|
|
|
|
||||||||||||||
|
در بارهی شعر و در بارهی شاعر بودن ترجمهيی از نصرالله سررشتهدار
شعر چيست؟ قطعه نوشتهيی كوتاه كه خيالانگيز است، طبيعتی فردی دارد و شيوهی نگارش ويژهيی در خطوط متوالی دارد. اين جوابی رايج به آن پرسش آغازين است، اما آيا به كار میآيد؟ تعاريفی كه از شعر بهدست داده شدهاند، ساده نيستند، چندان كه كليت زيبايیشناسی چنين است. چيزی كه مهم و متمايزكننده به نظر میرسد، دوری از زبان معياریست كه به هر منظوری كاربرد دارد. شايد بتوانيم بگوييم كه شعر تلاشی متعهدانه به درك و شناخت دنيا با تعابيری انسانی و در نگارشی اديبانه است. اين واژه پرسشهای بسياری در پی میآورد، اما امروزه رویكرد به شعر عموما ملغمهيی از سه ديدگاه متمايز است. سنتگرايان میگويند يك شعر بيان نگاهیست كه شكلی قابل فهم و خوشآيند برای ديگران دارد و عواطف طبيعی را برمیانگيزاند. نوگرايان قائل به اين هستند كه يه شعر شیئی قائم به ذات است كه شايد نمايی از دنيای واقعی ترسيم كند، شايد هم نه، اما حتما به زبانیست برجسته و شاخص كه شبكهيی از ارجاعات پيچيده و درهمتنيده را در بر میگيرد. پسانوگرايان به شعر همچون كولاژی از تعابير و اصطلاحات روزمره مینگرند كه در عين رمزآلود بودن خودبسنده است. به بيان روشنتر، شعر مفاهيم از پيش شناختهشده را به كار میبندد، به چالش میكشد، يا به سخره میگيرد، اما به چيزی فراسوی خود ارجاع نمیدهد.
چه چيزی شعر را از ديگر گونههای نوشتههای ادبی متمايز میكند؟ هيچ چيز! اين پاسخ حاكی از نگاهی مغشوش است: همهی نوشتهها يك جنساند، برای فهميدنشان بايد آداب و فنونی به كار بست، مثلا وقت خواندن يك مجادلهی فلسفی يا اوراق يك روزنامه. با اين همه، حتا اگر بپذيريم كه شعر در قالب ابيات و مصراعهاست _ بيت به سادهگی میتواند يك عيار اندازهگيری قدرتمند به حساب آيد _ نبايد از خاطر برد كه شعر به خاطر توان تأثيرگذاری عميقاش بر ما قابل تشخيص است. در واقع، برای همه مگر پسامدرنها، شعر يك گونهی هنریست، پس بايد همانند همهی هنرها باشد _ نمايشگر چيزی از دنيا باشد، بيانی داشته باشد كه عواطف را برانگيزد، به خاطر شكلاش به شعفمان آورد، و بر پای خود همچون وجودی خودبسنده و قائم به ذات بايستد. میتوان گفت ديگر ترديدی نكنيد، اما بیصبری نخستين شاعر چه میشود؟ نظريهپردازان، مثل وكلای زبردست، میتوانند هر چيزی را تبيين و اثبات كنند، و كار دشواری نيست كه از در دفاع يك قطعه نوشتهی بی سر و ته به مدد معيارهای انكارناپذير و ردنشدنی درآمد! بهتر نيست در پی راههای عملیتری برای ارزيابی شعر باشيم؟ نكتهيی كه بياناش بااهميت است اين است كه زيبايیشناسی به همراه نظريههای شعر و نقد ادبی در يك خلاء پرداخته نمیشوند، بلكه درون محيطی كه ديدگاهها و ادراكها به اشتراك گذاشته میشوند. نوعا، اين مباحث بنيانی دانشگاهی دارند و متونی هستند كه دانشجويان در رشتههای مرتبط ناگزير از مطالعهشان هستند. اين رویكردها بیترديد برای مرور كردن نيمهيی از حقيقتِ پيرامون دنيای شعر و تأكيد بر اين كه شعر ماده و ژرفا دارد، اساسی و حائز اهميتاند، اما يك شاعر جوان در دل میگويد كه خوب است همهی اين مسائل غامض را به كناری بنهد و به جمعی و دستهيی ديگر بپيوندد كه با خود شعر سر و كار دارند. شعر در خود باورها و الگوهای تعالی را داراست. به