|
|
|
|
||||||||||||||
|
بودنی ناگزير شعری از گذشته و يادداشتی از حال شهاب مباشری
آن وقت، كه نيمهی مرداد هفتاد و چهار بود، اسماش را گذاشتم «تابش». آن وقت ممارستی داشتم برای سرودن و حوصلهيی تا هر هفته در جمع شاعران و علاقهمندان شعر، دستكم به عنوان يك علاقهمند، حاضر شوم؛ بشنوم، بخوانم، نقد كنم و نقد شوم. به هر حال، از آن وقت بيش از يك دهه گذشته و آن قدر از همهی آن موقعيتها دور افتادهام كه گاه خيلی راحت از قلم میاندازم در سابقهی نوشتاریام يك اينچنين چيزی هم يافت میشود. و چه سخت و اتفاقی دسترسی پيدا میكنم به اهالی آن جمع. "يادش به خير «پژمان»! نه؟" آخرين تلاشها و تقلاهايم در پارسال به چند همنشينی با «شمس» ختم شد و چند شبنشينی ادبی در خانهی «وحيد» _ همان كه به قولی، «فرامرز ويسی»یِ تازه در گذشته رئيساش. اگر بیخيال گذر سن و سال شوم، آدم ديگری شدهام در مواجهه با ادبيات و شعر. به خاطر آنچه در اين سالها كمتر و بيشتر خواندهام. از حرف به حرف شمردن شاملو، نو به نو خواندن غزلهای حافظ، حكايت به حكايت درس گرفتن از مثنویهایِ رومی گرفته تا آن سوی خط و كيلو به كيلو دور انداختن بسياری كه ... خيلی وقتها سردرگم میمانم ميان هجمهی كارهای «پستمدرنی» كه همهی صفحات شعر را گرفتهاند و بسياریشان را نمیفهمم مطلقا و لذت انديشيدن به «مدرنيت» عجيب مولانا در آن زمانهی دور و دلبستهگی ديگرگونهی شاملو و سايه به حافظ. خلاصه اين كه، آدم گيج میماند ميان اين نو شدن و گذشتن از اين نو شدن، چندان كه گاه نمیشود شعری را خواند. اين روزها شعرهای زيادی هستند كه بايد ديدشان و نمیشود فقط خواندشان. فارغ از اين كه به چه رسيدهام يا اينك به چه دلبستهام _ شايد چيزی ميان انتزاع و اكسپرسيونيسم و عشق به رنگآميزی _ اگر بخواهم به آن گذشتهی دورم نگاه كنم، به قصد نقد، به قصد چوب زدن به خود، آسوده نيستم و نمیدانم چه بايد بگويم و گاه حتا بفهمم اصلا با چه روبهرويم! شايد اگر كمی «فراغت» بجويم، شايد اگر كمی خوابهايم را جدیتر بگيرم دو باره، شايد اگر قلم را باز به دست بگيرم، هزار شايد ديگر، آن وقت بشود سر و سامانی بدهم به «بودن»ام، اين بودن ناگزير!
از رخصت حراميان شب شاد مشو كه دشمنیت را ايشان قطعیست فراموشات چرا كه به اتهامی مشكوك بند نشست در ظلمت شب تاراج به پايت انداختهاند
دسيسهيی: وقايع رفتارت حقايق حادث بودند؛ نمود گفتارت به خندهيی فريبا شنيدن برگزار كردند مباد تو را آرامش، خيالی به پيشواز رخوت مباد تو را آرامش ...
برخيز ببين شعاع طالع خورشيد را - صلابت سنگين كوه توان ممانعتاش نيست، باخت پارههای پراكندهی ابر تابستانی محتوم – و اين حراميان، برّايی تيغهاشان با لالايی دغل در خواب زنگار بسته، نه ابری حتا مانده پوسيدهبند حيلتِ سستی
آنی خواهشی فعال، به تكانی رهايی! ننگ است سكوتی نشسته در آستان روشنايی
آفتاب، بتاب ...
|
|