|
|
|
|
||||||||||||||
|
به بهانهی بهار هنگام
سرزمين من ساز است که نواخته است ساليان بزرگ به مهر روزگار بلند به عشق
سرزمين من ناساز است که نواختهاند مردمان دور به چنگ دستهای دراز بال
سرزمين من تار است از بلندايی ژرف به نتهای نانوشتهی بیمکتب و گلوگاهی گشاد به زهی ناکوک
سرزمين من اينک در انتظار آهنگ است به نوايی رام با پنجههايی دير آشنايان بیپرده
بهار نزديک است؟
|
|