|
|
|
|
||||||||||||||
|
در بارهی شعر بودنِ «داستان عاشقانهی بنجی» نامهيی از نصرالله سررشتهدار
اشاره: من نه شاعر رسمی و حرفهيی هستم نه داستاننويسی از آن دست. باری، گهگاه خواستهام ذوقآزمايی كنم كه میپندارم سودی نداشته است و البته بسيار تلاش كردهام تا بدانم، هرچند گاه چيز دندانگيری كه تكليف آدم را با شعر و غير آن روشن كند، نصيبام نشده است. حالا هم كه به تلنگر «فروغ» باز به همان پرسشهای هميشهگی برگشتهام، نمیخواهم بحث كلامی و فيلسوفانهيی در بارهی چيستی، ساختار و زيبايیشناسی شعر و داستان پيش بكشم، كه كار من نيست، اما بدم نمیآيد كه با برخوردی حسی و ذاتی و گاه هم با استناد به منابعی از اين سو و آن سو و البته با نيمنگاهی به «داستان عاشقانهی بنجی»، اثر شايان الهامی (كه در صدمين شمارهی «فروغ» منتشر شد)، در اين باره كمی خطخطی كنم صفحهی سفيد را. راستی، اينك نگاه من معطوف به شعريت نوشته است و در اين فرصت میپندارم كه محملی برای حرف زدن از عواملی كه يك متن را بدل به داستان میكنند، نيابم. در ضمن، به خاطر گام نهادن در اين ساحت از پيشگاه همهی ادبا، اعم از شاعر و داستاننويس، معذرت میخواهم. اگر حرفی به ميان میآيد، نه از باب باور به دانستن چيزیست كه فقط يك واكنش حسی را میكوشم عاقلانه بيان كنم.
درآمد: يك وقتی هر چه شعر میخواندم موزون و مقفا بود و به كملطفی نگاه به شدت سنتی حاكم بر نظام آموزشی زمانی كه بچهمدرسه يی بودم، آشنايیام با آنچه «شعر نو» میگفتند به تأخير افتاد. وقتی كه با شعرهای به تعبيری «نيمايی» مواجه شدم، در موقعيتی برزخی قرار گرفتم. رخداد موقعيتی سهل و ممتنع را حس میكردم كه داشت با آن الگوی هميشهگی نظم متناظر با شعر و نثر متناظر با غيرشعر بازی میكرد. بعدتر كه فهميدم در دايرهی نوسرايی، «سپيد»گويی هم خود حكايتیست و چند و چوناش را مقداری جويا شدم، دچار چنان دافعهيی نسبت به ساختارشكنی شعر سپيد شدم كه به عنوان يك مخاطب نمايندهگاناش را اصلا نمیتوانستم تا چندی در رديف شاعران پذيرا باشم. هرچند كمكم با نيمايیها كه وزن و قافيه را نباخته بودند، كنار میآمدم، اما انگار كه سپيدها جای شاعران نظمپرداز را داشتند غصب میكردند و هيچ راهی برای پذيرششان در ذهنام نمیآمد. به هر حال، اين گذشت تا مواجههی بيشتر و عينیتری با روندهای نوپرداز ادبی و جا باز كردنی عادی و طبيعی و حتا از روی ميل و رغبت برای شاعران شعر سپيد! و بعد از آن هم با نحلههای تازهتر و تازهتر كه از متن شعر گويی به جايی میروند كه فرامتن است، پيش چشمان علاقهمندم به شعر روبهرو شدم. فارغ از اين كه پذيرفته باشم چيستی آثار اين فرانوگرايان شعر هست يا نه _ كه ديگر محصولشان خواندنی و سينه به سينه قابل انتقال نيست و ناگزيری كه حتما ببينی اثر را تا بتوانی دنبالاش كنی، با تساهل در همان عالم مخاطب بودنام، توانستهام اين روزها حضور ايشان را نيز درك كنم. جدا از اين سابقهی مواجهه با نوگرايی و فرانوگرايی در شعر، آنچه مهم است برای من، پديد آمدن اين پرسش اساسیست كه «شعر چيست؟» و در پی آن فهرستی از ديگر سؤالها: اگر ديگر منظوم بودن مرز شكلی شعر و غيرشعر نيست، حالا اين مرز در كجاست؟ اگر نثر قبلا مقابل نظم مینشست، حالا كه ديگر چنان جایگاهی ندارد، چه بر سرش میآيد؟ آيا خود نثر میتواند عينا به شعر بدل شود؟ آيا «شعر منثور» امری عينیست يا دستِبالا «نثر شاعرانه» میشود سراغ گرفت؟ و از اين پرسشهای كلی كه بگذريم چه بسيار سؤالهای ديگر كه در رودررويی با روايتهای گوناگونی كه از «شعريتِ متن» میشنوی و میخوانی، برایات پديدار میشوند. خلاصه اين كه بعد از همهی دقتها و ريز شدنها در مصاديق دو باره باز میگردی به همان خانهی اول كه «شعر چيست؟» و روز از نو روزی از نو!
