سال پنجم

بيست‌وچهار دی 1385

 

 

صفحاتی هميشه‌گی

از روزهای گذشته

طبقات

هم‌راهان

درباره‌ی دوهفته‌نامه

 

 

 

كاوه احمدی علی‌آبادی

هم‌راه با او / آثار پيشين

و نشانی خانه‌ی اينترنتی‌اش:

hermes.blogsky.com

 

 

 

نامه‌رسان

info [@] forough [.] net

 

 

© 1381 تا 1385

برداشت مطلب از «فروغ» به شرط ذكر مأخذ، نام صاحب اثر و اعلام نشانی مجله مانعی ندارد.

 

فرمان هشتم در «هفت»

دگرآفرينی فيلم «هفت»

كاوه احمدی علی‌آبادی

 

تن‌پروری، طمع، تنبلی، نزاع، غرور، شهوت و حسادت، جمله‌گی جرم‌هايی‌اند كه در فيلم «هفت‌»، طعمه‌های جان دوال (قاتل مجرمان‌) با به زير پا گذاشتن يكی از فرمان‌های خداوند مرتكب شده‌اند و از اين روی به مرگ محكوم شده‌اند! پرسش اساسی هفت اين است‌: "آيا مجازات آنانی كه مجرم‌اند، جرم به‌شمار می‌آيد؟" اگر پاسخ مثبت است، پس به چه سبب، ما نظام حقوقی و جزايی را بنا كرده‌ايم كه بخشی از كار آن، رسيده‌گی به جرم و مجازات مجرمان است‌؟ اين همان پرسشی‌ست كه جان دوال از دو پليسی كه او را دست‌گير كرده‌اند، می‌پرسد. دوال بر اين باور است كه اگر هر كسی به آن پاسخ مثبت دهد، آن‌ها نمی‌توانند، چراكه وظيفه‌ی خود می‌دانند كه مجرمان را دست‌گير كنند و به مجازات برسانند و دوال را نيز به همين سبب در پی‌گرد قرار داده و دست‌گير كرده‌اند.

«طمع» از تمايلاتی‌ست كه اگر هر انسانی به درون خود نظر كند، مصاديقی از آن را خواهد يافت‌. اگر طمع وجود نداشت، چه‌گونه رفتارهايی پديد می‌آمد كه با وجود شكست‌های پياپی باز توسط ما پی‌گيری می‌شوند؟ «شهوت» فصل مشتركی از انسان‌هاست كه خصايص زيستی‌شان را در بر می‌گيرد. بدون وجود آن، بقای نوع بشر تداوم نمی‌يافت‌. به بيان ديگر، شهوت يكی از غرايز انسانی‌ست كه برای بقای نوع ضروری‌ست و اگر بخواهد چون هر حقی ديگر، به زور به حقوق فردی ديگران لطمه زند، ظلمی تحقق خواهد يافت‌. «غرور» حياتی‌ترين دست‌آوردش صيانت نفس است كه شأن نزول آفرينش آن است‌. اگر غرور نباشد، انسان به هر پستی تن می‌دهد، حتا پست‌تر از حيوانات و جانی‌تر از دوال‌! اما غرور می‌تواند در هم‌نشينی با انسان به او تجويز كند كه ذاتا از ديگران برتر است‌. پس با چنين معنايی «حرام» می‌گردد. آن‌جا كه ديگر سوسوی اميد و آرزو را يارای تهييجی نباشد، «حسادت» می‌تواند هم‌چون نيشتری، انسانی در خود فروخفته را بيدار سازد، ولی نه هنگامی كه در صدد ضربه زدن به موفقيت‌های ديگری‌ست‌! «نزاع» نيز بخشی اجتناب‌ناپذير از زنده‌گی‌ست‌. نزاع گاه تنها راهی‌ست كه می‌تواند موجب شود آن‌چه را كه انسان به سختی به چنگ آورده است، به راحتی از كف ندهد، و چون با هويتی بيش از دفاع متجلی شود، نكوهيده گردد. و «غضب» ندايی‌ست كه چون درونی باشد، به انسان پيام دهد كه هنوز همان چيزی‌ست كه در آگاهی‌اش در مورد خويش می‌انديشد و چون از نيام بيرون شود، لرزانی درونی انسان را در مواجهه با صلابت بيرونی به رخ كشد. دوال كه تا آن حد نكته‌بين است كه در زنده‌گی ديگران غور می‌كند تا گناهانی را مشاهده كند كه در جامعه به وقوع می‌پيوندند و بكوشد تا آن‌ها را برطرف سازد، اگر تنها اندكی به خود می‌نگريست، تمامی آن تمايلات درونی و مصاديق‌اش را هم‌چون هر انسانی ديگر در خود می‌يافت.

