سال پنجم

دوازده آذر 1385

 

 

صفحاتی هميشه‌گی

از روزهای گذشته

طبقات

هم‌راهان

درباره‌ی دوهفته‌نامه

 

 

 

ستار شكری

هم‌راه با او / آثار پيشين

و

shokrisattar

[@] yahoo [.] co [.] uk

 

 

 

نامه‌رسان

info [@] forough [.] net

 

 

© 1381 تا 1385

برداشت مطلب از «فروغ» به شرط ذكر مأخذ، نام صاحب اثر و اعلام نشانی مجله مانعی ندارد.

 

روزگار زيبای جوانی

بخش سوم (پايانی) از داستانی نوشته‌ی هرمان هسه

ترجمه‌ی ستار شكری

 

تقديم ترجمه به نرگس، سارا، سينا و علی‌رضا

 

نيمی از تعطيلات‌ام – كه نيمه‌ی اول يك تعطيلات هميشه از نيمه‌ی دوم آن طولانی‌تر است – تا به حال گذشته بود و بعد از يك هفته رعد و برق‌های شديد، تابستان تدريجا مسن‌تر و جاافتاده‌تر شد. اما من، انگار هيچ چيز ديگری در جهان اهميت نداشت، با پرچم‌های در حال اهتزاز، غم‌زده‌ی عشق بودم و در خلال روزهای در حال كوتاه شدن و دست‌نيافتنی، هر روز را با اميدی طلايی می‌گذراندم و با لاف‌های شادمانه منتظر روز بعدی می‌شدم، بدون آرزوی متوقف شدن‌اش و بدون اين كه از گذشتن‌اش افسوس بخورم.

مطمئنا اين لاف دليری از بی‌قيدی جوانی سرچشمه می‌گرفت، اما مادرم هم برای اين مسأله سرزنش‌پذير بود، چون می‌گذاشت از آگاهی‌اش از مسأله‌ی دوستی‌ام با آنا آمبرگ باخبر باشم. بودن با اين دختر بافراست و خوش‌برخورد مطمئنا به نفع من بود. اين انكارناپذير بود. هم‌چنين به نظرم می‌رسيد كه مادرم رابطه‌يی عميق‌تر و نزديك‌تر با آنا را قبول می‌كرد. پس احتياجی به نگرانی و پنهان‌كاری نبود و من مقابل آنا رفتاری همانند رفتاری با خواهری عزيز پيش گرفتم. با اين حال چنين وضعيتی دور از آن‌چه من می‌خواستم بود و پس از مدتی اين صميميت بدون تحرك برای‌ام دردآور شد، چون من دوست داشتم از باغ حصاردار دوستی به زمين‌های بی‌مرز عشق بروم. و نمی‌دانستم چه‌طور دوست‌ام را به نحوی غيرمحسوس به راه‌های آزاد بكشانم. اما جدا از اين مسأله، در آخرين بخش تعطيلات‌ام، بين اقناع و خواستن، نوعی تعليق شيرين و آزادانه پيش آمد كه هنوز در خاطره‌ام به عنوان مرحله‌يی با شادی عميق مانده است.

پس روزهای دل‌انگيز تابستان را در خانه‌ی پرسعادت‌مان گذرانديم. در اين حين با مادرم به روابط قديمی بچه و مادر برگشته بودم، چنان كه می توانستم بدون فشار با او در باره‌ی زنده‌گی‌ام صحبت كنم. می‌توانستم خطاهای گذشته را پيش‌اش اعتراف كنم و در باره‌ی نقشه‌های آينده با او بحث كنم.

هنوز يك روز صبح را به خاطر می‌آورم كه پای درختبه نخ‌ريسی مشغول شديم. به مادرم گفته بودم كه چه بر سر اعتقادم به خداوند آمده بود و با تأكيد بر اين كه اگر قرار بود روزی دو باره مؤمن شوم، بايد كسی می‌آمد و مرا معتقد می‌كرد، صحبت‌ام را تمام كرده بودم.

