سال پنجم

بيست‌ودو بهمن 1385

 

 

صفحاتی هميشه‌گی

از روزهای گذشته

طبقات

هم‌راهان

درباره‌ی دوهفته‌نامه

 

 

 

سيد محمدمهدی شهيدی

هم‌راه با او / آثار پيشين

و

mehdish884

[@] yahoo [.] com

و نشانی خانه‌ی اينترنتی‌اش:

kargadanha.blogfa.com

 

 

 

نامه‌رسان

info [@] forough [.] net

 

 

© 1381 تا 1385

برداشت مطلب از «فروغ» به شرط ذكر مأخذ، نام صاحب اثر و اعلام نشانی مجله مانعی ندارد.

 

گوش‌ات به من است فرامرز؟

سيدمحمدمهدی شهيدی

در مرگ فرامرز ويسی، شاعر، مترجم، و نويسنده‌يی کُرد که پانزدهم بهمن ماه پس از يک دوره‌ی يازده ماهه رودررويی با مرگ بدان رضا داد.

باشد که تسلايی باشد مادر داغ پسر ديده، مجتبای برادر از کف داده و خواهران غم‌زده را!

ديگر نيستی. نيستی و صبح بردندت رو به قبرستان تا آرام بگيرد فرامرز ويسی نامی، در دل زمين.

و ناآرام بودی تمام عمرِ بيش از پنجاه ساله‌گی‌ات.

ناآرام بودی با وجود، با بودن‌ات، با عشق دختركان چهل تكه،

ناآرام با متن با زبان فرانسه كه عشق می‌كردی.

سبيل‌هايت را با انگشت شَست و نشانه، كنار می‌زدی و می‌خواندی تازه‌ترين ترجمه‌ات را از رنه شار.

رنه شار كه تنها نقطه اشتراك من و تو بود، در بامداد روزی تابستان كه صبحانه را آوردی در مجمع مسی كه مادرت چيده بود با صبر عظيم‌اش ...

و حال چه می‌كند داغ پسر با او:

فرزند بزرگ‌اش كه تا نفس آخر پيش مادر ماند و پسر او.

 

حالا سبيل‌های نيچه‌ات را مورچه‌ها كه ببينند خواهند هراسيد از تكه تكه بردن‌ات به لانه‌هايشان.

سفيد بود و بلند. تا روی چانه می‌رسيد رو به پايين كه شانه‌اش می‌زدی. و پشت انبوه آن با رد زرد سيگارهايی كه چه خوب دود می‌كردی، لب‌هايت قشنگ و هوس‌ناك برای دختركان عاشق چهل تكه، می‌جنبيد و شعری با آوای قشنگ لهجه‌ات كه كُردواره‌گی‌اش آدم را می‌برد تا كوه‌ها، تا تفنگ، تا فقر، تا شرف.

 

شعری از فرامرز ويسی:

درخت خاطره

 

حالا خفته‌ای و من نيامدم صبح تا هم‌راه شوم با آنان كه بردَندَت خواباندند در گور. آنان كه در آخرين شعرت «درخت خاطره» گفته بودی: «چه‌قدر دل‌ام می‌خواهد كه دوستان‌ام را ببينم / آن‌ها كه درد و دريا بودند، / آنان كه به اندازه‌ی دنيا مرده‌اند» و تو، تو خود، حالا، مرده‌ای.

 

وحيد گفت. تلفنی گفت. گفت و من در بغضی تركيدم كه گفت، گفت: "فرامرز تمام كرد."

 

همان صبح با آن مجمع مسی صبحانه‌ی مادرانه، پايين رخت‌خواب مجتبا در آن اتاق كه يك سوم‌اش را كتاب پر كرده است، كنار كمدهای ديواری كه انبار شعرها و كتاب‌های تو بود، با هم از مرگ سخن گفتيم. از حتميت‌اش برای تو و آن كه نبايد نگران باشی: "من هم می‌ميرم."

اما نگران بودی، چون مرگ خود را به تو نشان داده بود و حضور تو پس از عمل پر از حضور مرگ شد. و بعد تحليل رفتی آن قدر كه از ترسِ ترسيدن‌ام از هيأت مرگ در جسم تو، ديگر به ديدن‌ات نيامدم.

ام‌روز هم جسم‌ام نيامد. سر باز زد از ديدنِ تو پشت دری‌چه‌ی شيشه‌يی وقتی می‌شورندَت مرده‌شورها: يكی پارچه‌ها را می‌درد، يكی آب می‌ريزد، يكی ليف و كيسه می‌كشد، يكی پنبه و نمد می‌گذارد در هفت سوراخ بدن. بعد می‌اندازدندت سمت ديگر تا خشك‌ات كنند و كفن بپيچند و بعد روی ريل از سطح زيرين ديوار مرده‌شوی‌خانه بيرون بيايی و يك دو هزار تومانی آبی روی همان ريل برگردد انعام مرده‌شور، كه از پشت شيشه به من نگاه كه می‌كند، می‌فهماند بايد انعام بدهم.

حالا نمازت را می‌خوانند. همه جمع می‌ايستند رو به تو. رو به غرب، كفن‌پيچ دراز كشيده‌ای روی ترمه‌يی كه وقت ثبت‌نام‌ات در بهشت زهرا به هم‌راهان تو فروخته‌اند. و تمام دوستان تو، آشنايان ـ و البته تنها مردان ـ رو به جنوب رو به تو نماز ميت می‌خوانند. امام جماعت می‌خواند و باقی لب می‌جنبانند.

مثل تو كه لب می‌گزيدی، شور در كه می‌گرفت‌ات بلند می‌شدی راه می‌افتادی طول و عرض اتاقِ وحيد كه هر پانزده روز ميزبان جمع كوچكی بود كه رئيس‌اش تو بودی.

 

من آزرده بودم‌ات. آن روز كه قبل از عمل آمده بودی شهرِ كتابِ حميد مزرعه و از سر اتفاق من هم آن‌جا بودم با وحيد و رنو كذايی‌اش.

آن روز آزردم‌ات. آن روز هم راجع به مرگ با تو حرف زدم. حسين هم بود و يكی دو تن ديگر از دوستان‌ات و من در جمع با تو از مرگ حرف زده بودم. آن قدر آزردی كه بلند شدی با ضعف شديد جسمی‌ات به هوای نگاه كردن كتاب‌ها ـ كه حالا ديگر برای‌ات مفهومی ندارند ـ رفتی داخل سالن،  و بعد من آمدم به همان بهانه،  و جايی به تو رسيدم، و عذر خواستم، و تو مرا بخشيدی،  و كور شوم اگر دروغ بگويم!

 

15 بهمن 1385، ده شب، اجاره‌دار

 

Ç