بنا بر اين، «او» حقی برای انسان قائل شد و تمايلات درونی برخاسته از انسان را كه خود انسان نقشی در آفرينش‌شان نداشت، «حق طبيعی» هر انسانی دانست و از همان روی آن‌ها را پذيرفت‌.

هر يك از احساسات به وديعه گذاشته شده در درون انسان را حقيقتی‌ست كه شأن نزول خاص خود را داراست و تنها اگر بخواهد به شرايطی غير از آن تعميم يابد، چه بسا با از دست دادن معنای خويش، مضر شود و قربانی بگيرد. اين سان، «او» تابوها را آفريد و انسان را با آن‌ها نهی كرد.

دوال هنگامی كه خود را در حدی می‌بيند كه بر خلاف بسياری، فرامين خداوند را بفهمد و آن‌چه را كه خود تأويل می‌كند، عين فرامين خداوند بپندارد، به طوری كه حتا ديگران و از جمله قربانيان، مشروعيت تأويل‌هايش را بپذيرند، آيا چيزی به جز «غرور» و «خودخواهی» می‌تواند توضيحی برای اين توقعات او باشد كه بر طبق‌شان چنان رفتارهايی را نسبت به ديگران روا داشته است؟

هنگامی كه دوال برای گذران زنده‌گی، به جای كار كردن، از سرمايه‌ی به ارث رسيده‌ی خانواده‌گی امرار معاش می‌كند، آيا اولين نفری را كه بتواند به «تن‌پروری» و «تنبلی» متهم سازد، كسی به غير از خود اوست؟

چنان اعمالی از او اثبات نمی‌كند كه آيا آن‌هايی كه توسط وی مجازات شده‌اند، استحقاق‌اش را داشتند؟ يا آيا با فرض مجرم بودن‌شان، دوال يا هر شخصی ديگر اجازه داشت تا در دادگاهی كه خود تشكيل داده است، آن‌ها را مجرم شناخته و به هر ميزان كه خود تشخيص می‌دهد، مجازات سازد؟ يا آيا هر كس كه هر جرمی را به هر ميزان كه انجام داده، همواره مجازات‌اش مرگ است؟ ولی يك چيز را به روشنی به ثبوت می‌رساند: دوال هرگز اندكی نيز به خود نگاه نمی‌كند و در درون‌اش می‌پندارد، فرامين خداوند تنها برای ديگران صادر شده است، و به همين جهت است كه به خود اجازه می‌دهد تا ديگران را شكنجه دهد و به قتل برساند. زيرا آن گونه كه رفتارش اثبات می‌كند، خداوند وی تنها برای ديگران و البته مجازات ديگران است و با او تا به آن حد از تبانی رسيده است كه به وی اجازه می‌دهد تا هر عملی را بدون داوری از خود، به هر شكلی كه می‌پسندد نسبت به ديگران انجام دهد.

پس «او» از انسان خواست تا با توافق جمعی «قانون» را تنظيم كنند تا ملاكی برای تمايز «مجاز» و «غيرمجاز» و تنبيه غيرمجاز گردد و تنها به كسی اجازه داد تا غيرمجاز را «تنبيه» كند كه خود آلوده به همان غيرمجاز نباشد.

