|
|
|
|
||||||||||||||
|
برای چشمها علی صالحی
رسالت آغاز ديوانهگیست اينگونه که من میخواهم هر نفس بوسيدن چشمهايت را. زاده شدنام مگر برای همين رسالت نبوده است؟
بدمستی نمیتوانم صبور نباشم برای رسيدن گيلاس چشمهايت. بدمستی روزگارم از توست که صبر هم تحملام را ندارد.
جنون روزی از چشمان تو بر اين کاغذپارهها چنان چشمهيی خواهم سرود که پلنگ خود را در آبش آهو ببيند و از ديوانهگی خود را بدرد.
بیکران چشمان پرنده را که از او بگيرند، پروازش بینهايت میشود. چشمهايم در دست توست، بینهايتام باش!
نا غزالی میدود ميان دشت روحام که با هيچ کمند شعری اسير نمیشود. تنها، عبور لحظههای چشمهايش ... عبور لحظههای چشمهايش ... لحظههای چشمهايش ... چشمهايش ... اين شعر هم ناتوان ماند و ناتمام، من هم ...
|
|