سال پنجم

بيست‌وچهار دی 1385

 

 

صفحاتی هميشه‌گی

از روزهای گذشته

طبقات

هم‌راهان

درباره‌ی دوهفته‌نامه

 

 

 

شايان الهامی

هم‌راه با او / آثار پيشين

و

shayanelhami

[@] gmail [.] com

 

نصرالله سررشته‌دار

هم‌راه با او / آثار پيشين

و

sarreshtedaar

[@] gmail [.] com

 

 

 

نامه‌رسان

info [@] forough [.] net

 

 

© 1381 تا 1385

برداشت مطلب از «فروغ» به شرط ذكر مأخذ، نام صاحب اثر و اعلام نشانی مجله مانعی ندارد.

 

«دليل ترس» و دو نقد

شايان الهامی و نصرالله سررشته‌دار

 

دليل ترس زن چه بود؟

شايان الهامی

 

مردی پس از طی مرارت‌های بسيار، عاقبت به بالاترين نقطه‌ی کوه رسيد. پير خردمند آن‌جا در غاری به مراقبه نشسته بود. مرد ساعتی ايستاد تا پير چشم گشود ...

وقتی مرد در راه بازگشت بود، در ميان سر افکنده‌گی و خجالت‌اش، در بين احساس حماقت و بی‌هوده‌گی، صدای پير خردمند مرتبا در گوش‌اش زنگ می‌زد. پير گفته بود: "نگو که برای پاسخ سؤال‌هايت تا اين‌جا آمده‌ای، قبل از آن که در «گوگل» سرچ کرده باشی!"

 

حکايت ادبيات و هنر عصر ما، حکايت همين توصيه‌ی پير خردمند است. گويا همه چيز از گوگل شروع می‌شود. همواره پيش از آن که به کاری مشغول شويم، واجب است در گوگل سرچی بزنيم تا اوضاع کمی دست‌مان بيايد. آن وقت تازه می‌توانيم به نقد بپردازيم. نقد البته کلمه‌ی سنگينی‌ست. شايد به‌تر باشد به جای آن، ماجرايی را که برای منِ خواننده، بعد از خواندن داستان رخ داد، نقل کنم.
در باره‌ی کار «دليل ترس»، اثر خانم مترصد، اول چيزی که بايد انجام می‌دادم، اطلاع از کارهای قبلی و ديگر او بود تا شايد بيش‌تر با فضای ذهنی نويسنده آشنا شوم. درست است که می‌گويند: "ببين چه می‌گويد، نه اين که چه کسی می‌گويد،" اما گنگ بودن فضای داستان برای من، مجبورم کرد به اين کار. در واقع احساس کردم فضا چند بار عوض می‌شود و يک‌دست نيست: از رمانتيک (جملهی «مرد همان مرد رؤياهايش نبود ...») به فضايی سمبوليک می‌رود (سمبل «دم‌پايی روفرشی سياه») و کمی سعی در اروتيک شدن می‌کند (جمله‌ی «جوری زن را به در آوردن لباس‌هايش ترغيب کند ...»)، اما بعد کاملا رئال شده و تا آخر هم رئال پيش می‌رود. تمام اين‌ها فضا را مغشوش و گنگ کرده بودند. قطعا فضايی در ذهن نويسنده بوده، اما من موفق به درک آن از اين داستان نشدم. پس از نفس پير خرابات، گوگل، مدد طلبيدم تا داستان‌های ديگری از اين نويسنده پيدا کنم و بخوانم تا با فضايی که بر اين داستان‌ها حاکم است آشناتر شوم. افسوس! نيافتم. تنها يک وب‌لاگ بود که در آن نقل قول‌هايی از شعرای مختلف، جملات قصار، و چند شعر هم از خود خانم مترصد، پيدا می شد، اما داستانی نبود.
چاره؟ بازخوانی داستان! اين بار متوجه شدم در پايان داستان از مرد بيشتر می‌دانم تا از زن. تيپ کلی، مرام‌اش، وضع مالی‌اش، شغل‌اش، خانواده‌اش! چه‌قدر غريب! قهرمان داستان زن است، اما من از او چيز زيادی نفهميده‌ام.
بازخوانی دوباره: اين بار برخی ناهم‌خوانی‌ها را که در وهله‌ی اول عجولانه بی‌خيال شده بودم، دقيق‌تر بررسی کردم. آن‌قدر همه چيز سريع پيش می‌رود که به خودمان می‌گوييم: "عجب مرد دون ژوانی! چه‌قدر به کارش وارد است! حرفه‌يی‌ست." اما بعد از او تزلزل‌هايی می‌بينيم که با اين تصوير اوليه نمی‌خواند: «حاضر بود هر کاری بکند تا نظر زن جلب شود». اين قطعا صفت دون ژوان نيست. شايد بشود اين جمله را در باره‌ی پسر نوجوانی گفت که به اولين دوست دخترش نزديک می‌شود، اما در باره‌ی مرد اين داستان نه! مخصوصا به جمله‌يی که بعدا می‌آيد، توجه کنيد: «کارش را خوب بلد بود.» ناهم‌خوانی بعدی در باره‌ی صحنه‌ی آشنايی مرد و زن است و جمله‌يی که در پايان می‌آيد. زن در حال خريد از بساط دست‌فروش با مرد آشنا می‌شود. پس آن‌چه از اين تيپ در ذهن متبادر می‌شود، زنی خانه‌دار است. تا پايان داستان هم چيز ديگری عکس آن را به ما القا نمی‌کند، اما در پاراگراف يکی به آخر: «در اين ساعت زن بايست سر کار می‌بود»!
بازخوانی بعدی: از دم‌پايی سياه که رمزگشايی نشد، يا من يکی نفهميدم. دليل ترس زن چه بود؟ يک الهام از اتفاقی که همين الان در خانه‌ی خودش در حال وقوع است؟ يا چيزی ديگر؟ افتتاحيه‌ی داستان هم که مربوط به چند روز بعد است، چيزی را مشخص نمی‌کند. انتظار ندارم به وضوح توضيح داده می‌شد، اما سر نخ‌هايش هم کافی نيست.
باز خوانی بعدی با قصد ديد کلی‌نگرانه: چيزهايی هستند که داستان را لايتچسبک می‌کنند، اما انتخاب نکردن يک روال خطی برای موضوعی که معمولا به رده‌ی عامه‌پسند (پالپ) تعلق دارد، کار را نرم‌تر کرده.