به نظر می‌رسد كه دوال خود را نيز گناه‌كار می‌داند و به همين سبب، خود را تحويل پليس می‌دهد. اما دوال هيچ يك از گناهانی را كه ديگران مرتكب شده‌اند، به خود نسبت نمی‌دهد و جرم خويش را تنها حسادت می‌داند. اين نحوه‌ی قضاوت، اين امكان را به او می‌دهد كه با بی‌گناه دانستن خود در خصوص ساير گناهان، ديگران را كه از آن‌ها تخطی كرده‌اند، مجازات كند. اگر او در مورد ساير گناهان، چون ديگران مجرم بود، هرگز نمی‌توانست به خود اجازه دهد تا ديگران را به مجازات اعمال‌شان برساند، زيرا پيش از آن می‌بايد خود را با مرگ مجازات كند. در حالی‌كه او با ناديده گرفتن گناهانی كه خود هم‌چون ديگران مرتكب شده، خود را به حسادتی محكوم می‌سازد كه هيچ‌كس ديگر را به آن متهم نكرده است.

از سويی، دوال وقتی می‌تواند، نه در نزد ديگران، بلكه در تأويل‌شخصی‌اش، گفتارها، باورها و رفتارهايش را مشروعيت بخشد كه هر يك‌از اعمالی را كه در ديگران مجازات داده است، پيش از آن در خود مجازات سازد. دوال هنگامی كه خود را به جرم حسادت محكوم كرده و قربانی ساخته است، تنها در مورد كسانی كه مرتكب حسادت شده‌اند، نشان داده كه آن‌چه بر سر آنان آورده، بر خود نيز روا داشته است، ولی آن هرگز وی را از تمامی گناهان ديگری مبرا نمی‌سازد كه چون سايران مرتكب شده‌اند، دوال آن‌ها را مجازات كرده است، در حالی‌كه چنان گناهانی را خود نيز مرتكب شده است، اما اصلا آن‌ها را نمی‌بيند، چه به جای اين كه به واسطه‌ی آن‌ها، خود را محكوم و مجازات سازد. او درخصوص تمامی آن‌ها، جناياتی را در تبانی با خدايش مرتكب شده است و از اين رو نمی‌تواند ديگران را مجازات سازد، چراكه پيش از آن بايد خود را مجازات كند! تعميم گناهی كه خود انجام داده است به شخص ديگری نظير ميلز نيز جنايات او را توجيه نمی‌كند، بلكه تنها نشان می‌دهد كه علاوه بر او، انسان‌های ديگری نيز هستند كه می‌توانند چنان فجايعی را مرتكب شوند، هم‌چنان كه لذت بردن از زجر و شكنجه‌ی مجرمان توسط ميلز يا هر پليس ديگری نمی‌تواند جنايات دوال را توجيه كند.

پس «او» برای آن كه حقی ضايع نشود و جنايتی برای از بين بردن جنايتی ديگر آفريده نشود، پس از آفرينش قضاوت، «عدالت» را به آن تجويز كرد.

ميان جرم‌ها و مجازات‌هايی كه تعيين می‌شوند، می‌بايد تناسبی وجود داشته باشد. بسياری از گناهانی را كه دوال مجازات داد، در همان فرامين عهد عتيق نيز چنان مجازاتی برای‌شان تعيين نشده بود و هرگز هر گناهی ـ حتا كبيره ـ تنها با مرگ پاسخ گفته نمی‌شد! علاوه بر اين كه زمان و مكان، كنش‌ها و واكنش‌ها و به طور كلی، شرايطی كه جرم و گناه در آن اتفاق افتاده نيز در تشخيص جرم و ميزان آن دخيل‌اند و مجازات نيز بايد تنها با در نظر گرفتن آن‌ها صادر شود.

اما آيا دوال به حقوق متهمان واقف نيست؟ چرا! به درستی نيز آگاه است، البته هنگامی كه پای خودش به ميان آيد. او وقتی در پاس‌گاه پليس خود را تسليم می‌كند، به سرعت می‌گويد كه می‌خواهد با وكيل‌اش صحبت كند. حتا آن قدر با قوانين و قلق‌های بين دادستان، پليس، موكل و وكيل آشناست كه از طريق وكيل‌اش راه‌های قانونی‌يی را كه او می‌تواند از آن‌ها برای فرار استفاده كند، گوش‌زد می‌كند. تنها نكته در اين‌جاست كه آخر اكنون پای خودش در ميان است، نه ديگران! اين‌جاست كه تازه «دادگاه الاهی» برپا می‌شود، نه موقعی كه ديگران را محكوم می‌سازيم، بل زمانی كه «خود» را داوری می‌كنيم، نه وقتی كه با ملاك‌های خود، «ديگران» را متهم می‌خوانيم، بلكه هنگامی كه با همان «معيارهايی» كه ديگران را محك می‌زنيم، «خودمان» ارزيابی شويم تا مشخص شود كه آيا خود به آن‌چه می‌گوييم، «ايمان» داريم يا نه و به آن‌چه معتقديم، «پای‌بند» هستيم يا خير!

