سال پنجم

دوازده آذر 1385

 

 

صفحاتی هميشه‌گی

از روزهای گذشته

طبقات

هم‌راهان

درباره‌ی دوهفته‌نامه

 

 

 

شادی بيان

هم‌راه با او / آثار پيشين

و

shadi.bayan

[@] gmail [.] com

 

 

 

نامه‌رسان

info [@] forough [.] net

 

 

© 1381 تا 1385

برداشت مطلب از «فروغ» به شرط ذكر مأخذ، نام صاحب اثر و اعلام نشانی مجله مانعی ندارد.

 

مثل آب برای شكلات

شادی بيان

مادربزرگ‌ام نظريه‌ی بسيار جالبی داشت. می‌گفت هر يک از ما با يک قوطی کبريت در وجودمان متولد می‌شويم، اما خودمان قادر نيستيم کبريت‌ها را روشن کنيم. برای اين کار محتاج اکسيژن و شمع هستيم. در اين مورد، به عنوان مثال اکسيژن از نفس کسی می‌آيد که دوست‌اش داريم. شمع هم می‌تواند هر نوع موسيقی، نوازش، کلام يا صدايی باشد که يکی از چوب کبريت‌ها را مشتعل کند. برای لحظه‌يی از فشار احساسات گيج می‌شويم و گرمای مطبوعی وجودمان را در بر می‌گيرد که با مرور زمان فروکش می‌کند، تا انفجار تازه‌يی جای‌گزين آن شود. هر آدمی بايد به اين کشف و شهود برسد که چه عاملی آتش درون‌اش را پيوسته شعله‌ور نگه می‌دارد و از آن‌جا که يکی از عوامل آتش‌زا همان سوختی‌ست که به وجودمان می‌رسد، انفجار تنها هنگامی ايجاد می‌شود که سوخت موجود باشد. خلاصه‌ی کلام، آن آتش غذای روح است. اگر کسی به موقع درنيابد که چه چيزی آتش درون را شعله‌ور می‌کند، قوطی کبريت وجودش نم برمی‌دارد و هيچ يک از چوب کبريت‌هايش هيچ وقت روشن نمی‌شود. اگر چنين شود، روح از جسم می‌گريزد و در ميان تيره‌ترين سياهی‌ها سرگردان می‌شود. بی‌هوده می‌کوشد برای سير کردن خود غذايی بيابد، غافل از اين که تنها، جسمی که سرد و بی‌دفاع برجا گذاشته است، قادر بوده غذا تهيه کند. همين و بس! به همين دليل بايد از افرادی که نفسی سرد و افسرده دارند، پرهيز کنيم. حتا حضورشان هم می‌تواند شعله‌ورترين آتش‌ها را خاموش کند. بعدش هم معلوم است چه می‌شود. با فاصله گرفتن از اين جور آدم‌ها آسان‌تر می‌توانيم آتش درون جان‌مان را از فرو مردن محافظت کنيم. راه‌های زيادی برای خشک کردن يک قوطی کبريت نم‌کشيده وجود دارد، اما اول بايد ايمان بياوريم که راه علاجی هست.

شايسته بود اين نوشته به جای نظريه‌ی جالب مادر بزرگِ «جان براون» با دستور تهيه‌ی يک غذا آغاز می‌شد. به پی‌روی از سنتِ شيرينِ نويسنده که هر فصل کتاب را با دستور طبخ يک غذای مکزيکی آغاز می‌کند: دلمه‌ی فلفل چيلی با سس گردو، خوراک لوبيا با فلفل به سبک تزکوکانا، کرم فريتزر، شکلات و نان روز سه پادشاه، پيراشکی قالبی با خامه، سوپ دم گاو، سوسيس به سبک شمالی، خوراک بلدرچين، قيمه بوقلمون با بادام و دانه‌ی کنجد، کيک عروسی، و بالاخره رولت کريسمس:

مواد لازم:

يک قوطی ساردين

نصف لوله کالباس

آويشن

يک قوطی کنسرو فلفل سبز ريز

ده عدد نان سفيد

 

طرز تهيه:

پياز را ريز خرد کنيد. برای اين که به وقت خرد کردن آن اشک‌تان سرازير نشود، توصيه می‌کنم يک تکه از آن را بگذاريد روی سرتان. بدی‌اش اين است که هنوز دست به کار نشده، چشمه‌ی اشک می‌جوشد و راه می‌افتد و ديگر هيچ چيز جلودارش نيست. نمی‌دانم اين گرفتاری برای شما پيش آمده است يا نه، اما من يکی بايد اعتراف کنم که بارها اين بلا سرم آمده. ماما می‌گفت علت‌اش حساسيت شديد من به پياز است. درست مثل خاله بزرگه‌ام «تيتا».