عرض نکردم نقد کلمه‌ی سنگينی است و کلی اطلاعات ادبی و تجربه می‌طلبد؟

 

Ç

 

چه دليلی برای ترس؟

نوشته‌يی به بهانه‌ی بازخوانی نوشته‌ی «دليل ترس» اثر معصومه مترصد

نصرالله سررشته‌دار

 

اين نوشته تنها به دعوت دوستی آماده شده است، بدون هيچ ادعايی در عرصه‌ی نقد ادبی. خلاصه‌ و لب كلام اين كه، اين خطوط تنها از زاويه‌ی ديد يك «علاقه‌مند» به ادبيات تنظيم شده‌اند.

 

در شماره‌ی پيش اثر «دليل ترس» با امضای معصومه مترصد به انتشار رسيد. در معرفی آن اشاره شده بود كه اثر به عنوان يك «داستان كوتاه» به مخاطب عرضه شده است.

قصدم نگريستن به اثر به شكلی خط‌كشی‌شده و مهندسی نيست. نه به اين‌چنين روی‌كردی باور دارم نه به فرض باور داشتن، تسلط و تبحری در آن دارم. با اين همه، مخاطب از هر اثر با توجه به گونه‌اش توقعی دارد. و اينك در نوشته‌ی «دليل ترس» به عنوان يك داستان كوتاه، مخاطب با بسياری توقع برآورده نشده روبه‌رو می‌شود، چه با نگاهی كلی به نوشته بنگرد چه با روی‌كردی جزءنگر با‌ آن مواجه شود. بگذاريد قدم به قدم جلو برويم.