اندرون آن بايد با مشاركتی عملی دست يافت: بنويسی و سنجيده شوی، از نگاه ديگر شاعران همدستهات، با توانايی تحسين شدن در ميان كارهای متعدد، و با درخواست نظر استادان نگارش ادبی. هيچ يك از اينها زير فشار زندهگی روزمره به آسانی محقَق نمیشود. از سويی هيچ اجماعی هم در بارهی اين كه چه بايد آموخته شود و چهگونه كارآزمودهگی حاصل، وجود ندارد. مدارس و مكاتب شعری سر سازگاری با هم ندارند، اگر دشمن هم نباشند، وابسته به جريانها و جنبشهای متفاوتیاند و آنچه در يكی برگزيده میشود، از نگاه ديگری چه بسا چرند باشد. يك شاعر نوپا، بايد خوب و بسيار بخواند، به دار و دستههای بسياری بپيوندد و هر انتقادی را مجدانه پذيرا گردد، اما نكاتی را هم به خاطر بسپارد:
يكم – شايد شعر هنر بيان ناگفتنیهاست. شعر خوب جايی فراسوی فقط لغات مینشيند: امریست معنايی، معجونی از چيزهايی با ظاهری مبهم و گنگ، چيزی كه شكلاش را خود میسازد، و نمیتواند بدون آن شكل وجود داشته باشد. هر شعری كه كاملا فهميده شود و كلمه به كلمه تعبير گردد، شعر نيست! پس، شعر فقط بيتبندی كلمات و بيان برانگيزانندهی روزمرهگیها نيست.
دوم – در شعر اكتشاف رخ میدهد و اين كشف تقلای بسياری میطلبد _ چه هنگام سرودن چه هنگام خواندن. انتقاد عليه شعر غيرحرفهيی عامی نه به خاطر شكل و گونهی از دور خارج آن است (از اين منظر هيچ حجتی در بين نيست. هنر همواره مخلوطیست از عناصری كه گاه رايج میشوند گاه از رده خارج)، كه شعر عامی همهی مفاهيماش را خيلی سردستی برمیگزيند. شعر نيازی نيست كه چالشبرانگيز باشد، اما بايد طبيعت و جغرافيای شرايط انسانی را بكاود و كشف كند.
سوم – يك قطعه شعر امریست منحصر به سرايندهاش، اما در زمانهی خود نيز به نحوی آفريده میشود: سبكاش، پيشزمينههايش، و باورهای مشترك. اگر در دورانی كه ديگر عادت سرودن قطعات خراسانی سر آمده، بكوشيد كه چنان شعری بگوييد، نيازی نيست ديگران گوشزدتان كنند كه دور اين گونه شعر گذشته، خودتان با درك حدود آن زمانه دست از اين تلاش برمیداريد. شايد خودتان را در سبكهای مختلفی با شور و هيجان بيازماييد و از آنجا كه در شما جهان را تجربه كردن متكیست به تلاشهای ادبیتان، ای بسا مفاهيم شعرتان تغيير كند، و همپای تغيير نگاهتان به زبان دگرگونی هم دست میيابيد.
چهارم – شعر با دستورالعمل خلق نمیشود يا قالب آمادهی مقبولی وجد ندارد كه محتوا را در ان بريزی و بشود شعر. شكل و محتوا با هم در تعاملاند، چه در فرآيند خلق چه در محصول نهايی. به اين ترتيب، هر شعری مدام از شما میپرسد كه چه چيز را چرا گفتهای! پاسخی كه به خود میدهی تصويرگر ادراك تو از شعر است. يك بار ديگر، اين مفاهيم شكل میگيرند تا بالاخره تجارب عميقا درونیتان را در بر گيرند، چراكه شعر مشتی كلمه نيست كه بیدغدغه به هوا بپاشیشان!
پنجم – بسياری از شعرا با ماهيت شعرشان تئوريزه شدهاند. گفتار نغزشان قابل اعتناست و معمولا دریچهی تازهيی به تفكر باز میكنند، اما بايد در اين باره احتياط كرد. هنرمندان شهرت خوبی در بیطرفی ندارند و به ندرت تصوير كاملی از مسأله ترسيم میكنند. برای اين كه اظهاراتشان را فهميد، بايد اول عاشق كارشان شد، در ديدگاهشان فرو خزيد و آنگاه است كه میتوان به ارزيابی حديثشان عليه مفهوم وسيعتر هنر كه توسط ديگر آثار مطرح میشود، مشغول شد.
|
|