«تيتا» دختری‌ست که پيش از وقت مقرر قدم به عرصه‌ی هستی می‌گذارد. آن هم درست روی ميز آشپزخانه، وسط دود و دم ِ سوپ رشته و بو و برگ آويشن و برگ بو و گشنيز و شير جوشان و سير و صد البته پياز و هنوز قدم به دنيا گذاشته و نگذاشته رودی از اشک‌هايش از لبه‌ی ميز سرازير می‌شود. آن قدر که به اندازه‌ی يک گونی پنج کيلويی نمک از آن در می‌آيد.

و از برکت همين تولد غيرعادی‌ست که انس و الفتی غريب با آش‌پزخانه به هم می‌زند و از آن روز به بعد آن‌جا قلم‌رو او می‌شود. حتا پس از آن که در دام عشق «پدرو مارکز» گرفتار می‌شود.

وقتی پدرو به همراه پدر محترم‌اش برای خواست‌گاری تيتا می‌آيند، «ماما اِلنا» می‌گويد که بنا به سنت اجدادی‌شان، کوچک‌ترين دختر خانواده تا وقتی مادرش زنده است، وظيفه‌ی پرستاری او را داشته حق ازدواج ندارد و به پدرو پيش‌نهاد می‌دهد که به جای ازدواج با تيتا با دختر بزرگ‌ترش «روسورا» ازدواج کند. پدرو بی‌درنگ می‌پذيرد، زيرا اگر نتواند هيچ وقت با تيتا ازدواج کند، پس اين تنها راهی‌ست که می‌تواند آن‌چه را که از ته دل آرزويش را داشته، به‌دست آورد: «خوش‌بختی بودن در کنار او».

تيتا زير نظر «ناچا» در هنر آش‌پزی از مهارت خارق‌العاده‌يی برخوردار شده است. برای همين اين مسؤوليت بعد از مرگ او بر عهده‌ی تيتا گذارده می‌شود. بخش باورنکردنی ماجرا اين است که احساساتی که در هنگام پخت و پز در دل دارد، روی مزه غذاهايش تأثير می‌گذارد و به کسانی که آن‌ها را می‌خورند نيز منتقل می‌شود.

حاضران لحظه‌يی پس از فرو دادن اولين برش کيک عروسی پدرو و روسورا، همه‌گی زاری‌کنان در موج بزرگ شور آب اشک غرق شده بودند. حتا پدرو که در حالت عادی مردی خوددار بود، نمی‌توانست جلو ريزش اشک‌اش را بگيرد. ماما النا که در مرگ شوهرش حتا يک قطره هم اشک نريخته بود، حالا بی‌صدا گريه می‌کرد، اما اين گريه و زاری تازه اول کار بود. اولين نشانه‌های يک نوع مسموميت ناشناخته که با عارضه‌ی شديد دل‌پيچه و اسهال و استفراغ همراه بود، گريبان همه‌ی مهمانان را گرفت. همه‌گی دسته‌جمعی برای عشقی ناکام زار می‌زدند و با دل‌پيچه و تهوع به دست‌شويی‌ها می‌دويدند. همه‌ی کسانی که آن‌جا بودند تا آخرين نفر به اين طلسم گرفتار آمدند. تنها يک نفر از اين بلبشو جان سالم به در برد: کيک اثری روی تيتا نگذاشته بود.

رئاليسم جادويی، همان طور که از اسم‌اش برمی‌آيد، رئاليسمی‌ست که يک حالت جادويی دارد، يعنی واقعيتی که يک حالت شگفت‌انگيز پيدا می‌کند و از سيطره‌ی‌ عقل و منطق خارج می‌شود. تأکيد اين سبک بر افسانه‌ها و اسطوره‌ها در بستر واقع‌گرايی‌ست. بعضی اتفاقات و حوادث به گونه‌يی رؤيايی جلوه می‌کنند، اما زمينه‌ی داستان و شرايط اجتماعی واقعی‌ست. اين استحاله را به شيوه‌های مختلفی می‌شود ايجاد کرد و طبيعی‌ست که تخيل نقش بسيار بزرگی در اين ميان بازی می‌کند. عناصری چون اسطوره، خرافات، پوچی، زبان شاعرانه، و پديده‌هايی که هر چند طبيعی هستند اما در ذات خود شگفت‌انگيز و مرموزند، مثل رؤياها، تأثير زيادی در ترسيم فضای رئاليسم جادويی دارند.

