|
|
|
|
||||||||||||||
|
دليل ترس معصومه مترصد
زير لب زمزمه میکرد، اما خودش هم نمیدانست چه میخواند. دلاش گرفته بود از تمام چيزهايی که اين چند روزه اتفاق افتاده بود. دلاش گرفته بود، اما واقعا نمیدانست بايد چه کند تا به آرامش برسد. ياد مرد آتشاش میزد؛ ياد دستهايی که آرام آرام خطوط تناش را طی میکردند. و آتشی که در چشمهای مرد ديده بود، ترسانده بودش، طوری که به ناگاه همه چيز را نصفه گذاشته بود و گريخته بود. مرد همان مرد رؤياهايش نبود. بیشک همان نبود، چون از او ترسيده بود، اما اولين نگاه وقتی آغاز شده بود که کنار بساط دستفروش ايستاده بود و شوق زنهای ديگر را برای جستوجو ميان تمام آن چيزهای بهدردنخور تماشا میکرد. مرد آمده بود و از گوشهيی نگاهاش میکرد. متوجه نگاه مرد که شد، لبخندی تحويلاش داد که شايد همان آغاز اين آشنايی شد. به راه افتاد بی آن که به مرد توجهی کند، اما مرد به دنبالاش میآمد، بی آن که چيزی بگويد. نمیخواست راه خانه را ادامه دهد، پس کنار خيابان ايستاد به قصد اين که سوار تاکسی شود، اما زير چشمی مرد را میپاييد. منتظر بود مرد جلو بيايد تا لااقل با قر و لندی جواباش را بدهد، از همانهايی که گويی میگويند برو، ولی با چشم تمنا میکنند که بمان و ادامه بده. مرد نمیخواست اين در پی آمدن را نصفه بگذارد، پس بايد انتخاب میکرد؛ يا جلو میآمد و چيزی میگفت يا اين که لااقل کنارش منتظر تاکسی میايستاد تا با او سوار شود و در راه، باب گفتوگو را بگشايد. اما نه، مرد عجولتر از اينها بود، پس جلو رفت. چهقدر همه چيز سريع پيش رفت! آن قدر که هر دو سوار تاکسی شده بودند و به آپارتمان مرد میرفتند ...
در آپارتمان همه چيز فرق کرد. به ناگاه زن تغيير رويه داد. شايد از چيزی میترسيد. شايد هم در پی چيز ديگری بود و ناخودآگاه به اينجا آمده بود. مرد در پی فرصتی که زن را به خويش متمايل کند، حاضر بود هر کاری بکند تا نظر زن جلب شود. نگاه زن به اثاثيهی منزل دوخته شده بود و سعی میکرد همه چيز را به ياد بسپارد، حتا دمپايیهای روفرشی مرد که برای زن جالب بود: "چرا دمپايی روفرشی مرد سياه بود؟" مردهايی که پيش از اين ديده بود، هيچ کدام دمپايی روفرشی چرمی سياه رنگ نداشتند. نه! نبايد مرد را متوجه توجهاش میکرد. بايد همه چيز عادی پيش میرفت. پس يک ليوان آب درخواست کرد. نگاه متعجب زن به وسايل خانه، مرد را به فکر فرو برد، به خصوص تعجب چشماناش از دمپايیهايش. يادش آمد که اينها را همسرش برایاش خريده بود. سفرهای متعدد زن برای کاری که مرد هميشه از آن متنفر بود، فاصلهی بدی ميانشان ايجاد کرده بود. با اين همه هر وقت زناش از سفر میآمد، مرد سعی میکرد عادی و سالم رفتار کند. تمام زنهايی را که به خانه آورده بود از ياد میبرد. اوايل بارها به زناش گفته بود دوست ندارد ليدر تور باشد و يکسره در سفر، اما زن شروط ضمن عقد را به يادش آورده بود و اين که با هم توافق کرده بودند. زناش او را دوست داشت، اما کارش را بيشتر. مرد اما قضيهاش فرق میکرد؛ شايد میتوانست هنرپيشهی خوبی شود، اما الان فقط يک معلم نقاشی ساده بود. همان طور که دنبال يک بشقاب میگشت تا ليوان را دروناش بگذارد، سعی کرد عادی رفتار کند. به هال که وارد شد، زن هنوز روی مبل نشسته بود و مانتو و روسریاش را هم هنوز در نياورده بود. رفت کنار زن روی کاناپه نشست. سعی کرد جوری زن را به در آوردن لباسهايش ترغيب کند. کارش را خوب بلد شده بود. پس آرام آرام وارد بازی شد. میخواست حتما برندهی بازی باشد. زن هم پا به پايش در بازی پيش رفت به گونهيی که گويی از اول بازی نبود و همه چيز عين حقيقت بود. به يکباره چه شد که زن از همه چيز فاصله گرفت و ترسيد؟ چه شد که زن حاضر شد جايش را با ترس عوض کند و مرد بازنده شود؟ از پلهها که میدويد و فرار میکرد، هيچ نفهميده بود. حتا وقتی هم که سوار تاکسی شد تا به خانهاش برگردد، نمیدانست چه شد که اين طور ترسيده بود، اما وقتی کليد را در قفل چرخانده بود و وارد خانه شده بود، صدای خندههای يک زن با همسرش دليل ترساش را روشن کرد. همسرش با ديدن زن نمیدانست چه کند. فقط سعی کرده بود سريع لباس بپوشد و هرچه زودتر اوضاع را عادی جلوه دهد. در اين ساعت زن بايست سر کار میبود و مرد در سفر، اما آن روز گويی زمان همه را به بازی گرفته بود تا حقايق را به بار آورد. حالا نوبت توضيح دادن همسرش بود و لباس پوشيدن زن ديگر، اما زن آرام نشسته بود و بی آن که به مرد گوش کند، فقط تماشا میکرد. حالا دليل ترس را به خوبی میدانست.
|
|