|
|
|
|
||||||||||||||
|
«دليل ترس» و دو نقد شايان الهامی و نصرالله سررشتهدار
شايان الهامی
مردی پس از طی مرارتهای بسيار، عاقبت به بالاترين نقطهی کوه رسيد. پير خردمند آنجا در غاری به مراقبه نشسته بود. مرد ساعتی ايستاد تا پير چشم گشود ... وقتی مرد در راه بازگشت بود، در ميان سر افکندهگی و خجالتاش، در بين احساس حماقت و بیهودهگی، صدای پير خردمند مرتبا در گوشاش زنگ میزد. پير گفته بود: "نگو که برای پاسخ سؤالهايت تا اينجا آمدهای، قبل از آن که در «گوگل» سرچ کرده باشی!"
حکايت ادبيات و هنر عصر ما، حکايت همين توصيهی پير خردمند است. گويا
همه چيز از گوگل شروع میشود. همواره پيش از آن که به کاری مشغول شويم،
واجب است در گوگل سرچی بزنيم تا اوضاع کمی دستمان بيايد. آن وقت تازه
میتوانيم به نقد بپردازيم. نقد البته کلمهی سنگينیست. شايد بهتر
باشد به جای آن، ماجرايی را که برای منِ خواننده، بعد از خواندن داستان
رخ داد، نقل کنم.
نوشتهيی به بهانهی بازخوانی نوشتهی «دليل ترس» اثر معصومه مترصد نصرالله سررشتهدار
اين نوشته تنها به دعوت دوستی آماده شده است، بدون هيچ ادعايی در عرصهی نقد ادبی. خلاصه و لب كلام اين كه، اين خطوط تنها از زاويهی ديد يك «علاقهمند» به ادبيات تنظيم شدهاند.
در شمارهی پيش اثر «دليل ترس» با امضای معصومه مترصد به انتشار رسيد. در معرفی آن اشاره شده بود كه اثر به عنوان يك «داستان كوتاه» به مخاطب عرضه شده است. قصدم نگريستن به اثر به شكلی خطكشیشده و مهندسی نيست. نه به اينچنين رویكردی باور دارم نه به فرض باور داشتن، تسلط و تبحری در آن دارم. با اين همه، مخاطب از هر اثر با توجه به گونهاش توقعی دارد. و اينك در نوشتهی «دليل ترس» به عنوان يك داستان كوتاه، مخاطب با بسياری توقع برآورده نشده روبهرو میشود، چه با نگاهی كلی به نوشته بنگرد چه با رویكردی جزءنگر با آن مواجه شود. بگذاريد قدم به قدم جلو برويم. در اثر، شخصيت زن داستان كه محور ماجرا نيز هست، اصلا ابعاد شخصيتی مشخصی ندارد. آن قدر كه مثلا در بارهی دمپايی روفرشی مرد غريبه حرف زده میشود، يا به اين اشاره میشود كه مردك معلم نقاشیست، خبری از ترسيم موقعيت و روحيهی زن نيست. حتا تا لحظهيی كه به خانه برمیگردد، من و تو هيچ حسی نسبت به متأهل بودناش نداريم، چه برسد به اين كه مثلا به خاطر شكست عاطفی و يا خستهگی از روزمرهگی، دليل ميل او به يك مرد غريبه را توجيه كنيم. به همين دليل، در ابتدا موقعيت كاملا شهوانی و سبكسرانه است، اما بعد نگاه و روحيهی درونی زن به طرفهالعينی از پرده برون میافتد! به هر حال، در اثر تنها از «ترس» زن است كه بارها سخن به ميان میآيد. آنچه كه در ابتدا با اشارهی شهوتآلودی به يك خاطره، «آتش چشمان مرد غريبه» خوانده میشود. آتشی كه كه بعدا حين توصيف تقريبا تفصيلی آن خاطره، هيچ نشانی از آن نيست. مردی كه اتفاقا به نسبت نقشاش، شخصيتپردازی كاملتری دارد و در عين حفظ ظاهر در زندهگی رسمی، در غياب همسرش هوسرانی میكند. از تلاش برای شخصيتپردازی مرد باز هم حرف میزنيم. پس در موقع