سال پنجم

بيست و هفت اسفند 1385

 

 

صفحاتی هميشه‌گی

از روزهای گذشته

طبقات

هم‌راهان

درباره‌ی دوهفته‌نامه

 

 

 

نرگس بابايی

هم‌راه با او / آثار پيشين

و

shaghayegh_ghaaasedak

[@] yahoo [.] com

 

ساناز سيداصفهانی

هم‌راه با او / آثار پيشين

و

s_s_esfahani

[@] yahoo [.] com

 

ستار شكری

هم‌راه با او / آثار پيشين

و

shokrisattar

[@] yahoo [.] co [.] uk

 

مهدی كريم‌زاده

هم‌راه با او / آثار پيشين

 

هنگام

هم‌راه با او / آثار پيشين

و

q_hengam

[@] yahoo [.] com

 

 

 

نامه‌رسان

info [@] forough [.] net

 

 

© 1381 تا 1385

برداشت مطلب از «فروغ» به شرط ذكر مأخذ، نام صاحب اثر و اعلام نشانی مجله مانعی ندارد.

 

رنگ كلمه: دوازده اثر از پنج شاعر

شعرهايی از

نرگس بابايی / ساناز سيداصفهانی / ستار شكری (دو شعر) / مهدی كريم‌زاده (سه شعر) / هنگام (پنج شعر)

 

فال‌بين پير

نرگس بابايی

 

بر آستان پنجره‌يی دخيل بسته‌ام

که هيچ پرده‌يی

جز انتظار کهنه و پوسيده و محالِ

خياط روزگار

بر قامت‌اش الگو نکرده است

من خالی‌ام

از معنی زيبایِ

بودن‌ها و گفتن‌ها و ديدن‌ها

تنها صدای توست

با گوش‌های من

کز روزگار تلخ

بر جای مانده است

پشت نقاب پنجره

مه‌گون هوای سرد

لرزه بر اندام شب تاريک می‌دوزد

و آن همه الماس‌های خرد

پاشيده بر دامان آسمان

در دل زياده می‌کند

افسوس‌ها و حسرت نوران مرده را

و از پس اين سال‌های دور و طولانی

تنها خود خداست می‌داند

که در دل اين شب

چه رازهای مخوفی

پنهان نشسته است

 

آن فال‌بين پير

در طالع‌ام ديده

در آخر اين روزهای بد

من در کنار پنجره جا مانده‌ام هنوز

خيره به انتظار شب

در حسرت طلوع

بی هق‌هق و صدا

آرام می‌گريم

 

Ç

 

دردِ دل‌های «فا. سياه نقطه‌دار»

ساناز سيداصفهانی

 

آن عفريتی که نطفه جويد

و دست در دست شيطان

کنارم چال‌اش کرد

جيغ‌های طفلک زنده به گورم را نشنيد.

 

آن جسدی که پنج خط حامل را زد گره

و من را از کليد فا به دار آويخت

و چنگ‌ها را بر بدن‌ام ميخ کوباند

جيغ‌های طفلک زنده به گورم را نشنيد.

 

آن که سکوت‌ها را به هم‌سايه‌گی‌ام مهمان کرد

و حصارم کرد با دو لا خط‌های آهنين

به دستان خونين ابليس سجده کرد

و با پاشنه‌های بلند پوسيده‌اش ضرب گرفت.

 

خط اتحادها را به صلابه کشيدند

تا که ميان من و آن نيمه‌ی بی‌گناه هيچ نماند

هر دو شوم

هر دو سياه

مبهوت شعبده‌ی فتانه‌يی که می‌نواخت‌مان.

 

آن جسدی که پنج خط حامل را قفل کرد

و من را از کليد فا به دار آويخت

هيچ گاه نفهميد که من خوش‌صداترين ميزان اين ويرانه‌ام.

 

Ç

 

جشن آدينه

ستار شكری

 

همه اين‌جايند

گيتارزن و دری‌چه و نسيم و عشقه

دل دل ميهمانی عصر آدينه كه نزديك می‌شود

پای‌های كوبان و اشاره‌هايی كه بايد معنايشان را يافت

پياله‌های نيمه‌پر كه آخر شب جمع شوند

نقاشی پيرمرد چينی بر روی برگ چپق‌اش را روشن خواهد كرد

و همه چيز به درون تصوير باز می‌گردد

اما همه اين‌جا خواهيم بود

ساليان دراز پس از اين

درست وقتی نوجوان مشتاق سازدهنی سرخ خود را به صدا در می‌آورد

به دنبال عشقی خام كه فواره نويدش می‌دهد

و همه اين‌جا خواهيم بود.