هم‌سر ميلز نگران است بچه‌يی را به دنيا آورد كه در محيطی آلوده و پر ازجرم و جنايات پرورش يابد، همان‌گونه كه سامرست از بيم مشابهی رنج برده و بچه‌دار نمی‌شود. چنين نماهايی می‌كوشند تا آن چه را كه فساد، بزه و جرم می‌دانند، مسأله‌يی عمومی معرفی كنند تا دوال تنها كسی نباشد كه چنان گردابی را در جامعه می‌بيند. از اين طريق، آن را مسأله‌يی عمومی نشان می‌دهند كه تنها تمايز دوال با سايران در اين نكته نهفته باشد كه او نسبت به برطرف كردن چنين جناياتی در جامعه، مسؤول‌تر از ديگران احساس شود! ما نيز با فيلم موافق‌ايم، البته اگر دوال با چنان احساس مسؤوليتی، نخست خود را شكنجه دهد و سپس بكشد! بی‌شك او تنها با چنين گزينشی‌ست كه تازه نه در نزد ديگران، بلكه تنها در تأويلی كه خود به آن تمايل دارد، وفادار جلوه خواهد كرد!

سامرست تصور می‌كند كه با ساده‌پنداری اعمال و تأويل دوال، سرنخ جنايات او كشف نشود و آن‌ها هم‌چنان با جنايات غيرقابل پيش‌بينی بعدی توسط دوال مواجه شده و از دست پليس نيز كاری بر نيايد. ميلز مايل نيست تا كارهای دوال بزرگ‌نمايی شود و بيش از حد جدی گرفته شود. پس از دست‌گيری دوال نيز مشخص می‌شود كه او حق دارد و تنها دل‌گرمی دوال آن است كه بسيار بزرگ، فاضل و ارج‌مند پنداشته شده و اعمال‌اش جدی و مهم ارزيابی گردد. با چنين اشخاصی بايد تحقيرآميز برخورد كرد، نه به ميزانی كه برای خرد كردن يك انسان لازم است، بلكه به مقداری كه اعمال و جنايات‌شان منفور است و بايد همان‌گونه نيز برخوانده شود.

دوال از سامرست و ميلز می‌خواهد تا به هم‌راه او، به جايی بروند كه مأمور پست، بسته‌يی را در ساعت مقرر ـ ساعت 7 ـ به آن‌جا می‌آورد كه بقايای جسد هم‌سر ميلز در آن است. او با چنين عملی درصدد است تا آن‌ها را در همان جای‌گاه و شرايطی قرار دهد كه خود قرار داشته است و از آن طريق، ميلز را به همان منطقی برساند كه پيش از آن در اتومبيل، در باره‌اش در حال بحث با او بوده است. هنگامی كه ميلز ظن‌اش به يقين بدل می‌شود كه دوال هم‌سرش را كشته است، اسلحه را به سوی دوال می‌گيرد تا او را بكشد. اين همان هم‌حسی‌يی‌ست كه دوال در صدد نيل به آن است. ميلز می‌تواند به دوال شليك نكند، ولی آيا چيزی از درون او را بر نمی‌انگيزد تا پاسخ به تجاوزی دهد كه به عزيز وی روا شده است؟ «هفت» ‌مصر است تا نشان دهد اين همان منطقی‌ست كه دوال را بر كشتار مجرمان برانگيخته است. دوال در صدد است تا به ميلز بفهماند كه اگر ميلز حتا به دوال شليك نيز كند، هرگز خود را گزينش‌گر آن اقدام نخواهد دانست، بلكه خود را برگزيده‌ی اجتناب‌ناپذيرش می‌پندارد. و اين درست همان سخنی‌ست كه دوال در اتومبيل برای توجيه اعمال‌اش نسبت به قربانيان خطاب به سامرست و ميلز می‌گويد: "اما من گزينش‌گر آن‌ها [آن قتل‌ها] نبودم، بلكه خود [توسط قربانيان] برگزيده‌ی آن هستم‌." چنان كه سامرست ‌به ميلز می‌گويد: "اگر شليك كنی، دوال برنده شده است." او به دوال شليك می‌كند و دوال او را قربانی همان جناياتی می‌سازد كه خود را قربانی‌شان می‌انگاشته است!

