|
|
|
|
||||||||||||||
|
چكامه برای مردی كه آوازش را سگها جويدند سيدمحمدمهدی شهيدی
«به مجتبی رضوی و تكههای آوازش»
اردیبهشت 1369، تهران، اميرآباد، كوی دانشگاه
شب در گيجگاه خود ايستاده بيرون، جريانِ سيالِ نقرهيی پشت كاجها و صنوبرها میرقصد اندامِ شب بيمار پولكهای فسفریست پچپچ ستارهگان تعميم خواب توست تعميم لالايی خوابی آشفته، آشفته و ناگزير: گويی كه كودكی در عمقِ خوابهايش بيدار میشود. صدايی غريب از دورها، از ديارهای گمشده زنجرههايی در انتهای شب و شبِ سبك، بیوزنی نسيم بر گونههای خيس پروانهيی آبی
خروس بیگاه و خشخشِ پاييز: تناسخ برگها و كوچهباغها، كوچهباغهای برگپوش شهرم شهری كه هيچ گاه باورم نكرد شهری كه هيچ گاه باورش نشد
مردِ عابرِ مستی از زير پنجره میگذرد و آوازش زير دندانهای پارس سگی پاره میشود در تاريكی بیانجام كودكی گردآلود از رحمی خسته بيرون میخزد دو دست استخوانی مضحك بر گونههای شب كشيده میشود
پوست شبِ سبك از خشونت دستها میدرد آن سو، اما، سپيده نيست؛ تاريكی بیانجام خواب تو در سپيدهی اين تاريكی بیانجام به فرجام میرسد
سرگيجهيی هفت رنگ از انكار زنگهای ساعتهای كوكی از لابهلای تور، از جرز آجرها تو میآيد اتاق بوی خاك میدهد، بوی كتاب، بوی عشقهای سالخورده و آرزوهای سربريده و خون، خونی كه بر پيشانی ماه جاریست. دورتر از افق، جايی كه سايبانی دست بیحاصل میشود مردی میگذرد در انتهای جادهی سنگی يك صبح مردی كه تمامی خود را بر گردهی زخم ديده و خنجر نشستهاش حمل میكند شادی كودكان حجم بزرگ دستان مرد است دستانی كه از ناتوانی به پردههای هفترنگ چنگ میزند: پردههای هفترنگ، غنائم جنگی هفتاد ساله سرشارِ طعمِ خون، باروت، تجاوز و تحقير
پشت دريچهها، آرزوهای تنيده، بیمنشاء، نامعلوم آرزوهای رنگ پريده، خسته، چشم انتظار بادی تا بروبدشان. دختر سياه جامه، شمعدانیهايش را آب میدهد و حجلهگاه خود را به بوتههای خردل میآرايد - اين باد از كجا میآيد؟ اين دستهای كيست كه استغاثه و شك را به سور سفرهی بی نان عشق میبرد؟
شب در گيجگاه خود ايستاده و دودهای سرگردان در اتاقی به وسعت ادراك كرم شبتابی از باغ میلرزند ديوارها صدای قرنهای دور را باز پس میدهند و عابر، پارههای آواز خود را برای هميشه نمیشناسد: - تكههای مكرر، تنديسهای جاندار بیآزاری قهقههی فاحشهيی كه از بزمی شبانه باز میگردد و در رؤيای دوردست يك جفت كفش نو مزهی ترش عشقی نارنجی را بر سياهی شب تف میكند –
چه آرام میخواند و صدايش چه ترد و شكننده بر دستهای آماس و گونههای سوخته میماسد دستام را پيش میآورم تا زخم بزرگ تناش را از فرق پيشانیش بردارم گريه میكنم و پيشانیش میسوزد و آتش و لهيب آتشی بزرگ پيرامونام را پر از سايه میكند - كيست آنكه آوازهای پاره پارهاش را در كوچههای فقر، در كوچههای بدنامی، در كوچههای رنج در كوچههای جرم میخواند اين آوازهای پارهپاره چكامهی كدام قبيلهی نفرينشده است كيست آن كه تكههای مرا بر دستهای تاولاش در دهان تاريك كودكان خاك فرو میبرد اين آشفتهگی خواب كيست كه در سراسر شب نشت میكند
پروانهای كوچك جنبشی میكند خاكی سياه از دستی سوراخ فرو میريزد رودهای پهناوری كه به سمت بلندترين قلل جريان دارند يخچالهای قطبی را ضخيمتر میكنند آشنايی هميشهگی از شهر من میآيد و بر دستاناش، بر دستان سوخته در بیحاصلی زميناش دانههای كپكزدهی گندمی قديمی را هديه میآورد بوی سيب میآيد، بوی پوسيدهگی و تخمير انگور حفرههای سياه آسمانی دهان گشادهشان بر سوزندوزی پنهان شب باز میشود و كسی كه از هميشه میآيد و صدای زلالاش را پارس سگها پاره میكند قصههای قديمی كتابهای جويدهشده را تا گلوگاه كوچه بالا میآورد و تمامی دردش را در تلخی مزهيی كه مستیاش را توأم بوده بر ديوارهای رنگارنگ شهر قی میكند
شب در تكراری مداوم، بريده بريده، رنگ میبازد و سربی غليظِ خشمی فرو خورده حصار آستانهی تقدير را میپوشاند شب، تكرار میشود و خروس بیگاه در امتداد كوچههای گيج، پارس میكند
|
|