مادرم به اين مسأله خنديد و نگاه‌ام كرد. پس از لحظه‌يی تعمق گفت: "احتمالا هيچ كس پيدا نمی‌شه كه بياد و تو رو به مذهب‌ات برگردونه، اما تدريجا خودت كم‌كم ياد می‌گيری كه زنده‌گی بدون ايمان غيرممكنه. می‌دونی! دانش به هيچ دردی نمی‌خوره. هر روز آماده‌ای شخصی رو ببينی كه فكر می‌كنی می‌شناسی. كاری كه ثابت می‌كنه چه‌قدر كم مردم رو می‌شناسی واقعا، يا می‌تونی به چيزی مطمئن باشی.با اين‌حال آدم‌ها به چيزی احتياج دارن كه به‌اش اطمينان كنن. انسان‌ها به اطمينان محتاج‌ان. پس هميشه به‌تره انسان به سوی نجات بره تا به سمت فلان پروفسور يا «بيسمارك» يا هر كس ديگه‌يی."

پرسيدم: "چرا؟ ما كه چيز چندون اطمينان‌آوری در باره‌ی نجات نمی‌دونيم."

-          اه، به حد كافی می‌دونيم. تازه، در طول اعصار مختلف افراد منحصر به‌فردی بوده‌ن كه اين‌جا و اون‌جا قادر بوده‌ن با اعتماد به نفس و بدون ترس بميرن! گفته‌ن كه «سقراط» يكی از اين‌ها بوده و ديگران هم بوده‌ن، اما نه خيلی زياد. در واقع اون‌ها بسيار اندك بودن و اگر تونستن با آرامش و سكوت جون بسپارن به خاطر خودشون نبوده، بلكه به خاطر قلب‌ها و وجدان‌های پاك‌شون بوده.

خيلی خوب، حالا بيا فرض كنيم حق با اين تعداد معدود انسان‌ها بوده. هر كدوم برا خودشون حق داشته‌ن، اما چند نفر از ما مثل اون‌ها هستيم؟ چنان كه در مقابل اين تعداد اندك، هزاران انسان عادی و فقير می‌بينی كه تونسته‌ن به آرومی و متانت جون بـِدَن، چون به «نجات» معتقد بوده‌ن. پدربزرگ‌ات پيش از اين كه به لقای خدا بپيونده، چهارده ماه در رخت‌خواب بستری بود و رنج می‌كشيد. با اين حال، شكايت نمی‌كرد. تموم اون درد و رنج مرگ رو تقريبا با شادمانی تحمل كرد، چون نجات تسلی‌بخش بود.

و دست‌آخر مادر گفت: "من خيلی خوب می‌دونم كه نمی‌تونم متقاعدت كنم. ايمان هميشه اون‌قدر كه با عشق هم‌راهه با دليل هم‌راه نيست، اما روزی خواهی فهميد كه استدلال بر همه چيز احاطه نداره و وقتی به اين‌جا رسيدی، در نهايت، به هر چيزی كه حمايت‌ات كنه، چنگ خواهی زد. اون‌وقت ممكنه بعضی از حرف‌هايی رو كه ام‌روز زديم، به خاطر بياری."

به پدر در باغ كمك می‌كردم و اغلب وقتی برای پياده‌روی می‌رفتم، كيسه‌يی پر از خاك جنگل برای‌اش می‌آوردم تا برای گل‌دان‌هايش استفاده كند. با فريتز آتش‌بازی‌های جديد اختراع كرديم و موقع خاموش‌ كردن‌شان انگشت‌هايمان را سوزانديم. با لوته و آنا آمبرگ تمام صبح‌ها يا بعد از ظهرها را در جنگل می‌گذرانديم و كمك می‌كرديم كه توت فرنگی بچينيم و دنبال گل‌ها بگرديم. من از كتاب‌هايی كه به‌شان علاقه داشتم، برای‌شان با صدای بلند می‌خواندم و مكان‌های جديد برای گردش پيدا می‌كردم. روزهای زيبای تابستانی به يك‌ديگر وصل می‌شد. من به بودن با آن‌ها عادت كرده بودم و وقتی فكر می‌كردم اين‌ها به زودی تمام می‌شود، ابرهای تيره آسمان آبی تعطيلات‌ام را تيره می‌كرد.

از آن‌جا كه همه‌ی زيبايی‌ها و شيرينی‌ها فانی هستند و پايانی محتوم دارند، يك روز پس از روز ديگر اين تابستان هم از دستان‌ام در رفت. همين تابستانی كه در خاطره‌ام به نظر می‌رسد، جوانی‌ام را به اتمام رسانده است. خانواده شروع كرد به صحبت از مهاجرت مخاطره‌آميزم.

مادر يك بار ديگر به دقت سراغ بقچه‌ی لباس‌هايم رفت، چند چيزی را تعمير كرد و روزی كه وسايل‌ام را جمع كردم، دو جوراب پشمی خاكستری به من هديه كرد كه خودش بافته بود. هيچ يك از ما نمی‌دانستيم كه اين آخرين هديه‌ی او به من بود.

