|
|
|
|
||||||||||||||
|
رنگ زمان به بهانهی نمايشگاه آثار صالح تسبيحی
زمان در ذهنام، در خيالام، در خلال شعورم هميشه، جوانی بوده است با صورتی پير. به صورت مردی جوان با موها و ابروها و حتا چشم سفيد، كه پريدهرنگ باشد و گريخته باشد به سفيدی و كودك كه بودم، او همسايهمان بود. هميشه داشت از عرض خيابان عبور میكرد و نگاهام نمیكرد. نمیدانم اين يادها خواباند يا خاطره، اما میديدماش و ازش میترسيدم.
اين چند خط درآمد يادداشت صالح است كه بر نمايشگاه فيلم و عكسی كه در اواخر بهمن و اوائل اسفند گذشته در نگارخانهی زنگار تهران به پا كرد و اسماش را گذشت: «رنگ زمان». و اين هم يكی ديگر از عكسهای او:
... چند بار خانه عوض كردم. محله به محله رفتم. گريختهام از او. و او هميشه بوده و هست و هسايهی ماست و دارد میگذرد. ... فرقی ندارد. در عصر، در غروب، در باران، در شب، در هر سويی كه سر میگردانم تكرار میشود.
و آخر يادداشت او اين است:
نه پيرتر میشود نه جوانتر. همان است كه كودك بودم بود. خطوط عابر پياده را طی میكند يا قدمهايی بلندتر از قدمهای من. و میگذرم و میروم به سياهی و او میماند در زمان سفيد.
|
|