شيطنت بايد چشماناش شرر ببارند، اما معلوم نيست نويسنده كه ابتدا لحن اروتيكی دارد، در تصوير كردن اتفاق كم میآورد و انگار ماجرا را سانسور میكند و مخاطب ديگر سر در گم میشود از گريز ناگاه زن. در نهايت هم وقتی زن به خانه برمیگردد و خيانتكاری همسرش را باخبر میشود، هيچ چفت و بست خوبی برای پيوستن آن گريز به اين مواجهه تمهيد نشده است. اينجا اصلا دليل ترس هم عوض میشود. گويی حضور برتر زمان است يا يك حس درونی ناخودآگاه از آيندهيی هراسناك كه زن را كه تازه میفهيم كارمند است، رمانده و با توجه به آنچه پيش آمده، معقول است كه نتيجهاش يك سرخوردهگی ضداروتيك باشد. درست خلاف آنچه كه در فلاشبك به خاطرات در آغاز داستان حس میشود و زن در عين دلهره، تا حدی غمگين خاطرهی دستهايی كه خطوط تناش را آرام آرام طی میكردند. همين طور است كه اصلا هيچ تصوير نصفهنيمهيی هم از زن نمیتوان تصور كرد؛ زنی دلتنگ كه دارد خاطرات را مرور میكند، زنی كه سبكسرانه در خيابان پای بساط دستفروش به مردی غريبه نخ میدهد و زنی اجتماعی از طبقهی متوسط شهری كه ناخودآگاهاش او را از فروپاشی زندهگیاش میهراساند. به اين ترتيب، میشود ادعا كرد در محوریترين ماجرای اثر، همه چيز بیسرانجام و بلاتكليف و گيج است. از ديگر سو، وقتی به سراغ جزئيات میرويم، بارقههايی از پرداخت خوب ديده میشود كه همهگیشان يا پا نگرفتهاند يا در نيمه به فنا رفتهاند. اين بارقهها در همان بندی هستند كه به شخصيت مرد و فضای درون آپارتماناش پرداخته میشود. مثلا مبلمان خانهی مرد و به طور خاص دمپايی روفرشیاش كه فرصت خوبیست برای پرداختن به جزئيات، اما فقط بهانهيی میشود برای مرور خلاصهی مناسبات او با زن آش كه راهنمای سياحتگران است. اين دمپايی میتوانست اسبابی باشد كه در اغواگری هوسبازانهی مرد مددكارش میشد يا برعكس، اسباب مزاحم و دست و پا گيری برای مقصودش كه بايد به طريقی از شرش خلاص میشد. با اين همه، اين فرصت مناسب برای نقشآفرينی دمپايی از دست میرود و دمپايی چرمی میماند برای لای شكاف ديوار! بماند كه اين دمپايی، چرمی بودن يا نبودناش چه فرقی میكند در وضع فعلی! همينطور، اشاره به موقعيت شغلی مرد كه در حسرت هنرپيشهگیست و اينك تنها يك معلم نقاشی ساده. اما هيچ كدام هيچ كاركردی ندارند. تنها پيشدرآمد نشانههايی هستند از نمادپردازی كه مطلقا عقيم ماندهاند. در اين وضعيت اثر، شغل مرد چه توفيری میكند چه باشد؟ و همين طور آن ليوان آب كه نويسنده خطی را هم به جستوجوی بشقاب زير آن اختصاص میدهد، پس از بازگشت مرد به هال، به كلی فراموش میشود. نهايتا اين كه نوشتهی خانم مترصد، نه روايت و حتا ضدروايت پرداختهيی دارد نه حتا جزئيات تأملبرانگيزی كه ذهن ره قلقلك وا دارد. هيچ بازی شكلی و فرمی هم در سبك نوشتن وجود ندارد. پس در اين وضع فعلی چه بسا بتوان گفت كه هنوز به وادی داستان وارد نشده است. تنها عناصری خام مهيا شده كه میتوان با وردنهی ذهن ورزشان داد تا شايد با دوبارهنويسی و بازنويسی، خمير يك داستان كوتاه كه پاسخگوی توقع مخاطب گردد، پهن شود.
|
|