|
|
|
|
|||||||||||||||
|
ايران يا پرشيا بخش دوم محمود كوير
نخستين شاهان شاهنامه که از پيشداديان هستند، همه شاه جهان هستند: "کيومرس شد بر جهان کدخدای" و هوشنگ میگويد: "که بر هفت کشور منم پادشا" و تهمورس بر آن است که: "جهان از بدیها بشويم همی" و چون جمشيد بر تخت مینشيند: "جهان سر به سر گشت او را رهی." جالب است که نخستين بار که نام ايران میآيد در رابطه با ضحاک و تباه شدن روزگار ايران و جمشيد است:
پس سرداران و مردم روی از جمشيد بر میگردانند و به جمشيد فرزانه پشت میکنند و :
يعنی نخستين کسی که شاه ايران خوانده میشود، کسی نيست جز ضحاک آدمیخوار و اين پس از قيام کاوهی کيانی و بر سر کار آمدن فريدون است که وی دوباره جهان را میگيرد و بين پسران خويش بخش میکند. اگر چنين است، پس اين سرزمين فدراتيو چه ويژهگیها داشته؟ نام و نشان اين حکومتهای آزاد چيست؟ دين و آيين و سياست آنان چهگونه بوده است؟ و ... تلاش من اين است که برای اين پرسشها پاسخی بيابم.
امروزه و به ويژه در چهل سال اخير کشف و شناسايی آثار برآمده از خاک که نمونههای آن را آوردم، اين را نشان میدهد که ايرانيان از ديرباز در کنار دريای بزرگی زندهگی میکردهاند. همچنين، مورخ باستانی، آريان، هنگام گذشتن اسکندر از بمپور تا کرمان از دهاتی آباد نام میبرد که امروز از آنها نشانی نيست. جکسن در کتاب زرتشت از جنگل بزرگی به نام جنگل سفيد در خراسان مرکزی ياد میکند که از آن نيز نشانی باز نمانده است. زمينشناسان بر اين باورند که درياچهی اروميه و وان و گیچای قفقازيه و حوض سلطان بقايای اين دريا هستند. محدودهی اين تمدن از کجا تا به کجا بوده است: از رودهای آمودريا و سيردريا تا دريای عمان و کردستان و سرانجام تا مياندورود. درست در ميان دو تمدن کناری و همزمان خويش، يعنی سند و پنجاب از يک سو و مياندورود از سوی ديگر. مرزهای شمالی آن را بالخاش و کاسپين و دريای سياه تشکيل میداده است. از کدام بخشها تشکيل میشده است؟ بنا بر شاهنامه و نقشههای بسيار قديمی، استانها يا ولاياتِ باکتريا، پارتيا، درنگيانا، آرخوزيا، هيرکانيا، مارگيانا، مگديانا، ساتاگيديا، مانايا، حوراسميا، سوزيانا، پاريکانيا، کاسپيا، مديا و آرمنيا. مرکز يا پایتخت اصلی اين فدراتيو در چند نقطه بوده است که همه در حقيقت يک نام هستند و نمونهی يک باغ بهشت زمينی و باغ خدا با درختهای سنگی بر روی زمين هستند: باکتريا يا بلخ، بيستون يا بغستان، بغداد، تخت جمشيد. همهی اين نامها از کلمهی باغ و بغ و باک به معنی خدا آمده است. به هنگام سفر کیخسرو از توران به داخل ايران ما با نام بسياری از شهرها و ولايات آن آشنا میشويم. اگر مسير کیخسرو را از شاهنامه دنبال کنيم اين نامها آمده است: چاچ، سغد، تليمان، خوزان، بخارا، جيحون، بلخ، طالقان، مرورود، نيشابور، ری، شيراز و پارس. گويی از كنار اين دريای مرکزی میگذشته است. و خود نشان میدهد که پارس نيز بخشی از ايران و ايران نيز خود بخشی از يک حکومت بوده است، زيرا در همين جا میگويد:
در همين سفر مشخص میشود که توران در کنار مازندران و شمال ايران نيست که خود مبنای نظر آنان است که کوچ آرياها از شمال به جنوب را باور دارند. بنا بر اين شعرها توران بايد جايی آن سوی و بالای چين باشد. نام بخشهای گوناگون اين سرزمين در جاهای ديگر هم آمده است: هنگام تقسيم جهان بين پسران فريدون. وی جهان را سه پاره میکند: روم و خاور، ترک و چين، و ايران. کیخسرو نيز سرزمين خويش را اين گونه بين ديگران بخش میکند: زابلستان تا دريای سند و کابل و دنبر و مای و هند و بست و غزنين و کشور نيمروز را به رستم میدهد. قم و اصفهان را به گيو میدهد. خراسان را نيز به توس وا میگذارد. جالب است که پادشاهی ايران را هم به لهراسب میدهد که جانشين اوست. همچنين بارها در شاهنامه آمده است که پارس نيز مانند ايران بخشی از اين سرزمين است:
چه اقوامی در اين سرزمين میزيستند؟ بنا بر نوشتههای مورخان يونانی: در غرب کوسيان، در گيلان کادوسيان، در تبرستان تپوریها و ميان آنها مادها. هرودت مادیها را متشکل از شش طايفه میشمارد: بوسها، پارتاکنها، ستروخانها، آری سانتها، بودیها و مغها. در ميان اين مردمان از چند خانواده يک تيره تشکيل میشد. مکان سکونتاش را ده يا ويس میخواندند. از چند تيره عشيره به وجود میآمد و جايش را ده ويو میخواندند. اينها يک رئيس انتخاب میکردند. از ترکيب آنها ولايت به وجود میآمد. چند ولايت که جمع میشدند، برای خود يک شاه بزرگ بر میگزيدند. پهلوانان باستانی حکومت ولايتها يا ايالت را داشتند. در اين فرهنگ شاه و خدا يک معنی داشت و آن معنی آراينده و نگهدارنده بود، مانند کدخدا، دهخدا و:
اينان با هم چهار دولت باستانی تشکيل دادند: جمشيدیها و فريدونیها در دوران هند و ايرانی بودند و آنان را پيشداديان ناميدهاند، منوچهریها و زابلیها كه سرگرم نبرد با شمالیها يا سکاها بودند و آنان را کيانيان نامند. آيا کيانيان و پيشداديان همان مادها و سلسلههای بومی ايرانی هستند؟ آيا کیخسرو همان کياخسار يا هوخشتره است؟ آيا ديااکو مادی همان کيکوات يا کیقباد است؟ آيا آستياک مادی همان آژیدهاک شاهنامه است؟ آيا آرش کمانگير همان آرخش به معنی پادشاه سرزمين عقابها يا ارمنستان است؟ هنوز به يقين نمیتوان گفت، اما اسطورهنويسان و تاريخنويسان اين نامها را با هم آميختهاند و سرانجام پرده بر خواهد افتاد، اما امروز در وجود اين تمدن کهنسال ترديدی نيست. تصويری که شاهنامه از تاريخ اساطيری ما میکشد نيز با يافتههای کنونی نزديک است: سکاها يا تورانیها و سپس کوشانیها در شمال شرق ايران تا چين میزيستند و با ايرانيان میجنگيدند و نسبتی با ريشهی آريايی ايرانی ندارند. قبايلی در سمت غرب آنها پس از حشکيدن درياچهی بزرگ ايران به آن سمت کوچيده بودند.
مازندران که با شاهان ايران در جنگ است و مرکز ديوان شمرده شده است، در
شاهنامه آمده است که سرزمينی آباد و بخشی از فدراتيو ايران بوده است،
اما ديوان بر آن تسلط يافتهاند و اين ديوان بايد همان آشوريان باشند.