اما اگر منطق ما چنين باشد، آيا اين به معنای آن نخواهد بود كه با چنين عملی، خود را نيز مشمول همان جرم و گناهی ساخته‌ايم، كه ديگران را محكوم كرده‌ايم؟ آن‌ها از طريق ما به مجازات خود رسيده‌اند، پس نوبت مجازات ما نيز فرا خواهد رسيد. اين به مفهوم آن خواهد بود، همان بهشت گمشده يا جهنمی را كه در صدد اثبات‌اش برای ناباوران هستيم، چون تحقق يافت، نه ناباوران، كه ما باورمندان در آن گرفتار آييم؟ فرجامی كه گريبان‌گير دوال نيز شد. و اين خود حكايت از آن دارد، راهی را كه برگزيده‌ايم، اشتباه است.

فيلم «هفت» می‌خواهد نشان دهد، دوال خود مجرم هفتم و قربانی هفتمی‌ست كه آگاهانه در صدد معرفی و مجازات خويش بوده است، چراكه او بنا به ادعايش مرتكب «حسادت» شده است، اما او در تبيين گناه هفتم موفق نيست و اگر به درستی نسبت به آن چه می‌خواست تشريح كند، وقوف داشت، بايد خود را، نه به جرم حسادت، بلكه به جرم «جنايت» و قتل قربانيان‌اش محكوم می‌ساخت و خود را كيفردهنده‌يی معرفی می‌كرد كه با مجازات كيفريافته‌گانی كه شش فرمان خداوند را زير پا گذارده‌اند، اكنون با قتل مجرمان ـ خود ـ فرمان هفتم را زير پا گذاشته است. پس محكوم به همان مجازاتی‌ست كه در «هفت» بر سرش می‌آيد. علاوه بر اين، آيا ميلز آن گونه كه در فيلم به نمايش گذاشته شده، صاحب آن نوع زنده‌گی هست كه حسادت و رشك كسی چون دوال را برانگيزد؟ چنان كه فيلم نشان می‌دهد، ميلز دارای اختلافاتی با هم‌سر خويش است، وضع مادی او مناسب نيست و از محلی مسكونی بهره‌مند است كه از ابتدايی‌ترين عنصر زنده‌گی خانواده‌گی كه آرامش درونی (به سبب اختلاف با هم‌سرش‌) و بيرونی‌ست (به خاطر عبور مترو از بالای منزل‌اش‌)، بی‌بهره است! اين دليل ديگری‌ست كه نشان می‌دهد «هفت» گناه هفتم را به زور به خود چسب می‌زند تا راه فراری برای تشريح جنايت هفتم و آن چه بر سر دوال آمده، يافته باشد. او در مورد جرم ميلز نيز همان اشتباه را انجام می‌دهد و می‌پندارد جرم‌اش «غضب» است، احساسی كه به كرات نزد هر انسانی ديده می‌شود. دوال خود نيز در ماشين طی مكالمه با ميلز عصبانی و غضب‌ناك می‌گردد، ولی اين گناه خويش را، هم‌چون بقيه‌ی اتهاماتی كه حسب منطق‌اش بر خودش وارد است، نديده و تنها آن را در چهره‌ی ميلز كشف می‌كند. ولی پس‌از كشتن دوال توسط ميلز، جرم‌اش قتل انسانی جانی می‌شود. با اين تمايز مهم كه دوال انسان‌هايی را بنا بر جرم‌هايی كشته است كه بسياری در زمره‌ی حقوق فردی آن‌ها بوده، هم‌چون طمع، تن‌پروری و غرور. در حالی كه ميلز با آن‌چه به حقوق اجتماعی او و هم‌سرش مربوط بوده، مقابله كرده است و جنايتی را با قتلی پاسخ گفته است!

