|
|
|
|
||||||||||||||
|
نيكا، كودنها و گاو سه طرح كوتاه علی صالحی
نيكا فقط تكان دادن دست و انگشتهايت را ديده بودم از آن همه هالههای سبز و سياه و همان لحظهی كوچك را، برای هر كسی كه سراغ تو را گرفته بود از ما، تعريف كرده بودم و وقتی میشنيدند حرفام را، میگفتند: "حتما سلام میكرده!" و نمیخواستم بگويم برایشان كه هنوز از دختر بودناش مطمئن نيستيم، چون دكتر هم بااطمينان نگفته بود، ولی همه جا باليدم و گفتم: "او يك دختر است." و بودی! سلام گفتن اولينات، از صفحهی مبهم مانيتور كامپيوتر اتاق سونوگرافی، انگار آن گوشهی ديگر دلام را گره زد به جايی حوالی همان جايی كه مهناز يك گوشهاش را سالها پيش در اولين ديدارمان بسته بود، و چيزی مثل عسل داغ در دهان و قلبام جاری شد. از گنجايش پوست و قلبام بايد مطمئن شوم. آری، من دوباره عاشق شدم! سلام دلبندم!
كودنها آن سگ گلهيی که عاقبت گرگ شد و تمام گله را يک روزه دريد، دل به گوسفندی باخته بود که نه فرق علف هرز و شقايق را میدانست و نه تفاوت سگ گله و گرگ را.
گاو
در سالی که باران نباريد و جوانههای گندم سوخت و مرد، گاوآهناش را به
دو نان خالی فروخت و گاوش را با استخوانهايش خورد، آب در دل آسمان
نلرزيد تا مگر رحمی آورد.
|
|