سال پنجم

دوازده آذر 1385

 

 

صفحاتی هميشه‌گی

از روزهای گذشته

طبقات

هم‌راهان

درباره‌ی دوهفته‌نامه

 

 

 

شايان الهامی

هم‌راه با او / آثار پيشين

و

shayanelhami

[@] gmail [.] com

 

 

 

نامه‌رسان

info [@] forough [.] net

 

 

© 1381 تا 1385

برداشت مطلب از «فروغ» به شرط ذكر مأخذ، نام صاحب اثر و اعلام نشانی مجله مانعی ندارد.

 

شعر يا داستان؟ در باره‌ی «داستان عاشقانه‌ی بنجی»

نامه‌يی از شايان الهامی

 

سلام
پوزش که مدت‌ها گرفتاری نگذاشت بفهمم «فروغ» به شماره‌ی صد و يک رسيده و آن ماجرای شعر يا داستان را زده‌ايد سمت چپ به چه گنده‌گی! پس ممنون!

موضوع بحث بسيار چشم‌گير است، هر چند نمی‌دانم در کجا بايد بحث کرد چون بخش نظر يا انجمن بحثی در «فروغ» نيست پس به نامه‌يی بسنده می‌کنم به سهم خودم.

ماجرا از جايی شروع شد که روزی داستانکی گفتم که منتقدی، شايد از آن‌هايی که داستان کوتاه يا کوتاهی داستان را قبول ندارند، به شوخی يا جدی گفت: "اگر جملات را زير هم می‌نوشتی، شعری از آب در می‌آمد!"

بعد به فکر رفتم _ برای همين است که منتقدها را دوست دارم و فحش‌خورم ملس است! آدم را وادار به فکر می‌کنند _ و از خودم پرسيدم: "آيا هر چيزی که زير هم نوشته شود شعر است؟ آيا شعر الزاما بايد زير هم نوشته شود و داستان پشت سر هم؟ مرز داستان کجاست و شعر از کجا شروع می‌شود؟ اگر به ما يک جمله و فقط يک جمله از متنی را بدهند، از کجا می‌فهميم شعر است يا داستان؟"

پس اين‌طور شد که داستان بعدی را زير هم نوشتم تا ببينم می‌شود يا نه!

اول اين که قانونی برای خودم دارم: «خواننده عاشق من نيست، حوصله هم ندارد، وقت هم ندارد.»

نتيجه‌ی قانون می‌شود آن که بايد در يکی دو جمله‌ی اول جذب‌اش کنم، ماجرا را در يک شات کوتاه نشان‌اش بدهم و بعد اگر خواندن را ادامه داد، حق دارم کمی اطناب کنم و از اين حقه‌های کثيفِ (!) تعليق و کش‌ورزی استفاده کنم. اما گاهی حرفی که می‌خواهيم بزنيم در اين ساختار نمی‌گنجد. نياز است به حوصله‌ی خواننده و کمی فکر و لطف از جانب او. اين وقت‌ها چه بايد کرد؟

پس ساختاری اختراع کردم!

اگر به «داستان عاشقانه‌ی بنجی» نگاه کنيد می‌بينيد که بندهای آغازين هر کدام فقط سه سطر دارند. دو بند سه سطری داريم، بعد يک بند چهار سطری که بلافاصله بعدش _ به عنوان معذرت‌خواهی (!) _ سه بند کوتاه می‌آيند، بعدش به خودم اجازه داده‌ام مقداری پنج سطری و چهار سطری سنگين‌تر بياورم، آن هم با نقل قول‌هايی از انجيل و شکسپير.

حرفی ندارم که اين ساختار خيلی باحال و کاردرست است يا اختراع فقط من است يا از اين جور چيزها. تجربه‌يی‌ست فقط! اما شعر يا داستان بودن‌اش؟

فکر کنم اين را از همان سؤالی که پرسيدم بشود فهميد (اگر يک جمله از متنی را بدهند، و بخواهيد تشخيص دهيد كه شعر است يا داستان) و خوب به اين جمله توجه کنيد:

اما چهل و يکمين بار عصبانی شد و کی بورد را بر سرم کوبيد!

کجای دنيا به اين می‌گويند شعر؟ درست است که در عالی‌ترين شعرها و با زبردست‌ترين شاعرها ارکان جمله در جای خودش قرار می‌گيرد، مثلا:

گر من از باغ تو يک ميوه بچينم چه شود؟

يا

من با انسان در ابديتی پرستاره گام می‌زنم

چيزی در اين‌ها وجود دارد که بخش شعر روح‌مان را قلقلک می‌دهد، هر چند نفهميم که چيست.

تعريف شعر را که به خاطر داريم: سخنی موزون و مقفا و خيال‌انگيز. گيرم که موزون و مقفايش اين روزها رعايت نمی‌شود، اما خيال‌انگيزش را اگر رعايت نکنيم چه؟

و آخ دده‌ام وای! حالا تکليف داستانی که خيال‌انگيز است چه می‌شود؟

پس مرزها کمی محو است. آن وقت از کمی «اينتر» اضافه مجبوريم کمک بگيريم. پس متن فقط سخن نيست، «اينتر» هم جزئی از آن است.

پس حق داريم که قلم و رنگ و نقاشی را هم جزئی از سخن کنيم و به آن‌ها هويت بدهيم، نه؟ که اين خود حديث ديگر است.

گاهی چشم‌ام را که به داخل کاسه‌ی سرم می‌غلتانم و در آن تاريکی به لايه‌های مغزم نگاه می‌کنم، می‌بينم بعضی حس‌ها هنوز اسم ندارند، اما به شدت وجود دارند. مثلا حسی که از شعر لذت می‌برد، حسی که وقت خواندن داستان از خوشی خارش‌اش می‌گيرد، حسی که با يک نگاه می‌فهمد متنی بی‌فايده است، و حسی که فکر می‌کند اگر اين مسائل، خوب بحث و حلاجی شوند تمام آن حس‌ها به‌تر کار خواهند کرد.

مردی که يک روز پای درختی خواب‌اش برد و هنوز جای بيل آن باغ‌بان درد می‌کند!
شايان

 

Ç