|
|
|
|
||||||||||||||
|
آزادی و شاهنامه بخش دوم محمود كوير
گشتاسب (در اوستا ويشتاسب به معنی دارندهی اسب آمده) نام فرمانروای بلخ در زمان زرتشت، پيامبر ايرانی، است. زرتشت به گشتاسب پناه برد و او دين پذيرفت و از وی پشتیبانی کرد. در «گاهان» زرتشت چهار بار از اين فرمانروا نام میبرد. سه بار به گونهی کیگشتاسب است. کی به معنی رئيس عشيره و فرمانروا بوده و عنوان فرمانروايان دودمان کيانيان است که گشتاسب نيز يکی از آنان بوده است. در شاهنامهی فردوسی چهرهی گشتاسب با آنچه در اوستا آمده ناسازگار است. در حماسهی فردوسی گشتاسب شاهی خودکامه و ستمگر است. اين گونه که پيداست دو روايت در بارهی گشتاسبشاه در دست بوده است. يکی روايت موبدان زرتشتی و ديگری روايتی از زندهگی و کارکرد گشتاسب در ميان مردم ايران. روايت دوم است که در شاهنامه بازتاب يافته است. فردوسی روايت دوم را به انديشه و باور خويش نزديکتر يافته و آن را برگزيده است. بنا بر افسانهها زرتشت برای تبليغ دين به دربار گشتاسب روانه شد و او را به دين اورمزد خواند. در «وِجَركرد دينی»، از متون زردشتی، آمده است:
درباريان به مخالفت برخاستند و در انبان او استخوان مرده نهادند تا به او تهمت جادوگری بزنند. بنا بر دينكرد هفتم، با بدگويی، گشتاسب را بر زرتشت شوراندند و بنابر زراتشتنامه، مناظرهيی برای زرتشت با حكيمان تدارك ديدند و چون زرتشت در مناظره پيروز شد و پيامبری خود را اعلام و به شاه عرضه كرد، شاه تحت تأثير او قرار گرفت. دشمنان نهانی وارد خانهی زردشت شدند و استخوان مرده در خانه او نهادند. آن گاه گشتاسب را به خانهی پيامبر بردند تا او را نزد گشتاسب رسوا كنند. شاه فريب خورد و زرتشت را به زندان افكند.
گشتاسب
اسب سياهی به نام «شيد» داشت. ناگهان دست و پای اين اسب فلج شد، گويی
كه انگار در شكماش فرو رفته بود. خبر به شاه رسيد. شاه غمگين شد و
پزشكان دربار را فراخواند، اما هيچ كدام از پزشكان نتوانستند اسب را
درمان كنند. در زندان خبر به زرتشت رسيد و او برای شاه پيام داد كه
میتواند اسب را درمان كند، اما چهار شرط برای اين كار گذاشت: گشتاسب
دين او را بپذيرد، اسفنديار حامی دين باشد، هوتوس (به يونانی: آتوسا)،
همسر گشتاسب و مادر اسفنديار، به دين بگرود و توطئهگران رسوا و
مجازات شوند. بياييد داستان گشتاسب را در شاهنامه با پدر وی، لهراسب، آغاز کنيم. لهراسب که انسانی خردمند و عارفی وارسته است، دو پسر دارد: زرير و گشتاسب. لهراسب اما زرير را بيشتر دوست دارد زيرا:
اين نخستين سخن فردوسی از گشتاسب است: «سری پر از باد». باد نخوت و قدرت و آز. گشتاسب که از زرير ناشاد است به هر دری میزند تا با نابودی ايران و پدر قدرت را به دست گيرد و در اين ميان با دشمنان ايران نيز میسازد و سرانجام شاه پير تاج و تخت را به او وا میگذارد و خود از قدرت کناره و در گوشهيی پناه میگيرد:
شاه از بيم پسر قدرت را وا مینهد و جامه از پلاس پاره میکند و بوداوار در بلخ پناه میگزيند. گشتاسب به تخت برآمده، اما در نخستين سخن از قدرتی خداداد و دينی بر خود میبالد:
و سپس به تهديد و ايجاد ترس و بيم میپردازد که:
بنا به نوشتهی شاهنامه پيدايش زرتشت و آيين او در قلمرو ايران زمين در عهد پادشاهی گشتاسب صورت پذيرفت. زرتشت خود به دربار آمد و پيغامبری خويش را در حضور شاه بيان داشت:
زرتشت پيامبر با دست خود در آتشکدهی مهر برزين درخت سروی کشت و بر تن آن نوشت که گشتاسب دين بهی را بپذيرفت.
کنار اين سرو قصری زرين سر برافراخت. بر ديوارهای اين قصر نقش و نگار شاهان نامآوری چون جمشيد و فريدون کشيده شد. نام اين سرو برومند در شاهنامه سرو کاشمر است. شاه از مردم میخواهد که دين نو بگيرند و بت چين که همان نيايشگاه نوبهر بلخ يا مرکز آيينهای کهن ايرانیست را وا نهند:
بنا به نوشتهی شاهنامه در اين عهد ايران به چين باژ میداد و زرتشت شاه را بر میانگيزد که با چين وارد جنگ شود:
زرير، برادر گشتاسپ، و فرزند پهلوان٬ اسفنديار رويينتن مبلغان دين و آيين نو شدند. ارجاسب که نيک میداند اين دين نو چه آشوبی به پا خواهد داشت به گشتاسب مینويسد که:
و باز از تباهی روزگار و فريب دينمداران سخن به ميان میآورد:
شاه نيز در پاسخ او جنگ را بر میگزيند. پس شمشيرها بر مردمان فرود آمد و بتها سوزانده شد:
سپس اسفنديار تاججوی قدرتطلب به پدر گزارش میکند که:
و بنگريم که قدرتمداران و دينمداران چهگونه میخواهند تا دين بگسترند:
يکی ديگر از نمايندهگان برجستهی دانش و عرفان کهن ايرانی، جاماسب، داماد زرتشت و وزير کیگشتاسب است. در آبان يشت و گاتها از او ياد شده است و زرتشت او را دولتمند بزرگ ناميده است. در نبردهای ارجاسب که به آيين کهن آريايی بود و گشتاسب که به دين زرتشتی درآمده بود، وی نقش مهمی داشت. اين نبردها در کتاب يادگار زرير آمده است. جاماسب در ادب ايران همواره به دانايی و هنر ستايش شده است. در يادگار زرير آمده است که: "میدانم که تو خردمند و دانا و هشيار هستی. اگر مدت ده روز باران ببارد، تو میدانی که چند قطره باران بر زمين باريده است. اگر گياهی گل بدهد، تو میدانی که گل کدام گياه روز باز میشود و کدام در شب، و کدام در پگاه شکفته میشود." در شاهنامه در ستايش او آمده است:
ادامه دارد ...
|
|