|
|
|
|
||||||||||||||
|
نقابی بر يك چهره: بازآفرينی يك فاجعه يادداشتی بر فيلم «بازآفرينی يك فاجعه» كاوه احمدی علیآبادی
نفرت و كينهی به جای مانده از جنگ همچنان در خاطرههاست و با زندهگی بسياری از داغديدهگان عجين شده است، همچنان كه در فيلم «بازآفرينی يك فاجعه»، اسلحهيی (به عنوان نشانهی كينه) که در دستان ملاعمر، چريك افغانیست، با اوست و رهايش نمیكند. ولی به چه قيمتی؟ عايشه، همسر ملاعمر، اولين كسیست كه با اين بیتوجهی مواجه است و از اين رو خطاب به او میگويد: "تو انگار اون اسلحه رو بيشتر از همه دوست داری، حتا بيشتر از خدات!" كابوس مردهگان بر زندهگی سردار راشد سايه افكنده است و او را وادار میسازد تا با نزول تجديد خاطرات ناگوار جنگ مواجه شود. عايشه به دليل آن كه بيش از ديگران به ملاعمر نزديك است، نخستين كسیست كه تفاوت شعارهای ملاعمر را با واقعيات زندهگی وی به خوبی میداند. انتقام و تنبيه گناهكاران از جمله حقوق مسلم هر انسانیست كه عزيزان خود را به ناحق از دست میدهد، اما نكتهيی كه نبايد فراموش كنند، عدم بازآفرينی سناريويیست كه میتواند به تكرار چنان وقايع جانكاهی منجر شود. ملاعمر بدون آن كه خود بداند به بازآفرينی رنج و غم فاجعهيی میپردازد كه میپندارد از آن متنفر است! آری، ما در بسياری از موارد بدون آن كه خود بدانيم، فرمانبرداران چشم و گوش بستهی نيروهايی هستيم كه از آنها منزجريم! ملاعمر دارای فرزندی به نام علیست كه نمايندهی نسلی جوان از كشور اوست كه چه او يا ديگران بپسندند چه نپسندند، همچون هر نسل ديگری در نوع نگاه، تجربه، تفكر، آرمان، رفتار و حتا منطقاش، تفاوتهايی محسوسی با نسل پيش از خود دارد. حتا بدون اين كه كسی در چنين تمايزی مسؤول و مقصر باشد، با گذشت زمان، تغييرات اجتنابناپذير و ژرفی در واقعيتی رخ داده كه ما آنها را ثابت میپنداشتيم و همان برای دليل چنين تمايز و شكافی كافیست – همان كه از ديدهگان بسياری از ما پنهان مانده است! علاوه بر آن، تفاوتهای موجود بين نسل ملاعمر و نسل فرزندش به حدیست كه نوعی شكاف را از سطح ايده گرفته تا رفتار پديد آورده است، از طرز تفكر و علائق، سلايق و نحوهی زندهگی گرفته تا شيوهی گزينش و ارتباط با همسر. هنگامی كه عبدالرحمان، مجاهد و همرزم ملاعمر، كه او نيز نمايندهی يك نسل بالاتر از علیست، با فرزندش حسن از آينده سخن میگويد، حسن با تمسخر میپرسد: "نه بابا! شما مگه میدونين آينده اصلا چی هست، يا فقط عاشق گذشتهيی هستين كه براتون تعريف كردن؟» اين شكاف به آنها محدود نمیشود و بين همسر عبدالرحمان، زينب، و فاطمه، همسر برگزيدهی حسن، نيز موج میزند. هنگامی كه زينب حاضر نيست به همراه فاطمه به منزل يكی از دوستان حسن بروند، فاطمه فهميده و میگويد: "چيه از لباسهام خجالت میكشی؟ نمیخوای وقتی تو خونه چادرمو از سرم در آوردم، ببينن كه تو چه عروس قرطی و جاهلی داری، نه؟" و هنگامی كه به تمسخر به زينب میگويد: "خانم! تو را خدا منو به كنيزی خود قبول كنيد،" در حقيقت به تمسخر ايدهآلهای نسلی میپردازد كه زينب به آن تعلق دارد و نوع نگاه او بسيار با آن فاصله دارد. بد نيست برای درک آن، هر چه بيشتر به فيلمنامه نزدک شويم و ريز ديالوگها را بررسی کنيم. جايی که پای تقصير به ميان كشيده میشود و آن را به نام كسی مینويسند كه فرزند را پرورانده و نقشی اساسی در تربيتاش داشته است! اين تأويل همان گلايهيیست كه عايشه خطاب به ملاعمر میگويد: "مجاهد غنائم جنگو اينجوری عادلانه تقسيم میكنن؟ افتخار مجاهدی مال تو و كهنهشوری، سركوفت خوردن و مثل جغد تو خونه زندهگی كردن مال من؟ خدا پدر همون كافرا رو بيامرزه كه وقتی غذای سازمان ملل رو تقسيم میكنن، بين كسی فرق قائل نمیشن و زن و مرد براشون نداره! حالا هم كه مجاهد تهمت كوتاهی تو پرورش فرزندو به عنوان نشون افتخار به من داده!" اما ملاعمر كه تنها حواساش پيش همان واژهی كافرهاست و چيز ديگری را نمیشنود، به سرعت جواب میدهد: "شما حق ندارين از غذای اونا بخورين! كثيفه، حرامه و ذبح اسلامی نمیشه، يعنی خودت اينا رو نمیفهمی!" عايشه پاسخ میدهد: "حق هم دارين! اين قدر واسه مردمتون بركت آوردين كه میتونين سربلند از اين دستورات هم بدين! پاشو برو بيرون ببين مردم چه وضع فلاكتباری دارن، از نداری و بدبختی حتا حاضرن مدفوعشونو بخورن، اون وقت ذبحو واسه من پيرهن عثمون نكن!" ملاعمر كه به شدت برافروخته شده يك دست پشتی محكم به دهان عايشه میزند و میگويد: "يك بار ديگه از اين حرفا بزنی، اول به صلابهت میبندم، بعدم سه طلاقهت میكنم." عايشه كه چادر خود را به روی صورتاش گرفته تا ملاعمر اشكهايش را نبيند، ته دلاش میگويد: "خوب شد خلاصه! حرفی رو كه سالها تو دلام مونده بود زدم، كتك خوردن از شوهرم كه جريمهی هميشهگیمونه و بهاش عادت كرديم." اما ملاعمر تنها چريك عرصهی جنگ نيست و مبارزان ديگری كه همرزم اويند، واكنشهای متفاوتی در برخورد با ديگران و مسائلی كه با آن مواجهاند، دارند. برخی خود را سربازی میدانند كه تنها مجاز به اطاعت از دستورات فرمانده است و برخی ديگر، همچون عبدالرحمان، پذيرای شنيدن سخنان و باورهای ديگران و نسلیست كه كمتجربهتر از اويند و حتا قبول كردن هر چه كه پس از گفتوگوشان درست يا ضروری ارزيابی شود و در صورت لزوم تغيير خويشتن و همراه شدن با آناند. عبدالرحمان و فرزندان و همسران او و ملاعمر و ساير مجاهدان كه اكنون در پی جنگ و انتقام نيستند، آيا به معنای آن است كه ايشان زخمهای كهنه را فراموش كردهاند؟ بازآفرينی يك فاجعه نشان میدهد، هرگز! واكنش كنونی آنها را شايد بتوان با اين جمله نلسون ماندلا تشريح كرد: "بخشيدم، ولی هرگز فراموش نمیكنم." آنها بر اين باورند كه اكنون زمانیست كه زندهگان را نيز بايد دريافت و ياد و راه زندهگی تنها با محكوم و مجازات كردن برخی از زندهگان دنبال نمیشود. علی نمايندهی نسلیست كه در دوران پس از خروج روسها به دنيا آمده و در كنار مجاهدان و با نحوهی تربيت آنها پرورش يافته و خميرمايهاش در جامعهی ساختهی آنها شكل گرفته است. او به دنبال آن دنيای ديگر است. دنيايی كه شايد بتوان آنچه را كه در زادگاهاش نديده، در آنجا بيابد. او در جستوجوی زندهگی در دنيای ديگر است، نه بدان سبب كه زرق و برق آن دنيا، چشماناش را كور كرده است، بلكه بدين جهت كه ملاعمر و تفكراتاش در دنيای خودساختهی آنها، يك زندهگی سوخته را برایاش به جای گذاردهاند، همچون همان مدرسهی سوختهيی كه ملاعمر، علی را به آن واگذارد! بسياری از نسل علی حتا ممكن است، همانگونه كه عبدالرحمان