سال پنجم

ده دی 1385

 

 

صفحاتی هميشه‌گی

از روزهای گذشته

طبقات

هم‌راهان

درباره‌ی دوهفته‌نامه

 

 

 

ايليا ديانوش

هم‌راه با او / آثار پيشين

و

ilia_dianoush

[@] yahoo [.] com

 

 

 

نامه‌رسان

info [@] forough [.] net

 

 

© 1381 تا 1385

برداشت مطلب از «فروغ» به شرط ذكر مأخذ، نام صاحب اثر و اعلام نشانی مجله مانعی ندارد.

 

با هفت مراد

ايليا ديانوش

 

پای رفتن

وقتی خيابان‌های شهر

با هر قدمی زير پايت فروكش می‌كنند

چه مفهومی از امنيت

در ذهن تو نقش می‌بندد؟

 

وقتی جمعيت آجيلی آدميان

خسته از پياده‌روهای پيچاپيچ

در حسرت راهی راست

به‌سوی آسمان می‌روند

چه تصويری از صراط مستقيم

در انگاره‌ی تو شكل می‌گيرد؟

 

پای رفتن

تاول ترديد و آماس تشويش دارد

و من هنوز پاشنه‌هايم را

برای قدم‌زدنی ساده بر می‌كشم

 

نه پای گذشتن‌ام از هزار معبر متبرك به هرچه تو بگويی هست

نه پای گشتن‌ام در سنگ‌لاخ سوءظن

كه نای ناليدن‌ام به بلندای دردش نيست

 

نگاه ره‌سپار بايد

پيش روی و پيش پای را بپايد

اما نه وقتی كه تزوير

نه تازيانه كه تيغ است

و پشت را

نمی‌خراشد كه می‌درد

 

از پشت شيشه‌های تار و ترك‌خورده‌ی عينك عتيق اعتماد

نگاهی كن و باز هم بگو:

«نه لنگ جايز است و نه درنگ.»

 

آميخته با آموخته‌های تو، نه! نمی‌توان رفت

می‌توان اما نهری شد و جاری به‌ناگاه

دستی به نوازش بر سر دشت كشيد

 

آميخته با آموخته‌های تو، نه! نمی‌توان رفت

می‌توان اما نوری شد و در نورد آفاق به گاه

در آغوشی باز

آسمان را جای داد

 

بر سپی سكوی تنهايی

زمين را نباتی نمی‌رُست و من

بر سپی سكوی تنهايی‌ام

مشغول به كشت كائنات بودم

كه تو آمدی

و كنار من نشستی

 

گفتم كه: «گفتم كه نمی‌يارم واقعه را ديگر كنم.»

 

گفتی كه: «بخت پا به ركاب است و

برگ و ساز مهيا

اگر كه در ميان باشی و نه در كران

چنان كه خواب

در خواب هم تو را به خود نبيند.»

 

گفتی كه: «باران

بافته‌ی آسمان در طبقات هفت‌گانه نيست

يافته‌ی آسمان بر زمين است

كه سوی ما پس می‌فرستد ...»

 

تو می‌گفتی و من

تو را می‌يافتم

كه بر سپی سكوی تجردم

كنار من نشسته بودی

 

سرود سايه‌ی دوست

خورشيد را خاموش كرده‌ست و می‌پندارد

سرود سايه‌ات در ظَلام

بر نخواهد خاست

 

خبر ندارد آن سطر تيره ـ كه در سپی دفتر شعر من

سوسو می‌زند ـ

سرود سايه‌ی توست

 

نه

آسياب

خراب

پس‌مانده‌ی شكار

گنديده و زهرگوشت

مطبخ

مسكين بود

 

جمعی بر سر خوان مردند

جمعی به لاشه‌ی گنديده‌ هجوم بردند

 

تو فرياد زدی:

«بر اين خوان خالی

لقمه‌يی را به انتظار نشستن

يعنی تكانی را

در مرداری اميد بستن

 

وز اين لاشه‌ی زهرگوشت

لقمه‌يی را بلعيدن

يعنی كه ميشی را

در لانه‌ی گرگی پناه بخشيدن.»

 

تو سوی آسياب شدی و فرياد زدی:

«كيست تا ياری كند مرا؟»

 

 

مطرب مه‌تاب‌رو

(خيره به ماه

در قاب ميله‌ها)

مطرب محبوس

در آن خلاء خامش

در آن گم‌گوشه‌ی سرد

زخمه بر ديوار زندان می‌زد

 

و محبس مرطوب

از خنيای خاربوته‌يی سوزان

از كيف كلان آوای آتشی

پر می‌شد

 

چه نوای غريبی!

گويی همه شب در آن هيچستان

زخمه بر زخمه

هيمه بر هيمه می‌شد و

همهمه‌يی برپا

 

افسوس!

چه دير دانستم آن مه‌تاب‌رو

در زير و بم آهنگ غريب‌اش

خطابه‌يی خاييده پنهان كرده بود

 

 

مرثيه

تو ناگهان به خواب رفتي

مثل كلام گل‌انداخته‌ای كه در ميانه به‌ناگاه

از گفتن می‌ماند

 

تو ناگهان به خواب رفتی

مثال كودكی كه خسته از بازی

در يك روز طولانی تابستانی

شبان‌گهان به ناگهان

در گوشه‌يی از اتاق

خواب می‌ربايدش

و چهره‌اش در خواب

ساده و صادق و صميمی

معصوميتی پرستش‌انگيز دارد

 

تو ناگهان به خواب رفتی

به خواب زمستانی ما

و خواب زمستانی ما

بهار بيداری توست

 

 

سوگ‌سرود

كسی رفت

كسی رفته است

كسی كه حرمت‌اش را قلم

بی‌درنگ برخاسته می‌شد

و تكريم‌اش را شعر

تا ازل ايستاده می‌ماند

 

آری! كسی كه درد را

دلی بزرگ و دريايی

و عشق را

دلی كوچك و رؤيايی داشت

رفت

رفته است

 

Ç

 

آثار شماره‌ی «104»

از زنده‌گی:

اعدام صدام

فرهنگ و ادب پارسی:

آزادی و شاه‌نامه

از «فروغ» غافل نشويم

داستان كوتاه:

دليل ترس

تا دل‌تان بخواهد شعر:

با هفت مراد

قطعات زمستانی

رنگ كلمه: سه شعر از سه شاعر

دنيای مجازی:

بازی شب يلدا