روز آخر وقتی عاقبت سررسيد – روزی كه از آن بيم‌ناك بودم، عجيب بود. روز آخر تابستانی‌يی زيبا و آبی بود با ابرهايی تورمانند با نسيمی آرام از سمت جنوب شرقی كه بين گل‌های سرخ، كه هنوز به مقدار زيادی شكوفه می‌دادند، در باغ می‌وزيد – نسيمی كه تمام عطر تابستان را جذب می‌كرد، تا نزديكی ظهر از نفس می‌افتاد و می‌رفت تا بيارامد. از آن‌جا كه مصمم بودم از بيش تر روز استفاده كنم و تا آخر شب آن‌جا را ترك نكنم، ما جوان‌ها تصميم گرفتيم بعد از ظهر را صرف يك گردش بيرون از خانه كنيم. اين ساعت‌های صبح را برای والدين‌ام باقی می‌گذاشت و من صبح را همان‌طور بين هر دوشان در اتاق مطالعه‌ی پدرم گذراندم. پدرم چند هديه‌ی وداع برای‌ام كنار گذاشته بود و حالا با لحنی شوخ كه احساسات درونی‌اش را پنهان می‌كرد، آ«‌ها را به من داد. يك كيف پول بود با مبلغی پول در آن، يك قلم و يك دفترچه‌ی مرتب و تر و تميز كه خودش ساخته بود و در آن سخنان نغزی چند يادداشت كرده بود. او مرا به صرفه‌جويی سفارش كرده بود، اما از خساست منع‌ام كرده بود. خواسته بود كه با قلم به خانه نامه بنويسم و اگر به سخنان نغز بيش‌تری كه با تجربه آزمايش‌شان كرده بودم، برخوردم، زير سخنانی كه وی در زنده‌گی‌اش مفيد دانسته بود، يادداشت كنم.

ما بيش از دو ساعت با هم نشستيم و والدين‌ام داستان‌های خوب زيادی از گذشته، از بچه‌گی خودمان و خودشان و زنده‌گی والدين خودشان برای‌ام تعريف كردند. داستان‌هايی كه برای‌ام تازه‌گی و اهميت داشتند و تكان‌ام دادند. بسياری از آن‌چه را گفتند، فراموش كردم و از نا‌جا كه در فواصل بين صحبت‌ها، افكارم به سوی آنا پرسه می‌زد، احتمالا به خوبی به سخنان جدی و وزين آن‌ها گوش نكردم، اما‌ آن‌چه در خاطرم مانده است، خاطره‌يی شفاف از صبح آن روز در اتاق مطالعه و احساس سپاس‌گزاری عميق و احترام نسبت به پدر و مادرم، هر دو، بود كه ام‌روز در هاله‌يی از خلوص و صداقت می‌بينم، كه هيچ انسان ديگری برای‌ام ندارد.

اما زمان وداع در بعد از ظهر تأثير عميق‌تری بر من گذاشت. بلافاصله بعد از ناهار با دو دختر در طول جاده راه افتاديم به‌سوی كوهستان. مقصدمان دره‌ی انتهای جنگل زيبا بود، بعنی دره‌ی ريزآبه‌ی پرشيب مربوط به رودخانه‌مان.

ابتدا خلق و خوی جدی من آن دو را ساكت و متفكر كرد، اما وقتی به كله‌ی كوه‌سار رسيديم، جايی كه از آن‌جا دره‌ی پيچاپيچ و تپه‌های جنگلی از خلال كنده‌های بلند و سرخ كاج‌های سوزنی قابل رؤيت بود. با «آخيش» بلندی خودم را از خمودی درآوردم. دخترها خنديدند و بلافاصله شروع كردند به خواندن يك سرود كوه‌پيمايی كه سرود مورد علاقه‌ی مادرم بود و همان‌طور كه هم‌راه‌شان سرود می‌خواندم، گردش‌های سروربخش بسياری را در جوانی‌ام و تعطيلات گذشته به ياد می‌آوردم.