پيشبينی میكند، با ديدن آن سرزمين ديگر دوباره به كشورشان بازگردند، ولی آن بازگشت انتخاب آنان نخواهد بود، بلكه تنها از روی ناچاریست. اما مكتبخانهی سوخته صاحبخانهی كهنسالی نيز دارد، مردی كه كر و لال به نظر میرسد. او نمايندهی همان مردم عامی و بومی سرزمينی هست كه خود را ناگزير به زندهگی در مدرسه سوخته میبينند و به آنچه در سرزمينشان اتفاق میافتد، اهميتی نمیدهند و اميدی به گفت و شنود و تحولات آن ندارند. آنان آنقدر در تاريخ اين سرزمين سناريوهايی تكراری ديدهاند كه هيچ چيز را به نفعشان تغيير نداده است، پس بیتفاوتی را در روح خود حك كرده و نگفتن و نشنيدن را برگزيدهاند! اما علی و حسن نمايندهگان نسل جوانی هستند كه خودشان را ملزم به خاموشی نمیبينند، چرا كه آن را به قيمت تباه شدن تمامی زندهگیشان میبينند. چنين زندانی را علی و حسن برای خود برنگزيدهاند، بلكه نسل ملاعمر و عبدالرحمان به آنان تحميل كردهاند. همچون همان دست پشتیيی كه ملاعمر به عايشه میزند. علی، حسن و عايشه به خاطر زندهگیشان كه متعلق به خود آنهاست ناگزير به رودررو شدن با پدران و نسل آنها هستند. چيزی كه نسل ملاعمر بدان توجهای ندارد و هر آنچه را كه میپسندد، میخواهد به هر قيمتی به نسل پس از خود تجويز كند. ملاعمر بر اين باور است كه او در راه چيزی كه مصلحت زن و فرزندش میداند، خود را قربانی سازد تا اگر میميرند با غيرت و افتخار بميرند. آيا آنها چيزی بيش از آن میخواهند؟ ولی نسل علی و حسن میبيند كه پدرانشان، خويشتن و زندهگی آنها را قربانی میسازند. نسل ملاعمر توجه ندارد چيزی را كه نسل علی میطلبد، «قربانی» نيست، بلكه «زندهگی»ست. حتا اگر نسل ملاعمر روزی به تجديد نظر در رفتارشان متقاعد شده و برخی از اشتباهات خويش را بپذيرد، نسل علی نمیتواند تمامی جوانی از دست رفتهی خود را به اميد يك «معذرت میخواهم، من اشتباه كردم» معاوضه كند. اين زندهگی آنهاست نه امثال ملاعمر و خودشان نيز بايد برای گزينش کم و کيف آن تصميم بگيرند. از اين روست كه راه سرزمينی ديگر را در پيش میگيرد تا شايد چيزی را كه در سرزمين پدریاش به دست نياورده است، در آنجا بيابد. ولی او در آن سرزمين نيز شخصی موفق نخواهد بود، چرا كه آنقدر توسط اطرافياناش امر و نهی شده و تماشاچی باقی مانده است كه ايدههايش بسيار از واقعيت موجود فاصله گرفته است (دليل عدم موفقيت كسانی كه پس از نوجوانی به خارج از كشور میروند). هنگامی كه عبدالرحمان از زن گرفتن حسن و انتخاب فاطمه گلايه میكند، دقيقا بر اين منطق بريده از واقعيت نسل حسن انگشت میگذارد. حسن بدون اين كه خود بداند همچون نسل پدرش يك آرمانگرای تمامعيار است، ولی در جهت عكس او. به بيان ديگر، نسل علی زير دست نسل ملاعمر، با منطق بريده از واقعيت پرورش میيابد، ولی با واژههايی درست ضد آن! آنها هنگامی كه در كنار يكديگرند، به اين نتيجهی قطعی میرسند كه از زمين تا آسمان با يكديگر تفاوت دارند و كوچكترين تفاهمی با يكديگر ندارند، از اين رو هر يك بايد به دنبال زندهگی مناسب خود برود. اما كافیست تا نسل علی به دنيای خارج از سرزمين خود پا بگذارد و نه با نگاه يك توريست، بلكه با تجربهی زندهگی در آنجا مواجه شود. خواهد ديد كه تا چه حد با نسل پدرش در وطنشان