در اثر، شخصيت زن داستان كه محور ماجرا نيز هست، اصلا ابعاد شخصيتی مشخصی ندارد. آن قدر كه مثلا در باره‌ی دم‌پايی روفرشی مرد غريبه حرف زده می‌شود، يا به اين اشاره می‌شود كه مردك معلم نقاشی‌ست، خبری از ترسيم موقعيت و روحيه‌ی زن نيست. حتا تا لحظه‌يی كه به خانه برمی‌گردد، من و تو هيچ حسی نسبت به متأهل بودن‌اش نداريم، چه برسد به اين كه مثلا به خاطر شكست عاطفی و يا خسته‌گی از روزمره‌گی، دليل ميل او به يك مرد غريبه را توجيه كنيم. به همين دليل، در ابتدا موقعيت كاملا شهوانی و سبك‌سرانه است، اما بعد نگاه و روحيه‌ی درونی زن به طرفه‌العينی از پرده برون می‌افتد! به هر حال، در اثر تنها از «ترس» زن است كه بارها سخن به ميان می‌آيد. آن‌چه كه در ابتدا با اشاره‌ی شهوت‌آلودی به يك خاطره، «آتش چشمان مرد غريبه» خوانده می‌شود. آتشی كه كه بعدا حين توصيف تقريبا تفصيلی آن خاطره، هيچ نشانی از آن نيست. مردی كه اتفاقا به نسبت نقش‌اش، شخصيت‌پردازی كامل‌تری دارد و در عين حفظ ظاهر در زنده‌گی رسمی، در غياب هم‌سرش هوس‌رانی می‌كند. از تلاش برای شخصيت‌پردازی مرد باز هم حرف می‌زنيم. پس در موقع شيطنت بايد چشمان‌اش شرر ببارند، اما معلوم نيست نويسنده كه ابتدا لحن اروتيكی دارد، در تصوير كردن اتفاق كم می‌آورد و انگار ماجرا را سانسور می‌كند و مخاطب ديگر سر در گم می‌شود از گريز ناگاه زن. در نهايت هم وقتی زن به خانه برمی‌گردد و خيانت‌كاری هم‌سرش را باخبر می‌شود، هيچ چفت و بست خوبی برای پيوستن آن گريز به اين مواجهه تمهيد نشده است. اين‌جا اصلا دليل ترس هم عوض می‌شود. گويی حضور برتر زمان است يا يك حس درونی ناخودآگاه از آينده‌يی هراس‌ناك كه زن را كه تازه می‌فهيم كارمند است، رمانده و با توجه به آن‌چه پيش آمده، معقول است كه نتيجه‌اش يك سرخورده‌گی ضداروتيك باشد. درست خلاف آن‌چه كه در فلاش‌بك به خاطرات در آغاز داستان حس می‌شود و زن در عين دل‌هره، تا حدی غم‌گين خاطره‌ی دست‌هايی كه خطوط تن‌اش را آرام آرام طی می‌كردند. همين طور است كه اصلا هيچ تصوير نصفه‌نيمه‌يی هم از زن نمی‌توان تصور كرد؛ زنی دل‌تنگ كه دارد خاطرات را مرور می‌كند، زنی كه سبك‌سرانه در خيابان پای بساط دست‌فروش به مردی غريبه نخ می‌دهد و زنی اجتماعی از طبقه‌ی متوسط شهری كه ناخودآگاه‌اش او را از فروپاشی زنده‌گی‌اش می‌هراساند. به اين ترتيب، می‌شود ادعا كرد در محوری‌ترين ماجرای اثر، همه چيز بی‌سرانجام و بلاتكليف و گيج است.

از ديگر سو، وقتی به سراغ جزئيات می‌رويم، بارقه‌هايی از پرداخت خوب ديده می‌شود كه همه‌گی‌شان يا پا نگرفته‌اند يا در نيمه به فنا رفته‌اند. اين بارقه‌ها در همان بندی هستند كه به شخصيت مرد و فضای درون آپارتمان‌اش پرداخته می‌شود. مثلا مبلمان خانه‌ی مرد و به طور خاص دم‌پايی رو‌فرشی‌اش كه فرصت خوبی‌ست برای پرداختن به جزئيات، اما فقط بهانه‌يی می‌شود برای مرور خلاصه‌ی مناسبات او با زن آش كه راه‌نمای سياحت‌گران است. اين دم‌پايی می‌توانست اسبابی باشد كه در اغواگری هوس‌بازانه‌ی مرد مددكارش می‌شد يا برعكس، اسباب مزاحم و دست و پا گيری برای مقصودش كه بايد به طريقی از شرش خلاص می‌شد. با اين همه، اين فرصت مناسب برای نقش‌آفرينی دم‌پايی از دست می‌رود و دمپايی چرمی می‌ماند برای لای شكاف ديوار! بماند كه اين دم‌پايی، چرمی بودن يا نبودن‌اش چه فرقی می‌كند در وضع فعلی! همين‌طور، اشاره به موقعيت شغلی مرد كه در حسرت هنرپيشه‌گی‌ست و اينك تنها يك معلم نقاشی ساده. اما هيچ كدام هيچ كاركردی ندارند. تنها پيش‌درآمد نشانه‌هايی هستند از نمادپردازی كه مطلقا عقيم مانده‌اند. در اين وضعيت اثر، شغل مرد چه توفيری می‌كند چه باشد؟ و همين طور آن ليوان آب كه نويسنده خطی را هم به جست‌وجوی بشقاب زير آن اختصاص می‌دهد، پس از بازگشت مرد به هال، به كلی فراموش می‌شود.

نهايتا اين كه نوشته‌ی خانم مترصد، نه روايت و حتا ضدروايت پرداخته‌يی دارد نه حتا جزئيات تأمل‌برانگيزی كه ذهن ره قلقلك وا دارد. هيچ بازی شكلی و فرمی هم در سبك نوشتن وجود ندارد. پس در اين وضع فعلی چه بسا بتوان گفت كه هنوز به وادی داستان وارد نشده است. تنها عناصری خام مهيا شده كه می‌توان با وردنه‌ی ذهن ورزشان داد تا شايد با دوباره‌نويسی و بازنويسی، خمير يك داستان كوتاه كه پاسخ‌گوی توقع مخاطب گردد، پهن شود.

 

Ç

 

آثار شماره‌ی «105»

نقد سينما:

فرمان هشتم در «هفت»

فرهنگ و ادب پارسی:

ايران يا پرشيا

داستان كوتاه:

هويت

«دليل ترس» و دو نقد

تا دل‌تان بخواهد شعر:

چكامه برای مردی كه آوازش را سگ‌ها جويدند

رنگ كلمه: سه شعر از سه شاعر