به محض اين كه آخرين نت‌های سرود به پايان رسيد، گفتی كه قرار قبلی گذاشته‌ايم، شروع كرديم به صحبت در باره‌ی آن زمان‌ها و مادرم. ما در باره‌ی آن زمان‌ها با شكرگزاری و غرور صحبت می‌كرديم، چون كه جوانی باشكوهی داشتيم و من دست در دست لوته قدم زدم تا آن‌كه آنا در حالی كه می‌خنديد، دست ديگرم را گرفت. بعد ما در طول تمام جاده كه بر لبه‌ی جنگل بود، گردش كرديم. هر سه‌مان دست‌هايمان را با نوعی رقص تكان می‌داديم و چه لذتی داشت كه آدم زنده باشد!

بعد از يك پياده‌رو شيب‌دار و كج كه به يك جوی‌بار در انتهای دره‌ی تنگ و عميق منتهی می‌شد، پايين رفتيم. از آن فاصله می‌توانستيم صدای جوی‌بار را كه بر فراز سنگ‌ها و صخره‌ها جزيان داشت، بشنويم. در جهت جريان جوی‌بار مسافرخانه‌ی مورد علاقه‌مان بود كه من دو دختر زيبا را دعوت كردم تا با من قهوه، كيك و بستنی بخورند. در حالی كه از تپه پايين می‌آمديم و در طول جوی‌بار راه می‌رفتيم، مجبور بوديم در يك صف حركت كنيم و من پشت انا ماندم در حالی كه نگاه‌اش می‌كردم و در فكر بودم كه چه‌طور پيش از تمام شدن روز با او به تنهايی صحبت كنم.

عاقبت موقعيتی پيش آمد. ما نزديك مقصدمان بوديم و به نقطه‌ی علف‌زار پوشيده از گل ميخك رسيده بوديم. من به لوته پيش‌نهاد كردم كه جلوتر برود تا قهوه و يك ميز باغی زيبا برای‌مان سفارش دهد، در حالی كه آنا و من يك دسته‌ی بزرگ سرخس و گل جمع كرديم و واقعا محل مناسبی برای جمع‌آوری‌شان بود.

لوته از اين پيش‌نهاد خوش‌اش آمد و جلو رفت. آنا روی يك صخره‌ی بزرگ خزه‌پوش نشست و شروع كرد به چيدن ساقه‌های سرخس. من اين گونه آغاز كردم: "خوب، اين آخرين روز من در اين‌جاست."

-          بله، اين خيلی بده. ولی به زودی بر می‌گردی، نه؟

-          كی می‌دونه؟ سال بعد كه نه، به هر تقدير حتا اگر هم بيام مثل الآن نمی‌شه.

-          چرا نه؟

-          خوب، اگه شما اين‌جا باشين، می‌شه.

-          می‌دونی، غيرممكن هم نيست، ولی دست آخر به خونه برگشتن شما ربطی به من نداشت.

-          اون وقت شما رو نمی‌شناختم.

-          بله، درسته! اما شما حتا به من كمك نمی‌كنين! می‌تونی چند تا از اون ميخك‌ها رو از اون‌حا بدی به دست‌ام.

من خودم را جمع و جور كردم.

-          آخرش اون‌ها رو می‌چينم، اما در حال حاضر چيز ديگه‌يی برام مهمه. ببينين من دقايق كمی رو با شما تنها هستم. اين چيزيه كه تموم روز منتظرش بوده‌م. چون ام‌روز بايد برم. می‌دونين، می‌خواستم ازتون بخوام آنا ...

او نگاه‌ام كرد. صورت باهوش‌اش جدی بود و به نحوی رنجيده. او صحبت نيمه‌كاره‌ام را قطع كرد: "صبر كن! فكر كنم می‌دونم چی می‌خوای به‌ام بگی و حالا بايد صميمانه ازت درخواست كنم كه نگی."

-          نگم؟

-          نه، هرمان! الآن نمی‌تونم به‌ات بگم چرا، اما اگه بدونی هم ناراحت نمی‌شم. يه وقت ديگه از خواهرت بپرس. او در اين باره می‌دونه. حالا وقت بسيار كمی داريم. اين داستان غم‌انگيزيه. بيا ام‌روز ناراحت نباپيم. بيا ام‌روز دسته گل‌مون را بچينيم. تا وقتی لوته بر می‌گرده و برای بقيه‌اش، بيا دوست‌های خوبی بمونيم و تا آخر ام‌ؤوز شاد باشيم، خوب؟

-          اگه می‌تونستم خوب بود!