از ميان رمان‌هايی مشهوری که ما می‌شناسيم می‌توان به «محاکمه»ی کافکا، «مرشد و مارگريتا»ی ميخائيل بولگاکف، «شبی از شب‌های زمستان» کالوينو و «صد سال تنهايی» گابريل گارسيا مارکز، که يکی از نمونه‌های درخشان رئاليسم جادويی‌ست، اشاره کرد و از نويسنده‌گانی چون ايزابل آلنده، کارلوس فوئنتس، خوليو کورتاسار و خورخه لوئيس بورخس نام برد.

بعضی از خواننده‌گان کتاب‌های نام‌برده، تصور می‌کنند که رئاليسم جادويی فقط به شرح زنده‌گی‌هايی می‌پردازد که هنوز متمدن نشده‌اند و مخصوص ذهن‌هايی‌ست که هنوز با دانش و تفکر منطقی آشنا نيستند، اما حقيقت اين است که رئاليسم جادويی در هر فضا و مکانی می‌تواند متولد شود. و از آن‌جا که فراوان‌ترين و بعضی از به‌ترين نمونه‌های رئاليسم جادويی در کشورهای آمريکای لاتين نوشته شده‌اند، اين ذهنيت نيز برای عده‌ای به وجود آمده است که رئاليسم جادويی خاص آمريکای لاتين است. به عبارت ديگر، به سبک نويسنده‌گان آمريکای لاتين می‌گويند رئاليسم جادويی. در حالی که نه خاست‌گاه رئاليسم جادويی آمريکای لاتين است، نه رئاليسم جادويی منحصر به آمريکای لاتين است. البته بر هيچ کس پوشيده نيست که بعد از خلق بعضی از نمونه‌های بسيار درخشان رئاليسم جادويی در آمريکای لاتين، مخصوصا بعد از اين که مارکز «صد سال تنهايی» را نوشت و کتاب در تمام دنيا ترجمه و منتشر شد، اين سبک مقلدان بسياری پيدا کرد، اما در همان زمان معلوم شد که قبل از نويسنده‌گان آمريکای لاتين، نويسنده‌گان ديگری در کشورهای ديگر هم بوده‌اند که نمونه‌هايی از رئاليسم جادويی در آثارشان ديده می‌شود.

بعضی رئاليسم جادويی را هم‌معنی سوررئال می‌دانند، اما واقعيت اين است که در سوررئال همه چيز از ابتدا فراواقعی جلوه می‌کند در حالی که در رئاليسم جادويی ناگهان در دل واقعيت چيزی فراواقعی ديده می‌شود.

وقتی که طاقت‌اش طاق شد، به سيم آخر زد و دکمه‌ی بلوزش را باز کرد و سينه‌اش را در دهان نوزاد گذاشت. می‌دانست که قطره‌يی شير در آن نيست، اما دست‌کم حکم پستانک را داشت تا او بتواند فکرش را جمع کند و برای سير کردن نوزاد راه چاره‌يی بيابد. بچه بی‌تاب و مشتاق سرسينه را گرفت و مک زد. وقتی تيتا ديد که صورت پسرک نرم‌نرم آرام می‌گيرد و آن جوری که صدای قرت قرت قورت دادن‌اش را شنيد، دل به شک شد که نکند اتفاق خارق‌العاده‌يی افتاده باشد. مگر او به راستی می‌توانست بچه را سير کند؟ او را از زير سينه عقب کشيد: جوی باريک شير بيرون زد.

چند ماه بعد از اين که ماما النا تصميم می‌گيرد روسورا و پدرو و «روبرتو» را به سن آنتونيو پيش پسرعمويش بفرستد، «فيليپ» خبر مردن بچه را می‌آورد. تيتا خشم توفنده‌ی درون را با تکه تکه کردن سوسيس‌ها و نعره‌های وحشيانه‌اش بر سر ماما النا می‌باراند. ماما النا هم با يک قاشق چوبی بزرگ به جان او می‌افتد. بعد هم فيليپ را سراغ دکتر براون می‌فرستد تا تيتا را به تيمارستان ببرد، زيرا او برای خل و چل‌ها جايی در خانه ندارد. دکتر براون او را به جای بردن به تيمارستان، به خانه‌ی خود می‌برد. دختر کوچولوی دندان‌درشتی که در ياد او بود، بی آن که خبردار شود خانم خوش‌گلی از آب درآمده بود.