به اين سند تاريخی در بارهی آشور نگاه کنيد: پس از حمورابی، حاكم
ستمگری به نام نمرود در بابل به سلطنت رسيد. با مرگ حمورابی، آشوريان
که از زير سلطهی بابلیها بيرون آمده بودند، کمکم خود را بازيافته و
توانستند کشور مقتدری به وجود آورند. مردان جنگجوی آشور هر از چند
گاهی به کشورهای همسايه، حمله و اموالشان را غارت میکردند. يکی از
پادشاهان بزرگ آنها بنام آشور نصيرپال دوم (نزديک ششصد سال قبل از
ميلاد) با استفاده از روشهای خشونتآميز و بیرحمانه چنان حکومتی در
آشور برقرار کرد که ناماش تا ساليان دراز در جهان وحشت میآفريد. او
در يکی از کتيبههايش آورده: "شهر را تسخير کردم، ششصد تن از جنگجويان
را از دم تيغ گذراندم، سه هزار اسير را زنده زنده در آتش سوزاندم، همه
را کشتم، پوست حاکم شهر را کندم و سپس آن را بر فراز ديوار شهر پهن
کردم." از ديگر پادشاهان آشور میتوان از سارگون دوم و آشور بانیپال
دوم نام برد. سارگون دوم در خورساباد و آشور بانیپال در نينوا کاخهای
مجلل و باشکوهی ساختند و در ورودی اين کاخها، مجسمههای غولپيکری از
موجودات افسانهيی بنام لاماسو قرار دادند. آشوريان از اين مجسمههای
باشکوه که به شکل گاوهای بالدار با سر انسان بودند، برای حفاظت کاخها
و ايجاد رعب و وحشت ميان دشمنان خود استفاده میکردند. در اين نيز ترديد نمیتوان داشت که اين سرزمين دارای بخشی به نام ايران و بخشی به نام پارس بوده و ديگران و خود مردم اين سرزمين نيز هر دو نام را به کار بردهاند. اين دولتها فدراتيو و آزاد و دودمانی بودهاند، يعنی دارای سپاه و حکومت و دين و آيين و زبان و پرچم خويش بودهاند. سام هنگام رفتن به کرگساران و مازندران، زال را پادشاه میکند. سپاه و کلاه به او میدهد. در همين داستان، مهراب کابلی نيز پادشاهی مستقل است. رستم دارای دينی جداگانه است. راه و آيينی جدا دارد. درفش و سپاه دارد. در داستان سهراب برای نمونه، پرچم و سپاهی که برای نبرد آماده شده، اين گونه است: درفش پيلپيکر از توس نوذر؛ پردهسرای سرخ با درفش شيرپيکر از گودرز؛ پردهسرای سبز با درفش کاويان از رستم؛ درفش گرازپيکر با ماه طلايی از گراز و درفش گرگپيکر از گيو. کلمهی پارس بايد دارای معنی اسب باشد، چنانچه تازيان هنوز فارس را به معنی اسبسوار به کار میبرند و اما نظريهپردازان نام دارندهی اسب را به آرياها بخشيدند. پرشيا نيز از پارس گرفته شده است. اگر چنين باشد و اين مردم از شمال کوچ نکرده باشند، بايد کلمهی ايران نيز معنی داخلی داشته باشد و چون نزديک شمال ايران امروز است بايد در آنجا دنبالاش گشت. بنا به نوشتهی ارزشمند محمد بشرا، اير به معنی اين طرف در گيلکیست. در مقابل آنان که آن سوی دريا بودند و آن طرفی خوانده میشدند و هنوز مردمان دو سوی رودخانه يا محله را بالاسریها و پايينسریها و اينوریها و آنوریها میخوانيم. در مقابل ايرانی يا اينوریها، ما انيرانیها يا آن طرفیها نيز داريم. کلمهی تور نيز در گيلکی معنی ديوانه دارد، اين را نيز اضافه کنم که ديوانه نام زنخدای نماد عشق و دوستی بوده است. و آيا نمیتوان ريشههای آريا و ايران را در زبان همين سرزمين و در تپههای زيويه و شهر سوخته و مارليک و سيالک و هليلرود يافت؟ زبان و خط اين مردم چه بوده است؟ زبان آنان به هر روی با تورانیها فرق داشته و اين خود نشان میدهد که امکان آن زياد است که اينان از يک نژاد نبوده باشند. چون سياوش به توران میرود و میخواهد با سربازان ايرانی به گونهيی سخن بگويد که تورانيان نفهمند:
و اين زبان پهلوی و پهلوانی بارها در ادبيات ما تا زمان حافظ تکرار شده است. خط آنان نيز با ديگر خطها متفاوت بوده است. خط ايرانيان در آن زمان يعنی بيش از شش هزار سال پيش خطی بوده است که امروز لوحهيی از آن در جيرفت پيدا شده و دانشمندان آن را خطی مستقل میدانند. در شاهنامه آمده است:
از اين خط پهلوی نيز در بسياری جاها ياد شده است:
اين مردم دينی آزاد و پر از زنخدايان گوناگون داشتند. در اسناد بسيار و از جمله شاهنامه نام اين زنخدايان آمده است: چيستا، خدابانوی خرد؛ رام، خدابانوی شادی؛ آناهيتا، الاههی آب؛ ديو، خدابانوی عشق و بزرگترين زنخدای آنان سيمرغ بود. هرودت آگاهیهای بسياری به ما میدهد. آيين آنان به باور هرودت آيينی ساده بوده که به طبيعت بسيار نزديک بوده است. بقايای آن را در يشتها و گاتاها و وداها میتوانيم ببينيم. اين طبيعتستايی با ستايش آسمان يا اهورا يا ايورا آغاز میشد. شايد نام آريا نيز از همين کلمه آمده باشد. پس از آسمان بغبانوی بزرگ، تيشتر و آناهيتا و ماه و ويو ايزد هوا و مهر و بهرام بودند که يشتهايی به نام آنهاست. دين به معنی خويابی و جشن بود. شادی از زندهگانی. هوم نوشابهی مستیآور سماع آنان بوده است. پيتاگوراس که ما فيثاغورس میخوانيم، مدتی را نزد آنان گذرانيده و آگاهی بسيار به ما میدهد و آن را گونهيی آيين مغانی مینامد. خسانتوس در سه هزار سال پيش از اوج قدرت مغان سخن میگويد. قيام گئومات مغ شايد آخرين تلاش آنان برای بازگشت به آيين کهن و آزاد ايرانی بود. مغان تا زمان حافظ نيز در پنهان آموزشهايی را میدادند و شايد اين همه سخن از مولانا و حافظ و ديگران در بارهی پير مغان، آرزوی بازگشت به آن آيينهای کهن باشد. اينان بزرگترين جشنشان همان جشن تولد بود. کودکان بادی که اسبسواری و پهلوانی و راستگويی و آيينهای قومی را میآموختند. نامهايشان دلالت بر بهیها و خوشیها ی جسمی و روحی بود. هرودت مینويسد: "آنان معبد و بت نداشتند. دينی آزاد و شاد داشتند." وی در کتاب پرسيکا در بارهی آداب و رسوم آنان، احترام به آب، دخمه نمودن مردهگان، نفرت از قتل و آدمکشی در فرهنگشان ياد میکند. زنان خدا و سالار و مخترع چرخ و در کار کشتن و رشتن و بافتن بودند و نقش بسيار مهمی در زندهگی داشتند. شايد از همين روست که در شاهنامه اين زنان هستند که برای عشق پا پيش مینهند. نگاه کنيد به اظهار عشق تهمينه به رستم، رودابه به زال و منيژه به بيژن. همچنين زال فرزند سيمرغ زنخدای بزرگ ايران است و بر پرچم رستم نيز نقش اژدهاست که نشان مادری وی است. شهر کجاران و شهر هروم در شاهنامه شهر زنان است و اينها روی هم نشانی از چهگونهگی زندهگی در آن دوران است. امروز با پيدا شدن مهرهای بازرگانی نزد زنان جيرفت و شهر سوخته اين ماجرا روشنتر شده است. با آمدن دين زرتشت و با شمشير گشتاسب و تازش به سيستان که مرکز اين آيين بود، روزگار اينان به سر آمد. هخامنشيان يا همان گشتاسبِ شاهنامه آرام آرام حکومتی مرکزی و ارثی و سلطنتی و گسترده به وجود آوردند. دين و سياست را به هم آميختند و دينی و خدايی مردانه به جای آن آيين کهن نشاندند:
بنا بر آنچه در اساطير و تاريخ آمده است، جم يا يم يا جمشيد اين سرزمين را بنا نهاده و اين سرزمين هرچه دارد از اين جمشيد است. در روزگار وی مردان در صيد و شکار و زنان که اجاق و آتش خانه را دارند به کشف و اختراع بزرگترين دستآوردهای بشری موفق میشوند. خانهسازی و خط نبشتن و رشتن و بافتن و چرخ سفالگری و کشاورزی را که در شاهنامه و اساطير ايران به ديو (خدابانوی عشق) و جم يا يم (نيمهزن – نيمهمردی که از درون گياهی همسر و همتراز و همبالا میرويند) نسبت داده میشود، آشکارترين نماد های اين دوران زنخدايیست. بنا بر نوشتهی كتابهای زرتشتی، جمشيد اولين كسی بوده كه نگهبانی جهان و نگهداری دين زرتشت به او سپرده شده است. در فردگرد دوم ونديداد اين طور آمده است:
احداث باغ ور (Vara) بنا به خواست اهورامزدا و به دست جمشيد بوده است. اهورامزدا پيشبينی توفانی را میكند و به جمشيد دستور میدهد تا باغی بسازد كه از هر چهار طرف به بلندی يك ميدان اسب باشد و همچنين طويلهيی كه از هر طرف به بلندی هزار گام كه در هنگام توفان مردم و چارپايان در آنجا زندهگی کنند و از اين بلا در امان باشند. جمشيد باغ مزبور را به همان گونه كه خواستهی اهورامزدا بود حاضر كرد، زيباترين زنان و مردان و اصيلترين چارپايان و خوشبوترين گياهان و لذيذترين غذاها را به آن محل منتقل كرد و طوفان در مدت سه سال ادامه يافت. همه جا ويران شد و مخلوقات نيز نابود گشتند. آن وقت ساكنان باغ بيرون آمدند و زمين را از نو آباد كردند. با اين درآمد، ببينيم جمشيد جم در شاهنامه چه میکند. در اينجا نيز میبينيم که ديوان يا زنخدايان باستان خانه ساختن و ديوارسازی را به مردمان میآموزند:
سپس جمشيد، گوهرها و ياقوت نقره و زر را کشف میکند. آنگاه مشک و عنبر و کافور و گلآب میآورد. پس آن گاه بنيان پزشکی و درمان دردها و داروسازی را مینهد و: گذر کرد از آن پس به کشتی بر آب ز کشور به کشور برآمد شتاب چنين است که مردمان روز بر تخت نشستن جمشيد و روز شکوفايی طبيعت و انسان را با هم جشن میگيرند:
جهان به باور آن مردمان، جای يزن و يسن و جشن است. يزن و يسن و يشت و جشن همه از يک ريشه و به معنی شادمانی و سرور همهگانیست. چنان شادی و شور و فرهنگ زندهگی سراسر جهان را در بر میگيرد که:
آرامش و آزادی و شادی در میرسد، اما پايان و انجام همه مرگ است. پس جمشيد به ستيز با مرگ بر میخيزد. جمشيد خواهان بیمرگی و جاودانهگی انسان است. پس جمشيد بر آن میشود تا خدا شود و انسان را بیمرگ سازد. بانگ بر میدارد که: "جز خويشتن را ندانم جهان،" يعنی که جز انسان خدايی نمیشناسم و باور ندارم، زيرا که: "هنر در جهان از من آمد پديد" و "جهان را به خوبی من آراستم" و:
و سرانجام فرياد بر میدارد که: "جز از من که برداشت مرگ از کسی" و اکنون بايد که: "مرا خواند بايد جهانآفرين!"
اينك اميد آن دارم که پرتوی بر اين گوشه از تاريخ افتاده باشد. کشور ما نيز مانند بسياری از کشورهای جهان به دو نام شناخته شده است، ببينيد: - هند، نام بومى: بهارات و نام بينالمللى: اينديا - آلمان، نام بومى: دويچلند و نام بينالمللى: جرمنى - فنلاند، نام بومى: سومى و نام بينالمللى: فينلند - يونان نام بومى: اِلاس و نام بينالمللى: گريس - ژاپن نام بومى: نيهون و نام بينالمللى: جپَن - مصر نام بومی: المصر و نام بين المللی: اجيپت هر دو نام پرشيا و ايران از نام بخشی از اين سرزمين کهنسال و باستانی گرفته شده است. در داخل کشور آن را ايران میخوانيم و ديگران نيز آن را پرشيا میگويند، چه بخواهيم چه نخواهيم. هر دو برای ما ارجمند هستند و ما خود نيز در طول تاريخ هر دو نام را به کار بردهايم. مردمانی که در اين سرزمين زندهگی میکنند، تجربهی اساطيری و تاريخی زيبايی از گونهيی حکومت فدراتيو دارند که در دولت اشکانی و زمان رستم بازتاب يافته است. مردمان گوناگونی که در هزارهها در اين خاک بذر دانايی و مهر و فرهنگ افشاندهاند، خود و در اين زمانه، آن ميزان خردمند و دانايند که سرنوشت خويش را با دست خويش و خردمندانه رقم زنند. ايران يا پرشيا؟ بگذاريم که مردمان آنچه را که دوست دارند و با خردشان همآهنگ است بر زبان رانند و اروپاييان نيز. اين سرزمين هم ايران هم پرشياست. من ايراناش میخوانم و آنان که بيرون از مرزهای ملت ما زندهگی میکنند، پرشيا میشناسندش. به هر روی، اينجا يعنی سرزمين خيام و حافظ و مولانا و نظامی و سعدی، يعنی ديار رازی و ابن سينا و راوندی و بيرونی، يعنی خاک حلاج و عينالقضات و سهروردی، زادگاه نکيسا و بهزاد و ...
|
|