سال پنجم

بيست‌وچهار دی 1385

 

 

صفحاتی هميشه‌گی

از روزهای گذشته

طبقات

هم‌راهان

درباره‌ی دوهفته‌نامه

 

 

 

كاوه احمدی علی‌آبادی

هم‌راه با او / آثار پيشين

و نشانی خانه‌ی اينترنتی‌اش:

hermes.blogsky.com

 

رضا رحيمی

هم‌راه با او / آثار پيشين

 

 

 

نامه‌رسان

info [@] forough [.] net

 

 

© 1381 تا 1385

برداشت مطلب از «فروغ» به شرط ذكر مأخذ، نام صاحب اثر و اعلام نشانی مجله مانعی ندارد.

 

هويت

كاوه احمدی علی‌آبادی و رضا رحيمی

 

غروب پاييزی‌ست‌. باد سردی در حال وزيدن است و جوانی تكيده و خسته از تپه‌يی بالا می‌كشد و به نوك تپه می‌رسد. در زير پای او شهری كوچك در تاريكی فرو می‌رود. گاه كورسويی از چراغی در دوردست به چشم می‌خورد.

او روی تخته سنگی می‌نشيند. خسته‌گی گرفته و سپس به سوی شهر سرازير می‌شود. صدای جيرجيرك‌ها و زنجره‌ها و حشراتی ديگر به گوش می‌زند. كمی جلوتر جوان به كوره‌راهی برخورد می‌كند و از آن‌جا بی‌تفاوت راه‌اش را ادامه ‌می‌دهد. صدای پارس سگی از دور شنيده می‌شود. در اطراف‌، درختان عور با وزش باد سرد به شكل اشباحی ديده ‌می‌شوند. جوی آبی در پای درختان و در موازات راه جاری است‌. به ديوار قبرستانی نزديك می‌شود و از گوشه‌ی ‌خرابه‌يی وارد قبرستان شده و در ميان قبرهايی كه در تاريكی خفته‌اند، با كنج‌كاوی گام بر می‌دارد. نور ضعيفی بر سنگ‌ها هنوز جا مانده است‌. با خواندن قبرها پيش می‌رود تا اين كه آن سوتر سوسوی شمعی توجه‌اش را به قبر ديگری جلب می‌كند. به سمت آن می‌رود. با نزديك شدن به شمع‌، شعله‌ی آن كشيده‌، پرنور و ناگهان ضعيف می‌شود. آخرين شعله‌ی شمع است كه به خاموشی می‌گرايد. سعی در خواندن سنگ دارد، اما با خاموش شدن شمع‌، نوشته‌ها نيز به سياهی سنگ می‌پيوندند.

جوان‌: "لعنتی! اين هم كه خاموش شد!"

ناگهان متوجه حضور مردی كه كمی آن طرف‌تر در بالای سرش ايستاده می‌شود و برمی‌گردد. او يك سر و گردن از جوان بلندتر است‌.

پيرمرد: "دنبال كسی می‌گردی‌؟"

جوان‌: "شما آدمای اين شهرو می‌شناسين‌؟"

پيرمرد: "كدوماشون؟ اونايی كه اين‌جا خوابيدن (اشاره به قبرستان‌) يا اونايی كه اون‌جا می‌خوان بخوابن (اشاره به خانه‌های شهر)؟"

جوان پس از كمی مكث می‌گويد: "نمی‌دونم‌."

آن دو در حال گفت‌وگو دور می‌شوند. فضا تاريك‌تر و صدای جيرجيرك‌ها بلندتر می‌شود. آن دو در حالی كه با يك‌ديگر گفت‌وگو می‌كنند، قدم‌زنان محو می‌شوند.

آن دو را از دوردست می‌بينيم، در چشم‌اندازی از كوچه‌يی متروك كه دو سوی آن را باغ‌هايی با ديوارهای گلی احاطه كرده است‌، در سراشيبی ملايمی پايين می‌آيند. با نزديكی آنان است كه همهمه‌ی كلام‌شان با صدای خش‌خش گام‌هايشان در هم می‌آميزد. سپس از هم جدا شده و پيرمرد به كوچه‌يی ديگر می‌رود و جوان به راه خود ادامه می‌دهد.

جوان از پيچ كوچه‌يی عبور می‌كند. سپس پيرمرد دوچرخه‌سواری كه صدای جرينگ جرينگ دوچرخه‌ی كهنه‌اش به وضوح شنيده می‌شود، از پيچ كوچه گذشته و ركاب‌زنان از پيچ ديگر كوچه عبور می‌كند.

جوان با آدرسی در دست‌، حيران به دنبال مكانی می‌چرخد. او در جست‌وجوی آدرس‌اش از فردی سؤال می‌كند و آن فرد با دست سمتی را اشاره می‌رود. جوان در كوچه‌يی در حال نزديك شدن به خانه‌يی متروك است‌. برای لحظاتی مكث كرده‌، سپس با ترديد به درگاه و ورودی منزل می‌نگرد. در درون خانه‌ی متروكه‌، پژواك كوبه‌ی در، درون اتاق‌ها و حياط طنين انداز است‌.

جوان در را هل می‌دهد كه باز می‌شود. به درون خانه نگاهی می‌اندازد و آهسته وارد حياط منزل می‌شود.

