرگ شده بود. اين جانوران جوان (!) همه كس را اذيت می‌كردند و جلو ديگران توی سر و كله‌ی يك‌ديگر می‌زدند. تماشاچی‌ها زير درختان شاه‌بلوط نشستند و پاس‌بان كلاه‌به‌سر اين طرف و آن طرف می‌گشت. دور ميدان يك رديف صندلی چيده شده بود، در وسط ميدان يك داربست با چهار بازو و قوطی‌های روغن كه به آن‌ها متصل بود، قرار داشت. اين‌ها همه‌شان حالا روشن شده بود، جمعيت به هم فشرده‌تر شد، رديف صندلی‌ها آهسته پر شد و بالای ميدان سرهای بسياری بر شعله‌ی سرخ‌رنگ مشعل‌های نفت چراغ اشراف داشتند.

ما روی صندلی‌های تخته‌يی برای خودمان جا پيدا كرديم. يك ارگ دستی نواخته می‌شد. رئيس سيرك با يك اسب پونی سياه كوچك در وسط ميدان ظاهر شد. كوتوله با او وارد شد و صحبتی را آغاز كرد كه با سيلی‌هايی كه به صورت هم می‌زدند، قطع و وصل می‌شد. اين باعث تشويق فراوان شد. صحبت‌شان با سؤال اهانت‌آميز دلقك شروع شد. رئيس در حالی با يك سيلی جواب‌اش را می‌داد، گفت: "فكر می‌كنی من يك شترم؟" كه دلقك جواب داد: "نه قربان! من خيلی خوب فرق شما و شتر رو می‌دونم."

-          ئه، می‌دونی؟ خوب، فرق‌مون چيه؟

-          جناب رئيس سيرك! يه شتر می‌تونه يه هفته بدون نوشيدن كار كنه، اما شما می‌تونين يه هفته بدون كار كردن بنوشين."

يك سيلی ديگر و تشويق بيش‌تر. همان‌طور كه از دست اول بودن شوخی‌ها و ساده‌دلی تماشاچی‌ها خوش‌وقت بودم، خودم هم به هم‌راه ديگران می‌خنديدم.

پونی می‌جهيد، از روی نيم‌كت می‌پريد، تا دوازده كه می‌شمردند آهسته روی زمين دراز می‌كشيد. بعد نوبت يك سگ عروسكی بود كه از لای حلقه‌ها می‌پريد، روی دو پا می‌رقصيد و تمرين حركات نظامی می‌كرد و بين برنامه‌ها مرتب ظاهر می‌شد. بعد نوبت يك بز شد، حيوانی بسيار زيبا كه روی صندلی حالت تعادلی می‌گرفت.

عاقبت از دلقك پرسيدند كه آيا تنها كاری كه می‌توانست انجام دهد دور گشتن و شوخی كردن بود. در اين‌جا او سريع لباس گشاد كوتوله‌يی‌اش را زمين انداخت، با شورت و زيرپوش قرمز ظاهر شد و از طناب مرتفع بالا رفت. او شخص خوش‌تيپی بود و حركات‌اش را به زيبايی انجام می‌داد، اما حتا اگر كارش را انجام نمی‌داد، ديدن هيأت قرمز رنگ‌اش كه در شعله‌های مشعل‌ها كه آن بالا زير آسمان شبان‌گاهی آبی رنگ می‌درخشيد، زيبا بود.

از آن‌جا كه برنامه بيش از آن‌چه برنامه‌ريزی شده بود، طول كشيده بود، پانتوميم حذف شد. ما هم بيش‌تر از ساعت معمول بيرون مانده بوديم و فورا به خانه بازگشتيم.

در طول برنامه با هم يك گپ زنده‌دلانه زديم. من كنار آنا آمبرگ نشسته بودم و از آن‌جا كه كاری جز صحبت‌های اتفاقی با يك‌أيگر نداشتيم، من شاهد حضور نزديك و گرم‌اش بودم و حالا در راه خانه دل‌ام به يادش می‌تپيد.

چون برای مدتی طولانی بدون آن كه خواب‌ام ببرد روی تخت دراز كشيده بودم، وقت كافی داشتم در باره‌ی آن فكر كنم و حينی كه مشغول اين كار بودم با ناراحتی و خجالت متوجه بی‌وفايی‌ام شدم. چه‌طور توانسته بودم به اين سرعت هلن كرز زيبا را فراموش كنم؟ اما با كمك چند استدلال پيچيده در آن شب و روزهای بعد توانستم به زيبايی مسأله را تمام و تناقض‌های ظاهری را به نفع رضايت خاطر خودم حل كنم.

آن شب پيش از آن كه عاقبت خواب‌ام ببرد، چراغ را دو باره روشن كردم و سكه‌ی يك فنيگی را كه آنا آمبرگ به من داده بود در جيب جليقه‌ام پيدا كردم و با عزتی خاص بررسی‌اش كردم. زمان‌اش را 1887 تخمين زدم، به زبان ديگر هم‌سن خوم بود. من آن را در كاغذ سپيد پيچيدم و با حروف بزرگ نشانه‌گذاری‌اش كردم: «آ. آ.» و تاريخ روز. آن را در داخلی‌ترين جيب كيف پول‌ام به عنوان يك سكه‌ی شانس‌آور جای‌گذاری كردم.

 

ادامه دارد ...

 

Ç