سال پنجم

بيست و شش آذر 1385

 

 

صفحاتی هميشه‌گی

از روزهای گذشته

طبقات

هم‌راهان

درباره‌ی دوهفته‌نامه

 

 

 

محمود كوير

هم‌راه با او / آثار پيشين

و

mahmoodkavir

[@] hotmail [.] com

و نشانی خانه‌ی اينترنتی‌اش:

www.mahmoodkavir.com

 

 

 

نامه‌رسان

info [@] forough [.] net

 

 

© 1381 تا 1385

برداشت مطلب از «فروغ» به شرط ذكر مأخذ، نام صاحب اثر و اعلام نشانی مجله مانعی ندارد.

 

آزادی و شاه‌نامه

بخش دوم

محمود كوير

 

گشتاسب (در اوستا ويشتاسب به معنی دارنده‌ی اسب آمده) نام فرمان‌روای بلخ در زمان زرتشت، پيام‌بر ايرانی، است. زرتشت به گشتاسب پناه برد و او دين پذيرفت و از وی پشتی‌بانی کرد. در «گاهان» زرتشت چهار بار از اين فرمان‌روا نام می‌برد. سه بار به گونه‌ی کی‌گشتاسب است. کی به معنی رئيس عشيره و فرمان‌روا بوده و عنوان فرمان‌روايان دودمان کيانيان است که گشتاسب نيز يکی از آنان بوده است. در شاه‌نامه‌ی فردوسی چهره‌ی گشتاسب با آن‌چه در اوستا آمده ناسازگار است. در حماسه‌ی فردوسی گشتاسب‌ شاهی خودکامه و ستم‌گر است. اين گونه که پيداست دو روايت در باره‌ی گشتاسب‌شاه در دست بوده است. يکی روايت موبدان زرتشتی و ديگری روايتی از زنده‌گی و کارکرد گشتاسب در ميان مردم ايران. روايت دوم است که در شاه‌نامه بازتاب يافته است.

فردوسی روايت دوم را به انديشه و باور خويش نزديک‌تر يافته و آن را برگزيده است.

بنا بر افسانه‌ها زرتشت برای تبليغ دين به دربار گشتاسب روانه شد و او را به دين اورمزد خواند. در «وِجَركرد دينی»، از متون زردشتی، آمده است:

سحرگاهان زرتشت سقف كاخ گشتاسب را شكافت و داخل شد. با خود سه چيز داشت: «بيست و يک  بخش اوستا، آتش برزين مهر و شاخه‌ی سروی. آتش را در دست گشتاسب و جاماسب (وزير دانای گشتاسب) و اسفنديار (پسر گشتاسب) نهاد، ولی آتش آن‌ها را نسوزاند. سرو را در زمين كاشت و برگ‌هايش روييد و از ميان برگ‌ها نوشته‌يی آشكار شد خطاب به گشتاسب كه دين را بپذيرد.

درباريان به مخالفت برخاستند و در انبان او استخوان مرده نهادند تا به او تهمت جادوگری بزنند.

بنا بر دينكرد هفتم، با بدگويی، گشتاسب را بر زرتشت شوراندند و بنابر زراتشت‌نامه، مناظره‌يی برای زرتشت با حكيمان تدارك ديدند و چون زرتشت در مناظره پيروز شد و پيام‌بری خود را اعلام و به شاه عرضه كرد، شاه تحت تأثير او قرار گرفت. دشمنان نهانی وارد خانه‌ی زردشت شدند و استخوان مرده در خانه او نهادند. آن گاه گشتاسب را به خانه‌ی پيام‌بر بردند تا او را نزد گشتاسب رسوا كنند. شاه فريب خورد و زرتشت را به زندان افكند.

گشتاسب اسب سياهی به نام «شيد» داشت. ناگهان دست و پای اين اسب فلج شد، گويی كه انگار در شكم‌اش فرو رفته بود. خبر به شاه رسيد. شاه غم‌گين شد و پزشكان دربار را فراخواند، اما هيچ كدام از پزشكان نتوانستند اسب را درمان كنند. در زندان خبر به زرتشت رسيد و او برای شاه پيام داد كه می‌تواند اسب را درمان كند، اما چهار شرط برای اين كار گذاشت: گشتاسب دين او را بپذيرد، اسفنديار حامی دين باشد، هوتوس (به يونانی: آتوسا)، هم‌سر گشتاسب و مادر اسفنديار، به دين بگرود و توطئه‌گران رسوا و مجازات شوند.
گشتاسب شرايط او را پذيرفت و زرتشت با نيايش به درگاه اورمزد اسب را شفا داد.