نقاط مشترك (حتا مذهبی با غيرمذهبیشان) داشته و خود نمیدانسته است! او همچون پدرش از واقعيت بريده بود و آنان فقط در مورد تعدادی واژه در زبانشان اختلاف داشتند. آری، تا همين حد سطحی! تلاشهای او برای تطبيق دادناش با آنچه كه درست میداند و در دنيای جديد موجوديت دارد، منتهی به شكست است. آخر اكنون برای تغيير خيلی دير شده است و او آرمانگرايی را ملكهی وجودش ساخته است! او حالا «خود» بخشی از مشكل شده است! پس او اگر به وطناش مراجعت نكند، در آنجا غريبهيیست كه مدام از زندهگی كنونیاش در آنجا (كه روزی آن را بهشت موعود تصور میكرد) گله كرده همچون شيدايی نغمهی «وطن، وطن» سر میدهد. نمايشی كه وقتی در وطناش بود درست عكس آن را برگزار میكرد! هزارهی سوم برای دنيايی آغاز شده است كه عقلمداری را نه تنها در ساختار جامعه خود نهادينه كرده است، بلكه در اذهان افرادش مدام بازآفرينی كرده و ظرفيت هضم و جذب منطقی را، كه نه تنها متفاوت با خود، بلكه حتا متناقض با خود است، افزونتر و عميقتر میسازد. اما نه برای جامعهيی كه نه تنها مخالفان، بلكه حتا موافقان مدام در حال حذف يكديگرند! چنين جامعهيی با امواج پيش از آن مواجه است. همچون هر موجی كه حتا پس از نابودی منبعاش میتواند به وجود انعكاس يافته خود ادامه دهد. اما علت چنين شكستی چيست؟ «بازآفرينی يك فاجعه» نشان میدهد يكی از علل آن، نحوهی كنش و واكنش نسلها به يكديگر است. نسل ملاعمر اجازهی تجربهی واقعيت را به نسل تربيت شده در زير دستاش نداده است و آنقدر به تكرار رجزخوانیهای خود پرداخته است و محكوم كرده، تنبيه ساخته، بسته، به زندان انداخته و از مرگ سخن گفته است، كه نسل علی برای زندهگی به ناچار به جستوجوی دنيای ديگری رفته است كه درضد دنيای نسل پدرش باشد. پس اگر زندهگی را در هيچ كجای اين سرزمين نيافته، حتما در همان دنيايیست كه پدرش آن را محكوم میكند. اما منطق او چون نه با تجربه كردن، بلكه با منع شدن پرورش يافته است، سرزمين موعودش را نيز تنها میتوان در ذهناش يافت، نه هيچ كجای ديگر. اما زينب كه طی جنگ بيشترين بار مسؤوليت پرورش فرزند بر عهدهاش بوده است، نخستين كسیست كه پس از جنگ، برای نجات فرزندش از سرزمين سوخته میشتابد. حتا به بهای به خطر افكندن خويشتن. علی، ملاعمر و عبدالرحمان پس از آن كه به جستوجوی عايشه، زينب، حسن و فاطمه میگردند، نااميد شده با اين باور يأسانگيز مواجه میشوند كه آنها به دست راهزنان ربوده شده يا كشته شدهاند. علی میبيند كه مادر و ساير نزديكاناش برای نجات وی كشته شدهاند و همهی اينها به خاطر بیفكریهای پدرش است. پس به سوی او حملهور میشود تا انتقام عزيزاناش را از كسی بگيرد كه اين بار كافرها نيستند، بلكه ملاعمر مجاهد است! در چنين موقعيتیست كه تماشاچی تصور میكند ملاعمر هيچ حرفی برای گفتن ندارد، ولی اشتباه میكند. او آن قدر وقيح است كه حتا حاضر نيست، لحظهيی برای آنچه بر سر ديگران آورده قضاوت شود، درحالی كه ديگران را در مورد زندهگی خصوصیشان قضاوت كه هيچ، محكوم كرده حتا میكشد! او بسيار حقيرتر از آن است كه شجاعت روبهرو شدن با وجدان خود را داشته باشد، وگرنه همانگونه كه علی به او حملهور میشد و همان طور كه خود میخواست كافران و مجاهدان مخالف با خود را