|
|
|
|
||||||||||||||
|
رنگ كلمه: سه اثر از سه شاعر شعرهايی از عدنان خلعتی / ستار شكری / سيد محمد صدرالغروی
عدنان خلعتی
سگ در خيابانهای تجريش پرسه نمیزند يا که من امشب روی هر چه سگ دنيا سنگ پا شدهام
از جسم انجماد گذشتهام نمیدانم از صخره پرت شدهام پر شدهام از پرتاب از قعر ويل گذشتهام يا که پر از ويل شدهام
خطوط تلفن يکطرفه شده نمیدانم پیدرپی اشغال میزنم صدای من به خودم نمیرسد يا که يار از هزار هزار سال نوری به من کهکشانتر است
خدا _ نعوذ بالله _ کج کرده کلاه بر تخت اخم سگرمه کشيده به هم ترش کرده رو کجتر نشسته به من فال حافظ نمیدانم چرا هر بار که پر از فال بود امشب از هرچه شاهد و ساقی به آباد خراب زده است
بريدهام به خدا که از پا افتادهام روی پا بندم نمیشود تنام نمیکشدم بار ور نه سنگ تمام میگذاشتم سينه چاک میکردم در بحر تناش سکان رها میکردم درنگ نمیکردم در او غوطه میزدم تا آبهای آزادش
سر به تن رقيب نباشد اگر دروغ بگويم کور شوم امشب هر چه خط زلزلهی دنيا از روی دل من میگذرد
ستار شكری
كه مراد از همه جهان عشق است جمله عالم تن است و جان عشق است منصور حلاج
گفت: "دوستات دارم!" و دهها آرشه در شبانگاه عجايب چهارگوش روحام را در چنگ گرفتند به پای دروازههای دژ باران وايم نهادند كه پرديس هم نخواهم ناميدش - سراپاگوش - در من نگريست و هزاران طبل در تندباد پرنيان خفهی بیشمار سكويا رهايم كردند به جيرجير ظلمات كوهستان (كه لبان زمينی را چكامه بستهاند) و نبض جاودان آتشكدهی پنهان جمله عالم را به خود میخواند و او مرا
سيد محمد صدرالغروی
آوازهای قلب من آخرين پيامهای خود را در ميدان سکوت صداهای بیصدا با لبخندهای تلخ واخوردهگان، در خزان پياپی شهر برگريزان با سکوت شبانهی خوابماندهگان در هم میآميزد: تا قلب مشتعل را در حبس خويش بسوزاند، دخيل حسرت خويش را در هجوم فاصلهها تاب آورد و سقوط بیپايان قرن خسته را نظارهگر باشد
|
|