بياييد داستان گشتاسب را در شاه‌نامه با پدر وی، لهراسب، آغاز کنيم. لهراسب که انسانی خردمند و عارفی وارسته است، دو پسر دارد: زرير و گشتاسب. لهراسب اما زرير را بيش‌تر دوست دارد زيرا:

که گشتاسب را سر پر از باد بود

وزان کار لهراسب ناشاد بود

اين نخستين سخن فردوسی از گشتاسب است: «سری پر از باد». باد نخوت و قدرت و آز.

گشتاسب که از زرير ناشاد است به هر دری می‌زند تا با نابودی ايران و پدر قدرت را به دست گيرد و در اين ميان با دشمنان ايران نيز می‌سازد و سرانجام شاه پير تاج و تخت را به او وا می‌گذارد و خود از قدرت کناره و در گوشه‌يی پناه می‌گيرد:

چو گشتاسب را داد لهراسب تخت

فرود آمد از تخت و بر بست رخت

به بلخ گزين شد بدان نوبهار

که آتش‌پرستان بدان روزگار

مر آن خانه را داشتندی چنان

که مر مکه را تازيان اين زمان

شاه از بيم پسر قدرت را وا می‌نهد و جامه از پلاس پاره می‌کند و بوداوار در بلخ پناه می‌گزيند. گشتاسب به تخت برآمده، اما در نخستين سخن از قدرتی خداداد و دينی بر خود می‌بالد:

من‌ام گفت يزدان پرستنده شاه

مرا ايزد پاک داد اين کلاه

و سپس به تهديد و ايجاد ترس و بيم می‌پردازد که:

چو آيين شاهان به جای آوريم

بدان را به دين خدای آوريم

بنا به نوشته‌ی شاه‌نامه پيدايش زرتشت و آيين او در قلم‌رو ايران زمين در عهد پادشاهی گشتاسب صورت پذيرفت. زرتشت خود به دربار آمد و پيغام‌بری خويش را در حضور شاه  بيان داشت:

به شاه جهان گفت پيغم‌برم

تو را سوی يزدان همی ره‌برم

...

زگوينده بپذير به دين اوی

بياموز از راه و آيين اوی

بياموز آيين دين بهی

بی‌دين نه خوب است شاهنشهی

زرتشت پيام‌بر با دست خود در آتش‌کده‌ی مهر برزين درخت سروی کشت و بر تن آن نوشت که گشتاسب دين بهی را بپذيرفت.

نبشت‌اش بر اين زاد سرو سهی

که پذيرفت گشتاسب دينی بهی

گوا کرد مر سرو آزاد را

چنين گستراند خرد داد را

کنار اين سرو قصری زرين سر برافراخت. بر ديوارهای اين قصر نقش و نگار شاهان نام‌آور‌ی چون جمشيد و فريدون کشيده شد. نام اين سرو برومند در شاه‌نامه سرو کاشمر است.

شاه از مردم می‌خواهد که دين نو بگيرند و بت چين که همان نيايش‌گاه نوبهر بلخ يا مرکز آيين‌های کهن ايرانی‌ست را وا نهند:

بگيريد يک‌سر ره زردهشت

به سوی بت چين براريد پشت

به آيين پيشينيان منگريد

بدين سايه‌ی سرو بن بغنويد

سوی گنبد آذر آريد روی

به فرمان پيغم‌بر راست‌گوی

بنا به نوشته‌ی شاه‌نامه در اين عهد ايران به چين باژ می‌داد و زرتشت شاه را بر می‌انگيزد که با چين وارد جنگ شود:

چو چندی سر آمد بر اين روزگار

خجسته شد آن اختر شهريار
به شاه جهان گفت زرتشت پير

که در دين ما اين نباشد هژيـــر

که تو باژ بدهی به سالار چين

نه اندر خور آيد به آيين و دين

نباشم بر اين نيز هم‌داستان

که شاهان ما در گه باستان

به ترکان ندادست کس باژ و ساو

به ايران نبودش همه توش و تاو

پذيرفت گشتاسب گفتا که نيز

نفرمايم‌اش دادن از باژ چيز

زرير، برادر گشتاسپ، و فرزند پهلوان٬ اسفنديار رويين‌تن مبلغان دين و آيين نو شدند. ارجاسب که نيک می‌داند اين دين نو چه آشوبی به پا خواهد داشت به گشتاسب می‌نويسد که:

