|
|
|
|
||||||||||||||
|
راضی به بنفشهيی، اگر آيد سيدمحمدمهدی شهيدی
هفت نوشتن گاه، قرار اين بیقراری نادر را علاجی نمیکند؛ با اين حال گفته میشود در انحنای اين مغربِ اسفندی:
حالا، عصرِ ِ بادی که پيچ میخورد توی حيات آرام گرفته من از پس همين دو سطر که تايپيده شد روی کیبورد: «پرسيد بهارتان چهگونه است؟ گفتم: من زادهی سرزمين خشک است راضی به بنفشهيی، اگر آيد» اجارهدار - اذان مغربِ هفتمِ اسفند
شش چيزی برای نوشتن به ذهنام نمیرسد. همين طور به صدای باران گوش میدهم که مثل بارانهای ماکاندوی مارکز يک بند از سر صبحِ نمیدانم يکی از روزها آغاز کرده به باريدن و سر ايستادن ندارد انگار؛ حالا از سر شب برف شده بماند، ريز و سرد و سمج. چيزی برای نوشتن به ذهنام نمیرسد.حالا صدای يخچال پيشی میگيرد بر باران. زر را دست به دست میکنم تا پرده را کنار بزنم ببينم در حياتِ تاريک چه میگذرد خيس بارانِ بیوقفه از روزها. آجرها برق میزنند اريب بر ديوار شرقی. جِرزهايشان، مثل شکاف دهانی باز شده در فرياد دردی بیصدا، تاريک است. چيزی برای نوشتن به ذهنام نمیرسد. پکهای آخر زر است و باران میبارد. من نشسته کنار ناصر، پشت پنجرهی اتاقشان در کوچهی دالوندی نبش کريمی بلورفروش؛ چخوف میخواند ناصر بلند و من حياط را با حوض بزرگ آبی، رديف گلدانها و چشمانداز خيساش از بارانِ اسفندی نگاه میکند در روبهرو. چيزی برای نوشتن به ذهنام نمیرسد. ساعت مانيتور 04:04 را نشان میدهد، دو ساعت ديگر هوا روشن میشود. میشود بلند شد با دو چرخه رفت چرخی زد، زير باران خيس شد، با نان سنگکِ داغی برگشت کنار حيات نشست تا شب نگاه کرد، سيگار زر کشيد، چای خورد، فلسفه خاند در توفيق اجباری بیکاری. چيزی برای نوشتن به ذهنام نمیرسد.
پنج و هيچ کس کسی نيست!
من يا ما، فرقی نمیکند وقتی هيچ دلالتی نداری بر مدلولی که بتوان ناميدش، دستاش را فشرد، يا صدايش زد در اين حوالی نامتعالی. گيرم به تصوير خودت در آينه گفتی من، يا دست در گردن ديگری، ما؛ با خِست آفتاب چه خواهی کرد وقتی بی سايهيی که دراز شود يا کوتاه بيايد، هر صبح تا غروب آوار خيابانی که دور میزند تو را گز میکنی و به خودت نمیرسی؟ اين اسفند که بگذرد، در بهاری بی سابقه از من، کسی نخواهدت شناخت؛ حالا هی نامِ سه در چارت را بنويس روی ديوارهای شهر، يا قی شو در شناسنامهی روزنامهها؛ من، ناشناستر از تو گام میزند روی سطوحِ منحنی خوابی، که تعبير میشود بیمعبری، که راه عبور تو را سد کرده باشد من. من، ترازِ تو را بر هم نمیزند؛ گيرم سايهی چاقويی لای مشتات جا مانده باشد، يا خوش نشسته باشد ميان دو کتف. من، تو، يا ما؛ هر کو که خواهی باش، فرقی نمیکند وقتی که حافظه زير بارانِ نيمهی اسفندی خيس خورده است، و به خاطر نمیرسد بی آينه، که که، که است و، اينجا کجاست. و چنين خوانده میشود وردی در فضای ابری اتاق از روی کتيبهی بی قاب: من توام تو اويی او آنهاست آنها ايشاناند ايشان شماييد شما ماييد ما تويی تو منام من اويم او آنهاست آنها ايشاناند ايشان شماييد شما ماييد ما تويی تو منام من اويم او آنهاست آنها ايشاناند ايشان شماييد شما ماييد ما تويی تو منام من اويم او آنهاست آنها ايشاناند ايشان شماييد شما ماييد ما تويی تو منام من اويم او آنهاست آنها ايشاناند ايشان شماييد شما ماييد ما تويی تو منام من اويم او آنهاست آنها ايشاناند ايشان شماييد شما ماييد و همچنان چنين ...
چهار بازخوانی پرواز فروغ:
دلام گرفته است دلام گرفته است به ايوان میروم و انگشتانام را بر پوست کشيدهی شب میکشم چراغهای رابطه تاريکاند چراغهای رابطه تاريکاند کسی مرا به آفتاب معرفی نخواهد کرد کسی مرا به ميهمانی گنجشکها نخواهد برد پرواز را به خاطر بسپار پرندهی مردنی!