بكشد، اكنون او بايد به خود حملهور شود! چرا كه اگر كشتن بیگناهان جرم است و بنا بر باور ملاعمر، كافران چنين جنايتی را در حق مردمی از سرزمينی ديگر مرتكب شده است، اكنون ملاعمر، خود ميوهی ممنوعه آن را خورده و عزيزان خويش را با اسلحههای بیفكری و لجاجت به قتل رسانده است! معركهيی كه او روز تولد علی بر پا كرد و آن را به او هديه داد! شايد اگر ملاعمر مرگ عزيزاناش را يک حادثه میديد که سهوا مرتکب شده، میتوانستيم او را انسان ناتوانی تأويل کنيم که به اشتباه و ناخواسته رخدادهايی را پيش آورده که به چنان فاجعهيی برای اعضای خانوادهاش منتهی شده است، ولی او را نمیتوان بخشيد وقتی که آن را نيز با توجيه به گردن ديگران میاندازد. در آن گير و دار، آنها در اوج ناباوری، نيروهای سازمان ملل، يعنی همان كافران را میبينند كه زينب، حسن، عايشه و فاطمه را به سلامت تحويلشان میدهند. ملاعمر كه اسلحه را برای شليك به نيروهای خارجی نشانه رفته است، با ديدن آنها مات و مبهوت شده و خشكاش میزند! اكنون عرصهی امتحانی برای او و عبدالرحمان مهياست. آنها دشمنی را كه از آن متنفرند، نجاتدهندهی عزيزانی میبينند كه ملاعمر نزديك بود قربانیشان سازد! اين برای ملاعمر آنقدر گران است كه حتا جرأت روبهرو شدن با آن را ندارد. او را با غرور و حماقتاش تنها میگذاريم، ولی عبدالرحمان هنوز شانس مواجهه با وجداناش را دارد. طفره رفتن او نه تنها مشكلی را حل نمیكند، بلكه میتواند بر اشتباهاتاش بيفزايد. اكنون دشمن او ديگر چيزی در بيرون نيست تا مبارزه با آن با اسلحه مقدور باشد. او با احساسات متناقضی در درون خود مواجه است كه اگر هر يك را ناديده بگيرد، بخشی از حقيقت را قربانی كرده است. امتحانی كه اثبات میكند آيا از اين پس او صادقانه و در مواجههی صميمانه با وجداناش برای اجرای عدالت مبارزه میكند يا آن را با تعصبی ناآگاهانه اشتباه گرفته است و يا چون دنكيشوت به دنبال عرصهيی برای اثبات پهلوانی خويش است كه البته برخلاف دنكيشوت، پهلوانبازیهای او خندهدار نيست، بلكه میتواند به فاجعهيی منتهی شود! نياز نيست تا چنان چيزی را به ديگران بقبولاند، بلكه كافیست كه تنها آن را برای وجدان خود به ثبوت برساند. عبدالرحمان از اين امتحان سربلند بيرون میآيد. او همان گونه كه قربانی كردن هموطنانشان را توسط خارجيان میبيند، نجات عزيزانشان را نيز با دستان آنها میبيند و اثبات میكند كه ضديت گذشتهاش با آنها، چيزی فراتر از تعصبی كوركورانه بوده است. آيا چريكهای ديگری نيز كه در شرايط عبدالرحمان قرار گيرند، چنان خواهند كرد يا آن به بهای گزاف قربانی كردن مردم سرزمينشان خواهد انجاميد؟ چريكها آمادهاند تا جانشان را در راه آرمانشان فدا كنند، چيزی كه طی جنگ نيز از آن دريغ نكرده بودند، از همان روی برای آتش گشودن بر دشمن میشتافتند. ولی اين بار بحث بر سر جان آنها نيست، كه عرصهی امتحان بزرگتریست، اكنون مسأله بر سر جان عزيزانی از آنهاست كه جلو تانك و تيربار آنان نشستهاند. آيا آنها عاقبت آتش خواهند گشود يا منصرف میگردند؟ هيچكس نمیداند! ولی يك چيز مسلم است، اگر آنها اين بار شليك كنند، پيش از آن بايد از روی عزيزانشان بگذرد! همان كاری كه اكنون در عصر مدرن حتا دشمنانشان نيز با آنان نمیكنند!
|
|