-          بسيار خوب! پس گوش كن! مسأله‌ی من مثل مسأله‌ی خودته. كسی هست كه برای‌اش اهميت قائل‌ام و نمی‌تونم به‌اش برسم، اما مسأله اين شكليه، طرف دوستی، مهربونی و شوخی رفتن كمك‌ات می‌:نه. اين طور فكر نمی‌كنی؟ به همين خاطر می‌گم بگذار دوست‌های خوبی بمونيم و برا اين روز اخر حداقل با هم خوش باشيم. خوب؟

من گفتم: "بله!" و به نشانه‌ی توافق با هم دست داديم. جوی‌بار در بسترش تفريح می‌كرد و قطرات آب به ما می‌پاشيد. دسته گل‌مان بزرگ و شفاف شد و به زودی صدای خواهرم را شنيديم كه به ما نزديك می‌شد، در حالی كه آواز می‌خواند و با صدای بلند صدامان می‌كرد. وقتی به ما رسيد، وانمود كردم كه می‌خواهم آب بنوشم. لب جوی‌بار زانو زدم و برای مدت كوتاهی پيشانی و چشمان‌ام را به آب جاری و سرد فرو بردم. بعد دسته گل را گرفتم و با هم فاصله‌ی كمی را كه تا مهمان‌خانه باقی مانده بود، طی كرديم.

آن‌جا زير يك درخت افرا يك ميز برای‌مان آماده شده بود، با بستنی، قهوه و كلوچه. هم‌سر مهمان‌خانه‌دار به ما خوش‌آمد گفت و در كمال تعجب ديدم كه می توانم با مردم صحبت كنم و جواب بدهم و غذا بخورم. انگار كه همه چيز خوب بوده باشد! تقريبا شاد شدم بعد از غذا يك سخن‌رانی كوچك كردم و بدون هيچ زوری با ديگران می‌خنديدم.

هيچ وقت فراموش نمی‌كنم آنا با چه ساده‌گی و مهربانی‌يی كمك‌ام كرد تا بر احساس تحقير و ناراحتی‌ام غلبه كنم. بدون فراموشی اين واقعيت كه چيزی بين ما بود، او با دوستی عجيبی با من رفتار می‌كرد كه باعث می‌شد من هم عادی رفتار كنم. من مالامال از والاترين احترام‌ها به خاطر غم كهنه‌تر و ژرف‌تر و رفتار آرامی كه به وسيله‌اش غم را تحمل می‌كرد، بودم.

وقتی دو باره به بيرون خيره شديم، دره‌ی باريك جنگلی داشت از سايه‌های شام‌گاهی پوشيده می‌شد، اما بر لبه‌ی دره كه پس از صعودی سريع به آن رسيديم، با خورشيد در حال افول روبه‌رو شديم و پيش از آن كه دو باره از دست‌اش بدهيم و به سوی شهر پايين برويم، يك ساعت ديگر در نور پرحرارت‌اش پياده‌روی كرديم. برای بار آخر برگشتم و به خورشيد كه بزرگ و ارغوانی بر فراز كاج‌های سياه آويزان بود، نگاه كردم و با خودم فكر كردم كه فردا دور از اين‌جا و در سرزمين‌های دوردست دو باره آن را می‌بينم.

شب پس از آن كه با همه‌ی اهل خانه خداحافظی كردم، لوته و آنا تا ايست‌گاه با من پياده آمدند و همان‌طور كه قطار به‌سوی تاريكی سر می‌خورد، برای‌ام دست تكان می‌دادند.

من كنار پنجره‌ی واگن ماندم و به بيرون، به شهر نگاه می‌كردم، جايی كه چراغ‌های خيابان روشن شده بود و پنجره‌ها به روشنی می‌درخشيدند. همان‌طور كه قطار به باغ‌مان نزديك می‌شد، چشم‌ام به يك نور سرخ رنگ خيره‌كننده افتاد. آن‌جا برادرم فريتز ايستاده بود و در هر دست‌اش يك مشعل رنگی مخصوص علامت دادن گرفته بود. در آخرين لحظه‌يی كه من برای‌اش دست تكان دادم و از كنارش رد شدذم، يك موشك روشن كرد كه مستقيم به هوا شليك شد. در حالی كه به بيرون خم شده بودم، ديدم كه اوج گرفت و مكث كرد، يك منحنی ظريف ترسيم كرد و در بارانی از جرقه‌های سرخ رنگ ناپديد شد.

* اين ترجمه از نسخه‌ی برگردان انگليسی داستان به قلم ريچارد و كلارا وينستون به فارسی تهيه شده است.

Ç