منبع: اين خطوط كه میخوانيد، حاصل سعی من از برگردان خطوطی از مقالهی «چيستی شعر» در مجلهی شعر است:
بحث: با مرور درآمد اين نوشته و اشارات اين منبع و يادآوری آنچه به نام شعر حتما در شكلها و قالبهای مختلف خواندهايم، كاملا مشهود است كه رسيدن به تعريفی مورد وفاق همه برای شعر اگر ممكن باشد، ساده نيست. رویكرد فلسفی پسانوگرايی چنان عدمقطعيتی را به اين حوزه سايهافكن كرده است كه هر گونه بحثی را بیسرانجام میكند (بماند حديث نامعتبر مدعيانی كه از اين معركه میخواهند فرصتطلبانه بی آنكه به هيچ شناختی رسيده باشند، با بهره جستن ناخودآگاهانهيی از همين عدمقطعيت، توشهی شعر و شاعری پر كنند). اينك به جای اين كه ناواردانه به وادی قضاوتی كلی در بارهی شعر در افتم، خوب است مروری كنم اثر «داستان عاشقانهی بنجی» را. در بارهی اين كه اثر نامبرده میتواند داستان باشد يا نه، میتوان بحث مستقلی راه انداخت كه در اين خطوط مجالاش نيست. دستبالا بشود اينجا به خط روايی اثر اشارهيی كرد. پس از منظر شعر بودن يا نبودن به مداقهی آن مشغول میشوم. پيش از هر چيز با توجه به آنچه كه تا به حال دانستهام، اين اثر در قالب هيچ نوشتهی سنتگرا و مدرنی، اعم از شعر و غيرشعر، نمیگنجد. چون، به هر حال، در آن رویكردها به ادبيات قالبهای تعريفشده و شناسنامهداری هم برای شعر هم برای غير آن وجود دارد كه در اين كار نشانی از آنها نيست. گويی با چيزی تازه اختراعشده روبهرويی! از اين رو، به نظرم تنها راه چاره در مواجههی منطقی با اين اثر، اتخاذ چارچوب زيبايیشناسانهی پسانوگرايانه است. بگذاريد به تعريفی كه میتوان از شعر با اين رویكرد داد، بازگردم: شعر به مثابهی كولاژی از تعابير روزمره كه بيانی رمزآلود دارد و گاه فراتر از به كار بردن مفاهيم از پيش شناختهشده، به آنها میتازد، هجوشان میكند و بنيانشان بر میافكند. حالا ببينيد در نوشتهی شايان الهامی با چه روبهرو هستيم: استفاده از تعابير و اسامی وسايلی كه در زندهگی امروزين قرن بيست و يكمی با آنها سر و كار داريم: «كیبورد»، «شيفت» و «كليد» و به كار بردن آنها در جريانی غيرساكن به نحوی كه نشانهگذاری میشوند (اين مسأله كه نشانهی نسبت داده شده به آنها حاكی از چيست، امر ديگریست)، و همينطور مفاهيم و اسامی معنايی كه باز هم امروزين هستند: «استشهاديون» و همراهیاش با لغاتِ «دعا» و «موعظه»، در عين طنازی تلخ و هجوپردازی نهفته در جابهجای نوشته كه ضربهكوبان خودنمايی میكنند:
و اين همان مادر و پدری هستند كه از استشهاديون هستند و كشيشان. از ديگر سو، يك جور خزيدن در متن اثر ديده میشود كه جداست از روايتگری داستانپردازانه و از آن دسته رفتارهايیست كه در هنر پسامدرن ديده میشود: شكستن مرز بيرون و درون اثر! درون داستان داستانی ديگر روايت میشود، درون نمايش شاهد نمايشی ديگر میشوی و درون شعر از شعر سرودن و نسرودن سخن میگويی: «و اين هيچ شعر نبود ...» يا «او شعر میگويد / و دنبالام نمیآيد ...» يا «نوای تارش عجيب بود / شعرش عجيبتر ...» و باز میتوان نشانههايی از اين گونه جست. در انتها، ضمن اين كه خط روايی را كشف میكنی _ وجه اشتراكی با آنچه بهطور ذاتی از هر داستانی كه راوی يك قصه است، انتظار داريم _ با نوعی ابهام و ايهام در فضای اثر روبهرو میشوی و به فكر وامیداردت كه مبادا رمز و رازی در ورای خطوط نوشته نهفته است و نيافتهای، حتا اگر در آخر بر گستردهترين اسم معنی، يعنی «زندهگی»، در نهايت چالشبرانگيزی و به تحقير گرفتن، حكم بر بیمعنايیاش براند:
باز همينطور میتوان بحث كرد و دليل رديف كرد. غرض اين كه، چه شايان الهامی خوشاش بيايد چه نه، چه خواباش گران شود چه بد، راه اين كه اثرش را شعر تلقی كنی بسته نيست. حالا بماند كه اين شعر فرضی، شعر خوبی هست يا نه!
آخر: از طرفی، در زمانهيی كه در دنيای علم و تجربه، علوم ميانرشتهيی برای خود جا باز میكنند و در دنيای هنر، انواع گونههای هنری در هم فرو میروند، چندان كه گاه ديگر تشخيص فعاليت هنری يك نفر در قالب و چارچوب يك هنر به تنهايی ممكن نيست، چرا در ادبيات اين راه بسته باشد؟ آيا نمیتوان اثری آفريد كه از منظری داستان باشد، از منظری شعر (هرچند از زاويهی ديد و ايستگاه دو كس مستقل)؟ و آيا در تأويل يك اثر، حتا اگر مؤلف و صاحب اثر نپسندد و نخواهد، نمیتوان تشخيص گونهی آن را به مخاطب واگذارد؟ بهتر است همينجا بايستم! آخر، آنگونه كه گفتم، مگر كار من است فلسفيدن در چيستی ادبيات؟ قصدم اين بود كه از منظر يك مخاطب علاقهمند به شعر و داستان، مشاركتی كنم در بحث روی مصداق خاص «داستان عاشقانهی بنجی». مخلص كلام، ای، شعر خوبی بود! ؛)
|
|