واقعا دلام گرفته از آن که مثل قديمها که میگرفت، نمی گيرد. اين تنافض نيست، بيان وضعيت است. وضعيتی که در آن تعلق خاطر به چيزی وجود ندارد و آدمی را هول بر میدارد از يکه بودناش در ميان اين همه يکه. من در مقابل تو همواره و در نهايیترين امکان با موجودی مواجهام که از سر انگشتاناش گرفته تا لابيرنتهای تودرتوی ذهناش هر چه هست «من» نيست. «من نيست» يعنی من هيچ گاه نخواهد توانست آنچنان که با خودش رابطه دارد، با تو، به عنوان ديگری، رابطه داشته باشد. «رابطه داشته باشد» يعنی بتواند به شناختی که در نسبت با خودش، بدان دست میيابد، و بر آن مبنا خودش را درک میکند و رفتار و کنشهای عينی و ذهنی خودش را میفهمد، و تحليل و تأويل میکند؛ دست يابد. شناخت از خود، يا درک من از من، سهل و ممتنع است، اما درک ديگری فقط ممتنع است. ما در مقابل ديگری همواره در مقابل يک ناشناخته قرار داريم. «همواره در مقابل يک ناشناخته قرار داريم» يعنی شناخت من از تو هيچ گاه بر شناخت تو از تو انطباق کامل نخواهد داشت و اين بدان مفهوم است که ارتباط من با تو همواره در آستانهی درهيی ژرف و ناپيمودنی از فقدان شناخت و درک، متوقف است. دستی را که من به سوی تو دراز میکند، در امکانی از فقدانيت، به تو نمیرسد. اين پای معلق لک لک است.
سه حرمتِ سکوت
"حرمت مرا نگه دار، حرمت اشياء بماند برای بعد!" میگويم و گرپی خنده در میگيردم: حرمت، حريم است که بر پا نمانده در فقدان فضای زير نور نِءونها که در گرفتهاستمان. ايستاده برهنه در چارراهی؛ سوژهای، که رنگ زيرشلواریات را هم میدانند کدام رنگ را دوست میداری چه غذايی میپسندی کدام روز به دنيا آمدهای اندازهی باسنات چند است و قس علیهذا همان که همهمان دچارشايم کما بيش. همانقدر که من از تو بدانم تو از من میدانی. اين که چه میدانی مهم نيست، اگر تو را مجاب کنی که چيزی میداند که انتطار دارد بداند. قصهها بینهايت ادامه میيابند و حريم آنجاست که قصهيی نباشد، و قصهيی نيست که نباشد؛ جز قصهيی که گفته نمیشود و حرمتِ حريم آنجاست، در فرديتِ سکوت. ويتگنشتاين راست گفته که گفته در بارهی چيزی که نمیتوان از آن سخن گفت بايد سکوت کرد.
دو باطل الاباطيل
روزهای تعطيل، مخلِ آسايش من است که میخواهد خودش را در کار (اين دشمن موذی که میجود ما را به قول فروغ) از ياد ببرد، فراموش کند که هيچ کاری به انجام نمیرسد زير آسمانی که به قول جامعه، ابن داودِ حکيم، زير آن هيچ چيز تازه نيست و همه چيز باطل الاباطيل است.
عيد آمد و ما لختايم، رفتيم به بابا بگوييم يادمان آمد سالها بزرگ شدن راه گفتن به بابا را از يادمان برده است. پس به خود باز میگردد من، از فرط برهنهگی در چهار راهی با هزار چشم وقيح، کبود شده و آش و لاش، تا دوباره بنشيند پشتِ لپتاپ و بتاپد: روزهای تعطيل، مخلِ آسايش من است که میخواهد خودش را از ياد ببرد، فراموش کند که هيچ کاری به انجام نمیرسد زير آسمانی که زير آن هيچ چيز تازه نيست و همه چيز باطل الاباطيل است. اربعين 1428
يک من به پشت ايستادهام، برگرديد نگاه کنيد!*
قسمتهای گوناگون بدن همهگی کاربردی خارج از خودشان دارند، فقط «پشت» هيچ کاربرد خارجی ندارد. مثل يک کوه، آنچه بايد بکند ابن است که در جای خود بماند و محکم بايستد. ما بايد مانند «پشت» ساکن بمانيم به دور از فضولی افکار خودخواهانه، و وابستهگیهای بيرونی. آن کسی که به اين سکون میرسد به خود اجازه نمیدهد که از تفکر و رعايت اصول اصولی دور شود. اما او ، يک گوشهنشين منزوی نيست که خود را از ديگران دور نگاه میدارد، دروننگری او آن قدر عميق است که چه تنها باشد و چه در جمع، فرقی نمیکند.
يک حکمت چينی میگويد: «استراحت، در زمان استراحت و عمل کردن در زمان عمل کردن!»
سلطِ حلبی _ نه اين که پشت و رو ندارد _ در آفتاب چشم را میزند هر طرفاش که بچرخانی. همه پشت است. ببخشيد پشتام به شماست. پس، لطفا رو به آفتاب نايستيد!
هفت روزِ مقدس مانده به عيدی که هيچاش نمیشناسم، هيچ ...
|
|