دوال با اعتقاد به خدايش توانست جناياتی را مرتكب شود كه برای يك انسان عادی هرگز مقدور نيست.

آن‌گاه «قساوت» پديد آمد. پس «او» دانست كه بزرگ‌ترين جنايات همواره با استناد به «اعتقادی»ست كه صورت می‌گيرد و انسان با توسل به آن می‌تواند آن‌چه را كه نسبت به آن «نفرت» دارد، ناديده بگيرد و جناياتی را مرتكب شود. پس «وجدان» را آفريد تا همواره در درون بر انسان «داوری» كند.

اما چرا قاتل كه از ايمان‌آورنده‌گان به خداوند بود و در صدد از ميان برداشتن شر و پليدی‌هاست، خود در زمره‌ی مغضوبان و گناه‌كاران قرارگرفت؟ زيرا آن‌چه او نسبت به آن خود را مقيد می‌دانست، فرمآن‌های معنوی نبودند، بل هفت فرمان دستوری بودند كه نه برای كسی كه با انديشه معنا كرده و سپس برمی‌گزيند، بلكه برای آن‌كه بی‌تأمل درصدد اجرای دستورات است، صادر می‌شود. به همين سبب، نام «فرمان» بر آن نهاده‌اند، زيرا برای كسی‌ست كه بی تفكر اطاعت می‌كند، نه برای آن‌كه با «چرا چرا» در پی معنايی‌ست كه مشروعيت فرامين را تعيين می‌كند و از آن روی، خود را مسؤول و مخاطب‌شان احساس می‌كند. هنگامی كه فرمانی صادر می‌شود، همواره معنايی در پس آن هست كه فرمان‌ها مشروعيت‌شان را از آن می‌گيرند و اگر آن معانی در نظر گرفته نشوند، فرمان‌ها نه تنها اعتبار خود را از دست می‌دهند، بلكه چه بسا به سبب قهری بودن‌شان، با اصول اخلاقی و وجدان منافات يابند و اجراشان نه تنها كاری خير نباشد، كه خود گناهی كبيره بيافريند. آن كس كه درصدد است تا نه با معرفی مستقيم مجرم، بلكه با معنای تأويل‌شده از رفتارها و افكار به تشخيص مجرم بپردازد، ديگر در گستره‌ی قضاوت بر طبق فرمان نيست، بلكه او مطابق معنای برخاسته از افكار و رفتار قضاوت خواهد شد و وقتی فرامينی بدون توجه به شأن نزول معانی‌شان اجرا شوند، خود خالق ظلم و جوری جديد خواهند بود و آن كس نيز كه بدون توجه به آن‌ها، فرامين را اجرا كند، تنها جنايت و گناهانی جديد را مرتكب خواهد شد. آن‌چه برای اشخاصی مانند قاتل، كه به دنبال تأويل معنای نهفته در رفتارها و انديشه‌ها هستند تا تطابق يا عدم تطابق‌شان را با فرامين خداوند دريابند، ملاك قضاوت قرار می‌گيرد، نه اطاعت از دستورات، كه معنای منتج‌شده از پذيرش و حتا عدم پذيرش فرامين است. جملاتی كه نه به عنوان «فرمان»، بل از روح حاكم بر معنای برآمده از افكار و افعال استنتاج و بر طبق آن قضاوت می‌شوند.

پس معنای نخست: "برای آن كه جهان را از پليدی‌ها نجات دهی، بايد نخست خود را از آن‌ها خلاص سازی!" معنای دوم‌: "برای آن كه خويشتن را از آن‌ها رها كنی، می‌بايد بياموزی كه به خود نيكی كنی!" معنای سوم‌: "برای آن كه به خود نيكی كنی، بايد ياد بگيری كه خود را دوست داشته باشی!" پس آن گاه است كه به معنای چهارم دست خواهی يافت: "كسی كه به خودش رحم نكند و خويشتن را قربانی ظلمی می‌سازد كه خود آفريده است، از ظلم به ديگران نيز نخواهد گذشت و هرگز نخواهد توانست به ديگری نيز نيكی ارزانی دارد."

