|
|
|
|
||||||||||||||
|
اجنهيی میگفت! شايان الهامی
طعم شور پاهای يک پتياره! پيرزالیست که اوراد را میخواند و با اجنه عشقبازی میکند. «بوی گس اتاق يک پسر نوجوان!» انکارهی طعم شراب در سالوسخانهی رياورزی. يادش بهخير زمانی را که در خائوس گذرانديم با سرورمان! چه نکبتیست در دنيا! چه بیچاره هستيم که با شنيدن قانون بهناچار ظاهر میشويم برای عشقبازی با اين عجوزهی جادوگر پتياره!
آه!
مفيستو ... سمالتنتا بر عذبت المظافر؟ ترجبختی فی امتبير ان تبرا
سرپيانی؟ سالها پيش پسرعمويی داشتم که ادعای غيرت و شجاعت داشت با سری نترس و تراشيده. يک روز سه چهار نفر از کودکان فاميل را جمع کرد و گفت: "میدونين چهجوری میشه جن ظاهر کرد؟" رعشهيی در ميان ما گذشت با پوزخندهايی از انکار. "نه، به مولا راس میگم! دیروز رفته بودم تو اتاق آقا." آقا پدربزرگ همهی ما بود. "او بشم گفت اگه چل بار سورهی جن بخونی، يه جن ظاهر میشه. من هم دیروز تو مطبخ چل بار خوندم." توی مطبخ رفتن جرأتی میخواست هزار بار بيشتر از دست زدن به وافور و ترياک دايی. آشپزخانهيی قديمی بود با يکی دو تنور عميق و چندين ديگ قديمی، قديمیتر از خود پدربزرگ. از زمان زلزلهی وحشتناکی که در حافظهی بزرگترهايمان ثبت بود، هيچ چراغی در آن روشن نشده و کسی به آنجا پا نگذاشته بود. بوی نمورش تا فيها خالدون آدم نفوذ میکرد. توی مطبخ رفتن را میشد کمی باور کرد، اما اينکه توی مطبخ چهل بار سورهی جن بخوانی، تمام پوزخندها را خشک کرد و انکارها را به ترسی سفيد تبديل کرد. آنقدر ترس به جمع دويد که فرصت نشد پسرعمو از شجاعت به خودش غرور ببندد. کسی از لجبازها، خورده تف دهاناش را بلعيد و پرسيد: "آمد؟" پسرعمو جواب داد: "آمد. اول دود آمد. کمکم سرش ظاهر شد. هزارتا خال داشت. نصف بدناش هم آمد. شاشيدم خودم." و لکهی زرد روی شلوارش را به ما نشان داد. محال بود پسرعمو با اين همه ادعا، به کسی نشان دهد که شلوارش را خيس کرده. اين خود دليل بیبهانهيی بود بر راست بودن حرفاش. لجباز آمد که مسخره کند، اما کنجکاوی اماناش را بريده بود: "باهات حرف هم زد؟" چشمهای کوچک ما در کاسه میلرزيد. - تا چشاش افتاد به تبرزين، ترسيد. فرار کرد. - خوب دوباره میخوندی! - نه! فايده نداره. فقط يه بار میآن. اگه بترسن ديگه نمیآن. نمیشه باشون دوس شد.
عمهی
ترشيدهيی داشتيم که منفور همه بود. عشقاش اين بود که بازیهای ما را
به هم بزند. اين بار هم آمد: "چَلَپَر آمدهها! مگه نگفتم بشِتان که
اينجا بازی نکنين؟ آقا خوابيده. اِی مولا به کمرتان بزنه ..." و
دويديم و تيلههامان را برداشتيم و به کوچه رفتيم. زندهگی چهقدر بالا و پايين دارد! پدربزرگ هنوز زنده است. دايی در آتشسوزی خانهاش مرد. گفتند پای بس خواباش برده است. پسرعمو در يک درگيری کسی را کشت و الان ده پانزده سال است از دادگاه به زندان و از زندان به دادگاه میآيد و میرود و هنوز حکماش صادر نشده است. عمه را میگويند ديوانه شده است و در شب اول و وسط و آخر ماه کاغذهايی را به دست میگيرد و به مطبخ میرود. میگويند شبها از خوشی جيغ میزند.
|
|