|
|
|
|
||||||||||||||||
|
چشماندازهای روزمره: روز نمیدانم چندم! خرده يادداشتها و تصاويری از دل روزمرهگیها شهاب مباشری
اشاره: اين نوشتهها كاری به روز و شب ندارند، تنها متوجه روزمرهگیهايم هستند؛ شايد هم روزمرهگیهای هر كدام از شما! از همين رو، وقتی هم میگويم روز اول يا دوم يا چندم، باز غرضام به روز مقابل شب نيست، فقط نگاهام به شمارهی گامهاست؛ تو بگو گام اول، دوم يا چندم. در ضمن، هيچ حكمتی هم در كار نيست، بیخود و بیجهت نكوش چيزی در لايههای زيرين بيابی! اصلا لايه مايه چه معنی دارد؟ عينيت روزمرهگی!
روز نمیدانم چندم!
صفر امان از وقتی كه آدم نسبت به روزمرهگیهايش بیتفاوت شود! آن وقت ديگر چشمهایآدم تهی میشوند و خالی خالی فقط دو توپ گرد هستند كه در حدقه لقلق میخورند. حالا حكايت من است كه از شدت غرقی در روزمرهگی، نمیدانم روز چندم است!
يك اينها عكس نخلهای عمر بهسر آمدهيیست كه در شهر محل كارم ديدهام، در گذری كه از ميان نخلستانهای قديمی رد میشود، موقع پياده قدم زدن تا استراحتگاه. و اين گذر يا چيزی از آنها به جا نگذاشته يا شده خط مرزی با آنها. معلوم است ديگر اين ادعا وقتی كه در اين نما تير چراغ به بلندای نخل خودنمايی میكند و و در آن نما ديوارها و تل خاك نشان میدهند كه قرار است مردمان ساختمان بسازند بر نعش درختان!
دو دوستی پيام كوتاهی فرستاده بود كه عشق يعنی چه و عاشق شدن به كسی كه طردت میكند، مكيدن گون است به اميد عسل! نمیدانم چه بايد میگفتماش، اما اين حقيقتیست كه عشق امریست خواستنی و دوسويه، كه اگر يكسويه باشد، تقلا برای كش آوردن رابطهيی از روی ممارست، آخرش به طرد منجر میشود. همهمان وقتهايی هست كه بيرون از دايرهی عشق ايستاده باشيم و بتوانيم بر اين حقيقت آگاه شويم. آری، خودم خوب میدانم حين گرفتاری در دايرهی خواستن بیخبری حكومت میكند و اين بيان به غير از لاف گزاف بیفايده نمینمايد! و اين نمرهی آخری، هيچ ربطی به «چشماندازهای روزمره» ندارد. اين ربط دارد به «مكالمات ناتمام»!
تا روزی ديگر كه نمیدانم كی!
|
|