قاتل خود را نيز در مقاطع مختلف و بنا به دلايل متفاوت زجر می‌داد. از اين رو، دست‌های او نيز آلوده‌ی جناياتی شد كه می‌پنداشت از آن‌ها متنفر است.

با وجود همه‌ی آن‌ها می‌توان تأويلی ديگر نيز از چنان وقايعی داشت، تأويلی كه هرگز اشخاصی چون دوال قادر به طفره رفتن از آن نخواهند بود. تمامی كسانی كه توسط دوال به قتل رسيده‌اند، جرم‌هايی را مرتكب شده‌اند كه حقی را از خود ضايع كرده‌اند، نه ديگران. حتا اگر شهوت و طمع را به نوعی مرتبط با ديگران بپنداريم، قربانيان دوال ديگران را وادار به شريك شدن در جرم خود نساخته و آن‌ها را در مقابل تعرضی تحقق‌يافته قرار نداده‌اند و مجرمان ضرری را به زور و با تجاوز به حقوق فردی ديگران مرتكب نشده‌اند! در حالی‌كه دوال گناه و جرمی را مرتكب شده است كه به ديگران و مهم‌تر از همه، به حق زنده‌گی ديگران تجاوز كرده و لطمه زده است، بدون اين كه مجرمان كوچك‌ترين گزينش و دخالتی را در چنان قربانی شدنی داشته باشند!

حتا اگر دوال يا هر شخص ديگری، تنها ديگران را تنبيه نساخته و خويشتن را نيز در مورد هر نوع گناه يا جرمی، هم‌چون سايران شكنجه دهند و تنبيه سازند و يا حتا بكشند، اين به معنای آن نخواهد بود كه ايشان حق دارند تا آن‌چه را كه از تأويل خويش در ارتباط با خداشان استنتاج كرده اند، به ديگران تحميل و تجويز كنند. به بيانی ديگر، اگر اشخاصی در اعمال‌شان، چيزی فراتر از دوال رفته و به مانند سايران خود را نيز تنبيه كنند، با چنين ملاكی، آنان تنها در تأويلی كه خودشان از گناه و تنبيه دارند، تبرئه می‌شوند و هنگامی كه پای تنبيه ديگران به ميان می‌آيد، آن‌ها وارد حوزه‌ی حقوق فردی و خصوصی ديگران می‌شوند و هر گونه مجازاتی كه بر خويشتن وارد سازند، اجازه نخواهند داشت كه حتا تار مويی را از ديگران جدا سازند و در ازای هر يك از جرم‌هايی كه در حوزه‌ی زنده‌گی خصوصی ديگران مرتكب می‌شوند، می‌بايد مجازات شوند و تبرئه‌شده نخواهند بود.

«او» چون چنين يافت، در نزد انسان، «حقوق فردی» را از «حقوق اجتماعی» متمايز ساخت و قضاوت ديگران را از گستره‌ی حقوق فردی انسان‌ها ممنوع كرد تا «آزادی فردی» مشروعيت يافت و قضاوت در حوزه‌ی حقوق اجتماعی را تجويز كرد.

آن تمام تمايز ظريف و در عين حال مهمی‌ست كه جرم و حقوق فردی را از جرم و حقوق اجتماعی منفك می‌كند و اجازه يا عدم اجازه‌ی مجازات مجرمان را توسط دوال يا ديگران معين می‌سازد. نكته‌يی كه در «فرمان هشتم» نهفته است و از منظر دوال در «هفت» دور مانده، اين است: "ديگری را قربانی ايده‌ها و خواست‌های شخصی‌ات نساز!"

 

Ç

 

آثار شماره‌ی «105»

نقد سينما:

فرمان هشتم در «هفت»

فرهنگ و ادب پارسی:

ايران يا پرشيا

داستان كوتاه:

هويت

«دليل ترس» و دو نقد

تا دل‌تان بخواهد شعر:

چكامه برای مردی كه آوازش را سگ‌ها جويدند

رنگ كلمه: سه شعر از سه شاعر