سال پنجم

بيست و شش آذر 1385

 

 

صفحاتی هميشه‌گی

از روزهای گذشته

طبقات

هم‌راهان

درباره‌ی دوهفته‌نامه

 

 

 

ستار شكری

هم‌راه با او / آثار پيشين

و

shokrisattar

[@] yahoo [.] co [.] uk

 

 

 

نامه‌رسان

info [@] forough [.] net

 

 

© 1381 تا 1385

برداشت مطلب از «فروغ» به شرط ذكر مأخذ، نام صاحب اثر و اعلام نشانی مجله مانعی ندارد.

 

آتش در بخش شيزوفرنی

ستار شكری

 

1- كتاب‌خانه

مردن برای هم‌نوع چه گواراست! چه زيباست لحظه‌های كوتاه عشق ناب، محبت ناب و حقيقت ناب!

مرد به كتاب زرين «دل‌آوران ميهن» می‌نگريست. به عكس مردی كه در چهره‌اش غريزه وجود داشت، حالت دل‌پذير و طبيعی زنده‌گی وجود داشت، عاری از فرمولاسيون زنده‌گی ماشينی، و مرده بود برای ميهن‌اش.

مرد به جمله‌يی كه از مقاله‌ی روی ديوار اتاق دكتر به يادش مانده بود، می‌انديشيد: "علت گسترش شيزوفرنی وجود بستر و شرايط اجتماعی آن در جامعه است."

 

پنجره‌ها شكسته و كورانی تند از انسان - ميمون‌ها با پوست تيره و چشم‌های نيمه‌كور كه از جنگل‌های دور حمله كرده بودند: مشعل به دست داشتند، مرد را لگد می‌زدند و با مشعل به صورت‌اش می‌كوفتند. گوش‌اش را می‌پيچاندند. صدای شكستن قسمت غضروفی گوش‌اش را شنيد.

- از اين اتاق بيرون می‌ری يا تيكه‌پاره‌ت كنيم؟

صدای ويولن هيچكاكی ... ممتد!

 

2- اتاق روان‌پزشك

"به هر حال من مطمئن‌ام وحشی‌ها را ديده‌ام. صداشونو می‌شنيدم. اول مثل هق‌هق گراز ماده كه بچه‌اش مرده باشه، می‌گفتن: «ما دوس‌ت داريم داش!» مسأله‌ی اصلی من چيز ديگه‌ييه. من نمی‌دونم اين كار اخلاقی يا انسانيه كه اتاق رو ترك می‌كنم."

پزشك: "دوست عزيز من! چنين موجوداتی وجود خارجی ندارند، زاييده‌ی خيال شما هستند ..."

نگاهی عجيب!

"... اگر هم به فرض محال وجود داشته باشند، چرا با خيال راحت به حرف‌شان گوش نمی‌دهيد؟ چرا سعی نمی‌كنيد مثل عامه‌ی مردم باشيد؟"

سر مريض پايين بود و می‌انديشيد: "مواظب باش! ديوار موش داره!"

 

3- اتاق كار

مريض جزئيات نتيجه‌گيری‌هايش را يادداشت می‌كرد: اگر من بتوانم در اين اتاق كار كنم، به پول و قدرت دست پيدا می‌كنم. می‌توانم زنده‌گی راحتی داشته باشم. با قدرت اقتصادی شايد بيماری‌ام خودش خوب بشود. مهمانان‌ام – كه می‌دانم وجود دارند – می‌توانند بدون ترس از وحشی‌ها قهوه‌شان را بنوشند و من می‌توانم كمك‌شان كنم. وحشی‌ها هم شايد ديگر كاری به كارمان نداشته باشند. تازه می‌توانم از اين بيمارستان، از اين كتاب‌های لعنتی كهنه و قهرمانان‌اش خلاص بشوم، اما من هميشه عاشق ميهن‌ام خواهم بود. «ول كن اين خل‌بازی‌ها رو بابا!» من خودم خواهم بود.

 

4- اتاق دكتر

دست‌ها بسته! از آمپول آرام‌بخش گريزی نيست. با چشم‌های نااميد و وحشت‌زده دكتر و پرستار را می‌نگرد و چشمان‌اش با فروغ خواهش بسته می‌شوند.

"خودم ديدم‌شون! دو تاشون بسته‌های كادو، عطرهای خارجی و از اين جور چيزها، داشتن و می‌گفتن: «نردبون ترقی همينه! فراموش كن اين رفقای بی‌عرضه‌تو!» دو تای ديگه با كارد سنگری برزيلی پشت ايستاده بودن. يك‌دفعه پريدن وسط و يه زخم رو پيشونی‌م انداختن. من هم فكر واسادن نكردم، فرار كردم. از اون‌روز ديگه به اتاق كار نرفته‌م."

 

5- اتاق استراحت

صدای زيبای آب! بوی لجن كه با نسيم از ميان نی‌زار به مشام می‌رسيد، آزاردهنده بود. آف‌تاب غروب می‌كرد و مريض با چين و چروك روی چهره‌اش هم‌چون مرده‌يی به سقف خيره بود. تيك‌تاك ساعت!

"ديگه فكر جنگ با آدم – ميمون‌ها رو نكن! ده سال تو تيمارستان، جنگ ديگه چه تفاوتی ايجاد می‌كنه؟ تو ديگه فردی درست‌كار اما كمی مريض نيستی. يك روانی خوش‌خلقی!"

چراغ‌های يك كشتی در دوردست سوسو می‌زدند. بندر باكو اسم و خاطره‌يی دور كه صدای هياهويی غريب آن را محو می‌كند.

 

پزشك به در اتاق‌آش می‌كوفت: "كمك! كمك! مگه تو دست‌يار من نيستی؟ تو رو خدا باز كن!"

در باز شد. صورت سوخته‌ی پزشك ...

اتاق‌ها در آتش و مريضی كه «تا ابد» در آن‌ها می‌دويد.

 

Ç