فقط بايد مواظب باشی کبريت‌ها را يکی يکی روشن کنی. اگر احساسی قدرت‌مند، تمام شمع‌های وجودمان را به يک‌باره روشن کند، نوری بس خيره کننده از آن بر می‌خيزد که شعاع تابش‌اش از ديد ما فراتر می‌رود. آن گاه دالانی از نور پديدار می‌شود و راهی را نشان‌مان می‌دهد که از لحظه‌ی تولد به بعد فراموش کرده بوديم و به سرمنزل ازلی، نزد ملکوت اعلا فرايمان می‌خواند. روح آدمی هميشه طالب و آرزومند بازگشت به جايی‌ست که از آن آمده است.

آخر ماجرا را چه‌طور پيش‌بينی می‌کنيد؟ بايد گفت که چندان تفاوتی نمی‌کند. در هر صورت وقتی فصل آخر را به پايان ببريد متعجب برجا خواهيد ماند. اتفاقی که بدون شک رخ می‌دهد، خواندنِ دوباره‌ی چند صفحه‌ی اول آن است. با خودتان فکر می‌کنيد، يا نويسنده حواس‌اش پرت بوده و چيزهايی را قاطی پاتی نوشته است يا اين کتاب شماست که چند صفحه‌ی وسط فصل آخر را از دست داده است، اما صفحه‌ها سر جايشان است و «لورا اسکوئيول» هم کارش را خوب بلد است. همه‌اش تقصير تيتاست! هر چند که می‌توانست شکلات داغ را به جای آب با شير هم درست کند (که در آن صورت فقط بايد يک بار جوش می‌آمد و بار دوم هم آن را خوب هم می‌زد تا غليظ نشود)، اما آش‌پز متبحری مثل او خوب می‌داند که هضم شکلات داغ وقتی با آب درست شود، خيلی آسان‌تر است.

اين البته تازه آغاز کار بود ... از جا برخاست و دوان دوان سراغ روتختی عظيمی که در خلوت شب‌های ديرگذر بيدار خوابی‌هايش، به آن ميل زده بود، رفت و آن را به دور خود پيچيد. روتختی تمام مزرعه را پوشاند. تمام سه هکتار را ... می‌گويند از آن رو اين زمين، غنی‌ترين و بارورترين در تمام ناحيه است که در زير لايه‌ی خاکستر آن، هر گونه زنده‌گی مجال هستی يافته است.

اگر از پرسه زدن در فضای شگفت‌انگيز و غافل‌گيرکننده‌ی رئاليسم جادويی لذت می‌بريد، بی‌برو و برگرد خواندن رمان «مثل آب برای شکلات»*، اولين تأليف نويسنده‌ی خلاق مکزيکی «لورا اسکيول»** را به شما پيش‌نهاد می‌کنم. اين کتاب نخستين بار در سال 1989 به چاپ رسيد و در 1993 نيز نسخه سينمايی‌يی از آن ساخته شد. هر چند اين کتاب در شمار تازه‌های چاپ قرار نمی‌گيرد و نسخه‌يی که متعلق به خود من است مهر چاپ پنجم را در سال 83 بر پيشانی دارد، اما به راستی اگر همه‌ی کتاب‌ها بايد داغ داغ و در حول و حوش همان چاپ اول و با کمی ارفاق چاپ دوم‌شان (آن هم با شماره‌گان محتاطانه‌يی که دامن‌گير ناشران و نويسنده‌گان اين کشور است) خوانده می‌شدند، قاعدتا سرانجام ِ هيچ کتابی نبايد به چاپ پنجم و ششم و هفتم می‌کشيد.

* Like Water for Chocolate

** Laura Esquivel

 

اشاره:

اين كتاب، يعنی «مثل آب برای شکلات»، با ترجمه‌ی مريم بيات توسط انتشارات روشن‌گران و مطالعات زنان به چاپ رسيده است.

برای مطالعه‌ی بيش‌تر مقاله‌ی عباس پژمان، محقق ادبيات و مترجم، را بخوانيد.

Ç