جوان‌: "كسی تو اين خونه هست‌؟" كمی صبر می‌كند، ولی جوابی نمی‌شنود. نگاه‌اش به باغ‌چه‌ی خشك و گياهان نيمه‌‌پژمرده می‌افتد. به درون سرسرا پا می‌گذارد. اتاق‌ها خالی و اسباب و اثاثيه رها شده و گرد گرفته‌اند. به درون اتاق‌ها سرك می‌كشد و به سرسرا برمی‌گردد و از پله‌های خاك گرفته‌ی سرداب پايين می‌رود، در حالی كه صدای پاهايش در سرداب می‌پيچد. در حال ورود به سرداب است كه گربه‌يی جيغ می‌كشد و از سمت پله‌ها فرار می‌كند.

جوان روبه‌روی خانه‌يی ايستاده است و دست می‌برد كه زنگ خانه‌ی هم‌سايه را بزند، اما پيش از آن‌، در با صدای آيفون باز می‌شود. در همان كوچه روبه‌روی خانه‌ی قبلی دوباره زنگ خانه‌يی را فشار می‌دهد. در كوچه‌يی ديگر كه عبور و مرور آدم‌ها بيش‌تر است‌، دوباره جلوی خانه‌يی ايستاده زنگ می‌زند. در باز می‌شود و جوان شروع به گفت‌وگو با صاحب‌خانه می‌كند.

صاحب‌خانه‌: "نه! فكر نمی‌كنم چنين خانه‌يی در اين محله وجود داشته باشه."

جوان در كوچه‌ها راه افتاده است و هر از گاهی از عابری سؤالی می‌كند.

هنگام بعد از ظهر جوان خسته و نااميد و بی‌هدف در خيايان‌ها پرسه می‌زند. نگاه‌اش به پيرمردی گير می‌كند. به او معطوف می‌شود كه در حال ورود به ساختمان است و چشم‌اش به تابلو اداره‌ی ثبت احوال برمی‌خورد. او به سرعت به سمت ساختمان می‌رود. داخل می‌شود كه راه‌رو طولانی‌يی را در جلو خود مشاهده می‌كند.

جوان در راه‌رو شروع به نگاه كردن به تابلو اتاق‌ها می‌كند، در حالی كه صدای پای او در راه‌رو می‌پيچد. در يكی از اتاق‌ها را باز كرده و وارد آن می‌شود. اتاقی كه قفسه‌های پرونده‌ها دور تا دور آن قرار گرفته است و كسی در آن نيست. او با بی‌تفاوتی به قفسه‌ها نگاهی می‌اندازد و بيرون می‌رود. از آن اتاق بيرون آمده به اتاق ديگر می‌رود. به ميزی برمی‌خورد كه روی آن پرونده‌ها انباشته شده و فردی در پشت آن‌ها از پنجره به بيرون نگاه می‌كند.

جوان‌: "می‌بخشين آقا!" مرد انگار كه سخنان او را نشنيده باشد، هم‌چنان به آن سوی پنجره نگاه می‌كند.

جوان‌: "ببخشيد آقا! دنبال كسی هستم‌. كجا می‌تونم پرونده‌شو پيدا كنم‌؟"

آن مرد بدون اين كه سرش را برگرداند، می‌گويد: "برو ته راه‌رو!"

در انتهای راه‌رو تابلو اتاق بايگانی را می‌بيند و وارد آن‌جا می‌شود. قفسه‌های پرونده‌ها را نگاه می‌كند و انگار كسی آن‌جا نيست‌. او بی‌قرار به قفسه‌ها نگاه می‌كند. انگار سرگيجه گرفته باشد و قفسه‌ها دور سرش تاب می‌خورند، فرياد می‌زند: "اين‌جا كسی نيست‌؟" كه از پشت قفسه‌ها در سايه روشن‌ پيرمردی بيرون می‌آيد. اين دو لحظه‌يی با چهره و نگاه‌هايی خنثا به يك‌ديگر نگاه می‌كنند. سپس پيرمرد به طرف يكی از قفسه‌ها می‌رود و يك پرونده را سر جای ‌خودش می‌گذارد و بی آن كه سرش را برگرداند، می‌پرسد: "چی می‌خوای‌؟"

جوان جواب می‌دهد: "من فقط اسم شخصی رو دارم و ديگه هيچ هويتی از اونو نمی‌شناسم."

پيرمرد می‌گويد: "اسم‌ ..."

بعد به طرف ديواری از قفسه‌ها می‌رود و پرونده‌يی را بيرون می‌آورد.

در بيرون باد تندی می‌وزد و برگ‌های درختان در حال ريزش است‌. پيرمرد دوباره چون يك روبات فرسوده پرونده‌يی را می‌آورد و پرونده‌يی ديگر را می‌برد. از يك قفسه‌ی متروك‌، پرونده‌ای كهنه و گرد گرفته را برمی‌دارد. پرونده را به كندی باز می‌كند و ناگهان سر جايش ميخ‌كوب می‌شود و به چيزی در پرونده خيره می‌شود.

سپس به چهره‌ی جوان نگاه می‌كند و پرونده را جلوی او می‌گذارد. در پرونده اسمی‌ست كه قابل تشخيص نيست‌، تنها عكس خود جوان به چشم می‌خورد.

 

Ç

 

آثار شماره‌ی «105»

نقد سينما:

فرمان هشتم در «هفت»

فرهنگ و ادب پارسی:

ايران يا پرشيا

داستان كوتاه:

هويت

«دليل ترس» و دو نقد

تا دل‌تان بخواهد شعر:

چكامه برای مردی كه آوازش را سگ‌ها جويدند

رنگ كلمه: سه شعر از سه شاعر