 

شب

ستار شكری

 

در آبگينه‌ی نقره‌فام دريا

اين شعله‌ی گذرا

اين كلبه‌های روستاييان لرزان

به سان ابديت كرانه‌ی دريای كبود

شب ...

شب ...

با رازهای نهفته در صدف آتش

كه می‌شمارد

لحظه به لحظه

ماسه به ماسه

بوسه به بوسه

 

Ç

 

آقا و فاحشه با هم

مهدی كريم‌زاده

 

دريغ که يک وجب تنهايی، مرا که زنده کند، نيست

تا در توان گريستن چون انفجاری صدا کنم.

دريغ نيست

آن بوی گندم پاييزی

بويی که شخم داشت،

آن بوی بدوی بو گندو

بوی ولايتی که نفرين غرب تباه‌اش کرد

بوی بدِ گذشتن و برگشتن.

شاعر من‌ام:

بی گذشته و چشم‌انداز

شعری نرينه و بی‌معنی

حرفی مخنث و بی‌مورد

و واژه‌يی که ماده‌گی‌اش می‌چربيد.

با فاصله‌گذاری ممتد از بغض تا خرد

با حس خاک که سرانگشت‌های پايم بالا خزيده بود

خاکی که سينه داشت، باسن داشت، ريش می‌گذاشت.

من بودم: آقا و فاحشه با هم.

و مرگ، با گام های غلوکرده از سوراخ کليد رد می‌شد.

 

جوك

مهدی كريم‌زاده

 

کسی انگشت _ در يک جوک _

در دماغ‌اش می‌کرد

می‌افتاد باسن‌اش.

در اين شعر تا آرنج که

در دماغ‌ات باشی

 

شايد با سن‌ات برگردد.

 

وطن

مهدی كريم‌زاده

 

من آلت‌ام

وطن‌ام:

وقتی به تو فکر می‌کنم،

بلند می‌شوم چای می‌ريزم برای تو.

وقتی به تو فکر می‌کنم _ معشوقه _

راست می‌ايستم و تعظيم می‌کنم

وقتی به تو فکر می‌کنم، می‌روم و هر جايی می‌نشينم

من مقعدم

وطن‌ام.

 

Ç

 

رجز

هنگام

 

من آن‌ام که رستم بود پهلوان

من آن‌ام که در گير و دار زمان / در اين هجم تير سيه‌پيشه‌گان / بر آرم دمار شبِ پرتوان

من آن‌ام که در زخم هرز زبان / در آماج نامردم بدگمان / نه تنگه کُنم خُرد، نه تير در کمان

من آن‌ام که دانم تمام جهان / نيارزد به يک موی صاحب‌دلان

يلی نيک‌ورزی‌ست برنا و پير / نه آن کس به بازوش باشد نشان

 

حس پناه‌گاه

هنگام

 

با خودم قدم می‌زنم

در بزرگ‌راه فراموشی

و برای آسمان

در هزار چم حرف‌های سنگ‌لاخ

رديف به رديف

ريسمان می‌بافم

 

دروغ را باور دارم

از دری‌چه‌يی که لب‌خند می‌زند

با نگاهی هميشه مست

در هم‌آغوشی تاريکی و سکوت

همهمه و هبوط

 

سقوط را باور دارم

از بوی انتظار خاک

و بی‌تابانه،

خسته و خشکيده

راهی می‌جويم

به احساسی که پناه‌ام دهد

 

دست و پا و چشم

هنگام

 

با همه‌ی دست‌هايم

پا به پای چشم‌های تو رفته‌ام

آرام

تا حوض بلورين کام

 

فراق روزهای خوشی

هنگام

 

حيفِ روزهای خوشی كه بی تو گذشت

انگار

آسمانِ اقاقی

در فراق ماه شكست

باد چو ديد روی تو را

بارانِ بهانه‌جو،

به رقص در آمد

پنجره

   ترانه سرود

غمی گشوده شد

به دل نشست

 

حديث زمزمه‌ها

هنگام

 

گناه او نيست!

عروس شعرهای خوش‌آواز،

در اين هوای خسته

نفسِ واژه‌ها گرفته است.

حلق تخيل

آويز تلنبار است

و ملال قلم

در مرور سرنوشت خويش،

راه‌زنِ فرياد.

قصيده و غزل فدای تو،

مطلع تاريخ‌ات

هميشه تا هنوز

شيرين‌ترينِ زمزمه‌هاست!

نه حديث،

شب را سر پايان نيست.

 

Ç