بيامد يکی مرد مردم فريب

تو را دل پر از بيم کرد و نهيب

سخن گفت از دوزخ و از بهشت

به دل‌ات اندرون تخم زفتی بکشت

تو او را پذيرفتی و دين‌ش را

بياراستی راه و آيين‌ش را

و باز از تباهی روزگار و فريب دين‌مداران سخن به ميان می‌آورد:

يکی پير پيش آمدش سرسری

به ايران به دعوی پيغم‌بری

همی‌گويد از آسمان آمدم

ز نزد خدای جهان آمدم

خداوند را ديدم اندر بهشت

مر اين زند و استا همه او نوشت

و به شاه هش‌دار می‌دهد که:

تبه کردی آن پهلوی کيش را

چرا ننگريدی پس و پيش را

از آن پس که ايزد تو را شاه کرد

يکی پير جادوت گمراه کرد

شاه نيز در پاسخ او جنگ را بر می‌گزيند. پس شمشيرها بر مردمان فرود آمد و بت‌ها سوزانده شد:

به روم و به هندوستان بربگشت

ز دريا و تاريکی اندر گذشت

گذارش همی‌کرد اسفنديار

بفرمان يزدان و پروردگار

چو آگه شدند از نکو دين اوی

گرفتند از او راه و آيين اوی

مر اين دين به را بياراستند

از اين دين گذارش همی‌خواستند

بتان از سرگاه می‌سوختند

به‌جای بت آتش برفروختند

سپس اسفنديار تاج‌جوی قدرت‌طلب به پدر گزارش می‌کند که:

جهان ويژه کردم به فر خدای

به کشور پراکنده سايه همای

کسی را نيز از کسی بيم نه

به گيتی کسی بی زر و سيم و نه

فروزنده گيتی به‌سان بهشت

جهان گشته آباد و بر جای کشت

سواران جهان را همی‌داشتند

به ورزی گران ورز می‌کاشتند

بر اين برگرديد چندی جهان

به گيتی بدی بود اندر جهان

و بنگريم که قدرت‌مداران و دين‌مداران چه‌گونه می‌خواهند تا دين بگسترند:

کشيدند شمشير و گفتند اگر

کسی باشد اندر جهان سر به سر

که نپسندد او را به پيغم‌بری

سر اندر نيارد به فرمان‌بری

نيايد به درگاه فرخنده شاه

نبندد ميان پيش رخشنده گاه

نگيرد از او راه و دين بهی

مر اين دين به را نباشد رهی

به شمشير جان از برش بر کنيم

سرش را به دار برين برزنيم

يکی ديگر از نماينده‌‌گان برجسته‌ی دانش و عرفان کهن ايرانی، جاماسب، داماد زرتشت و وزير کی‌گشتاسب است. در آبان يشت و گات‌ها از او ياد شده است و زرتشت او را دولت‌مند بزرگ ناميده است. در نبردهای ارجاسب که به آيين کهن آريايی بود و گشتاسب که به دين زرتشتی درآمده بود، وی نقش مهمی داشت. اين نبردها در کتاب يادگار زرير آمده است. جاماسب در ادب ايران همواره به دانايی و هنر ستايش شده است. در يادگار زرير آمده است که: "می‌دانم که تو خردمند و دانا و هش‌يار هستی. اگر مدت ده روز باران ببارد، تو می‌دانی که چند قطره باران بر زمين باريده است. اگر گياهی گل بدهد، تو می‌دانی که گل کدام گياه روز باز می‌شود و کدام در شب، و کدام در پگاه شکفته می‌شود." در شاه‌نامه در ستايش او آمده است:

بخواند آن زمان شاه، جاماسب را

کجا ره‌نمون بود گشتاسب را

سر موبدان بود و شاه ردان

چراغ بزرگان و اسپه‌بدان

چنان پاک‌دين بود و پاکيزه‌جان

که بودی بر او آشکارا، نهان

ستاره‌شناسی گران‌مايه بود

ابا او به دانش کرا پايه بود

 

ادامه دارد ...

 

Ç